Z
Ir al canal en Telegram
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 351
Suscriptores
-824 horas
-1487 días
+3230 días
Número de Publicaciones
Carga de datos en curso...
Reacciones
Comentarios
Estrellas de Telegram
PUBLICACIONES TOP por
Carga de datos en curso...
Análisis de publicación
Mensajes | Ver dinámicas | |||||
جبر، جهل، ریا، استبداد ،استعمار | 48 | 0 | 0 | 10 | Loading... | |
این پیامو فور کنید، ۵ تا چیزی که دلتون میخواست تو این دنیا نباشه رو بگید. جهان ایدهآلتون رو شرح بدم.
ظرفیت: تا وقتی خط بزنم
جوین باشی خوشحالم میکنی.💚 | 40 | 0 | 0 | 7 | Loading... | |
اگر کلمات نبودند، احتمالا قاتل بودم... | 198 | 7 | 0 | 12 | Loading... | |
شرابِ چشمانت را سر میکشم؛ بیدارم، اما چه بیداریِ عجیبیست وقتی در تمامِ هشیاریام، معتادِ توام.
.صاد. | 61 | 0 | 0 | 7 | Loading... | |
⚘️🕊 | 32 | 0 | 0 | 6 | Loading... | |
✍️✍️✍️ | 78 | 0 | 0 | 7 | Loading... | |
روزی روزگاری بود، روزی از روزگار پاییز؛
همان دورانی که به سبب یک لحظه غفلت از غم، فرود را از دست میدهی؛ سقوطی که با برگ های زرد هماهنگ کردی را فراموش میکنی.
روزی روزگاری بود،روزگاری از زمستان؛
برگی نبود که هوای رفتن داشته باشد. تنه ای باقی نمانده بود که یاداور حیات دنیا باشد.
زمستان بود، تنها پویایی که چشم آن را ناهماهنگ مییافت، برف بود.
روزگار گذشت،به بهار رسید؛
فرقی با زمستان نداشت،درختان گل ها را وادار به نمایش از حیاتی میکردند که زمستان مرده بود.
همان طبیعتی که زمستان را از خود رانده بود،بهار را به آغوش کشید و قول تابستان را به او داد.
تابستانمان هم زود فرا رسید...
تابستان هم دیگر تابستان نبود، آفتاب جز عرق سرد را توانا نبود؛ تابستان بود، فراموش کرده بود که گرم باشد..
شعله هایی که خورشید از میان سایه ها بر روی کاغذ میانداخت، خیلی زود قلمم را از خاطرم سوزاند و جز خاکستر باقی نگذاشت.
شاید عذاب وجدانِ دوران بود که به ناگهان، قطره ای که از پاییزِ گذشته بجامانده بود، بر دفترم چکید..
گمان میکنم این قطره نویدی از بازگشت پاییز بود؛ لحظهی فراموش کردن سقوط.
پاییز بود، اما هیچ شباهتی به پاییز نداشت. برگی نبود که رغبت به فرود در آن دیده شود، درختی نبود که از خواب زمستان بترسد.
پاییز بود، اما هوا برای زرد شدن زیادی گرم بود؛ سازِ بارانی برای رقصیدن کوک نشده بود. شاید، فقط شاید.
پاییز کمی زودتر همنشین من شده بود و بیش از پیش تنهاترم کرده بود. پاییز فراتر از چیزی که بود برای من معنا پیدا کرد؛ تا به هنگام تابستان، من هم زرد شوم و بریزم. | 9 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
مشتاق نقد و نظراتتون هستم 🕊⚘️
@World_Zbot | 74 | 0 | 0 | 9 | Loading... | |
و تمام شدند. | 73 | 0 | 0 | 10 | Loading... | |
به کوی او گذر کردم، سحرگاهان مستی بود
نسیمی از سر زلفش وزید و بوی هستی بود
دلم گفتا که این سودا، مرا از خویش خواهد برد
که هرجا نام او آمد، جهانم رنگ مستی بود
ز جام چشم او نوشیدم و عقل از سرم برخواست
ندانستم که این مستی، شراب ناب هستی بود
اگر ای دل بپرسند از تو روزی را چه شد با او
بگو در کوی مادر سجدهام از جنس مستی بود | 76 | 2 | 0 | 11 | Loading... | |
میان من و تو فاصلهایست به اندازهی تمام راههایی که هنوز به آغوش تو نرسیده.
غنچهی سرخم.
