fa
Feedback
تاکستان

تاکستان

کانال بسته

نیلوفری که تاکستان شد!

نمایش بیشتر
إيران143 243دسته بندی مشخص نشده است
252
مشترکین
+124 ساعت
-57 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
سه: - سفرِ خرم و سارباغ را هم ننوشتی. شعر‌. تیک‌تاک، تیک‌تاک.. - گوشی را بردار و امروز را بنویس. - باید بخوابم که فردا صبح زود بیدار می‌شوم. پنج‌ماه تدریس و یک عمر تجربه.. نه بابا. گمان نکن در این پنج ماه، اندازه‌ی یک عمر تجربه به دست آورده‌ای. زنده‌گی هر روز یک چیز جدید برایت دارد. آرزوهایم‌.. آرزویم چیست؟ چرا دختران، وقتی نامزد می‌شوند در نامزدی، وقتی شیرینی‌خوری می‌کنند در شیرینی‌خوری و حتا در روز عروسی حتمن باید پنجابی یا ساری‌دامن بپوشند؟ چرا قیمت ساری‌دامن از پنجاه‌هزار بالاست؟ مگر ما لباس نداریم؟ بهترین لباس محلی و عروسانه‌ی خود ما کم‌تر از بیست‌هزار می‌شود، چرا این رسمِ احمقانه در بین مردم است که عروس باید ساری‌دامن بپوشد؟ امروز چقدر گپ زدم نه؟ من وقتی حرف می‌زنم یا می‌نویسم و از خودم می‌گویم، شاید خودخواهی نباشد. شاید طوری هستم که تا یک چیز را خودم تجربه نکرده باشم، درباره‌اش حرف زده قضاوت نمی‌کنم. چه رقم بگویم؟ شاید به خودم اجازه نمی‌دهم چیزی را که تجربه نکرده‌ام.‌‌.. بخواب. همان فلمی را که مژده‌ جمال‌زاده نقش‌آفرینی کرده پیدا نکردم. پیکاسو. چرا این وقت شب پیکاسو یادم آمد؟ مودیلیانی. یک‌شنبه‌ی غم‌انگیز. چرا آدم‌ها وقتی می‌خوابند، می‌گوزند؟ ترقسِ انگشت‌های پاهایم. صدای توفان. هربار که صدای توفان، همان‌جا صدای تیک‌تاک. توحید باز گرمی کرد و خون دست راستم، نوشِ جان پشه‌‌.. عطسه و حساسیت. اریکا ماراژان، زیباتر از آنا د آرماس هست. موسیقی یک‌شنبه‌ی غم‌انگیز را پیدا کنم. سوزش چشم‌هایم زیاد شده. گفته بود شب‌ها زود بخواب. چرا خوابم نمی‌برد؟ مجموعه‌ی عفیف چاپ شده باشد؟ اگر کاکا شطرنج را فروخته باشد چه؟ نوشته‌های شمیسا چقدر عمیق بودند نه؟ چرا نمی‌خوانم؟ کف دست راستم می‌خارد. پول نمی‌آید، پشه خورده.. کاکای حمله چقدر حریص بود به‌خدا. گاز قیمت است، قبول. مه هم گنج قارون پیدا نکرده‌ام. باز پول گوشی خرج شد. آرزویم چیست؟ آرزویی دارم؟ اگر آرزوهایم، آرزو بمانند چه؟ چی می‌خواهم‌؟ می‌دانم؟ چقدر از این شاخه به آن شاخه پریده‌ام و هیچی نشدم. خدا کند خوب باشد. چشم‌ها سنگین.‌‌. خواب.. RV و سفرِ دور دنیا و عکاسی و زنده‌گی و آرامش.. 03:55

