حرة
Ir al canal en Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
242
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+330 días
Archivo de publicaciones
242
اگر برف بودم بر این کوهها،
اگر تندبادی عاصی بودم،
اگر در این آتش سوزی ذوب میشدم،
اگر گریه میکردم و از همه چیز بیزار میشدم،
اگر در زندان دیواری بودم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گوری بیصاحب بودم،
اگر در این کویر کاروانسرایی ویرانه بودم،
اگر خراب و پریشان بودم،
آیا باز هم مرا دوست میداشتی؟
اگر غباری سیاه و کبود بودم؟
اگر در این زخم خون بودم،
اگر میریختم و هدر میشدم،
اگر جایی در این دنیا نداشتم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گل کوچکی رویده بر کنار سنگی بودم،
اگر کف روی دریا بودم،
اگر ستارهای خاموش شده در قرنهای پیش بودم،
اگر سرپناهی بودم برای این دشتهای برهوت،
آیا میآمدی تا پیدایم کنی؟ تا صدایم کنی؟
242
اگر برف بودم بر این کوهها،
اگر تندبادی عاصی بودم،
اگر در این آتش سوزی ذوب میشدم،
اگر گریه میکردم و از همه چیز بیزار میشدم،
اگر در زندان دیواری بودم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گوری بیصاحب بودم،
اگر در این کویر کاروانسرایی ویرانه بودم،
اگر خراب و پریشان بودم،
آیا باز هم مرا دوست میداشتی؟
اگر غباری سیاه و کبود بودم؟
اگر در این زخم خون بودم،
اگر میریختم و هدر میشدم،
اگر جایی در این دنیا نداشتم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گل کوچکی رویده بر کنار سنگی بودم،
اگر کف روی دریا بودم،
اگر ستارهای خاموش شده در قرنهای پیش بودم،
اگر اگر سرپناهی بودم برای این دشتهای برهوت،
آیا میآمدی تا پیدایم کنی؟ تا صدایم کنی؟
242
اگر برف بودم بر این کوهها،
اگر تندبادی عاصی بودم،
اگر در این آتش سوزی ذوب میشدم،
اگر گریه میکردم و از همه چیز بیزار میشدم،
اگر در زندان دیواری بودم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گوری بیصاحب بودم،
اگر در این کویر کاروانسرایی ویرانه بودم،
اگر خراب و پریشان بودم،
آیا باز هم مرا دوست میداشتی؟
اگرغباری سیاه و کبود بودم؟
اگر در این زخم خون بودم،
اگر میریختم و هدر میشدم،
اگر جایی در این دنیا نداشتم،
آیا مرا جستجو کرده و مییافتی؟
اگر گل کوچکی رویده بر کنار سنگی بودم،
اگر کف روی دریا بودم،
اگر ستارهای خاموش شده در قرنهای پیش بودم،
اگر اگر سرپناهی بودم برای این دشتهای برهوت،
آیا میآمدی تا پیدایم کنی؟ تا صدایم کنی؟
242
روزی که عکسها را روی دیوار میزدیم و میخها را یکی یکی بر پیکرهی دیوار میکوبیدیم، به تصاویر نگاه میکردیم و آنهایی که بودند را میشمردیم. آن موقعها هنوز سیدحسن نصرالله و آقا، شهید نشده بودند. و
242
یکی از اون ۳۰۰هزارنفری که در سامانه سماح ثبتنام کردند منم که حتی یک درصد هم تکلیف اربعینم مشخص نیست.
242
امروز رفتم آموزش کارت دانشجوییم رو تحویل دادم.
چهارسال قبل که مامان، بابام وسیلههای خوابگاهم رو میبستن، حتی بلد نبودم تشک رو جلد کنم. اون روزهایی که وقتی مسموم شدم تو دانشگاه حتی بلد نبودم کته ماست درست کنم.
چهارسال گذشت. رنگ و روی کارتم رفت و بهجاش رنگهاش پاشیده شد روی حد فاصل بیست تا بیستوچهارسالگی، نه تنها یاد گرفتم کاور تشک رو بکشم، بلکه تونستم هرسال رختخوابها رو بستهبندی کنم تو رختخواب پیچ، بپیچم و از پلهها بیارم پایین و بگذارم انبار. چهارسال گذشت تو خوابگاه یادگرفتم با برگ موهای حیاط خوابگاه، دلمه درست کنم و آلو اسفناج و فسنجون بپزم. یادگرفتم چهطوری انواع لکههای مختلفی که روی لباسهام به جا میموند رو پاک کنم. یاد گرفتم چهطوری از دیگری که همخون من نبود و فرهنگ متفاوتی باهام داشت، عذرخواهی کنم، ببخشم، بگذرم، تعامل کنم. یادگرفتم برای زندگی کنار آدمهای متفاوت منعطف باشم. سختنگیرم. تکرار نکنم. گیر ندم. فهمیدم ممکنه کسی دقیقا چیزی که من دوست دارم رو دوست نداشته باشه و نخواد و بعد یاد گرفتم این تفاوتها دال بر کماله و نه توقف. یادگرفتم به علایق آدمها دقیقتر توجه کنم. فهمیدم گاهی باید کوتاه بیایم و بالعكس.
