حرة
Ir al canal en Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
242
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+230 días
Archivo de publicaciones
242
تشییع را تنها امروز نبینید. جمعیتی بودند که شنبه آمدند مصلی و برگشتند. جمعیتی دیگر یکشنبه رسیدند و برگشتند. عدهای برای امروز خودشان را از دماوند تا میدان آزادی کشاندند.
برخی به تشییع فردا در قم میرسند. بعضی دیگر به کربلا و جمعی دیگر به تشییع مشهد خودشان را میرسانند. تشییع این مجاهد نستوه، را باید متصل و یکپارچه دید. باید همهی صحنهها را بهم چسباند. حتی باید جمعیتی که به هر دلیلی نتوانستند بیایند اما مشتاق آمدن بودند را نیز، به آن قاب، متصل کرد.
242
ما به رفتن آقا هیچوقت فکر نکرده بودیم. رهبری بود از قبل ما. و باید میماند، بعد از ما. ما به عمر طبیعی آدمها فکر نمیکردیم. مثلا من وقتی ماهها قبل از جنگ خواب دیدم آقا در نودسالگی توسط اسرائیل شهید شده، بعد از خواب با بغضی هر ثانیه ورم میکرد، تمام توانم را جمع کردم تا سن دقیق آقا را بدانم. بعدها فهمیدم سن قمری آقا نودسال بوده. من به عمر طبیعی آدمها فکر نمیکردم. به اینکه طبق قاعدهی دنیا، مگر یک آدم چقدر میخواهد عمر کند؟ ما به رفتن آقا فکر نمیکردیم. هربار یکی میگفت بعد از آقا، فوری میگفتیم زبانت را گاز بگیر. حرف را در نطفه خفه میکردیم. چون هیچوقت به رفتن او فکر نکرده بودیم، هیچوقت به نحوه رفتن او هم به طبع آن، نیندیشیده بودیم. در تصور ما او، نامیرا بود، که شد. ما اگر میخواستیم پایانی برای او متصور شویم، به شکوهمندی قابهای امروز میشد؟ پرچمهای سرخ انتقام. نفرت مردم از سازش و تسلیم. مردمی که همین دوماه قبل زیر آتش بودند و بمب اگر درخانه آنها نه، چهارتا کوچه بالاتر از خانهشان اصابت میکرد.
242
من امروز را به هزاردلیل رفتم و یکی از آنها این بود که وقتی روزی به کودکم از شهیدسیدعلیخامنهای گفتم به او بگویم مادرت هم نقطهای بوده میان آن همه آزاده.
242
زمین و زمان میگردند تا انسانهایی چون او، هر هزارسال یکی، پای به دنیا گذارند. آخر آدمهایی چون او، هر هزار سال یکی، پای به دنیا گذارند.
آوینی.
تهران امروز کربلا بود و مسیرهای منتهی به میدان آزادی، مشایه؛ یادمان دادی حسینی زندگی کنیم و حسینی بمانیم و عجیب نبود که اینچنین حسینی بروی.
اما حجاب معاصرت نگذاشت تو را آنچنان که شایسته تو است بشناسیم.
من دلم سخت برایت تنگ میشود. تو اسطوره را برایمان معنا کردی. تو آزادگی و استقامت را نشانمان دادی. تو حب به وطن را به ما آموختی و عامل به نفسی و اهلی و مالی. تو فرای واقعیت بودی. اگر من، توفیق نداشتم با تو معاصر باشم، اگر از تو برایم میگفتند آن گفتهها را افسانه میدانستم اما تو واقعیت بودی. تجسم حقیقتِ انسان در کالبدی زمینی. تو اگر در زمان تمام پیامبران بودی با آنها بر علیه نمرود و کسری و قیصر و فرعون میشوریدی. اگر در کربلا بودی در صف امام زمان خود به شهادت میرسیدی. تو بندهی برگزیدهی خدا بودی که کمترین پاداش تو در دنیا شهادت بود. حماسه بودی و پرچمهای سرخ در عزای تو، گواه است.
