en
Feedback
شقایق در انحلالِ غروب

شقایق در انحلالِ غروب

Open in Telegram

نبسته شیخ فقط مکتب شقایق را به هر کجا که دری باز بود دیوار است سمیع حامد

Show more
599
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-530 days
Posts Archive
Repost from تاکستان
هربار که می‌گویند: "نمی‌فهمی چه کشیده چون در موقعیتش نبودی." یا نمی‌دانم، چیزهایی شبیه این، تمام آن شب و روزها و تمام آن سال‌ها را دوباره زنده‌گی می‌کنم.‌ دلم می‌خواهد روی پیشانی‌ام بنویسم که در برخورد با من محتاط‌تر از دیگران باشید چون ذهن من همان اتاقکِ زیر شیروانی‌ست* که در آن چیزها می‌توانند سال‌ها روی هم تلنبار شوند. دلم می‌خواهد برای آدم‌ها بگویم، تاثیر حرف‌ها و رفتار شان بیش از آن‌چه فکر می‌کنند، در من ماندگار هست و هیچی را فراموش نمی‌کنم. پس در مورد من بیشتر از دیگران مراقب باشید. من آدمی نیستم که به‌راحتی از روی چیزی رد شده بتوانم، آدمی نیستم که بگویم: "بی‌خیال! یک اتفاق بود و گذشت." من بارها آن اتفاق را مرور می‌کنم و هربار طوری رنج می‌کشم که گویی همان نخستین‌بار هست. پس لطفن بیشتر از هر کس دیگری مراقب رفت‌وآمدها، حرف‌ها، سکوت‌ها، نگاه‌ها و تاثیر خود روی من باشید! قبول دارم که این روزها ژست بی‌خیالی تن‌پوش این منِ خسته شده هست. من اگر می‌خندم و سعی می‌کنم این خسته‌گی را فریاد نزنم، به این معنا نیست که... بی‌خیال رزما بی‌خیال..! *ذهن این زن، اتاقک زیر شیروانی‌ست. اتاقکی که در آن، چیزها سالیان سال برهم تلنبار شدند." #ریموندکارور

کودک با تباشیر بر روی تخته الف و مد «آ» می‌نویسد بابا زیر درخت توت پینکی می‌گیرد شیر سینه‌ای مادر خشک می‌شود بچه گرسنه می‌میرد و من وطن را به آغوش می‌کشم شقایق سرینا

https://t.me/HarfChatBot?start=b39a0d37060c سلاممم روز کتاب‌خوانی مبارک:)))

Repost from N/a
Voice message00:58

آسمان من شو گل می‌میرد رود می‌خشکد درخت می‌سوزد زمین قبر می‌شود آسمان اما مگر کهنه می‌شود؟ شقایق سرینا
+1
آسمان من شو گل می‌میرد رود می‌خشکد درخت می‌سوزد زمین قبر می‌شود آسمان اما مگر کهنه می‌شود؟ شقایق سرینا

چون دوست شان داره 😭😭😭😭
+1
چون دوست شان داره 😭😭😭😭

https://t.me/HarfChatBot?start=b39a0d37060c برای لحظه‌هامان صحوبت کنیم

چیستی تو که در مردمکِ چشمِ خدا عریانی؟ در نامه‌ی اعمالِ من نشسته‌ای و خاکِ وطن بی‌تو ناپاک است چیستی‌ها را کنار باید گذاشت اگر، اگر، هزاران اگر… اسم تو بنشیند روی لب. آزاده‌گی‌ها بی‌تو در بند است تن‌ها به کفن آلوده و گیس‌ها بی‌تو پنهان هستند چیستی تو؟ شقایق سرینا

با تو نمی‌دوم اگر به تو نمی‌رسم اگر اگر اگر اگر اگر جوانی‌ام رفته سفر مصری‌ست در مسیر راه که می‌کشاندم به چاه کج شده آسمان ما من دستم نمی‌رسد به ماه محمد صالح علاء

در روزهای زیسته‌ام «نمی‌خواهم»‌های بیشماری، قد کشیده‌اند من دوست نداشتم شقایق و انسان بشوم که دوست داشتم شقایق و گل بشوم. قد کَشم‌ دل دلِ دشت، آسمان سقفِ سرم و همان دشت آشیانه‌ام باشد. نمی‌خواستم، نمی‌خواستم معشوق باشم که می‌خواستم گلی باشم و برای معشوقِ دیگری، چیده شوم. مگر گُل و آدم را از گِل نسرشته‌اند؟ من نمی‌خواستم آدم بشوم. شقایق سرینا