چهارسال گذشت. چون هیچتصوری نداشتم که چگونه میگذره، این روزها احساس خلأ نمیکنم. جای چیزی رو خالی نمیبینم. همهی نقاط تاریک و روشنش رو دوست دارم. امروز دلم نیومد بگم؛
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
به جاش وقتی سردر پردیس مرکزی رو دیدم گفتم؛
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است
چون انگار اگه اون چهارساله نبود، امروز اینجا نبودم.
242
من فقط برای این گریه نمیکنم که رهبرم رو از دست دادم برای این گریه میکنم که شهیدسیدعلیخامنهای در تمام ابعاد زندگیش همان بندهی صالح و مقربی بود که خدا تمام پیامبرانش را فرستاده بود تا چنین انسانهایی را تربیت کنند.
ظلمستیز، آزاده، زاهد، سیاستمدار مسلمان، مجاهدِ خستگیناپذیر، امیدوار، سادهزیست، محب وطن، با ایمان، مبارز، عالم و... بود. برای این گریه میکنم و سخت غمگینم که او، در تمامی وجوه شخصیتش یک انسان تراز مسلمان بود اما شناخته نشد. جامع بود. همهی وجوه شخصیتش باهم به کمال رسیده بود. حتی در زندگی فردیاش این را میشود از تربیت فرزندانش فهمید. برای این گریه میکنم که ما یک رهبر، یک اندیشمند، یک مبارز، یک آزاده، یک عالم فرزانه، یک مجاهد، یک عدالتخواه و... را از دست دادیم.
از این میگریم که ما بهترین انسان زمانهی خود را تقدیم راه دین کردیم و چه پایان باشکوهی. مگر میشد کسی با چنین شخصیتی کشتهی راه دین نشود و به دست اشقیا و مفسدترین موجودات عالم، درحالی که بر صراط مستقیم ایستاده، با شهادت به سوی خدای خود نرود؟
242
من از این غم خالی نمیشوم. اشک و هقهق تسکینم نمیدهد. باید، غم، روح را از کالبدم بیرون بکشد تا خالی شوم. نه روح، طاقتِ این هجر را دارد و نه جسمم میتواند تحمل کند. هرکس عاشق خدا شود، خدا عاشقش میشود و اگر خدا عاشق کسی شود او را میکشد؛ قتیلا للاسلام، قتیلا لامه مسلما. هو الشهید لطریق القدس.
242
تشییع را تنها امروز نبینید. جمعیتی بودند که شنبه آمدند مصلی و برگشتند. جمعیتی دیگر یکشنبه رسیدند و برگشتند. عدهای برای امروز خودشان را از دماوند تا میدان آزادی کشاندند.
برخی به تشییع فردا در قم میرسند. بعضی دیگر به کربلا و جمعی دیگر به تشییع مشهد خودشان را میرسانند. تشییع این مجاهد نستوه، را باید متصل و یکپارچه دید. باید همهی صحنهها را بهم چسباند. حتی باید جمعیتی که به هر دلیلی نتوانستند بیایند اما مشتاق آمدن بودند را نیز، به آن قاب، متصل کرد.
242
ما به رفتن آقا هیچوقت فکر نکرده بودیم. رهبری بود از قبل ما. و باید میماند، بعد از ما. ما به عمر طبیعی آدمها فکر نمیکردیم. مثلا من وقتی ماهها قبل از جنگ خواب دیدم آقا در نودسالگی توسط اسرائیل شهید شده، بعد از خواب با بغضی هر ثانیه ورم میکرد، تمام توانم را جمع کردم تا سن دقیق آقا را بدانم. بعدها فهمیدم سن قمری آقا نودسال بوده. من به عمر طبیعی آدمها فکر نمیکردم. به اینکه طبق قاعدهی دنیا، مگر یک آدم چقدر میخواهد عمر کند؟ ما به رفتن آقا فکر نمیکردیم. هربار یکی میگفت بعد از آقا، فوری میگفتیم زبانت را گاز بگیر. حرف را در نطفه خفه میکردیم. چون هیچوقت به رفتن او فکر نکرده بودیم، هیچوقت به نحوه رفتن او هم به طبع آن، نیندیشیده بودیم. در تصور ما او، نامیرا بود، که شد. ما اگر میخواستیم پایانی برای او متصور شویم، به شکوهمندی قابهای امروز میشد؟ پرچمهای سرخ انتقام. نفرت مردم از سازش و تسلیم. مردمی که همین دوماه قبل زیر آتش بودند و بمب اگر درخانه آنها نه، چهارتا کوچه بالاتر از خانهشان اصابت میکرد.