242
زمین و زمان میگردند تا انسانهایی چون او، هر هزارسال یکی، پای به دنیا گذارند. آخر آدمهایی چون او، هر هزار سال یکی، پای به دنیا گذارند.
آوینی.
تهران امروز کربلا بود و مسیرهای منتهی به میدان آزادی، مشایه؛ یادمان دادی حسینی زندگی کنیم و حسینی بمانیم و عجیب نبود که اینچنین حسینی بروی.
اما حجاب معاصرت نگذاشت تو را آنچنان که شایسته تو است بشناسیم.
من دلم سخت برایت تنگ میشود. تو اسطوره را برایمان معنا کردی. تو آزادگی و استقامت را نشانمان دادی. تو حب به وطن را به ما آموختی و عامل به نفسی و اهلی و مالی. تو فرای واقعیت بودی. اگر من، توفیق نداشتم با تو معاصر باشم، اگر از تو برایم میگفتند آن گفتهها را افسانه میدانستم اما تو واقعیت بودی. تجسم حقیقتِ انسان در کالبدی زمینی. تو اگر در زمان تمام پیامبران بودی با آنها بر علیه نمرود و کسری و قیصر و فرعون میشوریدی. اگر در کربلا بودی در صف امام زمان خود به شهادت میرسیدی. تو بندهی برگزیدهی خدا بودی که کمترین پاداش تو در دنیا شهادت بود. حماسه بودی و پرچمهای سرخ در عزای تو، گواه است.
242
عزیز من، پاهایم گزگز میکند، چشمم هنوز میبارد، اما باورم نشده بر پیکر مطهر تنها مردی که برایم تمام آرمانهای انقلاب بود، نماز خواندهام. من، هرچقدر فریاد بزنم، قلبم خنک نمیشود. هرچقدر اشک بریزم، جگرم خنک نمیشود. هرچقدر مویه کنم، استخوانهای شکستهام ترمیم نمیشوند. هرچقدر شهادت را مرور کنم، برایم آن خبر عادی نمیشود. من دلم برایت تنگ شده. دلم بسیار برایت تنگ شده.
242
Repost from ميدانُ الإسلام
لو هام المسلمين إلى أقطار الارضين السبعة فلم يجدوا مثل علي الخامنئي !
@almousawi_0
242
و اما بعد، عزیز من، آقای من، مایی که روی عصا دست گرفتن و نگرفتنت، روی رنگ چهرهات و... حساس بودیم حالا چهطور فردا صبح روبهروی تابوت تو بایستیم؟
242
موقع شهادت سیدحسن، که کودکی و نوجوانی ما با شنیدن رجزهایش گذشت، خودمان را کشانکشان رساندیم مصلی تا حرارت قلبهایمان را بعد از آن مصیبت اعظم تسکین دهیم. عبارات عربیای که بر زبان شما جاری میشد را سعی میکردم بفهمم و بیشتر از فارسی به جانم مینشست. وقتی سرپا ایستادم و به قامت شما چشم دوختم، وقتی نماز را پشت سر شما خواندم، از اینکه شما هستید، غم، جرأت نکرد مرا بپوشاند. میگفتم سر خم می سلامت شکند اگر سبویی.
حالا اتوبوس رسیده به شیراز، فلکه گلسرخ را رد کرده، پایگاه نیروهوایی ارتش را رد کرده، ماشینها از کنارم میگذرند و من، نمیدانم چهطور باید اینبار خودم را برسانم مصلی. هرچه نه، جلوی آمدنم سبز میشد، پاره گوشت رشتهرشته شدهی سمتِ چپِ تنم بیشتر گداخته میشد.
لحظه آخر بلیت گرفتم. با وسواس تاریخ و ساعت را بارها خواندم. تا برسیم ترمینال دوبار ماشین جوش آورد. از ترس اینکه پدرم عجله نکند و در رادیاتور را باز نکند تا آب خنک داخل محفظه رادیاتور بریزد، خودم را زده بودم به بیخیالی و میگفتم اگر مقدر شده باشد میرسم. یازدهدقیقه دیرتر رسیدم. ولی رسیدم.