زنی که شعر می‌فهمد جهانی ناب می‌خواهد به تندیسِ تنش ابریشمِ مهتاب می‌خواهد به شوق دیدنِ خوشبختی‌اش در قصر آیینه دلی شیدا، قدی رعنا، رخی جذاب می‌خواهد هنوز‌ آن دختر شیطان و بازیگوش‌ دیروزی‌ست زنی که فارغ از غم‌ها دلی شاداب می‌خواهد همان زن که برای پرسه‌های خیس بارانش فروغ و شاملو و قیصر و سهراب می‌خواهد سحرگاهان که پلکش را به نرمی می‌گشاید‌ نور شکوفا غنچه‌ایِ خورشیدِ عالمتاب می‌خواهد ندارد نسبتی با شهر‌ پر دود و ترافیکش شمال و کلبه‌ای دنجی کنار آب می‌خواهد که تابش را ببندی و به روی او‌ بخندی و بدانی عاشقی کردن کمی آداب می‌خواهد

برای انگشتان ظریفش باز کردن درِ یک بطری دشوار بود و‌ گشودن دروازه‌های جهانی دیگر آسان علی‌رضا قاسمیان خمسه

Farhad_Darya_Ay_Ba_Dida_Am_Tarik_a6f7e6cd_a6e6_44d0.mp37.09 MB

سرشت انسان‌ها از کودکانه‌ترین لحظه‌های کودکی شکل می‌گیرد. این پدیده‌ای ثابت‌شده است و نوشتن من از این قضیه شاید بی‌بها به نظر برسد. اما آنچه با چشمِ دل دیدم، صد مرتبه پربهاتر از چند کلمه را پیِ هم چیدن است. با برادر قرار بود جایی برویم. بچه‌ای پنج‌ساله، دستش قفلِ دستانِ ـشاید خواهرشـ که حدود هشت سال به نظر می‌رسید، بود و داشتند از خیابان رد می‌شدند. برادر ماشین را نگه داشت و با حرکت دست، به دختر رهنمایی کرد تا از خیابان بگذرد. دخترک با احتیاط، همراه برادرش رد شد. تا رد شد، رو برگرداند و با صدای بلند فریاد زد تا ما بشنویم: «تشکرررر». قیافه‌اش هم مثل اخلاقش شیرین می‌نمود. برادر لبخندی زد و گفت: «نمونه‌ای از درس اخلاق را در یک لحظه دیدی؟» سرم را با لب‌های پر از لبخند تکان دادم. انسان از آوانِ کودکی، با رفتارهای کوچک، شخصیتش ساخته می‌شود. درست مثل دختر‌بچه‌ای که در ازای لطف، تشکر کرد. با این عمل او به یاد آوردم چقدر جاها اتفاق افتاده که تشکری کرده‌ام و در مقابل، هیچ «خواهش می‌کنم» دریافت نکرده‌ام. و فکر می‌کنم چقدر جاها مادر، پدر، خواهر، برادر، عمه، خاله یا هر بزرگ‌ترش به او نیاموخته تا برای دیگران، با یک حرف کوچک، احترام قائل شود. این چیزها در رفتارهای خیلی ساده معلوم می‌شوند، اما ستون اصلیِ رویه و سلوکِ اخلاقیِ ما به شمار می‌روند. یک صبحِ بهاری، روی قالیِ دهلیز، سه سکهٔ پنج‌افغانی پیدا کرده بودم. دستِ برادر کوچک‌تر را گرفته و به دکانکِ دمِ خانه رفتم. پول را به کاکای دکاندار دادم و در ازای آن، «سه کیک فافا» گرفتم. در کنار خیابان، راهیِ خانه شده بودیم که از مقابلمان برادر بزرگ‌تر ظاهر شد. در اصل، پول از جیب او روی دهلیز افتاده بود. تا دید، گفت: «پول مرا تو گرفتی؟» و بدون گپ و سخنی، اقرار کردم. گوشِ راستم را با دستش گرفت و مرا به خانه برد. جلوی مادر ماجرا را تعریف کرد. مادر هم گفت هر بار چیزی از جایی پیدا کردم، باید سه بار فریاد بزنم تا صاحبش پیدا شود. اگر نشد، نگهش دارم تا صاحبش برگردد و خودش تقاضا کند. بعد از آن روز، هرچه پیدا می‌کردم، از همه می‌پرسیدم چیزی ازشان گم شده یا نه. یا پدر هر بار به من جیب‌خرجی می‌داد، می‌گفت از او تشکر کنم. برادر هم گفته بود با طلبِ بخشش، من بزرگوار خواهم شد؛ پس اگر از بزرگی بخشش خواستم، غرورم له نمی‌شود، مگر آنکه قضیه‌ای پیش بیاید که تقصیر من نباشد. این‌ها را نمی‌نویسم تا بگویم آری، من فرزند خوبی هستم و خانواده‌ام از من شخصیتِ خوبی ساخته‌اند. برعکس، شاید خطاهایی داشته باشم که خود نمی‌دانم و دیگران از روی سوزی برایم نمی‌گویند. اما با آموختن بعضی امور اخلاقی از بزرگان، یاد گرفته‌ام با رفتارهای کوچک می‌توانم به دیگران احترام قائل شوم و برای خود آرامش خاطر بخرم. شقایق سرینا

شب می‌میرد و بامداد روی سکوی زمین می‌نشیند. در واپسین نفس‌های شب، آیا کسی نخواست در پهنای آغوشت انحلال را به جان بخرد؟ شقایق سرینا