شقایق در انحلالِ غروب
Open in Telegram
نبسته شیخ فقط مکتب شقایق را به هر کجا که دری باز بود دیوار است سمیع حامد
Show more598
Subscribers
-224 hours
-127 days
-730 days
Posts Archive
Repost from Muzhgan | خاموش
کسی به شکل تو باشد نمیشود مسعود
تمام مسٲله در کفش و در کلاه تو نیست
کسی که دوست ندارد تو را دلش سنگ است
تو خود نمونه مهری و اشتباه تو نیست
تورا غرور و تو را افتخار میزیبد
تو را کلاه کژ و اقتدار میزیبد
تو خاطرات منی در زمان کودکیمl
تو قهرمان منی، قهرمان کودکیم
تمام مساله ای یار با قیامت ماند
تو را ندیدم و دیدار با قیامت ماند
سخن ز معرکه ای در میان نمیآید
چنان تو در وطنم قهرمان نمیآید
اگرچه خانه مبدل شود به ویرانه
بجنگم و نسپارم برای بیگانه
کسی نمانده ببیند به فکر و باور تو
مصیبت است مصیبت به جان کشور تو
نشد کلاه بپوشم تفنگ بردارم
نشد شهید شوم در رکاب و سنگر تو
چقدر صاحب جاه و جلال گردیدند
یکی یکی همه رزمآورانت از بر تو
تو را به خاک سپردند و بعد، آمر صایب
نپرس اینکه کردند در برابر تو
سفر بخیر خدا حافظ ای مسافر من
فقط برای تو باید سرود آمر من
غمت به سینه و سنگ مزار خواهد ماند
سریچه تا به ابد داغدار خواهد ماند
تو را به گریه نشستم تو را صدا کردم
برای خانهی تنهایی ات گل آوردم
صدا زدیم و نیامد جواب، فرمانده!
چقدر خسته یی، آری! بخواب فرمانده
بهرام هیمه
دیده میدوخت به هر دیده و غم برمیداشت
ننگ را یکسره از گردنِ خم برمیداشت
شور در سینهی یک سلسله میمُرد، اگر‒
چشمِ با هیبت و زیبای تو نم برمیداشت
آرزوی همهکس بود که در غائلهها
شانهبهشانه کنار تو قدم برمیداشت
قهرمانی به قشنگیِ تو کم داشت جهان؛
عشق را آه! ترکخوردنِ بم، برمیداشت...
دیدن چشم تو بیرون زده از بختم، کاش‒
تنِ بیجان تو را دستِ خودم برمیداشت!
تا که از شرمِ سکوت، آب نگردد شاعر
با همه همهمهٔ مرگ، قلم برمیداشت
نه امیدی به رهایی و نه هم طاقتِ ننگ!
کاش یکروز مرا «سنبله» هم برمیداشت.
