Z
Ir al canal en Telegram
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
918
Suscriptores
-2224 horas
-737 días
-14830 días
Archivo de publicaciones
918
Repost from بوفِ شور
در پی تاریشب، روز شدی و بغلِ غزلی که در خموشی سروده بودم نشستی.
گفتی که غمت نباشد ای دوست، صبح میدمد و نور از پس این ابر سیاه بیرون میجهد.
چه تو را بنامم جز امید، وقتی در تارترین شبهای من نوری عزیز؟
چه بگویم به تو جز زادهی نور، وقتی خورشیدترین شرقی این قارهای؟
چه به تو بگویم خورشید خانم؟ چه به تو بگویم؟
918
Repost from ای کاش؛
غروب
من بار ها و بار ها نوشته ام؛
نه برای شنیده شدن،
نه برای خریدن احساس ترحم،
بلکه فقط برا اینکه اینقدر از این و آن بدی دیده ام؛که نوشتن تنها راه چاره برایم است
از گفتن ترس دارم
پس مینویسم تا این قلب تهی شود.
قلب تکه تکه ای که حال خوب از میان ترک هایش چکه میکند.
با این حال وقتی حالم بد بود باز هم سعی کردم حال بد را به کسی القا نکنم.
همیشه بیشتر از چیزی که باید بودم.
بزرگتر، پر دغدغه تر، حمایت گر تر..
همه این ها باعث شد تا این زندگی، یک کودک، نوجوانی و حتی یک جوانی به من بدهکار باشد.
«دانستن»
دانستن یک موهبت نیست؛
بزرگترین مجازات ممکن است.
وقتی بیش از حد بدانی دغدغه ات بیشتر است.
ذهنت مشغول تر است.
و دیگر مثل گذشته نخواهی بود.
پس کسی که درک زیادی دارد؛
یا به قول شما از سنش بیشتر میفهمد،
بهایی پرداخته که حتی به فکر شما نیز نمیآید؛
شب نشینی های طولانی.
من میترسم، از اینکه گوش شنوایی که دارم خسته بشود.
«ترس»
مجبورم این پانسمان عفونت زده را، لایه لایه باز بکنم، یک لایه به ازای هر شب؛ تا مبادا شنونده خسته شود.
آنجا آن عفونت گسترش میابد اما، مجبورم به تحمل.
چون اگر به یک باره این پانسمان باز شود، آن دست ها از ترس فرار میکنند.
و این زخم به جای بهبود یافتن، دردناک تر میشود.
از گفتن حال خودم همیشه ترسیده ام.
ناگهان به خودم میآیم، صدای تیک تاک ساعت است که مرا از خلسه بیرون میکشد.
به ساعت نگاهی میاندازم؛ بیش از یک ساعت است که گله های قلبم با چشمانی پر از اشک، پا روی کاغذ میگذارند.
«تقلا»
دوباره اشک هایم روی گونه ها جاری میشود.
بی تفاوت به سوزش زخم های سر گونه هایم، نگاهی به کاغذ های روز میز میاندازم.
قطرات اشک کاغذ ها را مچاله کرده بودند؛
گویی کاغذ نیز نتوانسته بار این اشک ها را به دوش بکشد.
«کهنه»
کاغذ نیز کهنه شده، پس صاحب این اشک ها چه کشیده بوده.
نگاهی به متن روی کاغذ هایم میاندازم.
«تکه پاره»
گویا زنجیره افکارم است و هر تکه، قسمتی از حالم را بازگو میکند.
اما هیچکدام کامل نیست و با خواندن آنها یک خلأ دیگر در من ایجاد میشود.
احساس ترس به سراغم آمد.
«بی کسی»
سرمای دردناکی تا استخوان پیش رفت؛
ناگهان صدا زنگ خانه؛
خوشحال شدم، پنداری نوری که از من گرفته شده بود به من بازگشت.
ناگهان به خودم آمدم؛ من که کسی را ندارم.
918
Repost from بذار ماه بشنوه
این پیام رو فور بزنید چنل تون تا رندوم بهتون آهنگ تقدیم کنم
اگه چنل تون پرایوته(خصوصی) یا فور نزنید یا لینکش رو ناشناس برام بفرستید که شرمنده تون نشم
جوین باشید خوشگل تره :)
بوس بهتون.
LM: خط میخوره
918
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
افسار زمان در دستان تاریخ است؛ تاریخ، آن پیرِ بیرحمی که هرگز نمیمیرد، فقط لباس عوض میکند و دوباره بازمیگردد. عقربهها دیوانهوار دور خودشان میچرخند؛ اما من به ساعتها اعتماد ندارم. زمان واقعی، جایی میان حافظهی آدمها نفس میکشد؛ در زخمهایی که خوب نشدهاند، در نامهایی که هنوز با شنیدنشان قلبی فرو میریزد، در خانههایی که سالهاست خالیاند اما بوی رفتگان هنوز در دیوارهایشان مانده. این خنیاگرِ خون هنوز زندهست؛ در پستوی ذهنها نفس میکشد. تاریخ چیزی را فراموش نمیکند؛ فقط گاهی سکوت میکند. و چه اشتباه بزرگیست اگر سکوتش را با بخشش اشتباه بگیریم. ما وارثِ جنگهایی هستیم که ندیدهایم، سوگهایی که تجربه نکردهایم و داستانهایی که پیش از تولدمان آغاز شدهاند. زمان میگذرد، اما بعضی زخمها با آن پیر نمیشوند؛ فقط عمیقتر میشوند. شاید زمان برای بقا، قربانی میخواهد. میکُشد؛ نه برای مرگ، برای بقا. بگذار عقربهها بچرخند، تقویمها ورق بخورند و نسلها بیایند و بروند. تاریخ هنوز ایستاده است؛ با دستانی آغشته به خون و صدایی که از تاریکترین پستوی ذهن بشر زمزمه میکند:
«آنچه فراموشش کردی، هنوز تمام نشده است.»
