اُتاقِآبی.
Ir al canal en Telegram
𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
305
Suscriptores
+224 horas
+87 días
+7330 días
Archivo de publicaciones
305
یادم میاد روزی رو که اصلاً قصد راهاندازی این چنلو نداشتم اما یکی از عزیزام، ناخواسته منو به این سمت هل داد. کی فکرشو میکرد؟ کی میتونست پیشبینی کنه که همین شروعِ بیمیل، به چنین علاقهٔ عمیقی بدل بشه؟
اینجا، توی این گوشهٔ کوچک، چیزی فراتر از یه چنل شکل گرفته (حداقل برای من). شاید از نظر تعداد ممبر چیز چشمگیری نباشه؛شاید من هم نتونسته باشم با همهٔ شما به اون نحوی که باید، ارتباط برقرار کنم. اما توی این سکوتِ، توی همین رفتوآمدهایِ گاهبهگاه، پیوندی نادیده شکل گرفته؛ پیوندی که یهویی و بدونِ خبر عزیز شد.
وابستگی... کلمهی عجیبه. وقتی به«اتاق آبی»فکر میکنم، اولین چیزی که به ذهنم میاد، همین حسِ وابستگی هست. وابستگی به فضایی که خودم با اکراه اون رو بنا کردم، اما حالا تمام علاقمو برای خودش داره. وابستگی به شماهایی که حالا دیگه غریبه نیستین و همگی بخشی از روزمرگیِ من شدین، بخشی از فکر و خیالِ من.
هر کدوم از شما، هر متن،اهنگ،عکس،فیلم و...که اینجا گذاشته میشه، هر ناشناسی که رد و بدل میشه، تکهای از وجودِ این چنله و من، ناخواسته، بخشی از وجودم رو توی این تکهها جستجو میکنم. اتاق آبی برای من فقط یک اسم و چندتا ممبر نیست؛ انگار که خونهٔ کوچیکی باشه که اونو ساختهام.حالا دلم براش تنگ شده. برای دیوارهاش، برای پنجرههاش، و مهمتر از همه، برای ساکنینش.
این دوریِ ناخواسته، این قطع شدنِ اینترنت، فقط دسترسیِ منو از چنل نگرفته بود اون تمام احساسات نوشته شده منو ازم دزدیده بود و من دلتنگِ خودِ این فضا، و دلتنگِ شما بودم. دلتنگِ همون چیزی که یه روز همینجوری بهش پا گذاشتم و حالا، با تمامِ وجودم، بهش عشق میورزم. دوری از اینجا و از شما، واقعا سخت بود خیلی سخت. به امید روزی که همه چیز درست بشه و بتونیم بدون دغدغه در کنار هم باشیم.
با عشق آبی.
305
چهل روز گذشت...
چهل روز از روزهایی که زمین، سنگینتر از همیشه نفس میکشید و آسمان، بغضش را پشت سکوتی سرد پنهان کرده بود.
چهل روز است که نامهایتان دیگر فقط نام نیستند؛ هر کدامتان به زخمی در قلب یک ملت تبدیل شدهاید، بغضی که هیچوقت کامل فرو نمیرود.
مادرهایتان هنوز با صدای در دلشان میلرزد..
پدرهایتان به عکسهایتان خیره ماندهاند...
جای خالیتان، هر روز، بلندتر از هر فریادی، سکوت میکند.
چهل روز است که رفتهاید، اما حضورتان از همیشه پررنگ تر است.
میگویند زمان، درد را کم میکند؛ اما بعضی دردها، فقط یاد میگیرند چگونه در قلب جا خوش کنند.
امروز در چهلمتان، فقط برای رفتنتان گریه نمیکنیم، بلکه برای رویاهایی که ناتمام ماندهاند،برای خندههایی که خاموش شدهاند، و برای قلبهایی که شکستهاند، عزاداریم.
نامهایتان هرگز فراموش نخواهد شد؛ شما فقط یک خاطره نیستید، شما بخشی از وجدان بیدار این سرزمیناید.
روحتان آرام و یادتان، تا همیشه زنده...
305
سلام،
امیدوارم خوب باشید.
طی این مدت تعدادی ناشناس این مدلی گرفتم و نیاز دونستم دربارش باهاتون صحبت کنم.
راستش من آدم «عادی سازی» نیستم. نه که نخوام، نمیتونم!
من اینقدر آدم عوضی ای نیستم که وقتی هزاران نفر توی کشورم عزادارن، خیلی راحت به ادامه زندگیم بپردازم، عین قبل بتونم توی چنلم و پیجم فعالیت کنم، بدون توجه به اونا برگردم سر کارای موردعلاقم و با بقیه به اشتراک بذارمش.
چون خودمو میذارم جای تک تک خانواده های اون عزیزا، به این فکر میکنم که اگه برای منم این اتفاقات افتاده بود میتونستم اونایی که اینقدر سریع و راحت عادی سازی میکنن رو ببخشم؟
میتونم کسایی رو ببخشمم که از همه چیز خبر دارن ولی به روی خودشون نمیارن؟
میتونم ببخشمشون وقتی درد هم وطنشون و «وطنشون» درد خودشون نیست؟
جوابم یه نه خیلی بزرگه! من نمیتونم ببخشمم!
حتی الان که این درد رو خودم عمیقا نکشیدم هم نمیتونم اونایی رو ببخشم که براشون مهم نبوده، حرف نزدن و همچنان دارن عادی فعالیت میکنن.
نمیتونم برگردم وقتی که هنوز خیابونا بوی خون میدن، هر روز از خونه ها صدای گریه یه مادر بلند میشه، نمیتونم برگردم وقتی که هنوز صدای:«سپهر بابا کجایی؟»،«تو برو من میام بابا مانی» و .... توی گوشم میپیچه.
