es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

آوید کاشانه .🕊️🫠.

آوید کاشانه .🕊️🫠.

Ir al canal en Telegram

نور منم،شور منم،بنده ی مجبور منم نفخه ی آن صور منم،زنده ی در گور منم 19.1.26

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
234
Suscriptores
+224 horas
+117 días
+2130 días

Cargando datos

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
oct '26
octubre '26
+27
en 8 canales
septiembre '26
+19
en 9 canales
Get PRO
agosto '26
+23
en 4 canales
Get PRO
julio '26
+64
en 9 canales
Get PRO
junio '260
en 7 canales
Get PRO
mayo '26
+51
en 11 canales
Get PRO
abril '260
en 13 canales
Get PRO
marzo '26
+89
en 9 canales
Get PRO
febrero '260
en 7 canales
Get PRO
enero '26
+13
en 7 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
20 octubre0
19 octubre0
18 octubre+2
17 octubre0
16 octubre+1
15 octubre+2
14 octubre+7
13 octubre+1
12 octubre+1
11 octubre+2
10 octubre0
09 octubre+1
08 octubre+1
07 octubre+1
06 octubre+1
05 octubre0
04 octubre0
03 octubre+1
02 octubre+4
01 octubre+2
Publicaciones del Canal
لا احد يستطيع ان يفهم قلبك افضل من خالقه!