242
من امروز را به هزاردلیل رفتم و یکی از آنها این بود که وقتی روزی به کودکم از شهیدسیدعلیخامنهای گفتم به او بگویم مادرت هم نقطهای بوده میان آن همه آزاده.
242
زمین و زمان میگردند تا انسانهایی چون او، هر هزارسال یکی، پای به دنیا گذارند. آخر آدمهایی چون او، هر هزار سال یکی، پای به دنیا گذارند.
آوینی.
تهران امروز کربلا بود و مسیرهای منتهی به میدان آزادی، مشایه؛ یادمان دادی حسینی زندگی کنیم و حسینی بمانیم و عجیب نبود که اینچنین حسینی بروی.
اما حجاب معاصرت نگذاشت تو را آنچنان که شایسته تو است بشناسیم.
من دلم سخت برایت تنگ میشود. تو اسطوره را برایمان معنا کردی. تو آزادگی و استقامت را نشانمان دادی. تو حب به وطن را به ما آموختی و عامل به نفسی و اهلی و مالی. تو فرای واقعیت بودی. اگر من، توفیق نداشتم با تو معاصر باشم، اگر از تو برایم میگفتند آن گفتهها را افسانه میدانستم اما تو واقعیت بودی. تجسم حقیقتِ انسان در کالبدی زمینی. تو اگر در زمان تمام پیامبران بودی با آنها بر علیه نمرود و کسری و قیصر و فرعون میشوریدی. اگر در کربلا بودی در صف امام زمان خود به شهادت میرسیدی. تو بندهی برگزیدهی خدا بودی که کمترین پاداش تو در دنیا شهادت بود. حماسه بودی و پرچمهای سرخ در عزای تو، گواه است.
242
زمین و زمان میگردند تا انسانهایی چون او، هر هزارسال یکی، پای به دنیا گذارند. آخر آدمهایی چون او، هر هزار سال یکی، پای به دنیا گذارند.
آوینی.
تهران امروز کربلا بود و مسیرهای منتهی به میدان آزادی، مشایه؛ یادمان دادی حسینی زندگی کنیم و حسینی بمانیم و عجیب نبود که اینچنین حسینی بروی.
اما حجاب معاصرت نگذاشت تو را آنچنان که شایسته تو است بشناسیم.
من دلم سخت برایت تنگ میشود. تو اسطوره را برایمان معنا کردی. تو آزادگی و استقامت را نشانمان دادی. تو حب به وطن را به ما آموختی و عامل به نفسی و اهلی و مالی. تو فرای واقعیت بودی. اگر من، توفیق نداشتم با تو معاصر باشم، اگر از تو برایم میگفتند آن گفتهها را افسانه میدانستم اما تو واقعیت بودی. تجسم حقیقتِ انسان در کالبدی زمینی. تو اگر در زمان تمام پیامبران بودی با آنها بر علیه نمرود و کسری و قیصر و فرعون میشوریدی. اگر در کربلا بودی در صف امام زمان خود به شهادت میرسیدی. تو بندهی برگزیدهی خدا بودی که کمترین پاداش تو در دنیا شهادت بود. حماسه بودی و پرچمهای سرخ در عزای تو، گواه است.
242
عزیز من، پاهایم گزگز میکند، چشمم هنوز میبارد، اما باورم نشده بر پیکر مطهر تنها مردی که برایم تمام آرمانهای انقلاب بود، نماز خواندهام. من، هرچقدر فریاد بزنم، قلبم خنک نمیشود. هرچقدر اشک بریزم، جگرم خنک نمیشود. هرچقدر مویه کنم، استخوانهای شکستهام ترمیم نمیشوند. هرچقدر شهادت را مرور کنم، برایم آن خبر عادی نمیشود. من دلم برایت تنگ شده. دلم بسیار برایت تنگ شده.