چندسال قبل که ایام شهادت شهید بهشتی و دوماه بعد شهید رجایی میرسید، میگفتم مردم چهطوری این همه داغ را تحمل کردهاند؟
در این ۷سال، یعنی از دیماه ۹۸ تا حالا که بغضی به قاعده یک کوه به گلویم چسبیده، میفهمم که در قبیله هابیلیان، خونهای پاک، مُحال است بر زمین ریخته نشوند. شاید سالها بعد، کسی، بگوید مردم در آن سالها چهطور زمستانی که به باغشان زده بود را تحمل میکردند و آتشی که به خرمنهایشان افتاده بود را دوام آوردند؟ باید بگویم بسیار سخت بود، سخت بود جانت را برداری و از شهر بروی و نیمههای راه بگویند در همان دقایق از جان عزیزترت را به مسلخ بردهاند. اگر کسی بگوید چهطور صبر کردند باید بگویم تنها ذکر امام حسین.ع.، امام آزادگان جهان بود که ما را در این شدائد قوت میبخشید و سرپا نگه میداشت.
عزیز دلم، تو برای من تنها مرجع تقلید نبودی، رهبر نبودی، یک شخصیت سیاسی نبودی تو برای من مرد عزیزی بودی که نوجوانیام زیر سایه عبایت گذشت. آزادهای که در برابر مطلق باطل ایستاد و تسلیم نشد. رحمت به آن کسی که به من آموخت دوستت داشته باشم.
یازده تیرماه/۱۴۰۵.
242
واقعا از اینکه مسیرهای بیستدقیقهای برام اندازه دوساعت کش میاد و نمیتونم تو ماشین بشینم درحالی که قبلترها ۱۸ساعت هم شده تو مسیر باشم، ناراحتم. تازه سفرها قراره شروع بشه و مغزم مسیرها و زمانها را طولانی داره برداشت میکنه.
242
هنوز آن صبحی که به نماز عید فطر نرسیدم و صدای شما را در مترو میشنیدم و راه میرفتم را خاطرم هست.
و هنوز آن جمعه نصر را، که از صبح زود خودمان را رساندیم مصلی و آب میریختیم روی روسری و چادرهایمان تا بخار از کلهمان بلند نشود و روی پنجه پا بلند میشدم تا بهتر ببینمتان را یادم هست.
من غالب اوقات عینک نمیزنم اما دوربین چشمم واضح نیست. چندجا عینکم همراهم است. موقع زیارتها که واضح و شفاف گنبد را ببینم و آن روزی که میخواستم از دور شما را ببینم.
هنوز فاطمیهی آن سال را که در سرما یخ زدم اما وارد زینبیه نشدم تا بالأخره توانستم به طبقه بالا حسینیه بروم را یادم است.
بارهای بعدی که دعوت شدم سهمیهها را دادم به باقی بچهها تا فرصت کنند شما را ببینند. آخرین دیدار هم که دلم نیامد به کسی بدهم و اطلاعاتم را فرستادم، مصادف شد با هیچوقت ندیدن شما.
حالا دست و دلم به خریدن بلیت نمیرود. پاهایم همراهم نمیآیند. این آخرین دیدار است. احتمالا باید خودم را برسانم که به آخرین دیدار برسم. یک دیدار طلب ما دانشجوها بود. حالا باید بیاییم حق بغضهای این چندماهه را و همه بیصدا نصف شبها اشک ریختنها را، ادا کنیم.
و خدا به ما صبر دهد.
242
فکر میکردم امروز که آخرین امتحانمه برم از ونک برا خودم یکدستهگل زنبق بخرم با یک آبطالبی بستنی. بعد پاشم برم شهرری زیارت کنم. ولی ساعت گوشیم رو از ۷ تا ۸ صبح، پنجدقیقه پنجدقیقه تنظیم کردم تا برا امتحان خوابم نبره. اینطوری چهارسال کارشناسیم تموم شد.