2
https://www.instagram.com/stories/aw3eed.swan/4011473433497437473?utm_source=ig_story_item_share&srtk=bHU5Ym1maWZvcnU2 مرا اینجا ببرید✨✨😭
23
3
این پست را فور بزنید تا شما را مهمانِ برشی از رمان‌های بانو ناشناس کنم 🌚💘📚 (بت‌پرست، لعل بدخش، اورنگ و خدایان زمینی...) ظرفیت: نامحدود
14
4
Cehennem boş, bütün şeytanlar burada!
35
5
تو در بام بی‌رنگ زندگی‌ام،شاهکارِ بی‌تکرار جهانی’
48
6
و باید عرض کنم که بی‌احترامی برای من خداحافظی میارد!
82
7
اوس که جوړ راته جنت شې نه دی غواړم..
78
8
چنین دردی که من دارم نخواهم زیست تا فردا بیا، بنشین، که جان خواهم سپرد امروز، یا امشب
35
9
و آیا تو جراعتش را خواهی داشت تا مرا با زخم هایم که هیچگاه خوب نمی‌شوند دوست بداری؟!
92
10
چه تلخ است غریب بودن در جایی که باید امن‌ترین نقطه جهان برایت باشد...
57
11
آدما میتواند تورا به بهترین شکل نگاه کنند، و در عین حال ،میتوانند تورا به بدترین شکل توصیف کنند! #آوید
65
12
مثل کابل✨
مثل کابل✨
43
13
انگار‌ صوم سکوت گرفته‌ام روحم پور از غوغاست غوغایی که ذره ذره‌یی از بدنم را به وجب می‌اورد! اما کجاست آن اه که از گلو بیرون شود!
62
14
Özledim, kimi neyi belmam! Ama bunu çok anlayıurm ki Çok özledim!
79
15
Hmm….hmm…..
Hmm….hmm…..
69
16
بترس! از چشمان و موهای بلندم از قامت که قیام خواهد کرد و سرکوب کن آوازهای مرا مُهر پلیدی‌ات را به تصویرم محکم بکوب و پاهایم را در قفس ببند عقب چهارخانه‌ی چادری عقابی طمع خون دارد بترس و سرکوب کن افکار من را که آب است بر ریشه ایستادگی خریدار گناه ابدی منم از نسل حوا از جنس دوم که پروای کرامت ندارد بدان‌ که رفیق شیطان ابلیس تو منم حبسم کن، خفه‌ام کن و پاهایم‌ را شیشه بزن پرهای خون چکان من در زنجیر باورهای تو نخواهد گنجید پاره خواهم کرد رشته ایمانت را که خدای من خدای تو نیست که عصیان من سفیر خدایی به‌همراه دارد بترس! از چشمان و موهای بلندم نگینه زلال
67
17
العیون لغة خاصة بهم!
63
18
‌ سقوط صخره‌های سکوت وقتی بیرون بودم، بغضی در گلویم زنجیر شد که هیچ کلیدی برای گشودنش نبود. در میان آن‌همه هیاهوی شهر، گویی همه‌جا را سکوتی سنگین فرا گرفته بود و من در تلاطم آن شلوغی، خود را تنهاترین می‌یافتم. «گاه اگر میان هزاران نفر هم باشی، باز هم طعمِ تلخِ تنهایی را خواهی چشید.» آدم‌ها در چشمم عجیب به نظر می‌رسیدند و جاده‌ها بی‌انتها. هوا چنان سرد بود که دستانم از شدت سرما به سرخی می‌زد، اما من چنان گیج و رها در خود بودم که سردیِ روزگار را حس نمی‌کردم؛ چرا که «وقتی فکرت درگیر باشد، تمام شهر را هم که زیر پا بگذاری، چیزی از جهانِ بیرون نمی‌فهمی.» وقتی به خانه بازگشتم، بی‌آنکه لباسم را از تن به در کنم، در گوشه‌ای از اتاق کز کردم؛ سرم را روی زانوهایم گذاشتم و در خلوتِ بی‌انتهای شب، بی‌صدا چون قطره‌های باران اشک ریختم. هیچ فریادی از من بلند نمی‌شد؛ چرا که «گاهی دل‌ها در سکوت، بیش از هر کلمه‌ای سخن می‌گویند...» و من هرگز عادت ندارم در برابر چشمانِ کسی بارانی شوم. ناگهان کسی در را باز کرد. با روشن شدنِ چراغ، مرا در آن حالِ آشفته و با چشمانی لبریز از اشک دید؛ رفت و آهسته خواهرم را صدا زد. وقتی خواهرم آمد، هراسان پرسید: «چه شده عزیزِ خواهر؟» گفتم: «هیچ.» اما وقتی دوباره با اصرار پرسید، سدِ بغضم شکست و دیگر نتوانستم خود را پنهان کنم. فریاد زدم: «دیگر نمی‌توانم... اصلاً نمی‌توانم این‌همه سنگینی را بر دوش بکشم!» واقعاً بعضی چیزها انسان را از درون ویران می‌کند؛ آن‌قدر عمیق که دیگر توانِ پنهان کردنِ آن ویرانه‌ها را در خود نداری. با خودم واگویه کردم که این نیز بگذرد، اما کی؟ هیچ جوابی برای سوال خویش نداشتم. دیگر باورم نمی‌شد که این منم؛ منی که پیش از این، کوه‌هایی از درد را در خود حمل می‌کرد، بی‌آنکه صدایی از او بلند شود. اما امروز با دردی کوچک چنان فریاد کشیدم که گویی آسمان هم پا به پای من می‌گریست. «هر قدر هم که بخواهی خودت را در برابر صاعقه‌های زندگی قوی و مستحکم نشان دهی، روزی ناتوانی‌ات را به چشم خواهی دید. هر دردی را می‌توان تا مرزِ مشخصی تحمل کرد، نه تا ابد...» #ـآشنا
74
19
برای اثبات خود دریغ کردم از هر انچه که به خود روا دار میدیدم! فعلا شده‌ام آدم نیک اما نزد خود یک آدم که جوانی نکرد!
65
20
‌ دوست داشتم نقاشی چیره دست شوم.. در رویاهای خود میخواستم به یک نویسنده بزرگ تبدیل شوم.. آدمی تاثیرگذار باشم.. برای دیگران.. اطرافیان.. پدرمادرم.. اما هرچه گذشت و به حقیقت زندگی پی بردم.. فهمیدم حتی کوچکترین تاثیری بر سرنوشت خود نیز ندارم.. درمانده و بی پناه تنها سعی می‌کردم دو چیز را حفظ کنم.. رضایت پدر مادرم.. و آبروی خانواده ام.. گرچه در هر دو نیز شکست خورده و مغموم شدم.. از همه کس و همه چیز بریده و جدا افتادم.. منفور و نفرین شده در خانه و بیرون از آن.. بدون اینکه خطایی کرده باشم و راهی کج رفته باشم.. در چهارچوب و قوانینی که برایم نوشته بودند، در سکوت و سر به زیر قدم مینهادم و در آخر با آماج توهین‌ها و حقارتهای همه مواجه میشدم.. همانند کسی که او را بر چوبه دار بسته اند و مدام به سر و رویش مدفوع پرت میکنند.. اما مگر خطا و گناه من چه بود.. دست به هرکاری میزدم.. هرکجا که قدم میگذاشتم.. مورد تمسخر و خنده پدرمادر و دیگران قرار میگرفتم.. هیچ کس مرا آدم حساب نمیکرد و با من جوری رفتار میکردند که گویا قلب و احساس ندارم.. این چنین بود که من بیشتر و بیشتر به سکوت و انزوایم پناه بردم.. راه گریزی نداشتم.. سرنوشتم گویا از کودکی با ترد شدن.. منفور بودن.. و شکست خوردن عجین شده بود..‌و در ذهنم کم کم به این باور رسیدم که مشکل از خودم است.. از قیافه و هیکل زشتم.. و تکرار این جمله در ذهنم که 'تو یک آدم به درد نخور و زشت و پست فطرت هستی' باعث شد اعتماد به نفس.. قدرت تخیل.. و هرگونه امید به آینده را در خود نیست و نابود سازم.. احساس می‌کردم کرمی خاکی ام که تنها لایق له شدن و لگدمال شدن به زیر پا میباشم..
72