en
Feedback
شقایق در انحلالِ غروب

شقایق در انحلالِ غروب

Open in Telegram

نبسته شیخ فقط مکتب شقایق را به هر کجا که دری باز بود دیوار است سمیع حامد

Show more
599
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-530 days
Posts Archive
غمِ چشمانِ بابا دروغ نمی‌گوید برادر کفشِ فوتبالش را پینه کرده است مادر بشقاب‌ها را با ریگ می‌شوید فردای آن روز خواهر تنش را به بالینِ مردِ فرتوت می‌سپارد خواهرک، نان‌خورِ اضافی بود… آفتاب نارنجی می‌تابد، نسیم، روی گل‌ها را می‌بوسد زمین را به زمانه چه؟ برادر می‌خواند «قفس خون می‌شود تا می‌کشد آواز آزادی» غم چشمان بابا دروغ نمی‌گوید شقایق سرینا

فکر در دنیای بی‌حاصل جنون می‌آورد صائب از اندیشه بسیار می‌باید گذشت صائب تبریزی

Repost from تاکستان
وای_آن_دل_که_بدو_از_تو_نشانی_نرسد.mp34.47 MB

تخار برای ما قفل و زنجیر است و برای برخی، بی‌دروازه. در کل، فضای اینجا بیشتر به کابوس می‌ماند تا شهر. در نهایت، چیزی از دستمان برنمی‌آید. شهرها نیز آرام‌آرام به قهقرا می‌روند. من فقط به این فکر می‌کنم که اینجا پس از قهقرا، دیگر چه چیزی برای سقوط خواهد داشت؟

اینجا در تخار، زن و دختر باید از نوک سر تا نوک پا سیاه بپوشند، حجاب‌های بسیار بزرگ و دراز بدون کمربند. فقط دو تا چشم معلوم میشه که حتی آن هم بسیاری‌ها با عینک یا یک لایه نازک می‌پوشانند. فکر کنم سه سال یا بیشتر این نوع حجاب اجباری‌ست. جدا از نوع پوشش اینجا هیچ آموزشگاه و کورسی هم برای دختران نیست. (البته دارالعلوم و مدرسه‌ها است.) اگر بعضی جاها انگلیسی و ریاضی تدریس کنند پنهان و به دور از چشم مخالفان است.
همه‌ای ولایات برابر اند اما بعضی‌ ولایات برابر تر اند.

Repost from تراوُش
چند روز پیش، حوالی بعد از ظهر بود که از کوچه مکتب همایون شهید می‌گذشتم. سوار موتور بودم و طرف خانه می‌رفتم. چون سرک اصلی را بازسازی می‌کردند، از این مسیر رفتم که بیشتر وقت‌ها خلوت است. دقیقاً وقت رخصتی دختران کوچک بود. با لباس‌های سیاه و چادرهای سفید، گروه گروه بیرون می‌آمدند؛ با بیگ‌های پشتی صورتی، آبی و سبز. امتداد کوچه زیاد بود و دیدن این صحنه، آدم را پاگیر می‌کرد. سرعتم را کم کردم و خیره شدم به این دختران قد و نیم‌قد. همان‌طور که نگاه‌شان می‌کردم، با خودم گفتم: واقعاً گناه این‌ها چیست که باید چند سال بعد دیگر از آمدن به اینجا محروم شوند؟ آخر ضرر این‌ها به کی رسیده؟ چرا باید کودکان و دختران ما قربانی سیاست‌های داخلی شوند؟

Bakhod Goftem Pas Az Chandi | به خود گفتم پس از چندی | احمد ظاهر | رادیو ساز 🍭 Download by RegaYouTube

روزمرگی.
+7
روزمرگی.

Repost from تاکستان
برای دوتا دختر خانمِ عزیز و دوست‌داشتنی! ترموز چای و بوره‌ی ما تا فراهم است بنشین که در حضور تو اندوه سرخم است میلت به هرچه هست، از آن قصّه کن، بخند باور بکن به حق که غنیمت همین دم است از فلم دوست‌داشتنیِ خودت بگو از مود روز حرف بزن، حرف کی کم است؟! غیبت بکن که دختر پتیاره‌ای فلان.. بسیار آنچنانی.. و آن‌طوری.. آدم است ماما فلان، میان عروسی چه گفته بود؟ داماد با چنین زن خود خوب در غم است؟ دیوانه قصّه کن! که همین قصه‌های تو تسکین مطلق همه‌ی دردهایم است خونی میان خنده‌ی تو موج می‌زند خندیدنت به قتل غم ما مصمّم است اصلا نپرس: "خسته از این حرف‌ها شدی؟" چون پاسخم: "ادامه بده! عاشق استم!" است #عبدالله_عزیزی

من صلحِ موکول‌شده به زنده‌گیِ بعدی کودکِ فلج‌شده در انتحار، مادرِ در سوگ‌نشسته‌ی یک هزاره شانه‌ی قوزِ یک کارگر در اوجِ جوانی من روزهای استقلالِ خیالیِ افغانستانم من یک تنِ معاصر، جا‌مانده در عصرِ جاهلانم من افغانستانم! شقایق سرینا

Parvaz Homay - چرا هر چی که شیرینه گناهه | Official Video 🍭 Download by RegaYouTube

Parvaz Homay - چرا هر چی که شیرینه گناهه | Official Video 🍭 Download by RegaYouTube

وجودش کم‌خون‌تر از کور پشه دست‌هاش تاول‌زده‌تر از دستانِ کودکِ کار پاهاش پاهاش زولانه‌بسته‌تر از پاهای سگِ هار تن‌اش زیر دست مادر ناتنی خون، تخلصِ وطن من! شقایق سرینا

Repost from N/a
کاسه‌ی صبرش همین که شد لبالب، گریه کرد جای کلّ دخترانِ ابری، آن‌شب گریه کرد روی دوش چادری از برف و تن‌پوش سیاه با لبان خشک و موی نامرتب گریه کرد باز بینِ باتلاقِ‌ علتِ ویرانی‌اش خاطرش آکنده شد از دین و مذهب،‌ گریه کرد ناگهان،‌ آهنگِ رفتن سوی بختش، پخش شد... چند ناچاری که با هم شد مرّکب،‌ گریه کرد صبح، از چشمان کلکین، عابران را دید و باز در خیالِ صبح‌رفتن‌های مکتب... گریه کرد. #حمزه_عابر@kheyalistan