`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
رفتن به کانال در Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
412
مشترکین
-224 ساعت
+27 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
412
Repost from چنل بزودی بازیابی میشه ترک نکنید
این پیام رو فور کنید، یه حدس راجعبهتون بزنم و یه جمله ای که نیاز دارید بشنوید رو بگم.
ظرفیت نداره. جوین باشی قشنگ تره.💗
412
Repost from مُزَّمِّل🎀
📬فور کنید
بزارمتون فولدر جذب بگیرید.
+‹ حتما جوینم باشید تا در فولدر قرار بگیرید و 100+ داشته باشید 🎙›
پیام فولدر تا زمانی که فولدر گذاشته نشده پاک نکنید.
412
اولین بار نیست که از زیرِ آوارِ خودم بیرون میآیم. اولین بار نیست که امید، بیصدا در را پشتِ سرش میبندد و مرا با سکوتِ این خانه تنها میگذارد. و اولین بار هم نیست که تکههای شکستهی روحم را کنار هم مینشانم، زخمها را با نخِ صبر میدوزم و وانمود میکنم هنوز میشود ادامه داد. میگویند هر زخمی روزی التیام پیدا میکند. اما هیچکس نمیگوید با ردّ زخم چه باید کرد. با اندوهی که در تار و پودِ آدم ریشه میدواند، با غمی که دیگر مهمان نیست؛ صاحبخانه است. شاید روزی همهچیز تمام شود؛ اما آیا پایان، حافظهی روح را هم خاموش میکند؟ آیا میشود این روزهای تلخ را از جان شست؟
412
سلام وقتتون بخیر
امکانش هست لینک شاپ کوچولوی منو بذارید اگه کسی دوست داشت بیاد؟🙃
https://t.me/+XCTfi0ZWHqA3ODZk
412
"جنوب، سالهاست زیر آفتاب نمیسوزد؛ زیر بارِ فراموشی میسوزد. مردمی که هر بار از میان دود و آوار برمیخیزند، هنوز امید را مثل آخرین جرعه آب در مشت گرفتهاند، اما آنچه قامت این سرزمین را خم کرده، نه حادثه است و نه آتش؛ بیکفایتیِ کسانیست که نامِ همراهی بر خود گذاشتهاند.
کدام فریاد را نشنیدهاید که هنوز سکوت میکنید؟ کدام زخم را ندیدهاید که هنوز از همدلی میگویید؟ اگر چشم دارید، این همه ویرانی را چگونه نمیبینید؟ اگر گوش دارید، این همه ضجه را چگونه نمیشنوید؟"
412
لبهی جدول راه میرفت و خندید؛ نه آنگونه که آدمها از سرِ شادی میخندند، خندهاش بیشتر شبیه وداع بود. بعد آرام گفت: «نمیتوانی، عزیزم. دیر رسیدهای. من مدتهاست از امید گذشتهام؛ آنقدر دور که دیگر حتی صدایش را هم به خاطر نمیآورم. دل از هرچه رنگِ زمین داشت بریدهام. اگر روزی در میان این آدمها دنبالم بگردی، جز سایهای که از کنار دیوارها گذشته است، چیزی نخواهی یافت. زادگاهِ من اینجا نیست. من دل به ماه سپردهام و به ستارههایی که هر شب بیهیچ شکایتی میسوزند. کافی است چشمهایم را ببندم؛ از ژرفای روحم اختری زاده میشود، آرام از تنم جدا میشود و راهِ کهکشان را در پیش میگیرد. آنقدر میرود تا به سحابیِ بزرگ برسد؛ همانجا که فهمیدم حتی ستارهی دنبالهدارِ بیوطن نیز سرانجام آسمانی برای ماندن پیدا میکند. پس مرا به این خیابانها، به این شهر، به این جهانِ کوچک محدود نکن. من سالهاست از مرزِ آدمها گذشتهام. تنم شاید هنوز اینجاست، اما روحم مدتهاست جایی میان نورهای خاموش و ستارههای سرگردان خانه کرده؛ جایی که هیچ دستی به آن نمیرسد و هیچ دلتنگی راهش را بلد نیست.»
