خونهی روشن.
Ir al canal en Telegram
من بندهی خانههای روشنم. آخرین نامهی غزاله علیزاده. . به یاد غزالهی عزیزم؛ من چراغ این خونه رو روشن نگه داشتم.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 055
Suscriptores
-2024 horas
+257 días
+22530 días
Archivo de publicaciones
2 056
به عشق میسپارمت؛ به ویرانگرترین نفرین انسان.
2 056
فتنهی دیگر عشق آن است که عشق چون استحکام پذیرد، لذّتِ خواب و خور بدرود کند، و عاقبت به هلاکت بکشد. بسیار کَس از مشاهیر که در این واقعه فرو شدهاند.
- رضیالدین نیشابوری؛ رسالهی مکارم اخلاق قرن ششم
2 056
عشق؛ حتی بهترین و عمیقترین عشق، تا چه اندازه میتواند بیشتر برای نابود کردن باشد تا نجات دادن؟
- فراسوی نیک و بد؛ فردریش نیچه.
2 056
وقتی تو را دوست دارم، آنچه دوست دارم چیست؟ نه جسمی است، نه تنی است، نه زیبایی گذران، نه درخشش روشنایی، نه آوازهای دلکش، نه گلها و گیاههای خوشبو، و نه اعضایی که از همآغوشی لذت میبرند. با این همه، وقتی تو را دوست دارم روشناییای خاص، آوازی خاص، بویی خاص، و همآغوشیای خاص را دوست دارم؛ یعنی روشنایی و آواز و بوی و همآغوشی انسانِ درونیام را. آنچه روحم را روشن میکند، آنچه در مکان نمیگنجد، به صدا درمیآید، آنچه در زمان نیست، میبوید آنچه بادش نمیبرد، و همآغوش میماند آنچه سیری جدایش نمیکند. این است آنچه دوست دارم وقتی تو را دوست دارم.
2 056
بسل وندر کولک میگه؛ آدم ترومازده بیشترین چیزی که شفابخشش هست عشقه؛ و بیشترین چیزی که آدم ترومازده پسش میزنه، همون عشقه. یعنی عشق میتونه نجاتت بده، ولی تو تمام قوهتو جمع میکنی که از عشق فرار کنی؛ چون احساس میکنی لیاقتش رو نداری. با خودت میگی؛ این کسی که داره به من عشق میورزه، من رو نمیشناسه. اگه من رو بشناسه، دیگه بهم عشق نمیورزه؛ پس بذار به عشقش خو نکنم. بذار همین خونهی اول کار رو تموم کنم و بذارم این آدم بره. چون اگه به این آدم خو کنم و یه روزی قراره بره، انگار از پلهی پنجم نردبون افتادم؛ پس بذار همین پلهی اول بیفتم و تمام. تو وقتی داری یه عشق بهتماممعنا رو پس میزنی، یه عمر با خودت میگی؛ اون عشق حیف نبود؟ اون واقعاً شاید میموند… بعد از اون، تو فقط کسی رو انتخاب میکنی که امنه. امن یعنی چی؟ امن یعنی اینکه میدونم اون زودتر من رو کنار نمیذاره و من هر وقت اراده کردم میتونم کنارش بذارم! این شاید اولش هیجانانگیز باشه، اما وقتی رفتی تو دل زندگی، غمانگیزه… غمِ اینکه وقتی در آغوشش میکشی، گرماش به بدنت منتقل نمیشه؛ چون بدن هرگز فراموش نمیکند.
2 056
بسل وندر کولک میگه؛ آدم ترومازده بیشترین چیزی که شفابخشش هست عشقه؛ و بیشترین چیزی که آدم ترومازده پسش میزنه، همون عشقه. یعنی عشق میتونه نجاتت بده، ولی تو تمام قوهتو جمع میکنی که از عشق فرار کنی؛ چون احساس میکنی لیاقتش رو نداری. با خودت میگی؛ این کسی که داره به من عشق میورزه، من رو نمیشناسه. اگه من رو بشناسه، دیگه بهم عشق نمیورزه؛ پس بذار به عشقش خو نکنم. بذار همین خونهی اول کار رو تموم کنم و بذارم این آدم بره. چون اگه به این آدم خو کنم و یه روزی قراره بره، انگار از پلهی پنجم نردبون افتادم؛ پس بذار همین پلهی اول بیفتم و تمام. تو وقتی داری یه عشق بهتماممعنا رو پس میزنی، یه عمر با خودت میگی: اون عشق حیف نبود؟ اون واقعاً شاید میموند… بعد از او، تو فقط کسی رو انتخاب میکنی که امنه. امن یعنی چی؟ امن یعنی اینکه میدونم اون زودتر من رو کنار نمیذاره و من هر وقت اراده کردم میتونم کنارش بذارم! این شاید اولش هیجانانگیز باشه، اما وقتی رفتی تو دل زندگی، غمانگیزه… غمِ اینکه وقتی در آغوشش میکشی، گرماش به بدنت منتقل نمیشه؛ چون بدن هرگز فراموش نمیکند.
2 056
بسل وندر کولک میگه؛ آدم ترومازده بیشترین چیزی که شفابخشش هست عشقه؛ و بیشترین چیزی که آدم ترومازده پسش میزنه، همون عشقه.
یعنی عشق میتونه نجاتت بده، ولی تو تمام قوهتو جمع میکنی که از عشق فرار کنی؛ چون احساس میکنی لیاقتش رو نداری. با خودت میگی؛ این کسی که داره به من عشق میورزه، من رو نمیشناسه. اگه من رو بشناسه، دیگه بهم عشق نمیورزه؛ پس بذار به عشقش خو نکنم. بذار همین خونهی اول کار رو تموم کنم و بذارم این آدم بره. چون اگه به این آدم خو کنم و یه روزی قراره بره، انگار از پلهی پنجم نردبون افتادم؛ پس بذار همین پلهی اول بیفتم و تمام.
تو وقتی داری یه عشق بهتماممعنا رو پس میزنی، یه عمر با خودت میگی: اون عشق حیف نبود؟ اون واقعاً شاید میموند…
و بعد از او، تو فقط کسی رو انتخاب میکنی که امنه. امن یعنی چی؟
امن یعنی اینکه میدونم اون زودتر من رو کنار نمیذاره و من هر وقت اراده کردم میتونم کنارش بذارم! این شاید اولش هیجانانگیز باشه، اما وقتی رفتی تو دل زندگی، غمانگیزه… غمِ اینکه وقتی در آغوشش میکشی، گرماش به بدنت منتقل نمیشه؛ چون بدن هرگز فراموش نمیکند.
2 056
شاید خود تروما ما را نکشد، اما سکوت درباره آنچه تجربه کردهایم ذره ذره روحمان را نابود میکند.
2 056
صرفنظر از امن یا ترسناکبودن لانه، حیوانات وحشتزده به خانههایشان بازمیگردند.
به فکر آن دسته از بیمارانم افتادم که خانوادههایی سوءاستفادهگر داشتند؛ اما باز هم به خانه برمیگشتند و دوباره صدمه میدیدند.
- بدن فراموش نمیکند؛ بِسِل وَندِر کُولک.
2 056
سعدی میگه؛
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم، به قدرِ وُسع بکوشم...
2 056
روزهاتون رو با یه مکثِ کوتاه، معنادارتر کنین. جافکری؛ جایی برایِ دوباره پیدا کردنِ خودتون :)