نمیتونم برگردم وقتی هنوز من، ما، وطنمون آزاد نیست.
خواستم بهتون اطلاع بدم که تا مدتی اینجا محتوایی جز «وطن» و «عزیزان از دست رفتمون» گذاشته نمیشه!
305
Repost from N/a
«ردِ خون بیگناه، مثلِ جوهرِ نامرئیست شاید با باران شسته شود، اما هر بار که از آنجا بگذری، کفشهایت سنگین میشوند و قلبت تیر میکشد...»
305
Repost from Byredo
از هرکسی که تریبونی داره، مهم نیست 10 نفر 100 نفر یا +1000 نفر میخوام این پست مهم رو شِیر کنه داخل چنلش و تا حد امکان صداشون باشید، صداشون رو به دنیا برسونید نادیده نگیرید و هرچقدر در توانتون هست کمک کنید
فقط ما میتونم صدای هم باشیم
لیست های بازداشتی ها، افراد در خطر اعدام و مفقودی ها برای ریتوییت :
لیست اول.
لیست دوم.
لیست سوم.
لیست چهارم.
لیست پنجم.
لیست ششم.
لیست هفتم.
لیست هشتم.
لیست نهم.
لیست دهم.نامشان را صدا بزن، صدای بی صدایان باش. نامشان را بخاطر بسپار.
305
وطن
نامِ مستعاری بود
برای مکانی
که قرار بود پناه باشد
ولی تمرینِ سقوط شد.
آنقدر سقوط کردیم
که وقتی فلزِ سرد
پیشانیمان را لمس میکرد،
گرمایش را
«آزادی»
صدا میزدیم.
305
برآمد سپهر، آن گُردِ آزاده کیش
ز بیداد ضحاک دوران خویش
چو کشتند و بردند تنش تازیان
که پنهان نمایند از ایرانیان
پدر گشت هرجا به صد جست و جوی
که:" ای پورِ گمگشتهی آزادجوی"
چو ایران شنید آن ندای پدر
شکست از غماش، سنگ و کوه و کمر
چو خورشید تابد ز هفت آسمان
بماند همی نام او جاودان
305
روزی در تاریخ مینویسند:«درد آنقدر گسترده بود، که اشکها نمیدانستند بر کدام نام، بر کدام شهر، بر کدام زخم ایران فرو بریزند.»
305
هزار چمباتمه زدن!
من بارها در زندگینشستهام! زانو در بغل و پُر از اندوه! که چه شد که از دست دادم؟!
هزار چیز را هم نشد و نتوانستم به دست بیاورم!
من هزار خوش شانسی داشتم که بتوانم بلند شوم…
حالا در میان نوجوانی بلند میگویم:
این مردم ، نیاز به دست و همیاری و محبت دارند تا زانوهای بغل گرفته را رها کنند و بلند شوند.
سالهاست که چمباتمه زده نشسته اند !
بارها از شما خواستيم كه ما را بشنويد، بارها و بارها.
ما همانهایی هستیم که در ۱۲ روز جنگ لب تر نکردیم!
برای خاکمان ایستادیم و فکر و ذهنمان این بود که مبادا تنِ این تَن(وطن) زخمی مضاعف بردارد!
ما همانیم!
همان مردم…
ما اعتراض داریم به چمباتمه نشستن و نشدن و نگفتن:
که عزیزم بلند شو!
درست میشود.
ما بچه هایی بودیم که ما را به دست بلند نکردید و با لگد دوباره و صد باره پرتمان کردید روی زمین.
باید ما را بگذارید روی چشمتان و اشکمان را پاک کنید و بلند بگویید :
ببخشید.
اشتباه کردیم.
شما باید برایمان یک «جا» می ساختید که بر آن تکیه کنیم!
305
حال من به او مینگرم اما با قلبی پوچ، با نگاهی میگویم که او غریبی بیش نیست...
و در این سپیدهدم مهپوشِ نادرستیها، غلظت ناپیدایی مرز رویا و کابوس، امیدواریهای گزندوار و ناامیدیهای دروغین؛ چه زود رها کردیم جاودانگی خوابیده در ایمان به هر لمس سطحی که در ژرفای نزدیکای یکدیگر هیاهوی سکوت را نقش میکرد. چه زود فراموش کردیم عشق، آن اکسیر جاودانگی را.
305
مگر چه میخواهیم از وطن؟
جز لقمهای نان و خیالی آسوده.
چه میخواهیم؟
جز تکهای آفتاب و بارانی که آهسته ببارد، جز پنجرهای که رو به عشق و «آزادی» گشوده شود؟
305
نمیتوانم ساکت بمانم!
نمیتوانم ببینم مردم روز به روز بدبخت تر میشوند و حتی عدهای دیگر توان خرید نان شب خود را ندارند.
نمیتوانم ببینم که خطر فقر هرثانیه بلند و بلند تر میشود گویی میخواهد آسمان را فتح کند.
نمیتوانم که ببینم هر روز به خطوط چهره پدر و مادرم اضافه میشود.
دیگر نمیتوانم دروغهای مسئولین بیعرضه و پست را بشنوم.
نمیتوانم صدای اذان صبح را بشنوم، حتی صدای اخبار را،صدای پرندگان را،صدای خنده های کودکان را، دیگر نمیتوانم هیچ چیزی بشنوم؛ نه تا زمانی که آه و بیچارگی مردم گوشم را پر کرده است.
رها کنید این خاک پر زخم را، بگذارید التیام ببخشیم به تن صدمه دیده ایران خانم.
بگذارید جوانه های شادی در وطن برویید، بگذارید بجای خاکستر شدن سبز شویم...