دو: - آن سفر را بنویس. - اگر گوشی را بردارم، افکارم دود می‌شوند. - اگر ننویسی، خاطره‌هایت دود می‌شوند. - این پنج ماه تدریس را هم می‌نویسم. - تمام آن‌چه می‌خواهی بنویسی، روی هم تلنبار شده‌اند. دوست ندارم تا آخر عمر تدریس کنم؛ ولی فعلن چاره ندارم. فردا دانشگاه بروم؟ باید بخوابم تا صبح وقت‌تر بیدار شوم. چرا خوابم نمی‌برد؟ مرا که به دانشگاه راه نمی‌دهند. پدرم می‌رفته باشند؟ باید عینک بگیرم. گندم‌زار. ترقسِ انگشت‌های پاهایم... صدای تیک‌تاک. اگر آرزوهایم، آرزو بمانند چه؟ آرزویم چیست؟ آن سفر.. محال هست. RV به من میسر نمی‌شود. سفر دَور دنیا کجا و نُه‌هزار معاش معلمی کجا؟ آدم چند سال کار کند تا.. نه بابا استادانی که بیست‌وچند سال تدریس کرده‌اند، از این معاش تا آن معاش قرض‌دار می‌شوند. "خدا سگ مرا معلم نکند." چقدر آن کاکا بی‌شعور و بی‌شرف بود. آخرین روز تدریس، بدترین جمله‌ی ممکن را شنیدم. برگ‌ها در باد می‌رقصند. "معلم بسیار سگ است." خدا آن کاکای احمق را.. چرا ما این‌طور هستیم؟ زنده‌گی.. اگر آرزوهایم آرزو بمانند چه؟ آرزویم چیست؟ آدم شوم. من نویسنده می‌شوم؟ آرزویم چیست؟ صدای تیک‌تاک بلند می‌شود و شوهر استاد فلانی.. چاقو روی گردن.. از کوتهی فلانی‌ست که دست رویش بلند است. چرا او را نمی‌کُشد؟ چرا همسر فلانی خیانت می‌کند؟ آدم‌های ناسپاس! آرزویم چیست؟ فلان دانش‌آموز کهنه‌به‌نویی نکند. اگر آرزوهایم آرزو بماند چه؟ دست‌مزد هفته‌وارِ توحید فقط کرایه راه می‌شود. باید انگلیسی و کمپیوتر بخواند. عطسه.. توفان و باز فصل حساسیت. دریا.. عاصی.. علی‌سینا خوب باشد؟ همه، پیش از این‌که در ذهن و زنده‌گی من باشند، زنده بودند و بیست‌وچند سال زنده‌گی کرده‌اند. در این چند روز که من از حال شان بی‌خبر هستم، نمی‌میرند. اگر برق از ازبیکستان قطع شده باشد، قالین‌شوییِ فردا لغو می‌شود؟ پدرم دانشگاه می‌رفته باشند؟ پشه‌ها رفتند. دست چپم را خواب برده و بییژژژ می‌کند. گندمین چقدر خوب هست نه؟ نوشته‌های سیاسی و نقد خوارزمی. تو با نام و عکس خودت.. چه می‌شد.. پای تواب ترپ سر دستم افتاد و ترسیدم. یادم رفت که ادامه‌ی چه می‌شد، چه بود.