اگه برگردم؟ قطعا همین مسیر رو میرم. قبلا فکر میکردم اگه فرصت دوبارهای داشتم تحتهیچ شرایطی الزهرا نمیرفتم یا خیلی کارها رو نمیکردم ولی اگر برگردم با وجود همه سختیها و چالشها، دوستدارم تکتک لحظاتی که گذشت رو همونطوری که بودند، بگذرونم.
به قول پونه مقیمی؛
هیچچیز آنطور که تو تصور میکردی نبود، اما همهچیز همانطور بودند که باید میبودند؛درست، به موقع، دقیق، موقت و اجتنابناپذیر.
242
زبانم نمیچرخد که بگویم میخواهم پشت پیکر شما حرکت کنم. یعنی جمله را آنقدر پیچ میدهم، آنقدر بالا و پایین میکنم که یکطوری منظورم را برسانم تا تخواهم بگویم پشت تابوت شما روی پاهایم راه میروم. آه، که چه پایانی. چه سکانس باشکوهی. چه عاقبتی آقای ما. چقدر این عاقبت برانزدهی شماست. هشتادوششسال در صراط مستقیم بودن با این پایان گوارای وجودتان. حیف بود در بستر بیماری و تب بروید. حیف بود از بابی که شهدا وارد بهشت میشوند شما وارد نشوید. تمام اشکهایم را جمع کردهام برای چند روز بعد.
وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر
باری نکشیدم که به هجران تو ماند
242
روزنگار| آزاد نویسی؛ آزادنویسی نگارش آزادانهی جریانِ سیال ذهن است.
روزنویسی و آزادنویسی ساجده، بیشتر ترغیبم میکند بنویسم. وقتی نوشتههایش را میخوانم انگار دارم داستانک میخوانم. روان مینویسد و حزین. نرم مینویسد؛ شبیه یک قاچ هندوانه در یوی از روزهای تابستان.
شاید من هم دوباره شروع کردم به نوشتن. به یاد فیلمهای نیمهتمام کلاس سهسال پیش استاد کلانتری میافتم. تیتر این نوشته هم از سایت استاد است. از کلاس فقط لیوان خرگوشی استاد را یادم است. چقدر هم پیگیر نوشتن بودم که فقط لیوان خرگوشی یادم مانده(جان هفت جدم). دلم میخواهد بنویسم؛ جستار، داستانک، نامه و هزارتا متنی که توی سرم قِل میخورند. ساجده خیلی وقت قبل نوشته بود؛ همچون نویسندگان زاده میشوی و چون کسی که هیچ استعدادی ندارد پرورش میابی. آن وقت، وقتی یک نفر میگوید: «تو، توی لعنتی یک نویسنده واقعی هستی.» مثل احمقها باورت نمیشود!
قبل از نوشتن خطوط بالا میخواستم حرفم را به یکجایی برسانم. یادم نمیآید. قلمم را میسُرانم تا خودش پیش برود. آها. میخواستم بنویسم دیگر حوصله اصرار کردن ندارم. خیلی بارها، سر خیلی چیزها این کار را کردهام. ولی الان هیچ خوشم نمیآید همهاش بدوم یا همهاش یک چشمم اشک باشد. توی پیله کردنهایم به کارها چون خیلی بار شد کرم ابریشمی نبود، فقط انگلی بود که وقتی هربار اصرار میکردم، شیره بدن کرم ابریشم درون پیله را میکشید. و موقعی که پیله باز میشد میچسبید به دستوپاهایم و خستگی پافشاری کردن موقع تحقق آن کار به جانم میماند. من هنوز خستهی پنج، شش سال پیشم. هنوز خستگی تستهای گاج و گزینهی دو از تنم در نرفته. خستگی وقایع این سه، چهارسالِ کارشناسی هم که جای خود دارد.
