es
Feedback
`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

Ir al canal en Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
412
Suscriptores
-224 horas
+27 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
«وقتی واقعیت خسته‌ات می‌کند، قصه‌ها دستت را می‌گیرند.»
«وقتی واقعیت خسته‌ات می‌کند، قصه‌ها دستت را می‌گیرند.»

Repost from همیسآٰ .
🏺-۱۳م خرداد ‌
+1
🏺-۱۳م خرداد ‌

Repost from 109
16
16

این پیام رو فور کنید، یه حدس راجع‌بهتون بزنم و یه جمله ای که نیاز دارید بشنوید رو بگم.
ظرفیت نداره. جوین باشی قشنگ تره.💗

"نمی‌دانم... فقط دلم می‌خواهد بی‌خیال همه‌چیز شوم و بروم."

📬فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.
+‹ حتما جوینم باشید تا در فولدر قرار بگیرید و 100+ داشته باشید 🎙›
پیام فولدر تا زمانی که فولدر گذاشته نشده پاک نکنید.

روزی که نماند دگری بر سر کويَت دانی که ز اغیار وفادارترم من
- وحشی بافقی

فورکنید 2 پست فور کنم ویو بگیرید🧚🏻‍♀❤️‍🔥.

sticker.webp0.06 KB

آهی که خیزد طاهر قریشی @WildRedd.mp35.06 MB

اولین بار نیست که از زیرِ آوارِ خودم بیرون می‌آیم. اولین بار نیست که امید، بی‌صدا در را پشتِ سرش می‌بندد و مرا با سکوتِ این خ
اولین بار نیست که از زیرِ آوارِ خودم بیرون می‌آیم. اولین بار نیست که امید، بی‌صدا در را پشتِ سرش می‌بندد و مرا با سکوتِ این خانه تنها می‌گذارد. و اولین بار هم نیست که تکه‌های شکسته‌ی روحم را کنار هم می‌نشانم، زخم‌ها را با نخِ صبر می‌دوزم و وانمود می‌کنم هنوز می‌شود ادامه داد. می‌گویند هر زخمی روزی التیام پیدا می‌کند. اما هیچ‌کس نمی‌گوید با ردّ زخم چه باید کرد. با اندوهی که در تار و پودِ آدم ریشه می‌دواند، با غمی که دیگر مهمان نیست؛ صاحبخانه است. شاید روزی همه‌چیز تمام شود؛ اما آیا پایان، حافظه‌ی روح را هم خاموش می‌کند؟ آیا می‌شود این روزهای تلخ را از جان شست؟

Repost from 109
15
15

سلام وقتتون بخیر امکانش هست لینک شاپ کوچولوی منو بذارید اگه کسی دوست داشت بیاد؟🙃 https://t.me/+XCTfi0ZWHqA3ODZk

"جنوب، سال‌هاست زیر آفتاب نمی‌سوزد؛ زیر بارِ فراموشی می‌سوزد. مردمی که هر بار از میان دود و آوار برمی‌خیزند، هنوز امید را مثل آخرین جرعه آب در مشت گرفته‌اند، اما آن‌چه قامت این سرزمین را خم کرده، نه حادثه است و نه آتش؛ بی‌کفایتیِ کسانی‌ست که نامِ همراهی بر خود گذاشته‌اند. کدام فریاد را نشنیده‌اید که هنوز سکوت می‌کنید؟ کدام زخم را ندیده‌اید که هنوز از همدلی می‌گویید؟ اگر چشم دارید، این همه ویرانی را چگونه نمی‌بینید؟ اگر گوش دارید، این همه ضجه را چگونه نمی‌شنوید؟"

Repost from N/a
photo content

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایه ی آزار خویش
-فروغ فرخزاد

لبه‌ی جدول راه می‌رفت و خندید؛ نه آن‌گونه که آدم‌ها از سرِ شادی می‌خندند، خنده‌اش بیشتر شبیه وداع بود. بعد آرام گفت: «نمی‌توا
لبه‌ی جدول راه می‌رفت و خندید؛ نه آن‌گونه که آدم‌ها از سرِ شادی می‌خندند، خنده‌اش بیشتر شبیه وداع بود. بعد آرام گفت: «نمی‌توانی، عزیزم. دیر رسیده‌ای. من مدت‌هاست از امید گذشته‌ام؛ آن‌قدر دور که دیگر حتی صدایش را هم به خاطر نمی‌آورم. دل از هرچه رنگِ زمین داشت بریده‌ام. اگر روزی در میان این آدم‌ها دنبالم بگردی، جز سایه‌ای که از کنار دیوارها گذشته است، چیزی نخواهی یافت. زادگاهِ من اینجا نیست. من دل به ماه سپرده‌ام و به ستاره‌هایی که هر شب بی‌هیچ شکایتی می‌سوزند. کافی است چشم‌هایم را ببندم؛ از ژرفای روحم اختری زاده می‌شود، آرام از تنم جدا می‌شود و راهِ کهکشان را در پیش می‌گیرد. آن‌قدر می‌رود تا به سحابیِ بزرگ برسد؛ همان‌جا که فهمیدم حتی ستاره‌ی دنباله‌دارِ بی‌وطن نیز سرانجام آسمانی برای ماندن پیدا می‌کند. پس مرا به این خیابان‌ها، به این شهر، به این جهانِ کوچک محدود نکن. من سال‌هاست از مرزِ آدم‌ها گذشته‌ام. تنم شاید هنوز اینجاست، اما روحم مدت‌هاست جایی میان نورهای خاموش و ستاره‌های سرگردان خانه کرده؛ جایی که هیچ دستی به آن نمی‌رسد و هیچ دلتنگی راهش را بلد نیست.»

"از انتظار خسته‌ام؛ بهانه‌ای برای ادامه دادن به من بده."