یک: چشم‌هایم را بسته‌ام، به صدای توفان و تیک‌تاک ساعت گوش می‌دهم. به این می‌اندیشم که اگر می‌شد افکارم را بنویسم.. اگر می‌شد بدون نوشتن بنویسم چه؟ گوشی را برمی‌دارم که بنویسم. چشم‌هایم را باز می‌کنم و صفحه‌ی سیاهِ یادداشت جلو چشمم ظاهر می‌شود. واژه‌های سفید با تیک‌تاک ساعت هماهنگ، روی صفحه می‌رقصند. ذهنم خالی‌ست و نمی‌دانم درباره‌ی چه فکر می‌کردم. چشم‌هایم را می‌بندم و به صدای شب گوش می‌دهم. تیک‌تاک، تیک‌تاک، تیک‌تاک.. شِوووو ترق. چِر چِر... توفان هست، ساعت از دو گذشته. برادرزاده‌هایم نفس می‌کشند و چرچرک آواز می‌خواند و تیک‌تاک، تیک‌تاک. پشه از پایم نیش می‌زند و صدای کشیده شدن ناخن‌ روی پوست.. انگشترم شکسته و صدای به هم خوردن حلقه‌ی شکسته هنگام خاریدن جای نیش پشه. گرم هست. سرم می‌خارد و صدای کشیده شدن انگشت‌ لای موهایم.. افکارم، لباس سفید بر تن، روی صفحه‌ی تاریک گوشی می‌رقصند. باله.. چقدر دوست دارم باله برقصم. دستم، شکمم را لمس می‌کند. مورمور می‌شود. موهای تنم سیخ شده‌اند و روی صحنه‌ می‌رقصم. صورتم را پشه نیش زد. دستم جای نیش را می‌خارد. اگر آرزوهایم، آرزو بماند چه؟ توحید گرمی کرد و بی‌طاقت پهلو دَور می‌خورد. چرچرک آواز می‌خواند و بینی‌ام خارش گرفت. پیشانی‌ام را لمس کرده با جوش‌های زیرپوستی‌اش بازی می‌کنم. یادم می‌آید زمانی این کار را انجام می‌دهم که چُرت بزنم و آخرِ آن فکر علامتِ پرسشی داشته باشد. سرِ ابرو و بند پایم را یک‌جا، پشه خورد. با دست ابرو و با پای راست، پایم را می‌خارم. صدای باد و صدای تیک‌تاک. فرخار... دیدارش. دلتنگی. پشه انگشت شصت پای چپم را می‌بوسد. با پای راست می‌خارم. شانه‌هایم سبک می‌شوند. مکتب تمام شد. عجب! این‌بار تا آخر رفتم. امروز آدم بهتری بودم؟ سفر به زمان. بیدار شدم و آرام بودم. آماده شدم که مکتب بروم. آرام بودم. مادر انگور آورد. خوردم و خداحافظی کرده از خانه برآمدم. به مادر چیزی نگفتم که ناراحت شود. پس آدم بهتری بودم. آرام بودم. کاکای حمله خوشم نمی‌آمد، خوب شد تمام شد. کندز.. آن چهارراه. خوشه‌های انگورِ آویزان در کنار جاده. تواب بی‌قراری می‌کند و پایش روی دست من افتاد. چقدر سنگین است! چرا نمی‌خوانم؟ ترقس انگشت‌های پایم را می‌کشم. آرزویم چیست؟ خیلی چیزها. نوشتن.. "بودن یا نبودن؟" نیش پشه روی گردنم فرو می‌رود. یک مزار برق ندارد ها؟ آخه این مادرم که سر بام رفتند، چرا دهلیز را قفل کردند؟ کاش در اتاق خودم بودم!