یک ساعت و نیم مانده تا کلاسم شروع شود. جمع شدهام گوشهای از خانه که لامپ آن قسمت سوخته. کسی حواسش نیست آن گوشه نور میخواهد. وقتی برادرم از اتاقش بیرونم میکند یا پدرم میگوید توی اتاقم کتابهایت را انقدر پخش و پلا نکن، میروم آن گوشه تا میتوانم برای خودم کاغذ و کتاب میریزم. خاصیت کوچ کردن از خانه همین است. برمیگردی میبینی نه کمد داری، نه میز، نه اتاق. گاهی میگویم نرفته بودم که بمیرم که اینجوری بودنم کمرنگ شده که یک کتابخانه برایم نمانده و همه کتابها را برایم ریختهاید توی جعبه. بعد هم که آدمها مدام میپرسند نمیخواهی بروی؟ کی میروی تهران؟ میخواهی چه کنی؟ چه میدانم واقعا کی میروم یا میخواهم چه کنم. انگار توی تهران خانه زندگی دارم که نمیروم به آن سر بزنم. آنجا هم بعضی وقتها دیوارهای خوابگاه انقدر جلو میآیند که کم مانده بینشان گیر کنم. نه اینجا میتوانم درست زندگی کنم نه آنجا. همهاش بین بیم و امید. همهاش نصف و نیمه است. موشک بزنند باید برگردم. کار و هرچیزی که ذره ذره جمع کردهام را رها کنم و برگردم. آتشبس میشود دوباره برگردم و پیوندهای پاره پوره را سر بگیریم. این کلافهام میکند، یعنی کلافهام کرده. دیشب موقعی که نشسته بودم و نظریات جامعهشناسی آموزش و پرورش را سعی میکردم بخوانم- همان یک خطی که دورکیم گفته بود- به این فکر میکردم کاش دنیا دهسالی صبر میکرد تا یکمی نفس بگیرم. کارشناسی، ارشد، کار، ازدواج، دکتری و... همهاش حدفاصل هجده تا سیوچندسالگی مغز آدم را آچمز میکند. شش سال دیگر سیسالم میشود یعنی توی این ششسال پیشرو واقعا لب پیشانی مغز پوره میشود. حالا اگر چندسال این وسطها درجا هم بزنید نور علی نور است.
امیدوارم کسی از این چندخط برداشت ناامیدی نکند. من ابدا و واقعا ناامید نیستم. فقط خیلی از دنیای خشک بزرگسالی و عجله کردن قطار برای رد شدن از ایستگاهها خوشم نمیآید. خیلی هم البته کاری از دستم برنمیآید. فاطمه چند وقت قبل گفت: «خوب است استانداردهای خودت را داری، اینطوری برایت مهم نیست بقیه آدمها در چه سنی چه کاری انجام دادهاند. زمانبندی خودت را داری و پیش میروی.» ولی واقعا بعضی وقتها با سرعتِ لاکپشتیای که من دارم، خیلی چیزها عقب میافتد. همین حالا هم دستوپای سردم و فسفس کردنم، عقبم انداخته. توی نوشتهای هزاروچهارصدوسه نوشته بودم تنها برنامهام برای امسال این است که یک قدم از جایی که هستم جلوتر بیایم. فکر میکنم واقعا آمدم. ده، بیست قدمی جلوتر آمدم. شاید هم دو قدم. ولی بالأخره جلو آمدم. حتی اگر همان یک قدم هم باشد یا اگر خیال کنم یک قدم بوده هم راضیام میکند. کاش خدا هم یک جفت کفش اسکیت به پاهایم بپوشاند تا ده، بیست هزار قدمی را هم سر بخورم و پرواز کنم و به ایستگاههایی که فکر میکنم قطار از آن عبور کرده، برسم.
هدف اصلی آزادنویسی، جریان آزاد افکار و احساسات است. فکر میکنم چنگ گیگ از حافظهام را خالی کرد.
هفتم تیرماه/۱۴۰۵.
