uk
Feedback
حرة

حرة

Відкрити в Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
205
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+1030 день
Архів дописів
انسانِ حوصله‌مندی نیستم که راجع به معنای ماهی و دریا و... هم بنویسم. همین چند خط را بارها خواندم و از معنا و تفسیری که پشتش بود حظ کردم. واقعا به معنای واقعی کلمه حظ کردم. ولی زیاد نوشتن و توضیح دادن اهانت به مخاطب است و نویسنده، باید گذاشت هرکسی هرطوری ‌که دلش می‌خواهد یک کلمه را هجی کند و بفهمد. همان هرکسی از ظن خود شد یار من. ولی من با تصور این صحنه و بازی با نمادها، دست‌کم پس از مدت‌ها از نوشتن یک متن حظ کردم. این متن را، یعنی چنین متنی را مدت‌ها قبل نوشته بودم اما گمش کردم، مثل باقی چیزهایی که نوشتم و گم‌شدند، اما با وفاداری به مضمون باز کلمات را کنار هم جفت کردم، اما چیزی که قبلا نوشته بودم را بیشتر دوست داشتم فصل مشترکی که داشتند، حظ کردن در هر دو بار بود. پارادوکسیکال بودنش، رفتن و انتظار و تمام نمادهایی که توی آن چند خط پنهان شده است.

تلاش‌های نیمه شب برای نوشتن. سپیدار؛ درخت سپیدار نماد عدم ثبات، تردید و همچنین دوگانگی است، زیرا برگ‌های آن در باد به راحتی حرکت می‌کنند و گاهی پشت و رو می‌شوند. نیلوفر؛ پاکی و بی‌گناهی: نیلوفر آبی از آب گل‌آلود برمی‌خیزد اما گلبرگ‌هایش تمیز و درخشان باقی می‌مانند. این ویژگی آن را به نماد پاکی، تهذیب نفس و رهایی از آلودگی‌ها تبدیل کرده است.  تولّد دوباره و شکوفایی: این گل از دلِ لجن و تاریکی سر برمی‌آورد و شکوفا می‌شود. این فرآیند، نمادی از رستاخیز، تولد دوباره و توانایی رشد و شکوفایی در شرایط سخت است.  قدرت روحانی و معنوی: در بسیاری از سنت‌ها، نیلوفر آبی با رشد معنوی، خرد و رسیدن به روشنگری مرتبط است.  خوش‌بختی و صلح: به ویژه در فرهنگ چینی، گل نیلوفر نماد صلح، آرامش و ظرافت روحانی است.  باروری و زندگی: در آیین هندو، نیلوفر آبی نماد زندگی و زایندگی است. در ایران باستان نیز این گل نماد باروری و ایزدبانوی آب‌های روان، آناهیتا، بود.  مرغ‌ ماهی‌خوار؛ پیغام‌آورنده مرگ و سفر روح: نماد مرغ ماهی‌خوار در اسطوره‌های ژاپنی با مرگ و عبور روح انسان از جهانی به جهان دیگر پیوند دارد. خودمتکی و استقلال: مرغ ماهی‌خوار نشان‌دهنده فردی است که به توانایی‌های خود متکی است و مستقل عمل می‌کند.  آزادی و اراده: این پرنده نماد فردی است که برای رسیدن به آزادی و تحقق آرزوهایش، سرسختانه تلاش می‌کند و با چالش‌ها کنار می‌آید.  -زن ماهی کوچک را از ترسِ مرغ‌های ماهی‌خوار پنهان کرده بود.

من هم شبیه باقی آدم‌ها زیاد منتظر نمی‌مانم. منتظر ماندن شبیه کله پا ایستادن است. منتظر ماندن شبیه برعکس آویزان شدن از شاخه‌ی نازکِ تنه‌ی سپیدار است. حالا درِ خانه‌‌ای که پنجره‌اش رو‌به دریا باز می‌شد را بسته‌ام و خانه را همان‌طور که بود برای همیشه ترک کرده‌ام. اما اگر روزی بازگشتی و زنی را دیدی که در مشت‌های گره کرده‌اش ماهی کوچکی داشت که قبلش هنوز می‌تپید و نیلوفرهای پیرهنش را موج‌ها غرقآب کرده بودند، و به مرغ‌های ماهی‌خوار چشم دوخته بود، آن زن، منم.

جایی در میانه‌ی نامه‌ی پانزدهم.
جایی در میانه‌ی نامه‌ی پانزدهم.

نامه‌ی چهاردهم.
نامه‌ی چهاردهم.

ابن مشغله را که می‌خواندم، ماجرای ازدواج‌شان را ابراهیمی توضیح می‌دهد. کتاب الان تهران نیست که عین جملات را بنویسم. اما ابراهیمی اجازه نمی‌دهد هیچ‌کس هدیه‌ای برای ازدواج‌شان بدهد. خودش و همسرش عهد می‌کنند اگر چیزی دارند با همان زندگی می‌کنند و اگر ندارند هم هیچ‌چیزی از کسی قبول نکنند و البته آن اوایل سختی هم می‌کشند اما نه از انتخابی که کرده‌اند.