چشم‌هایم را بسته‌ام، به صدای توفان و تیک‌تاک ساعت گوش می‌دهم. به این می‌اندیشم که اگر می‌شد افکارم را بنویسم.. اگر می‌شد بدون نوشتن بنویسم چه؟ گوشی را برمی‌دارم که بنویسم. چشم‌هایم را باز می‌کنم و صفحه‌ی سیاهِ یادداشت جلو چشمم ظاهر می‌شود. واژه‌های سفید با تیک‌تاک ساعت هماهنگ، روی صفحه می‌رقصند. ذهنم خالی‌ست و نمی‌دانم درباره‌ی چه فکر می‌کردم. چشم‌هایم را می‌بندم و به صدای شب گوش می‌دهم. تیک‌تاک، تیک‌تاک، تیک‌تاک.. شِوووو ترق. چِر چِر... توفان هست، ساعت از دو گذشته. برادرزاده‌هایم نفس می‌کشند و چرچرک آواز می‌خواند و تیک‌تاک، تیک‌تاک. پشه از پایم نیش می‌زند و صدای کشیده شدن ناخن‌ روی پوست.. انگشترم شکسته و صدای به هم خوردن حلقه‌ی شکسته هنگام خاریدن جای نیش پشه. گرم هست. سرم می‌خارد و صدای کشیده شدن انگشت‌ لای موهایم.. افکارم، لباس سفید بر تن، روی صفحه‌ی تاریک گوشی می‌رقصند. باله.. چقدر دوست دارم باله برقصم. دستم، شکمم را لمس می‌کند. مورمور می‌شود. موهای تنم سیخ شده‌اند و روی صحنه‌ می‌رقصم. صورتم را پشه نیش زد. دستم جای نیش را می‌خارد. اگر آرزوهایم، آرزو بماند چه؟ توحید گرمی کرد و بی‌طاقت پهلو دَور می‌خورد. چرچرک آواز می‌خواند و بینی‌ام خارش گرفت. پیشانی‌ام را لمس کرده با جوش‌های زیرپوستی‌اش بازی می‌کنم. یادم می‌آید زمانی این کار را انجام می‌دهم که چُرت بزنم و آخرِ آن فکر علامتِ پرسشی داشته باشد. سرِ ابرو و بند پایم را یک‌جا، پشه خورد. با دست ابرو و با پای راست، پایم را می‌خارم. صدای باد و صدای تیک‌تاک. فرخار... دیدارش. دلتنگی. پشه انگشت شصت پای چپم را می‌بوسد. با پای راست می‌خارم. شانه‌هایم سبک می‌شوند. مکتب تمام شد. عجب! این‌بار تا آخر رفتم. امروز آدم بهتری بودم؟ سفر به زمان. بیدار شدم و آرام بودم. آماده شدم که مکتب بروم. آرام بودم. مادر انگور آورد. خوردم و خداحافظی کرده از خانه برآمدم. به مادر چیزی نگفتم که ناراحت شود. پس آدم بهتری بودم. آرام بودم. کاکای حمله خوشم نمی‌آمد، خوب شد تمام شد. کندز.. آن چهارراه. خوشه‌های انگورِ آویزان در کنار جاده. تواب بی‌قراری می‌کند و پایش روی دست من افتاد. چقدر سنگین است! چرا نمی‌خوانم؟ ترقس انگشت‌های پایم را می‌کشم. آرزویم چیست؟ خیلی چیزها. نوشتن.. "بودن یا نبودن؟" نیش پشه روی گردنم فرو می‌رود. یک مزار برق ندارد ها؟ آخه این مادرم که سر بام رفتند، چرا دهلیز را قفل کردند؟ کاش در اتاق خودم بودم!

از شب‌های بی‌خوابی:

!

من اگر به جای هلموث بودم، چه کار می‌کردم؟ تماشای شجاعت و نوشتن این‌که مردم ما در برابر طالب و نظام حاکم، شبیه مردم آلمان سکوت کرده‌اند، آسان است. زمانی‌که می‌بینم هلموث کار درست را انجام داد، تحسینش می‌کنم؛ ولی اگر واقعن در آن جامعه زنده‌گی می‌کردم.. نه! حالا هم در آن جامعه زنده‌گی می‌کنم، پس اگر بدانم -که می‌دانم- مخالفت کردن زنده‌گی من و خانواده‌ام را نابود می‌کند، اگر ببینم -که می‌بینم- تمام اطرافیانم سکوت کرده‌اند تا زنده بمانند، اگر بدانم -که می‌دانم- حکومت مخالفان خود را دشمن اعلام می‌کند، باز هم شجاعت داشتم؟ حالا که حقیقت و خیانت را دیدم، بیش از هرچیز به ارزش فکر کردن می‌اندیشم. اگر مجبور باشم یک چیزی را فقط چون همه می‌گویند، باور کنم بخش بزرگی از آزادی‌ام را از دست داده‌ام. آدم گاهی مجبور می‌شود که بین آرامش ناشی از ندانستن و دردِ ناشی از دانستن یکی را انتخاب کند. ندانستن راحت‌تر نیست؟ ها بچیش به ندانستن‌مان ادامه می‌دهیم.

