es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

Ir al canal en Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم. آخرین نامه‌ی غزاله علیزاده. . به یاد غزاله‌ی عزیزم؛ من چراغ این خونه رو روشن نگه داشتم.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 057
Suscriptores
-2024 horas
+257 días
+22530 días
Archivo de publicaciones
+ چه شده؟! کجایت درد می‌کند؟! - فکرم. تو هم مثل منی! به‌جای آن‌که ظرفت بشکند، مظروفت می‌شکند. - آتش بدون دود؛ نادر ابراهیمی.

photo content
+1

می‌خواهم دمی به خواب روم؛ دمی، دقیقه‌ای، قرنی...

گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد؛ از گل چه گشاید چو دلی شاد نباشد.

به‌راستی، من جنگلی هستم و شبی از درختانِ تاریک. اما آن‌که از تاریکی‌ام نهراسد، در زیرِ سروهایم دامنه‌های گُلِ سرخ نیز خواهد یافت‌. - نیچه؛ چنین گفت زرتشت.

photo content

- کافکا: شب بسیار بدی را پشت سر گذاشته‌ام. - یانوش: به پزشک مراجعه کرده‌اید؟ لبهایش را جمع کرد. پزشک.. دستش را بالا برد و بعد رهایش کرد. از خود نمی‌توان گریخت. این تقدیر است. تنها امکانی که برایت می‌ماند، نگریستن است و فراموش کردن این‌که بازیچه شده‌ای. گفتگو با کافکا؛ گوستاو یانوش.

لب بر لبت چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى كه درخت شوى كه رفتن اگر بخواهى نتوانى كه بمانى وگر سخن از رفتن كنى بر اسبت بنشانم پيشاروى خويش در شبِ مهتاب موى تو با يالِ اسب هر دو در باد موى تو از يالِ اسب تشخيص نتوان داد رويت از ماه به سمت خويش بگردانم چنان ببوسمت به دلتنگى كه ماه آه بتابد. - علی‌رضا روشن.

وقتی در مقابل من می‌ایستی و نگاهم می‌کنی، تو از غمی که در وجود من وجود دارد چه می‌دانی و من از غم تو چه چیزی می‌دانم؟ اگر غمگین در مقابل تو بایستم و از غمم برایت بگویم، تو چه می‌فهمی؟ همچنان وقتی که برای تو از جهنم می‌گویند. آیا تو گرما و دردناک بودن آنرا درک خواهی کرد؟ - گفتگو با کافکا؛ گوستاو یانوش.

photo content

تو چون دریا خشک می‌افتی و چون ماهی به گل نشسته‌ای؛ و هیچ نمی‌گویی و هیچ‌کس با تو سخن نمی‌گوید. و با خود زمزمه می‌کنم؛ از دلِ تاریکی‌ام ماهی پدیدار خواهد شد.

ماهی سیاه کوچولو تنگِ تو شکسته دیدم ..

می‌گفت دردِ من حصارِ برکه نیست؛ دردِ من زندگی با ماهی‌هاییه که فکرِ دریا به ذهنشون خطور نکرده.

یازده هزار و نهصد و نود ونه ماهی کوچولو شب‌ به خیر گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهی سیاه کوچولو هر چقدر تلاش کرد خوابش نبرد. شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود.

ماهی به آب زنده ست و آدمی به عشق؛ و من به بوسه‌ای از تو. ماهی اگر از آب بیرون بیفتد، تازه می‌فهمد که تمامِ جهانش همان آب بوده. تو همان آبی هستی که ماهیِ من به آن زنده می‌ماند.

ماهی به آب زنده ست و آدمی به عشق؛ و من به بوسه‌ای از تو. ماهی اگر از آب بیرون بیفتد، تازه می‌فهمد که تمامِ جهانش همان آب بوده. تو همان آبی هستی که ماهیِ من به آن زنده می‌ماند.

همیشه با خودم می‌گفتم : روزی از جامعه فرار خواهم کرد و در یه دهکده یا جای دور منزوی خواهم شد... صادق_هدایت

کسی که تورو بخواد بخاطرت جنگ به پا می‌کنه و کسی که تورو نخواد باهات می‌جنگه.

تو را این‌گونه می‌خواهم که ماهی آب دریا را، چنان آتش که هیزم را، زمستان سوز سرما را.

Repost from اِختِناق
در نهایت همه‌ای ما برای تنی جنگیدیم که زنی دیگر او را در آغوش کشید.