شاید هنوز دستهایم به گلبرگهایت نرسیده باشد،
شاید هر شب چشمانم نگاهت را از ستارگان بجوید
و دلم دنبال آوایت در آواز پرستوها باشد؛
اما در پسِ این شایدها،
تو در تمام نرسیدنهایم حضور داری.
گاهی فکر میکنم اگر فاصله نبود،
چقدر بیشتر میتوانستم دوستت داشته باشم؛
بعد با خود میگویم:
مگر میشود بیشتر از این؟
تا آن روز که رویِشَت، کویر را گلستان کند،
تا آنجا که چشمانم ستارگان را در نگاهت ببینند
و نجوای پرستوها در ندایت گم شود،
من به تماشای غروبی خواهم نشست
که آغاز قصهی ما را در خود پنهان کرده است؛
و آن روز هیچ نمیگویم، بگذار چشمانمان جهانی را بنا کنند که هیچ واژهای برای دوست داشتنت کافی نباشد... | 65 | 0 | 0 | 10 | Loading... | |
میان من و تو فاصلهایست به اندازهی تمام راههایی که هنوز به آغوش تو نرسیده.
غنچهی سرخ،
شاید هنوز دستهایم به گلبرگهایت نرسیده باشد،
شاید هر شب چشمانم نگاهت را از ستارگان بجوید
و دلم دنبال آوایت در آواز پرستوها باشد؛
اما در پسِ این شایدها،
تو در تمام نرسیدنهایم حضور داری.
گاهی فکر میکنم اگر فاصله نبود،
چقدر بیشتر میتوانستم دوستت داشته باشم؛
بعد با خود میگویم:
مگر میشود بیشتر از این؟
تا آن روز که رویشت، کویر را گلستان کند،
تا آنجا که چشمانم ستارگان را در نگاهت ببینند
و نجوای پرستوها در ندایت گم شود،
من به تماشای غروبی خواهم نشست
که آغاز قصهی ما را در خود پنهان کرده است؛
و آن روز هیچ نمیگویم، بگذار چشمانمان جهانی را بنا کنند که هیچ واژهای برای دوست داشتنت کافی نباشد... | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
غروب آمد جهان آرامتر شد
هیاهوی زمین کم، مختصر شد
در آن هنگام کز خورشید چیزی
نماند و آسمان هم پرخطر شد
جهان هر یک به سوی شام رفته
دگر اندوه هر دم در نظر شد
هنوز هم منتظر در شب نشسته
به روبه آنکه از شب بر گذر شد... | 55 | 0 | 0 | 10 | Loading... | |
به راهی دل سپردم من که برگشتن نمیدانم
قدرم در دوردست خویش، که خویشتن نمیدانم
در آن جاده که هر منزل، مرا از من جدا میکرد
غبارِ خاطراتم را به چشمم آشنا میکرد
به هر سو چشم گرداندم، نشانی از سحر دیدم
ولی هر بار در پایان، خودم را پشتِ در دیدم | 104 | 1 | 0 | 10 | Loading... | |
در داستانها گفتند آن سوی البرز، سرزمینیست که دیوان و پهلوانان در آن زیستهاند؛
اما تاریخ که ورق خورد، دیدیم آنچه افسانه میپنداشتیم، مردمانی بودهاند که در میان کوه و جنگل ایستادهاند.
رستم با گرز و تیغ راهیِ نبردی میان افسانه و واقعیت شد اما قرنها بعد، در همان پهنهی سبز، مردمانی ایستادند مقابل دیوان متجاوز. اما اینبار نه از جنس افسانه، از خونهایی که به این خاک گره خورده بودند.