تمام فلمِ "حقیقت و خیانت" همین یک دیالوگ است. حقیقت و خیانت، محصول سال 2025، ساخت مشترک آمریکا و لیتوانی است که براساس رویدادهای واقعی و زنده‌گی "هلموث هوبنر" نوجوان شانزده/هفده ساله در حکومت آلمان نازی ساخته شده است. همه می‌دانیم که آن نظام چگونه بود. هلموث یک جوان معمولی است و در جامعه‌ی زنده‌گی می‌کند که تقریبن همه‌چیز در آن، به او می‌گوید چه درست است و چه نادرست. حکومت واقعیت را کنترول می‌کند. تبلیغات به مردم می‌گوید چه کسی دشمن است و چه کسی دوست. حقیقت چیست و حتا نسبت به اتفاق‌ها، چه احساسی باید داشته باشند. به‌نظرم ترسناک‌ترین شکل حکومت هم همین است. زمانی‌که یک نظام فقط رفتار آدم را کنترول می‌کند، ممکن است هنوز در ذهن خود آزاد باشیم؛ ولی زمانی‌که بتواند کاری کند تا آدم دیگر نتواند حقیقت را از دروغ تشخیص بدهد، قدرت بسیار عمیق‌تر شده. هلموث هم دقیقن در چنین فضایی زنده‌گی می‌کند. چیزی که برای من قابل توجه بود و خوشم آمد، بیداری ذهن او بود. دوست یهودی هلموث بازداشت می‌شود و این‌جاست که ذهنش مقاومت می‌کند. ما مردم در نخست چیزهایی را که جامعه، خانواده، مکتب و رسانه‌ها برای‌مان گفته‌اند، باور می‌کنیم و این طبیعی‌ست. هیچ آدمی از آغاز نمی‌تواند پدیده‌های زنده‌گی را خودش بررسی کند. ولی زمانی‌که با تناقض روبه‌رو می‌شویم، دوتا انتخاب داریم: - حقیقت را انکار کنیم تا تصویر پیشین حفظ شود. - شجاعت داشته باشیم که بگوییم چیزهایی که برای‌مان گفته شده، درست نیست. مسئله تنها نازیسم یا طالبِ امروز نیست. مسئله هم‌رنگ شدن با جماعت است. برداشت من از فلم، این است که حکومت‌های سرکوب‌گر فقط بخاطر خشونت‌ شان دوام نمی‌آورند. بزرگ‌ترین دلیل دوام آوردن‌ آن‌ها این است که آدم‌ها یاد می‌گیرند سکوت کرده با جمع حرکت کنند. زمانی‌که همه، یک چیز را تکرار می‌کنند، مخالفت کردن بسیار سخت است. ما همه می‌دانیم که انسان موجود اجتماعی‌ست. نیاز داریم که پذیرفته شویم. نمی‌خواهیم تنها بمانیم، نمی‌خواهیم که خانواده و دوستان و جامعه ما را طرد کنند. برای همین، اگر حقیقت را ببینیم که می‌بینیم، باز به خودمان می‌گوییم: - بهتر اس دخالت نکنم. - من که یک نفر هستم و با یک گل بهار نمی‌شود. - هیچ‌کس صدای خود را نمی‌کشد، بهتر اس چُپ باشم تا زنده بمانم. دقیقن همین‌جاست که سیستم سرکوب‌گر قدرت می‌گیرد. بخاطر یک جامعه‌ی خاموش، نیاز نیست مردم را متقاعد کرد. کافی‌ست کاری کند که هرکس از مخالفت کردن بترسد. دقیقن خودِ خودمان. باز در فلم، هلموث با یک انتخاب اخلاقی روبه‌رو می‌شود. او می‌توانست بگوید که "این مشکل من نیست." یا "من یک جوان شانزده/هفده ساله‌ی تنها هستم." ولی این کار را نکرد. اگر آدم هیچ‌چیز به از دست دادن نداشته باشد، مقاومت کردن ساده‌تر است. باز هلموث چیزهای زیادی برای از دست دادن داشت: آزادی، آینده، خانواده، زنده‌گی و دوست‌هایش.. با این وجود تصمیم گرفت کاری انجام دهد. خوشم آمد که با وجود ترس‌هایش، تصمیم درست را گرفت. اگر حقیقت را بدانم، مسوول هستم؟ مثلن من بفهمم آدم بی‌گناه مورد ظلم قرار گرفته، تا زمانی‌که نفهمم شاید بتوانم بگویم که بی‌خبر بودم؛ ولی وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده، دیگر نمی‌توانم به چپ‌کوچه بپیچم. دانستن، مسوولیت دارد. هلموث هم تصمیم می‌گیرد تا حقیقت را به دیگران برساند. به‌نظرم دانستن یک چیز است و هزینه دادن برای حقیقت یک چیز دیگه. در ضمن، تبلیغات هم بسیار خطرناک است خا؟ اینمی تبلیغات قدرتمند می‌تواند کاری کند که آدم اصلن سوال نپرسد. اگر همیشه به مردم گفته شود که: - فلان گروه دشمن است. - آن‌ها خطرناک هستند. - ما همیشه درست می‌گوییم. انسان دیگه بخاطر فهمیدن واقعیت تحقیق و تلاش نمی‌کند. عنوان "حقیقت و خیانت" جالب است و البته که معنادار. در حکومت نازی، آدمِ شبیه هلموث خاین است؛ ولی به چه کس/چیزی خیانت کرده؟ به حکومت؟ به کشور؟ به ایدئولوژی؟ یا به حقیقت؟ من در این فلم نظام حاکم و خودمان را دیدم. این حکومت هم کاری کرده و می‌کند که اطاعت را "میهن‌دوستی" و مخالفت را "خیانت" تعریف کنیم. هرچند این‌جا همه می‌دانیم حقیقت چیست و قبول هم کرده‌ایم؛ ولی هیچ‌کس نمی‌تواند مُهر ترس و خاموشیِ را که بر اندیشه و زبان‌مان زده شده، باز کند. وفاداری به قدرت، وفاداری به حقیقت نیست. ممکن است یک آدم از کشورش دفاع کند و در برابر نظام آن کشور بایستد چون سرزمین و حکومت یک چیز نیستند. هلموث هم به آلمان خیانت نکرد. حتا به عنوان آخرین حرفش در دادگاه گفت که هیتلر آلمان را نابود می‌کند و هم‌چنان در نامه‌یی که پیش از اعدام به مادرش نوشته بود، گفت: "عمیق‌ترین ندامت من رنجی‌ست که به عزیزانم دادم."

