uz
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

Kanalga Telegram’da o‘tish

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 503
Obunachilar
-6624 soatlar
+287 kun
+2830 kun
Postlar arxiv
حق با ونگوگ بود؛
غم برای همیشه باقی می‌ماند.

همواره در جستجوی آزادی و گریز از آزادی ..

«تنهایی همیشه از تنها بودن نمی‌آید؛ گاهی از نفهمیده شدن می‌آید.»
شب های روشن، داستایفسکی

به لبه ی پرتگاه رسیدم، اما نمی پرم. دراز کشیده ام و به آسمان آبی خیره شده ام. در میان این همه سیاهی، تو آبی بودی، آبی آسمانی.

وقتی می‌خواهید به گنجشکی غذا بدهید فرار می‌کند، چرا که می‌داند آزادی با ارزش‌تر از نان است. -فریدون فرخزاد

کشور برای ثروتمندان است؛ ولی در هنگام جنگ و بلا، نام آن را وطن می گذراند و به دست فقرا می دهند. -محمود درویش

آدم از خود می‌پرسد؛ که تو با این سال ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟
شب های روشن، فئودور داستایوفسکی

امروز روز غمباری بود، هوا بارانی، بی يك تبسم خورشيد. درست مثل دوران پيری كه در انتظار من است. افكار عجيبی ذهنم را سخت به خود مشغول می دارد. احساسات غم‌انگیزی دلم را تنگ کرده و افکار زیادی، كه هنوز برای خودم روشن نيست، در ذهنم زير و رو ميشود. نه می‌توانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حل كردنشان دارم. این كار كار من نيست...
شب‌های روشن، داستایفسکی، ترجمه‌ی سروش حبیبی

photo content

دیده ام خورشید را در خواب تعبیرش تویی. -حسین منزوی

photo content
+1

و غم ، میان استخوان‌ هایم آشیانه دارد.

«خانه‌ام برایم مانند پوسته‌ی صدف یا غلافی بود که برای پنهان ماندن از چشم بشریت به آن پناه می‌بردم.»
یادداشت‌های زیرزمینی، داستایفسکی

photo content

افسوس؛ من مرده‌ام و شب هنوز هم، ادامه همان شب بیهودست. -فروغ فرخزاد

فرزند بسیار عزیزم، دلم می خواهد حرف های دلم را با کبوتری سفید برای تو بفرستم. ولی این جا در لبنان اثری از کبوتر سفید باقی نمانده است. و چیزی که این کشور جنگ زده واقعا لازم دارد کبوتران سفید است. به امید آن که سازمان ملل روزی بتواند به راستی در جهان صلح برقرار کند.
نامه به هیلده مولر کناگ، توسط آلبرتو کناکس

هزار سیلاب خون، چو رود کارون، گذشت.
مگو چه هنگامه بود! بگو چه بیداد شد.

اندوه بر تو باد؛که خانه‌های ما را به اندوه آکندی. - بهرام بیضایی

photo content

نمایشنامه مرگ یزد گرد، بهرام بیضایی
نمایشنامه مرگ یزد گرد، بهرام بیضایی