en
Feedback
اُتاق‌ِآبی.

اُتاق‌ِآبی.

Open in Telegram

𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
305
Subscribers
+224 hours
+87 days
+7330 days
Posts Archive
We're all gonna die...

چشم‌هایش همه آن چیزی را که صدایش نمی‌توانست، به من گفت؛ ما هزاران کلمه باهم حرف زدیم بی آنکه واژه‌ای گفته باشیم...

تورا پیدا خواهم کرد؛ در جهانی دیگر،در پاییزی دیگر،در آذری دیگر دوباره عاشقت خواهم شد. حتی اگر بازهم تقدیرم با تو بودن نباشد.

زیر پوسته خیالی خواستنت،ابلیسی رانده شده از جهنم،برای عشقی به ملکوت، زندگی جریان یافته در پیدایش عشقی ممنوعه؛بگریز از من و هنگامی که ریشه های ترس گریبانگر اقیانوس آبی‌ات شد، بار دیگر به خانه برگرد؛به من؛که تاریکیِ آغوشِ من امن‌ترین مکان برای توست.

cause i wanted YOU to KNOW...

❤️‌

مرا به خاطر بسپار!من از فراموشی هراس دارم، از من یک پوشاله از خون و درد به یاد بیاور،اما مرا به دستان فراموشی نسپار؛مرا قسمتی از نفرتی بدان که جهان را احاطه کرده؛ مرا مسبب دردت بدان،مسبب غم و تیرگی چشمانت،اما بخاطر بسپار لمس دستانم را؛ حتی اگر سرد،بخاطر بسپار آغوشم را حتی اگر تاریک،بخاطر بسپار عشقم را حتی اگر مالامالِ جنون...

توی هندوستان خدایان زیادی وجود داره عزیزترینم! اما من فقط یک خدا رو پرستش میکنم؛خدایی که لبخند‌ها و چشم‌های تورو خلق کرده!

من تورا انتخاب کردم،وقتی که در پناهِ سبز عدن آسوده بودم و بر جایگاه ملائک می‌نشستم.من به سیب سرخ عشق بوسه زدم و از آسمان سقوط کردم،لیک گناهِ من مقدس بود. اکنون که بر زمین خاکی فرو افتاده‌ام همه چیز را خوش‌تر می‌دارم از فراوانی نعمت‌های عدن، من این تبعید را مقدس میدانم که این تبعید بهایِ عشقِ گنه‌آلود من به توست. اگر تنها در آغوشت فرو رفتم چنان است که هیچ از خویش نباخته‌ام، تو عدن هستی و من دوباره در آغوشت به پناه آمده‌ام.

حسی که هر وقت میبینمش درونم ایجاد میشه:

من تمام زندگی‌ام‌ را ، برای زندگی‌ کشته‌ام تا چکه‌ای‌ شادی در کف‌ دستانم بدوزم‌ اما همهٔ آن‌ها‌ همین‌ بود.تمام واژهٔ زندگی همین بود اما من در فرار از زندگی، او را گم‌ کردم‌. همین لحظه‌های مبهم و غمناک؛همین‌ها ، همین‌ها و همین‌ها.

Whatever word I say I will ALWAYS LOVE YOU❤️

دشت پر از قاصدک یا پر از گل‌های زرد؟ تو کدومشی؟ اگه قاصدک بودی، رویاهاتو آرزو می‌کردی یا آرزوهای گل‌زرد رو؟ من اگه بودم خود گل زرد رو آرزو میکردم...

بر پشت دالون‌های خیسم سایه‌ای آبی می‌کشم؛ دست‌هایم‌ بوی نور ِ پردهٔ توری می‌دهند و شاید بودن ما،بیهوده نبود!

و اما عزیزم برای یک بار هم با من صادق باش؛ یعنی اینقدر برای تو بی‌ارزش بودم؟

اشک می‌ریزم؛ تا روزی باغچه‌ای پر از لاله و گل‌های‌وحشی داشته باشم. غم‌ های من روزی یک گل می‌شوند و قلب من باغچه‌ای به وسعت یک علفزار.

ستاره‌ها را یکی‌یکی خاموش کنید،بگذارید شب برای همیشه در خودش فروبپاشد. ماه را از آسمان پایین بیاورید،بر پیشانی سردش پارچهٔ عزا بکشید. و خورشید را پشت کوه‌های دور،بی‌صدا دفن کنید؛ چرا که دیگر نور هم در این ویرانه، جایی ندارد.

آهسته گفت:«چه اهمیتی دارد؟‌ چه اهمیتی دارد اگر گاهی اوقات نشود؟ مگر همیشه باید بشود؟ مگر همیشه باید بدوی؟ در این چرخهٔ بزرگ‌، هستیم تا شاد باشیم‌ نه دونده و مبارز.» او آهسته می‌گفت نمیدانم شاید هم فریاد می‌زد؛ اما اطمینان دارم که گوش‌های‌‌ من در اثر دویدن از بین رفته بود.

من فکر میکنم آبی چیزی فراتر از یک رنگ است؛ چونان آسمان ِبی‌انتها یا یک دریای سرشار از امیدواری و آبی فقط میتواند رنگ ِ تو باشد.

#پیام_ناشناس ‌ و من باور دارم چشم‌هایت را خدا بوسیده است.