- تا حالا از استاد دانشگاهم، شولتز صبحت کردیم؟ - از همان یک سالی که دانشگاه رفتی؟ - آری قبل از ترک تحصیلم. گوتلیب شولتز.. استاد تاریخ جهان بود.. او چشم‌هایم را به جهان باز کرد. نخستین‌بار بود که از خانه دور شده بودم و یک‌باره دیدم دنیا خیلی بزرگ‌تر هست. نخستین دوست‌دخترم را آن‌جا پیدا کردم. - کلارا؟ - آری. شولتز فقط از مردم و فرهنگ‌ها سخن‌رانی نمی‌کرد، با حرف‌هایش تو را به آن‌جا می‌برد. یک‌طوری من و کلارا را زیر پر و بال خودش گرفت. در واقع همه‌ی ما را. و بدون این‌که حتا بخواهد، من از او زنده‌گی یاد گرفتم. وفاداری و صداقت.. این‌که‌ آدم خوبی بودن چه معنایی دارد. تصمیم گرفتم ادبیات فرانسه بخوانم، شاعر شوم. بعدش، دوستم مرا از شولتز مطلع کرد که در تمام این مدت با دوست‌دخترم رابطه داشته. - چه کار کردی؟ - من... سرِ دوستی خالی کردم که برایم گفته بود. زدم، ترکاندمش. - که حقیقت را برایت گفته بود؟ - آری، که حقیقت را برایم گفته بود. - دوست داشتی هیچ‌گاه ندانی؟ - حقیقت را؟ - هوم. سکوت.. #حقیقت‌وخیانت #فلم

