uk
Feedback
حرة

حرة

Відкрити в Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
242
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+330 днів
Архів дописів
بعد از کلی خوش‌حالی، امیدواری و جلو رفتن، احساس ناکافی‌بودن اومد زد رو شونه‌ام و گفت: سلام. منو که یادت نرفته؟

آقای شهید ایران حسینی بود، حسینی اندیشید، حسینی حرکت کرد، حسینی جهاد و مقاومت نمود، حسینی زیست، و حسینی خون خود را در راه مکتب حسین تقدیم کرد و به شهادت رسید. ـ امام سیدمجتبی خامنه‌ای(مدظله‌العالی).

در زمره‌ٔ حسینیان، کسانی هستند که وقتی در راه حسین و برای مکتب و مرام حسین علیه‌السلام؛ خون‌شان مظلومانه بر زمین می‌ریزد؛ امّت اسلام به حرکت در می‌آید و آن زمان به عاشورا و آن مکان به کربلا متصل می‌شود. حال هم همان شور حسینی، ملت ما را بعثت بخشیده و مکتب خمینیِ کبیر و خامنه‌‌ایِ شهید را جلوه‌ای تازه داده است. ـ امام سیدمجتبی خامنه‌ای(مدظله‌العالی).

ابتدای این شعر از یک شعر ترکی است که به برخی چیزها به بعضی قسمت‌هاش اضافه کردم و چیزی نیست که ایده اصلی رو من نوشته باشم.

Repost from N/a
اگر غم بودم، مرا در قلبت سرازیر می‌کردی؟

Repost from N/a
اگر غم بودم، مرا در قلبت سرازیر می‌کردی؟

اگر برف بودم بر این کوه‌ها، اگر تندبادی عاصی بودم، اگر در این آتش سوزی ذوب می‌شدم، اگر گریه می‌کردم و از همه چیز بیزار می‌شدم، اگر در زندان دیواری بودم، آیا مرا جستجو کرده و می‌یافتی؟ اگر گوری بی‌صاحب بودم، اگر در این کویر کاروانسرایی ویرانه بودم، اگر خراب و پریشان بودم، آیا باز هم مرا دوست می‌داشتی؟ اگر غباری سیاه و کبود بودم؟ اگر در این زخم خون بودم، اگر می‌ریختم و هدر می‌شدم، اگر جایی در این دنیا نداشتم، آیا مرا جستجو کرده و می‌یافتی؟ اگر گل کوچکی رویده بر کنار سنگی بودم، اگر کف روی دریا بودم، اگر ستاره‌ای خاموش شده در قرن‌های پیش بودم، اگر سرپناهی بودم برای این دشت‌های برهوت، آیا می‌آمدی تا پیدایم کنی؟ تا صدایم کنی؟

اگر برف بودم بر این کوه‌ها، اگر تندبادی عاصی بودم، اگر در این آتش سوزی ذوب می‌شدم، اگر گریه می‌کردم و از همه چیز بیزار می‌شدم، اگر در زندان دیواری بودم، آیا مرا جستجو کرده و می‌یافتی؟ اگر گوری بی‌صاحب بودم، اگر در این کویر کاروانسرایی ویرانه بودم، اگر خراب و پریشان بودم، آیا باز هم مرا دوست می‌داشتی؟ اگر غباری سیاه و کبود بودم؟ اگر در این زخم خون بودم، اگر می‌ریختم و هدر می‌شدم، اگر جایی در این دنیا نداشتم، آیا مرا جستجو کرده و می‌یافتی؟ اگر گل کوچکی رویده بر کنار سنگی بودم، اگر کف روی دریا بودم، اگر ستاره‌ای خاموش شده در قرن‌های پیش بودم، اگر اگر سرپناهی بودم برای این دشت‌های برهوت، آیا می‌آمدی تا پیدایم کنی؟ تا صدایم کنی؟

اگر برف بودم بر این کوه‌ها، اگر تندبادی عاصی بودم، اگر در این آتش سوزی ذوب می‌شدم، اگر گریه می‌کردم و از همه چیز بیزار می‌شدم، اگر در زندان دیواری بودم، آیا مرا جستجو کرده و می‌یافتی؟ اگر گوری بی‌صاحب بودم، اگر در این کویر کاروانسرایی ویرانه بودم، اگر خراب و پریشان بودم، آیا باز هم مرا دوست می‌داشتی؟ اگرغباری سیاه و کبود بودم؟ اگر در این زخم خون بودم، اگر می‌ریختم و هدر می‌شدم، اگر جایی در این دنیا نداشتم، آیا مرا جستجو کرده و می‌یافتی؟ اگر گل کوچکی رویده بر کنار سنگی بودم، اگر کف روی دریا بودم، اگر ستاره‌ای خاموش شده در قرن‌های پیش بودم، اگر اگر سرپناهی بودم برای این دشت‌های برهوت، آیا می‌آمدی تا پیدایم کنی؟ تا صدایم کنی؟

روزی که عکس‌ها را روی دیوار می‌زدیم و میخ‌ها را یکی یکی بر پیکره‌ی دیوار می‌کوبیدیم، به تصاویر نگاه می‌کردیم و آن‌هایی که بود
روزی که عکس‌ها را روی دیوار می‌زدیم و میخ‌ها را یکی یکی بر پیکره‌ی دیوار می‌کوبیدیم، به تصاویر نگاه می‌کردیم و آن‌هایی که بودند را می‌شمردیم. آن موقع‌ها هنوز سیدحسن نصرالله و آقا، شهید نشده بودند. و

«الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»

ما را هیچ گمان نبود که بی او بمانیم و برای او نماز لیلة الدفن بخوانیم.

