اُتاقِآبی.
Ir al canal en Telegram
𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
306
Suscriptores
+224 horas
+87 días
+7330 días
Archivo de publicaciones
306
Repost from KAİZEN
«بغض گلویم را گرفت.آهسته استکان چای خود را بر زمین نهادم و نشستم.دلم میخواست جواب دندان شکنی به او بدهم ولی بلد نبودم.شرم و حیا و احترام به بزرگتر مانع میشد.من اینطور بار آمده بودم.نمیتوانستم چشم خود را ببندم و دهانم را باز کنم.آن هم سر هیچ و پوچ، آن هم از روی حسادت.»
306
آبیهای ماتم...نمیخواهم همیشه آبی را رنگ ماتم بدانم؛ ماتم سیاه تر از این حرفهاست. گاهی آبی همان رنگهای غلتیده بر تن آسمان عشق است. یا شوق پیکر خروشان دریا بعد از دیدار با مرغان دریایی. گاهی آبی عشق است! اما عشق جاری کنندهٔ اشک است و اشک هم ردپای غم. پس آبی چیزی مهربانتر از سیاهی ماتم و عصیانگرتر از روشنایی عشق است؛ چیزی بینشان. گویی حاصل همآغوشی ماتم و عشق با بوسهی کوتاهی از انتظار است. آبی عشق است و شور و اگر تیره شود عشقیست که بی حاصل بماند و اگر آسمانی و فیروزهای شود خبر از رسیدن است و بخت نیک. انتظار هم آبیست؛ آبی کدر. کدر مثل همان لحظه که به چشمش زل زده بودم. مثل لحظهای که منتظر بودم بگوید بیشتر میماند. حالا میتوانم بگویم زندگی دل بستن به طیف وسیعی از آبیهاست. آبیهای عزا، آبیهای عشق و آبیهای انتظار. او برای من تمام آبیهاست؛ او زندگیست.
306
میگریست و می گفت مدت هاست روحش را از دست داده است؛آن شب به او نگفتم اما در نظرم بسیار خوش شانس می رسید که هنوز کالبدی هرچند پوک برای از دست دادن، و احساساتی برای ابراز اندوه خود داشت.
و اگر از من بپرسی که چرا آن ساعات همین را به او نگفتم؛ به تو خواهم گفت که یقین داشتم که آن لحظه نمیخواهد چنین چیزی را از من بشنود.
اما مگر زندگی همین نبود؟!و سکوت من خواسته ی او؟
306
چشمهایش همه آن چیزی را که صدایش نمیتوانست، به من گفت؛ ما هزاران کلمه باهم حرف زدیم بی آنکه واژهای گفته باشیم...
306
تورا پیدا خواهم کرد؛
در جهانی دیگر،در پاییزی دیگر،در آذری دیگر دوباره عاشقت خواهم شد.
حتی اگر بازهم تقدیرم با تو بودن نباشد.
306
زیر پوسته خیالی خواستنت،ابلیسی رانده شده از جهنم،برای عشقی به ملکوت، زندگی جریان یافته در پیدایش عشقی ممنوعه؛بگریز از من و هنگامی که ریشه های ترس گریبانگر اقیانوس آبیات شد، بار دیگر به خانه برگرد؛به من؛که تاریکیِ آغوشِ من امنترین مکان برای توست.
306
مرا به خاطر بسپار!من از فراموشی هراس دارم، از من یک پوشاله از خون و درد به یاد بیاور،اما مرا به دستان فراموشی نسپار؛مرا قسمتی از نفرتی بدان که جهان را احاطه کرده؛ مرا مسبب دردت بدان،مسبب غم و تیرگی چشمانت،اما بخاطر بسپار لمس دستانم را؛ حتی اگر سرد،بخاطر بسپار آغوشم را حتی اگر تاریک،بخاطر بسپار عشقم را حتی اگر مالامالِ جنون...
306
توی هندوستان خدایان زیادی وجود داره عزیزترینم!
اما من فقط یک خدا رو پرستش میکنم؛خدایی که لبخندها و چشمهای تورو خلق کرده!
306
من تورا انتخاب کردم،وقتی که در پناهِ سبز عدن آسوده بودم و بر جایگاه ملائک مینشستم.من به سیب سرخ عشق بوسه زدم و از آسمان سقوط کردم،لیک گناهِ من مقدس بود. اکنون که بر زمین خاکی فرو افتادهام همه چیز را خوشتر میدارم از فراوانی نعمتهای عدن، من این تبعید را مقدس میدانم که این تبعید بهایِ عشقِ گنهآلود من به توست. اگر تنها در آغوشت فرو رفتم چنان است که هیچ از خویش نباختهام، تو عدن هستی و من دوباره در آغوشت به پناه آمدهام.
306
من تمام زندگیام را ، برای زندگی کشتهام تا چکهای شادی در کف دستانم بدوزم اما همهٔ آنها همین بود.تمام واژهٔ زندگی همین بود اما من در فرار از زندگی، او را گم کردم. همین لحظههای مبهم و غمناک؛همینها ، همینها و همینها.
306
دشت پر از قاصدک یا پر از گلهای زرد؟ تو کدومشی؟ اگه قاصدک بودی، رویاهاتو آرزو میکردی یا آرزوهای گلزرد رو؟
من اگه بودم خود گل زرد رو آرزو میکردم...
306
بر پشت دالونهای خیسم سایهای آبی میکشم؛ دستهایم بوی نور ِ پردهٔ توری میدهند و شاید بودن ما،بیهوده نبود!
306
اشک میریزم؛ تا روزی باغچهای پر از لاله و گلهایوحشی داشته باشم. غم های من روزی یک گل میشوند و قلب من باغچهای به وسعت یک علفزار.