ساقیا_بده_جامی_Ustad_Arman_Saqia_High_Quality_Sound_استاد_آر.m4a4.91 MB

پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی

پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی

اے_کاتب_تقدیر_#ناشناس_#موسیقی_#ترانه_#اردو_#nashenas_#urdu_#afgh.mp310.73 MB

+1
نشد؛

AUD-20230318-WA0028.m4a6.34 MB

🙂
🙂

Repost from تاکستان
سی‌ویکم فروردین. ساعت 22:53 است. گوشی‌ام جام کرده و شیشه‌اش کار نمی‌کند و تنها خوبی‌اش این است که بعد از ماه‌ها، با خودکار و کاغذ می‌نویسم. چرا می‌نویسم؟ نمی‌دانم. شاید چون عادت دارم هرچه را که در ذهنم آمد، بیرون بریزم و در تمام این سال‌ها یک مشکل حل‌ناشدنی پاچه‌ام را گرفته و هنوز که هنوز است، رهایم نمی‌کند. بله، زمانی‌که فکر می‌کنم، واژه‌ها و جمله‌ها و طرح‌ها و داستان‌ها و خاطره‌ها و سوژه‌ها، شبیه لشکر چنگیز به جانم حمله می‌کنند؛ ولی همین‌که خودکار به دست بگیرم یا حتا بخواهم در یادداشت گوشی بنویسم‌شان، همه بال می‌کشند و به نا‌کجا پرواز می‌کنند. حالا هم همین‌طور شد. تا قبل از این‌که کتابچه را از خانه‌ی میز بردارم، می‌خواستم بنویسم که: به خودم می‌اندیشم، به هستی‌ام، به حضورم، به دست و پا و تن و سرم. به ذهن و قلب و روح و روانم، به زنده‌گی و حتا به چشم و گوش و بینی‌ام. به این می‌اندیشم که چقدر معمولی هستم. یک دختر ساده و معمولی میان هزار و یک دختری که حالا در گوشه‌ و کنار -حلقه را بزرگ نمی‌گیرم- همین دهدادی، نفس می‌کشند و راه می‌روند و فکر می‌کنند و می‌خوابند و شاید بیدار هستند و شبیه من به وجود خودشان می‌اندیشند. به زنده‌گی‌شان و به این‌که.. نمی‌دانم به چه می‌اندیشند. به این می‌اندیشم که میان این همه دختر، چقدر معمولی هستم. یکی_دو سال قبل، هنگام قالین‌شویی یک فکر به ذهنم خطور کرده بود یا نمی‌دانم شاید جایی خوانده بودم و آن موقع یادم آمد و می‌خواستم در موردش بنویسم. چقدر طرح‌ها و مسئله‌ها و سوژه‌ها همین‌طور آمدند و به دیوار تنبلی و نادانی من برخورد کردند و.. پوف! خوب خیر. گفته بودم: "همه فکر می‌کنیم یک چیزی در ما هست که ما را از دیگران متمایز می‌سازد و همین فکر، نقطه‌ی اشتراک ما با هم هست." این یعنی ما متمایز نیستیم. من با دیگران فرق ندارم و هیچ ویژه‌گی‌یی در من نیست که مرا از دیگران متمایز بسازد. یک دختر معمولی، در یک روستای معمولی، از یک خانواده‌ی معمولی که