کوهها هنوز از سنگ بودند، جنگلها همانقدر انبوه و راهها همانقدر دشوار؛ گویی طبیعت قرنها پیش از آنان برای ایستادنشان سنگر ساخته بود. | 62 | 1 | 0 | 9 | Loading... | |
ز راه آمد، نشست آرام در کنجِ دلِ بیمار
نمیدانم چه آورد از شبِ خاموشِ این دیوار
نه بر در زد نه بانگی داد، آهسته همی آمد
به کنجِ دل بزد خانه، ز هر شادی کمی آمد
چراغِ خانه کمسو شد، نفس در سینه سنگین شد
صدای خندهها گم شد، سکوتِ خانه رنگین شد
نه دیدم چهرهاش هرگز، نه دانستم کجا زاید
فقط دیدم که هر روزه، حضورش بیشتر آید
فراقِ سردِ شبهایم، نهایت ریشه کرد اینجا
به روحِ مردهم دستی، بداد و تیشه کرد اینجا | 35 | 0 | 0 | 9 | Loading... | |
ز راه آمد، نشست آرام در کنجِ دلِ بیمار
نمیدانم چه آورد از شبِ خاموشِ این دیوار
نه بر در زد نه بانگی داد، آهسته همی آمد
به کنجِ دل بزد خانه، ز هر شادی کمی آمد
چراغِ خانه کمسو شد، نفس در سینه سنگین شد
صدای خندهها گم شد، سکوتِ خانه رنگین شد
نه دیدم چهرهاش هرگز، نه دانستم کجا زاید
فقط دیدم که هر روزه، حضورش بیشتر آید
فراقِ سردِ شبهایم، نهایت ریشه کرد اینجا
به روحِ مردهم دستی، بداد و تیشه کرد اینجا | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
جاده هرچه بیشتر کش میآمد، شهر بیشتر پشت سرشان جا میماند و درختها، یکییکی، جای ساختمانها را میگرفتند.
باد، بوی باران و برگهای خیس را به صورتش میکوبید و رفتهرفته، اصالت جانشین تکنولوژی میشد؛ گویی جهان، لایههای ساختهی دست آدمی را کنار میزد تا دوباره خودش را نشان دهد.
صدای خنده فضای ماشین را پر کرد. لبخندی بر لبش نشست؛ غرق در زیبایی لحظهای بود که در کنار کسانی میگذشت که خونش با خونشان یکی بود.
پشت شیشه، جاده در مه گم میشد و آنها همچنان میرفتند.
درختها، یکییکی، شاخههایشان را به سویشان خم میکردند و دورتر، افق آسمان در پهنهی آب محو میشد؛ چنان که دیگر نمیشد گفت دریا از کجا آغاز شده و پایان آسمان کجاست... | 38 | 0 | 0 | 9 | Loading... | |
دلی بود و هزاران راز در او
ولی گم کرده بود آواز در او
هر آن احساسی آمد سوی جانش
خرد بنشست و پرسید از نشانش
چنان با عقل خود دیوار چیدش
که حتی درد را از خود بریدش
زمانی با خودش در عمق و تنها
میانِ آن خرد گم کرده شبها
به فکرِ راهِ آبادی و آزاد
به کوری نیست آزادی به آباد | 34 | 0 | 0 | 9 | Loading... | |
تمام بعداز ظهر را درون باغ گلهای یاس دنبال پروانهای دوید؛ از روی جوی پرید و حتی وقتی پروانه به جای گل اشتباهی بر شاخهی درختی نشست، بیخیالش نشد؛
وقتی نشست،پسرک ایستاد و با چشمان درشتش از لابهلای برگهای انبوه درخت به سفیدی بالهای او خیره شد. انگار بزرگترین جایزه دنیا روبهرویش نشسته باشد.
پروانه پرید، دوباره به دنبالش شروع به دویدن کرد. فارغ ز غوغای جهان. پایش به سنگی گیر کرد و محکم روی زمین افتاد، نشست و بیتوجه به زخم روی زانوهایش ایستاد. لحظهای مکث کرد، پروانه را ندید. به سرعت اطراف را نگاه کرد. باز هم چیزی ندید.
ابروهایش را در هم کشید و دستش را سایهبان چشمهایش کرد. یکبار به سمت باغ نگاه کرد، یکبار به آسمان.
هیچجا نبود.
چند قدم جلو رفت، بعد برگشت و همان جایی که افتاده بود را نگاه کرد؛ شاید پروانه همان نزدیکی منتظرش مانده باشد.
باد آرامی از میان یاسها گذشت و چند گل سفید را تکان داد. پسرک دوباره دنبال سفیدیِ بالی میان گلبرگها گشت، اما چیزی پیدا نکرد.
چند ثانیه همانجا ماند. بعد سنگ کوچکی برداشت و به جوی انداخت. صدای «چلپ» کوچکی بلند شد و صورتش دوباره باز شد.
انگار یادش افتاده بود کارهای مهمتری هم دارد.
زانوهای خاکیاش را با دست پاک کرد، از روی جوی پرید و به سمت خانه دوید؛ جایی که توپ قرمزش از صبح کنار دیوار منتظرش مانده بود. | 42 | 0 | 0 | 10 | Loading... |