242
روزنگار| آزاد نویسی؛ آزادنویسی نگارش آزادانهی جریانِ سیال ذهن است.
روزنویسی و آزادنویسی ساجده، بیشتر ترغیبم میکند بنویسم. وقتی نوشتههایش را میخوانم انگار دارم داستانک میخوانم. روان مینویسد و حزین. نرم مینویسد؛ شبیه یک قاچ هندوانه در یوی از روزهای تابستان.
شاید من هم دوباره شروع کردم به نوشتن. به یاد فیلمهای نیمهتمام کلاس سهسال پیش استاد کلانتری میافتم. تیتر این نوشته هم از سایت استاد است. از کلاس فقط لیوان خرگوشی استاد را یادم است. چقدر هم پیگیر نوشتن بودم که فقط لیوان خرگوشی یادم مانده(جان هفت جدم). دلم میخواهد بنویسم؛ جستار، داستانک، نامه و هزارتا متنی که توی سرم قِل میخورند.
ساجده خیلی وقت قبل نوشته بود؛ همچون نویسندگان زاده میشوی و چون کسی که هیچ استعدادی ندارد پرورش میابی. آن وقت، وقتی یک نفر میگوید: «تو، توی لعنتی یک نویسنده واقعی هستی.» مثل احمقها باورت نمیشود!
قبل از نوشتن خطوط بالا میخواستم حرفم را به یکجایی برسانم. یادم نمیآید. قلمم را میسُرانم تا خودش پیش برود. آها. میخواستم بنویسم دیگر حوصله اصرار کردن ندارم. خیلی بارها، سر خیلی چیزها این کار را کردهام. ولی الان هیچ خوشم نمیآید همهاش بدوم یا همهاش یک چشمم اشک باشد. توی پیله کردنهایم به کارها چون خیلی بار شد کرم ابریشمی نبود، فقط انگلی بود که وقتی هربار اصرار میکردم، شیره بدن کرم ابریشم درون پیله را میکشید. و موقعی که پیله باز میشد میچسبید به دستوپاهایم و خستگی پافشاری کردن موقع تحقق آن کار به جانم میماند. من هنوز خستهی پنج، شش سال پیشم. هنوز خستگی تستهای گاج و گزینهی دو از تنم در نرفته. خستگی وقایع این سه، چهارسالِ کارشناسی هم که جای خود دارد.
یک ساعت و نیم مانده تا کلاسم شروع شود. جمع شدهام گوشهای از خانه که لامپ آن قسمت سوخته. کسی حواسش نیست آن گوشه نور میخواهد. وقتی برادرم از اتاقش بیرونم میکند یا پدرم میگوید توی اتاقم کتابهایت را انقدر پخش و پلا نکن، میروم آن گوشه تا میتوانم برای خودم کاغذ و کتاب میریزم. خاصیت کوچ کردن از خانه همین است. برمیگردی میبینی نه کمد داری، نه میز، نه اتاق. گاهی میگویم نرفته بودم که بمیرم که اینجوری بودنم کمرنگ شده که یک کتابخانه برایم نمانده و همه کتابها را برایم ریختهاید توی جعبه. بعد هم که آدمها مدام میپرسند نمیخواهی بروی؟ کی میروی تهران؟ میخواهی چه کنی؟ چه میدانم واقعا کی میروم یا میخواهم چه کنم. انگار توی تهران خانه زندگی دارم که نمیروم به آن سر بزنم. آنجا هم بعضی وقتها دیوارهای خوابگاه انقدر جلو میآیند که کم مانده بینشان گیر کنم. نه اینجا میتوانم درست زندگی کنم نه آنجا. همهاش بین بیم و امید. همهاش نصف و نیمه است. موشک بزنند باید برگردم. کار و هرچیزی که ذره ذره جمع کردهام را رها کنم و برگردم. آتشبس میشود دوباره برگردم و پیوندهای پاره پوره را سر بگیریم. این کلافهام میکند، یعنی کلافهام کرده. دیشب موقعی که نشسته بودم و نظریات جامعهشناسی آموزش و پرورش را سعی میکردم بخوانم- همان یک خطی که دورکیم گفته بود- به این فکر میکردم کاش دنیا دهسالی صبر میکرد تا یکمی نفس بگیرم. کارشناسی، ارشد، کار، ازدواج، دکتری و... همهاش حدفاصل هجده تا سیوچندسالگی مغز آدم را آچمز میکند. شش سال دیگر سیسالم میشود یعنی توی این ششسال پیشرو واقعا لب پیشانی مغز پوره میشود. حالا اگر چندسال این وسطها درجا هم بزنید نور علی نور است.