یک نظری هم دارم اینه که زیارت اربعین امسال واجبه. امیدوارم از این حرکت جا نمونیم.

یکی از اون ۳۰۰هزارنفری که در سامانه سماح ثبت‌نام کردند منم که حتی یک درصد هم تکلیف اربعینم مشخص نیست.

امروز رفتم آموزش کارت دانشجوییم رو تحویل دادم. چهارسال قبل که مامان، بابام وسیله‌های خوابگاهم رو می‌بستن، حتی بلد نبودم تشک رو جلد کنم. اون روزهایی که وقتی مسموم شدم تو دانشگاه حتی بلد نبودم کته ماست درست کنم. چهارسال گذشت. رنگ و روی کارتم رفت و به‌جاش رنگ‌هاش پاشیده شد روی حد فاصل بیست تا بیست‌وچهارسالگی، نه تنها یاد گرفتم کاور تشک رو بکشم، بلکه تونستم هرسال رخت‌خواب‌ها رو بسته‌بندی کنم تو رخت‌خواب پیچ، بپیچم و از پله‌ها بیارم پایین و بگذارم انبار. چهارسال گذشت تو خوابگاه یادگرفتم با برگ موهای حیاط خوابگاه، دلمه درست کنم و آلو اسفناج و فسنجون بپزم. یادگرفتم چه‌طوری انواع لکه‌های مختلفی که روی لباس‌هام به جا می‌موند رو پاک کنم. یاد گرفتم چه‌طوری از دیگری که هم‌خون من نبود و فرهنگ متفاوتی باهام داشت، عذرخواهی کنم، ببخشم، بگذرم، تعامل کنم. یادگرفتم برای زندگی کنار آدم‌های متفاوت منعطف باشم. سخت‌نگیرم. تکرار نکنم. گیر ندم. فهمیدم ممکنه کسی دقیقا چیزی که من دوست دارم رو دوست نداشته باشه و نخواد و بعد یاد گرفتم این تفاوت‌ها دال بر کماله و نه توقف. یادگرفتم به علایق‌ آدم‌ها دقیق‌تر توجه کنم. فهمیدم گاهی باید کوتاه بیایم و بالعكس. چهارسال گذشت. چون هیچ‌تصوری نداشتم که چگونه می‌گذره، این روزها احساس خلأ نمی‌کنم. جای چیزی رو خالی نمی‌بینم. همه‌ی نقاط تاریک و روشنش رو دوست دارم. امروز دلم نیومد بگم؛ ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران به جاش وقتی سردر پردیس مرکزی رو دیدم گفتم؛ گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده‌ ناخورده در رگ تاک است چون انگار اگه اون چهارساله نبود، امروز اینجا نبودم‌.

چهارسال پیش؛
چهارسال پیش؛

من فقط برای این گریه نمی‌کنم که رهبرم رو از دست دادم برای این گریه می‌کنم که شهیدسیدعلی‌خامنه‌ای در تمام ابعاد زندگیش همان بنده‌ی صالح و مقربی بود که خدا تمام پیامبرانش را فرستاده بود تا چنین انسان‌هایی را تربیت کنند. ظلم‌ستیز، آزاده، زاهد، سیاستمدار مسلمان، مجاهدِ خستگی‌ناپذیر، امیدوار، ساده‌زیست، محب وطن، با ایمان، مبارز، عالم و... بود. برای این گریه می‌کنم و سخت غمگینم که او، در تمامی وجوه شخصیتش یک انسان تراز مسلمان بود اما شناخته نشد. جامع بود. همه‌ی وجوه شخصیتش باهم به کمال رسیده بود. حتی در زندگی فردی‌اش این را می‌شود از تربیت فرزندانش فهمید. برای این گریه می‌کنم که ما یک رهبر، یک اندیشمند، یک مبارز، یک آزاده، یک عالم فرزانه، یک مجاهد، یک عدالت‌خواه و... را از دست دادیم. از این می‌گریم که ما بهترین انسان زمانه‌ی خود را تقدیم راه دین کردیم و چه پایان باشکوهی. مگر می‌شد کسی با چنین شخصیتی کشته‌ی راه دین نشود و به دست اشقیا و مفسدترین موجودات عالم، درحالی که بر صراط مستقیم ایستاده، با شهادت به سوی خدای خود نرود؟

من از این غم خالی نمی‌شوم. اشک و هق‌هق تسکینم نمی‌دهد. باید، غم، روح را از کالبدم بیرون بکشد تا خالی شوم. نه روح، طاقتِ این هجر را دارد و نه جسمم می‌تواند تحمل کند‌. هرکس عاشق خدا شود، خدا عاشقش می‌شود و اگر خدا عاشق کسی شود او را می‌کشد؛ قتیلا للاسلام، قتیلا لامه مسلما. هو الشهید لطریق القدس.