خطِ صفحه‌ی قبل؛ من هرگز ضرورتِ اندوه را انکار نمی‌کنم؛ چرا که می‌دانم هیچ‌چیز...
خطِ صفحه‌ی قبل؛ من هرگز ضرورتِ اندوه را انکار نمی‌کنم؛ چرا که می‌دانم هیچ‌چیز...

من هم کتابِ «مثل خون در رگ‌های من» شاملو را خوانده‌ام هم «چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم» ابراهیمی را‌‌‌، حالا نه تماما اما آن‌قدر خوانده‌ام که جنسِ دوست داشتنِ هر دو نویسنده را بفهمم. اما دقیقا نمی‌دانم چون قلمِ نادر ابراهیمی را بسیار دوست دارم این‌طور فکر می‌کنم یا واقعا جنسِ دوست داشتنِ ابراهیمی و نامه‌هایش اصیل‌تر است. به عشق به ما هو عشق، نزدیک‌تر است. محترم‌تر است. نجیب‌تر است؛ و آدم باید در دوست داشتن بسیار نجیب باشد.

دورهمی فعالان حوزه کودک و نوجوان چهارشنبه 5 شهریور ساعت 8 الی 12:30 میزبان: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان + اکران انیمیش
دورهمی فعالان حوزه کودک و نوجوان چهارشنبه 5 شهریور ساعت 8 الی 12:30 میزبان: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان + اکران انیمیشن فرمانروای آب ثبت نام: Dorehami.net/koodak/event25

«اون دیو انقدرا هم ترسناک نبود، فقط نیاز داشت یکی بغلش کنه.»

من الغزه الان؛ «الناس بتنحرق»

بار قبل شجاع‌تر بودم. شبیه زنانی که تفنگ به دست، پشتِ پرچین‌ها منتظرند تا سوار نظام دشمن را از زین به زیر بیندازند و اسب و اسلحه را به غرامت ببرند، چیزی شبیه امید داشتن نسبت به فردای جنگ، شاید! اما حالا، سخت، می‌ترسم...

چیزی شبیه به خلع سلاح شدن و ترسیدن.

این بار از جنگ می‌ترسم، حتی با صدای ساییده شدن موتور بر روی آسفالت خیابان‌ها از جا می‌پرم، این بار خیلی از جنگ می‌ترسم، جنگِ دوازده روزه برای من بسیار فرساینده بود، من، این بار را، خیلی می‌ترسم... این‌ها را می‌گذارم به پای بی‌ایمانی‌ام، اما در پس این بی‌ایمانی، ذبح شجاعتم دلیل دیگری دارد... من این بار را بسیار می‌ترسم...

جواب پیام کسی که پیام داده بود را می‌دهم. می‌نویسم ببخشید دیر پاسخ دادم و باقی ماجرا، بعد دقیق‌تر که زمان دریافت پیام قبل را می‌بینم متوجه می‌شوم همین دیروز بوده. پیام را اصلاح می‌کنم‌. انگار که زمان بسط پیدا کرده باشد و هر ثانیه‌اش بی‌اغراق هزارسال طول بکشد. نمی‌فهمم چرا در لحظاتی که انسان باید بدود، این‌چنین روح مایل است بنشیند، توقف کند و ساعت‌ها به گوشه‌ای خیره شود و وقت تلف کند. و نمی‌فهمم که فردای این روزها زندگی در مشت‌های گره کرده‌اش چه چیزی پنهان کرده؛ همه‌چیز به قاعده است اما این قاعده در هزار حجاب افتاده و انسان حتی برای رد شدن از عرض یک خیابان هم مستأصل می‌شود. -به در خانه‌هایی که صاحبانشان را نمی‌شناخت نگاه می‌کرد و منتظر بود؛ زنی که در بین بوته‌های آفتاب‌گردان دور دست‌ها را نگاه می‌کرد‌.

خانه‌ها، جاده‌های حاشیه‌ی رود، روشنی‌های سرخ و لکه‌لکه‌ی جاهایی که هست، اندوهِ فرو نشسته و ناگفته‌ی ما. دست‌هایمان را می‌پیچیدیم و از یک زندگی رها می‌کردیم و خاموش بودیم اما خون در قلب‌هایمان می‌جهید، نه دیگر شیرینی‌ای بود، نه دیگر چشم پوشیدن از جاده‌ی حاشیه‌ی رود، نه دیگر مبتلا بودیم، و آموختیم که تنها باشیم و زندگی کنیم. -چزاره پاوزه؛ ترجمه‌‌ی محمد مختاری‌زاده، اضطراب جهان.