امیدوارم کسی از این چندخط برداشت ناامیدی نکند. من ابدا و واقعا ناامید نیستم. فقط خیلی از دنیای خشک بزرگسالی و عجله کردن قطار برای رد شدن از ایستگاهها خوشم نمیآید. خیلی هم البته کاری از دستم برنمیآید. فاطمه چند وقت قبل گفت: «خوب است استانداردهای خودت را داری، اینطوری برایت مهم نیست بقیه آدمها در چه سنی چه کاری انجام دادهاند. زمانبندی خودت را داری و پیش میروی.» ولی واقعا بعضی وقتها با سرعتِ لاکپشتیای که من دارم، خیلی چیزها عقب میافتد. همین حالا هم دستوپای سردم و فسفس کردنم، عقبم انداخته. توی نوشتهای هزاروچهارصدوسه نوشته بودم تنها برنامهام برای امسال این است که یک قدم از جایی که هستم جلوتر بیایم. فکر میکنم واقعا آمدم. ده، بیست قدمی جلوتر آمدم. شاید هم دو قدم. ولی بالأخره جلو آمدم. حتی اگر همان یک قدم هم باشد یا اگر خیال کنم یک قدم بوده هم راضیام میکند. کاش خدا هم یک جفت کفش اسکیت به پاهایم بپوشاند تا ده، بیست هزار قدمی را هم سر بخورم و پرواز کنم و به ایستگاههایی که فکر میکنم قطار از آن عبور کرده، برسم.
هدف اصلی آزادنویسی، جریان آزاد افکار و احساسات است. فکر میکنم چنگ گیگ از حافظهام را خالی کرد.
هفتم تیرماه/۱۴۰۵.
242
روز نگار جنگ، آتشبس، مبهوت بودگی، کلافگی| آن کلمهی روی رکابِ انگشتر.
چندتا نوشته میخوانم. بعد گلویم را میفشارم. انگار خار ماهی در حنجرهام گیر کرده است. حلقهی دستانم را بیشتر تنگ میکنم. صدای شکسته شدن خار میآید. خون شره میکند. چشمم سیاهی میرود. به هوا چنگ میاندازم تا به ریههایم برسند. روی دستم کسی با سرانگشتانش چندشاخه گُل میکشد؛ یک زنبق، یک لاله و یک شاخه گندم. چشمانم هنوز بسته است. گلها را رها میکند. لب میزنم. آب، آب. بطری آب را باز میکند به دستم بدهد. کلمات را به سختی ادا میکنم؛ گلها، ساقه گلهایی که کف دستم کشیدهای را توی آب بگذار. بیصدا میخندد. چشمهایم بستهاست. اما حتما میخندد. دست دراز میکنم. گم میشود. گلها، آدم، و بطری آب. دست دراز میکنم تا سیاهی شب را بکشم و بپیچانم دور خودم. گم میشوند؛ سیاهی، ستارهها، خودم.
چشمم را باز میکنم. به اولین خطی که چشمم میافتاد نگاه میکنم. گوشهی چندتا از کتابها زرد شده. اولین خط را میخوانم: دورکیم اولین کسی بود که به جامعهشناسی مشرعیت دانشگاهی داد. چشمم را دوباره میبندم. کف دستم خطوط نامربوطی میکشم. اینجا چه میکردم؟
ششم تیرماه/۱۴۰۵.
