ru
Feedback
Z

Z

Открыть в Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 339
Подписчики
-1624 часа
-1477 дней
+1630 день
Архив постов
Z
1 335
شب به پایان آمد و فانوسِ خانه کم‌فروغ مانده بود در کوچه تنها ردّ پایِ یک دروغ نامه‌ای بر میز ماند و نامِ صاحب، بی‌جواب مُهر بر لب داشت کاغذ، خانه غرقِ اضطراب صبح آمد، روی ایوان، مانده بود یک انتظار پشتِ در، خاموش مانده سایه‌ای از روزگار باد آهسته گذر کرد از کنارِ پرده‌ها بُرد چیزی را که جا مانده‌ست پشتِ نرده‌ها روی دیوار، لکه‌ای از شب هنوز افتاده بود گویی از اندوهِ دیشب، تکه‌ای جا مانده بود در حیاط اما گلی بی‌موسم و بی‌برگ بود پای آن، خاکی که گویا سال‌ها دلتنگ بود روزها رفتند و آن نامه همان‌جا ماند باز مُهر بر لب، چشم بر در، خیره بر راهِ دراز نم نشست آرام روی نامه، جوهر آب شد گوشه‌گوشه، خط‌به‌خط، آن نامه غرقِ خواب شد باغ، گلدانی شد و آن گل میانِ خاک و خار جوهرِ نامه به چشمِ گل نشست، آرام و تار آشیان از هم گسیخت، خاکستری بر گل نشست انعکاسِ آینه در چشمِ آن نامه شکست

Z
1 335
✍️✍️✍️

Z
1 335
درود راجبِ چَشم‌ها

Z
1 335
درمورد بارون و زنگ انشاء بنویس

Z
1 335
یتیم شدن غم.

Z
1 335
در چه مورد بنویسیم؟ @World_Zbot

Z
1 335
Repost from N/a
حافظا دیدی که کنعان دلم بیمار شد عاقبت با اشک غم کوه امیدم تار شد گفته بودی یوسف گم‌گشته بازآید ولی یوسف من تا قیامت هم‌نشینِ چاه شد

Z
1 335
Narates ✍️
Narates ✍️

Z
1 335
۷ ماه گذشت...

Z
1 335
بوسه‌هایم را لابه‌لای کلماتم پنهان کردم؛ تا هر بار که می‌خوانی‌ام، لب‌هایت بی‌اختیار به لبخند باز شوند؛ گویی میانِ تمام واژه‌ها، بوسه‌ای جا مانده از من، آرام خودش را به تو رسانده باشد.
.صاد.

Z
1 335
Repost from N/a
نمایشنامه مفت خور ها سیمون دوبووار
نمایشنامه مفت خور ها سیمون دوبووار

Z
1 335
photo content

Z
1 335
⚘️⚘️⚘️

Z
1 335
چشمِ آیینه شود محرمِ نقشت در سحر رازِ چشمانت نهان مانده، ولی دارد خبر هرچه از تو بود، در آیینه بر من نقش بست من شدم ظاهرِ تصویر و تو در من شد اثر با کمک گلسای عزیز... 🕊 @jingulpingulis

Z
1 335
دختری بود از تبارِ صبحِ روشن، بی‌نقاب در پیِ راهی که می‌بردش به سویِ آفتاب نه تخت و تاج می‌خواست و نه از دنیا بها آرزویش بود تنها، یک جهان بی‌جفا به راهِ رهایی، قدم‌ها کشید ولی دیوِ شب بر سرِ راه دید زِ ژرفایِ تاریک، دیوی سیاه کشید از رهِ روشنایی، پناه

Z
1 335
در بحرِ نگاهت دلِ من غرقِ تماشا است چون آبیِ زلفت همه‌جا فتنه‌گرِ ما است هر موج سَرِ موی تو دریای بلا است دل غرق همان بحر و ز دنیا، جدا است

Z
1 335
زِ آغازِ گیتی، زِ عهدِ کهن طنینش بمانده‌ست در هر سخن میانِ دو ساحل، خلیجی‌ست پیر که دیده‌ست بسیار، از دور و دیر

Z
1 335
در سکوتِ بی‌نهایت، یک صدا آمد پدید مردی از خوابِ هزاران ساله‌ی خود برجهید پرده از رازِ درونش رفت و راهی آفرید از دلِ تاریکیِ خود، آسمانی برگزید

Z
1 335
بر ورق‌های زمان مانده هزاران یادگار شاهدِ خاموشِ قرن‌ها، ایستاده استوار تخت‌ها و تاج‌ها افتاد در آغوش خاک مانده تنها قصه‌ای از آن شکوه بی‌قرار

Z
1 335
روزگاری بر فرازِ شاخه‌ها خاموش بود در دلِ او رازِ یک فردایِ دیگر مانده بود از سرِ شاخی به شاخی می‌دوید و می‌گذشت لیک قلبش از حصار شاخه‌ها دل کنده بود