en
Feedback
`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

Open in Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
411
Subscribers
+524 hours
+117 days
+530 days
Posts Archive
در نهایت، آدم به همان چیزی بدل می‌شود که روزی از آن می‌ترسید. یادم هست پنج‌ساله بودم. سیگار را با تمامِ سادگیِ کودکانه‌ام محک
در نهایت، آدم به همان چیزی بدل می‌شود که روزی از آن می‌ترسید. یادم هست پنج‌ساله بودم. سیگار را با تمامِ سادگیِ کودکانه‌ام محکوم می‌کردم؛ گمان می‌کردم هرکس دود را به ریه‌هایش راه می‌دهد، دارد آرام‌آرام چیزی از جانش را می‌سوزاند. حالا اما روزم به شب نمی‌رسد، مگر آن‌که آتشِ سیگار، سهم خودش را از ریه‌هایم بردارد. گاهی خیال می‌کنم هر نخ، تنها خاکسترِ همان کودکی‌ست که روزی مرا از این سرنوشت برحذر می‌داشت. از تاریکی می‌ترسیدم؛ از سایه‌هایی که خیال می‌کردم پشت درها کمین کرده‌اند. شب‌ها چراغ را روشن می‌گذاشتم تا مبادا چیزی از دلِ سیاهی بیرون بیاید و مرا با خود ببرد. سال‌ها گذشت و فهمیدم تاریکی هرگز پشت درها نبود؛ آهسته، بی‌صدا، از شکافِ روزها وارد شد و در من خانه کرد. بعضی شکست‌ها صدا ندارند. فقط یک روز به آینه نگاه می‌کنی و می‌بینی دیگر از تاریکی نمی‌ترسی؛ چون تاریکی، سال‌هاست با چهره‌ی تو در جهان راه می‌رود.

"نه پیغامی نه پیک آشنایی"
"نه پیغامی نه پیک آشنایی"

"نه پیغامی نه پیک آشنایی"
"نه پیغامی نه پیک آشنایی"

"فکر می‌کنم دیر به زندگی رسیده‌ام. همه‌چیز پیش از آمدنم اتفاق افتاده بود. حالا تنها آرزویم، رفتن است؛ به مکانی ناشناخته، دور از هر آنچه مرا به یاد خودم می‌اندازد."

Repost from CamVa.
فور کنید فولدر بذارم جذب بگیرید🤹‍♂
یه چنل دانشجویی‌ِ بامزه. اگه دوست داشتید بیاید!🌞

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
- هوشنگ ابتهاج

sticker.webp0.06 KB

اینجا خاورمیانه است، عزیز من؛ احساس غربت نکن. در این جغرافیا، خانه را با مرز نمی‌شناسند؛ با داغ می‌شناسند. خاکِ اینجا آن‌قدر
اینجا خاورمیانه است، عزیز من؛ احساس غربت نکن. در این جغرافیا، خانه را با مرز نمی‌شناسند؛ با داغ می‌شناسند. خاکِ اینجا آن‌قدر خون به خود دیده که دیگر بوی باران هم حافظه‌اش را نمی‌شوید. اینجا مرگ، اتفاق نیست؛ همسایه‌ای قدیمی‌ست. کودک‌ها پیش از رؤیا، صدای وداع را یاد می‌گیرند و غروب، هر شب بر گورِ آرزوهای تازه می‌ایستد. اگر دلت گرفت، تعجب نکن؛ این سرزمین سال‌هاست از اندوه نفس می‌کشد. اینجا حتی امید هم، وقتی از کوچه‌ها عبور می‌کند، سرش را پایین می‌اندازد.

«وقتی واقعیت خسته‌ات می‌کند، قصه‌ها دستت را می‌گیرند.»
«وقتی واقعیت خسته‌ات می‌کند، قصه‌ها دستت را می‌گیرند.»

Repost from همیسآٰ .
🏺-۱۳م خرداد ‌
+1
🏺-۱۳م خرداد ‌

Repost from 109
16
16

این پیام رو فور کنید، یه حدس راجع‌بهتون بزنم و یه جمله ای که نیاز دارید بشنوید رو بگم.
ظرفیت نداره. جوین باشی قشنگ تره.💗

"نمی‌دانم... فقط دلم می‌خواهد بی‌خیال همه‌چیز شوم و بروم."

📬فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.
+‹ حتما جوینم باشید تا در فولدر قرار بگیرید و 100+ داشته باشید 🎙›
پیام فولدر تا زمانی که فولدر گذاشته نشده پاک نکنید.

روزی که نماند دگری بر سر کويَت دانی که ز اغیار وفادارترم من
- وحشی بافقی

فورکنید 2 پست فور کنم ویو بگیرید🧚🏻‍♀❤️‍🔥.

sticker.webp0.06 KB

آهی که خیزد طاهر قریشی @WildRedd.mp35.06 MB

اولین بار نیست که از زیرِ آوارِ خودم بیرون می‌آیم. اولین بار نیست که امید، بی‌صدا در را پشتِ سرش می‌بندد و مرا با سکوتِ این خ
اولین بار نیست که از زیرِ آوارِ خودم بیرون می‌آیم. اولین بار نیست که امید، بی‌صدا در را پشتِ سرش می‌بندد و مرا با سکوتِ این خانه تنها می‌گذارد. و اولین بار هم نیست که تکه‌های شکسته‌ی روحم را کنار هم می‌نشانم، زخم‌ها را با نخِ صبر می‌دوزم و وانمود می‌کنم هنوز می‌شود ادامه داد. می‌گویند هر زخمی روزی التیام پیدا می‌کند. اما هیچ‌کس نمی‌گوید با ردّ زخم چه باید کرد. با اندوهی که در تار و پودِ آدم ریشه می‌دواند، با غمی که دیگر مهمان نیست؛ صاحبخانه است. شاید روزی همه‌چیز تمام شود؛ اما آیا پایان، حافظه‌ی روح را هم خاموش می‌کند؟ آیا می‌شود این روزهای تلخ را از جان شست؟

Repost from 109
15
15