در خانه‌ی معمولی‌تر زنده‌گی می‌کند. زمانی‌‌که به خودم می‌اندیشم، یک شی‌ء یا کتله یا جسمِ چهل‌وچند کیلویی که صد و چند سانتی قد دارد و هنگام نشستن/خوابیدن حتا یک تشک را به کلی اشغال نمی‌کند. دختری که چشم‌هایش در شعر هیچ شاعری نیست و سلسه‌ی موهایش حلقه‌ی دام هیچ بلایی. نه انگشت‌هایش خلق می‌کنند و نه افکارش چنان هست که باید. اعضای کانالش هیچ‌گاه از مرز نود و هشت نگذشته و سلیقه‌اش در آهنگ و عکاسی و شعر و شاعر و فلم و کتاب و هیچی، توجه هیچ‌کس را به خودش جلب نکرده و حتا خودِ خودش را راضی نمی‌سازد. دختری که نه می‌تواند بنویسد و نه می‌تواند کنار برود. نوشته‌هایش نه آن‌قدر قوی هستند که به درد چیزی بخورند و نه آن‌قدر ساده که بتوان بی‌تفاوت از روی‌شان گذشت. دختری که نوشته‌هایش به زیبایی ظاهری‌اش می‌ماند. نه چنان زیباست که نتوان فراموشش کرد و نه آن‌قدر معمولی که به چشم نیاید. از دور -شاید- خواستنی، از نزدیک غیر قابل تحمل و از نزدیک‌تر.. نمی‌دانم که چیست؛ ولی هیچ‌گاه کسی نبوده که بدون اما و اگر پذیرفته شود. یک دختر معمولی در هر حساب. دختری معمولی‌یی که می‌داند هیچ‌کس چنان که باید، نخواست. همیشه، هرجا... به این می‌اندیشم که اگر روزی چهل‌وچند کیلو وزن دیگر بر روی زمین اضافه شد و مادرش من بودم، فرزندم را "اگر"دار بار نمی‌آورم. اجازه نمی‌دهم به "اگر"ها تن بدهد. برایش یاد می‌دهم که اگر روزی، در جایی با "اگر" روبه‌رو شد، رها کند. اگر روزی انسانی روی این کره‌ی خاکی نفس کشید و مادرش من بودم، دختر/پسرم باید بزرگ و قوی باشد. آن‌قدر قوی که وقتی دید جایی مسئله‌ی رفتن و ماندن و اگر ها بود، کسی که می‌رود، کسی که رها می‌کند، کسی که بی‌خیال می‌شود، کسی که خودخواه هست، او باشد. خوب هست آدم آن‌قدر قوی باشد که بتواند رها کند، بتواند با تنهایی کنار بیاید، بتواند بپذیرد که ناخواستنی‌ست. بپذیرد که معمولی‌ست. آن‌قدر قوی باشد که درک کند گاهی، خودش را که به زمین و زمان هم بزند، نمی‌شود. بفهمد که در هر جمع و خانه و خانواده و رفاقت و همه‌جا، معمولی‌ترین آدمِ آن جمع بودن و دانستن این‌که هیچ‌کس ترسِ از دست دادنش را ندارد، آن‌قدر هم که فکر می‌کرد، بد نیست. و حالا به نامم می‌اندیشم. به رزما.. و به آن‌چه هستم. شاید اگر گلی بودم، تا هنوز لای دست‌های باد پرپر شده بودم!

عاصی ایطویی کارها کرده..🌚
+8
عاصی ایطویی کارها کرده..🌚

!