اُتاقِآبی.
رفتن به کانال در Telegram
305
مشترکین
+224 ساعت
+87 روز
+7330 روز
آرشیو پست ها
305
چشمهایش همه آن چیزی را که صدایش نمیتوانست، به من گفت؛ ما هزاران کلمه باهم حرف زدیم بی آنکه واژهای گفته باشیم...
305
تورا پیدا خواهم کرد؛
در جهانی دیگر،در پاییزی دیگر،در آذری دیگر دوباره عاشقت خواهم شد.
حتی اگر بازهم تقدیرم با تو بودن نباشد.
305
زیر پوسته خیالی خواستنت،ابلیسی رانده شده از جهنم،برای عشقی به ملکوت، زندگی جریان یافته در پیدایش عشقی ممنوعه؛بگریز از من و هنگامی که ریشه های ترس گریبانگر اقیانوس آبیات شد، بار دیگر به خانه برگرد؛به من؛که تاریکیِ آغوشِ من امنترین مکان برای توست.
305
مرا به خاطر بسپار!من از فراموشی هراس دارم، از من یک پوشاله از خون و درد به یاد بیاور،اما مرا به دستان فراموشی نسپار؛مرا قسمتی از نفرتی بدان که جهان را احاطه کرده؛ مرا مسبب دردت بدان،مسبب غم و تیرگی چشمانت،اما بخاطر بسپار لمس دستانم را؛ حتی اگر سرد،بخاطر بسپار آغوشم را حتی اگر تاریک،بخاطر بسپار عشقم را حتی اگر مالامالِ جنون...
305
توی هندوستان خدایان زیادی وجود داره عزیزترینم!
اما من فقط یک خدا رو پرستش میکنم؛خدایی که لبخندها و چشمهای تورو خلق کرده!
305
من تورا انتخاب کردم،وقتی که در پناهِ سبز عدن آسوده بودم و بر جایگاه ملائک مینشستم.من به سیب سرخ عشق بوسه زدم و از آسمان سقوط کردم،لیک گناهِ من مقدس بود. اکنون که بر زمین خاکی فرو افتادهام همه چیز را خوشتر میدارم از فراوانی نعمتهای عدن، من این تبعید را مقدس میدانم که این تبعید بهایِ عشقِ گنهآلود من به توست. اگر تنها در آغوشت فرو رفتم چنان است که هیچ از خویش نباختهام، تو عدن هستی و من دوباره در آغوشت به پناه آمدهام.
305
من تمام زندگیام را ، برای زندگی کشتهام تا چکهای شادی در کف دستانم بدوزم اما همهٔ آنها همین بود.تمام واژهٔ زندگی همین بود اما من در فرار از زندگی، او را گم کردم. همین لحظههای مبهم و غمناک؛همینها ، همینها و همینها.
305
دشت پر از قاصدک یا پر از گلهای زرد؟ تو کدومشی؟ اگه قاصدک بودی، رویاهاتو آرزو میکردی یا آرزوهای گلزرد رو؟
من اگه بودم خود گل زرد رو آرزو میکردم...
305
بر پشت دالونهای خیسم سایهای آبی میکشم؛ دستهایم بوی نور ِ پردهٔ توری میدهند و شاید بودن ما،بیهوده نبود!
305
اشک میریزم؛ تا روزی باغچهای پر از لاله و گلهایوحشی داشته باشم. غم های من روزی یک گل میشوند و قلب من باغچهای به وسعت یک علفزار.
305
ستارهها را یکییکی خاموش کنید،بگذارید شب برای همیشه در خودش فروبپاشد.
ماه را از آسمان پایین بیاورید،بر پیشانی سردش پارچهٔ عزا بکشید.
و خورشید را پشت کوههای دور،بیصدا دفن کنید؛ چرا که دیگر نور هم در این ویرانه، جایی ندارد.
305
آهسته گفت:«چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیتی دارد اگر گاهی اوقات نشود؟ مگر همیشه باید بشود؟ مگر همیشه باید بدوی؟ در این چرخهٔ بزرگ، هستیم تا شاد باشیم نه دونده و مبارز.» او آهسته میگفت نمیدانم شاید هم فریاد میزد؛ اما اطمینان دارم که گوشهای من در اثر دویدن از بین رفته بود.
305
من فکر میکنم آبی چیزی فراتر از یک رنگ است؛ چونان آسمان ِبیانتها یا یک دریای سرشار از امیدواری و آبی فقط میتواند رنگ ِ تو باشد.