احد انقلاب
Ahmad Shah Massoud (1953-2001) وحید قاسمی \_ این ملک آزاد در باور تو
🍭 Download by RegaYouTube
Repost from علی سلطانی
عزیزِ من؛
امیدوارم تا عمر داری دور باشی از ، رابطههای بیپناه، سوالهای بیپاسخ، امیدهای بیجان
آرزو، دستانش
آرزو، چشمانش
آرزوست، از امتداد گیسهاش
تا انتهای نگاهش به زندهگی
زنبورهای عسل
برای گردهافشانی
روی گلهای دامنش
مینشینند
این دامنِ اوست
یا کرتی
از دشتهای لاله؟
با بودنِ اوست
که واژهی آزادی
معنی مییابد
در حضورش
دلها
گنجشک میشوند
و اما چرا روزی
تنش به مثال یک گنجشک
لای دستانِ دیگری
حبس میشود؟
هر بوسه
ساچمهای میگردد
که به روحش
شلیک میشود
گویی
گل را مشتِ دیگری
و آرزو را بازوی زمان
پژمرده میکند…
شقایق سرینا
Tohi & Tataloo - Vali Az Door (T&T) تهى و تتلو - ولى از دور
🍭 Download by RegaYouTube
Repost from تراوُش
جامعهی ما قدم به قدم با محرومیتها کنار میآید؛ تا جایی که نشستنِ زنی کنار پارکها و اماکن عمومی بخاطر اجازه ندادن شان، دیگر کسی را شوکه نمیکند. البته ماهایی که این موضوع را بازنشر میکنیم، به خیال خود از این فاجعه رنج میبریم؛ ولی میدانید که این بازگو کردنها، رنج ما را به یک کلیشه تبدیل کرده است. کسی اهمیت نمیدهد. آنهایی هم که اندک توجهی نشان میدهند، طوری نیست که به درد این وضعیت بخورد. در واقع بیشتر ما با گذاشتن یک پست، تصور میکنیم رسالت اجتماعی خود را انجام دادهایم و بار گناهِ هیچکاری نکردنمان را تخلیه میکنیم، در حالی که در دنیای واقعی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
حداقل کاری که شوهر آن خانم میتوانست انجام دهد، این بود که از رفتن به باغوحش منصرف شود، یا حداقل زمانی دیگر بدون خانمش بیاید. او باید به فرزندانش نشان میداد که در برابر یک آپارتاید جنسی در وقیحانهترین شکل ممکن قرار دارند و نباید در قبال این موضوع بیتفاوت بود. این حداقل کاریست که ما در شرایط کنونی میتوانیم انجام دهیم؛ اینکه به اطرافیان مان بفهمانیم نباید با این قید و بندها به تدریج عادت کرد و آن را عادی جلوه داد. اما واقعیت این است که فردی که خودش محروم نشده، به سختی میتواند عمق تحقیر فرد محرومشده را درک کند؛ مگر اینکه به سطح بالایی از خودآگاهی و همدلی رسیده باشد.
محرومیتهای اولیه را نباید به یک روال روزمره تبدیل کرد؛ چرا که پیامد آن، تولد نسلی از کودکان است که فکر میکنند مادران، خواهران، همسران و دخترانشان موجوداتی درجهدوم هستند. همانطور که بیتوجهی به عادی شدن این تبعیض کمک میکند، اینکه عادیسازی را بشکنیم و زیر بار این مرزبندیهای غیرانسانی نرویم، هم میتواند کمک کند با شرایط فعلی مقابله کنیم.
البته تا زمانی که جامعه به ویژه مردان این تحقیر را به عنوان یک امر طبیعی بپذیرند، هیچ تغییری در حال و وضع ما به وجود نمیآید؛ مگر اینکه مردم ما واقعاً میخواهند اوضاع ما اینگونه باشد، که البته با دیدنِ بعضیها میتوان فهمید که چندان ازین اوضاع ناراحت هم نیستند.
خلاصه، پیامد این بلاهت جمعی چیزی جز تولید جامعهای اخته و روانی نیست. فرزندی که فردا خودش ستمگری خواهد شد و همین زنجیرهی حقارت را ادامه میدهد، خانوادهها میپوسند و شهر تبدیل به طویلهای خواهد شد که در آن، فقط یک عدهی خاص حق نفس کشیدن دارند.
Repost from سالامانوی پیر
کنار باغ وحش، زنی را دیدم که پهلوی موترسایکل، روی خاک نشسته و به فکر فرو رفته است. پنداشتم که گدا باشد، ولی دیدم لباس پاک و منظم بر تن دارد، ظاهرش به گدا نمیماند و نبود. از کنارش رد شدم ولی ذهنم درگیرش شد... درگیر اینکه چرا آنجا روی زمی نشسته باشد. میدانید، نتیجهاش چه شد.
اینکه شوهر و فرزندش داخل باغ وحش رفته اند و او چون اجازه داخل شدن ندارد، آنجا منتظر شان نشسته است.