شکر حق را کان دعا مردود شد من زیان پنداشتم آن سود شد بس دعاها کان زیانست و هلاک وز کرم می‌نشنود یزدان پاک   مصلح است و مصلحت را داند او آن دعا را باز می‌گرداند او -مولوی‌.

سال‌های دور از خانه؛ تاب خوردن از شاخه‌ی سیب‌ها.
+2
سال‌های دور از خانه؛ تاب خوردن از شاخه‌ی سیب‌ها.

|چشم در چشم درد؛ پشتِ دستِ راستم کبودی خفیفی دارد. روز آخر سفر سرم زدم. تنم کِشش راه رفتن نداشت و با ب‌کمپلکس و کتورولاک کوله‌ام را به دوش می‌کشیدم. هنوز پشت دستم درد می‌کند‌. وقتی پرستار سوزن را پشت دستم فرو کرد، رگ دستم شروع کرد به باد کردن‌. زل زدم به دستم و فرایند را نگاه می‌کردم. آنژیوکت را توی دستم می‌چرخاند و رگ پیدا نمی‌شد. بعد پرستار دیگری باز سوزن را چرخاند و رگ دستم پیدا نشد. خیره خیره به رگی که بالا آمده بود نگاه می‌کردم. درد پیچیده بود توی دستم و فقط چشم‌هایم را محکم روی هم فشرده بودم و سرم را انداخته بودم پایین. کسانی که آنجا بودند برایشان عجیب بود که چه‌طور به دستت بدون پلک زدن نگاه می‌کنی؟ برای خودم اما اصلا عجیب نبود‌. من عادت کرده‌ام به علت درد نگاه کنم. اولین بارش را وقتی پنج‌ساله بودم و می‌خواستم دور از چشم مادرم تیله‌های شامپو گلرنگ را بیرون بیاورم با چاقو اره‌ای به جای این‌که ظرف را ببرم انگشت اشاره‌ام را بریدم، وقتی قطرات خون، مثل گل‌لاله روی فرش نقش می‌بست با هیجان به آن نگاه می‌کردم، تا به حال سرخی خونم را ندیده بودم. وقتی خون دستم بند آمد، برق رفته بود، نور گوشی را می‌انداختم روی بریدگی و انگشت اشاره‌ام را خم می‌کردم تا داخل زخم را ببینم. بار بعدش وقتی بود که کلاس اول بودم و توی حیاط مدرسه زمین خوردم و سنگِ ریزی کف دستم فرو رفت، آن روز هم به سنگ خیره شده بودم و حرکت دستِ مدیر مدرسه‌ام را نگاه می‌کردم که چگونه سنگ را بیرون می‌کشد. بارهای بعد هم بود که بیانش هم از حوصله نويسنده و هم خواننده خارج است. آن روز هم توی موکب برای خودم عجیب نبود که به پیچش آنژیوکت نگاه کنم و این خیره‌خیره چشم دوختن تنها منحصر به درد جسمی نمی‌شود. هربار که روحم در مسائل زندگی چلانده می‌شود، به دنبال علت درد می‌گردم. در هر نقطه‌ای که درد شدیدتر باشد، انگار حضور پررنگ‌تری دارم تا نهایتِ درهم کوفتگی استخوان‌هایم را حس کنم. در آغوش کشیدن رنج و شجاعتِ ایستادن در برابر ضرباتِ چاقوی زنگ‌زده‌ی آن، رنج را ضعیف می‌کند و بعد از آن آدم راحت‌تر می‌تواند جراحات را التیام بدهد. پشتِ دستم سبز و بنفش شده، وقتی لمسش می‌کنم درد خفیفی دارد اما چون به آن خیره شده بودم، قابل تحمل است‌؛ کاملا.

مرز مهران، همین دو روز پیش؛ هر محرم چقدر به امام حسین.ع. نزدیک‌تر می‌شویم؟ این عکس را در مرز مهران گرفتم اینکه قبل از گیت ایر
مرز مهران، همین دو روز پیش؛ هر محرم چقدر به امام حسین.ع. نزدیک‌تر می‌شویم؟ این عکس را در مرز مهران گرفتم اینکه قبل از گیت ایران بود یا بعدش را دقیق خاطرم نیست ولی از گاراژ عراق تا بعد از مهران، زمین مفروش شده بود با زباله‌هایی در طرح و رنگ مختلف‌؛ از فیلتر سیگار گرفته تا بطری و پوست خوراکی و... در تمام مسیر به فلسفه‌ی زیارت اربعین فکر می‌کردم. اگر این زیارت ما را انسان‌تر نکند، اگر اخلاق‌مدار نشویم، چرا باید هرسال پای پیاده، در گرما، به عراق برویم؟ هرچقدر به حسین‌علیه‌السلام نزدیک بشویم، به همان میزان نسبت به پیرامون خود مسؤل‌تریم و گریه بر امام حسین‌علیه‌السلام مسؤلیت می‌آورد؛ هم فردی و هم اجتماعی.