.صاد.
918
Repost from N/a
قلبم موزهایست از آدم های تمام شده، از آدم هایی که سال ها پیش جنازهشان در قلبم خاک شده؛ یکیشان صدایش از دیوار ها میآید، آن یکی فریاد میزند اما کسی او را نمیبینه و یکی آنقدر خودش را شکسته که دیگر چیزی جز سایهای از آدمِ سابقش باقی نمانده است. سینهام پر از ویترین هاییست که نه مجسمهای وجود دارد و نه حیوان تاکسیدرمی شدهای، فقط من و ویترین هایی که از فریاد پر شدهاند، از استخوان افرادی که تلاش بر آدمیت میکردند؛ طفلکی ها چه امید و آرزوهایی را در سینه نگه میداشتند.
بعضی از آنها آنقدر در این ویترین ها نگهداری شدهاند که پلاکهایشان هم پاک شدهاست، چه برسد به یاد و خاطرشان در ذهن آشنایان؛ البت که من هم آنها را نمیشناسم، یک مشت انسان با چهرههای ناهنجار که آدم را به وحشت میاندازند. فقط و فقط فریاد و فریاد، آخر چه در دهان دارید که به زبان نمیآید؟
این موزه چرا تعطیل نمیشود؟ چرا این تکه گوشت های درون ویترین فریادهایشان را قطع نمیکنند؟ دنبال چه میگردند این دیوانگانِ اسیر شیشه؟ حتم دارم که کارکنان اینجا هم عقلی در کله ندارند؛ البت اگر کارکنی وجود داشته باشد. اما عجیب آن است که هر شب کسی چراغهای این موزه را روشن میکند و درها را باز میگذارد؛ نمیدانم چه کسیست، شاید یکی از همین دیوانگانِ اسیر شیشه است، شاید کسی هنوز به تماشای این جنازهها میآید.
918
چه عنوان سنگینی!
نمیدونم چقدر شایستگی اون رو دارم، ولی خیلی خوشحالم عزیزانی مثل شما کلمات من رو میخونند.
خیلی لطف دارید ⚘️🕊
918
Repost from N/a
سابقاً کسانی را به زندان میانداختند که دزدی کرده بودند ولی حالا آنهایی را حبس میکنند که حقیقت را میگویند.
918
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
کلمات رو میدزدم، آخرین نفس هایشان را میگیرم. اینجا گورستان است. گورستان کلمات، گورستان احساسی که قبل از متولد شدن مرد، گورستان جنینِ مرده ی کلماتم. دست کلماتم را میگیرم و به ارتفاع میرویم. آسمان به ما نزدیک تر و شهر از ما دور تر است. قدمی برمیدارم، کلمات دستم را رها میکنند. پوزخندی میزنم، این بار جلو تر میروم. صدای هقهق آرامش را میشنوم. تقلا میکند بنویسمش، بخوانمش، اما من چشم بستم روی هر چه بود. زیر چشمی نگاهی می اندازم، چشمانش را بسته، و پاهایش محو شدند. جلو تر می آید، عقب تر به سمت پرتگاه میروم. فاصلهمان یک قدم است، اشک میریزد، به آغوشم حجوم می آورد، از من رد میشود و پایین میافتد. تنها یک چیز را نفهمیدم، آن هم اینکه اگر من واقعیام چرا او به جای من پرید و جان داد اما من درد کشیدم؟
.صاد.
918
بتها را علم کردند، بر تختها نشستند و حمدخوانان، جامداران را محکوم کردند.
ای عاقلان، بگویید حکمِ فرزانگان بر حاکمان چیست؟
چگونه فرزانه را حکمی نیست، آنگاه که خود به دستِ حاکم، مجرم شناخته شده است؟
شترها را جلوی پای کاروانیانشان زمین زدند و شیرها را از درِ قفس انداختند تا برای سرگرمی به آنها خیره شوند.
گفتند جامِ من عرش را میلرزاند، خُمِ حکیمان اما خشتی از زیرزمین را هم نلرزاند.
پس اَرَنی را چه حاصل، اگر سقفِ کعبه و بتخانه یکیست،
اما زیر هر دو سقف، هنوز یکی بر تخت مینشیند و دیگری به جرمِ گفتن، محکوم میشود؟
918
بر سرِ ایرانِ من، بارانِ خون بسیار بود
سهمِ بعضی در حقیقت، پرده و انکار بود
رودها از یاد بردند راه دریا را، چه حیف
در نگاهِ خشکِ خاکم اشکِ سردی استوار بود
918
بر سرِ ایرانِ من، بارانِ خون بسیار بود
سهمِ بعضی در حقیقت، پرده و انکار بود
رودها از یاد بردند راه دریا، چه حیف
در گلوی تشنهی این خاک، رویای بهار بود
