589
Obunachilar
+124 soatlar
-47 kun
-1730 kun
Postlar arxiv
MULAQAT_HO_GAYI_||_NUSRAT_FATEH_ALI_KHAN_||_BEST_QAWWALI_||_HI_TECH….m4a11.94 MB
Repost from بادبادکِ آبے
انقد بدم مياد واسه يكى چایی بريزم
بعد بگه: «واى مرسى من چایی نمىخورم.»
تو غلط مىكنى چایی نميخورى،
اصلا تو كى هستى كه چایی نميخورى بىلياقت!
از صبح آمده بود و فکر میکنم صاحبش گماش کرده باشد. چندباری که حویلی رفتم عمداً خواستم توجه نکنم، چون مطمئن بودم اگر یکبار در بغل بگیرمش، نمیتوانم بگذارم برود.
برایش غذا بوردم و نخورد، کمی نازش کردم و آمدم نشستم. به غذایی که برایش دادم توجه نکرد. اول کنارم خوابید و بعدِ چند لحظه آمد روی پاهام دراز کشید. فکر میکنم دلش برای آغوش صاحبش تنگ شده باشد. اگر هم من را به غلامی بگیرد حاضرم دوست جدیدش شوم.
پس از آن روز که فهمیدم عاشق شده است
پشت یک آینه بسیار دلم دق شده است
دم ِ طفلی که لب حوضچه بازی میکرد
باز در فکر همان بازی سابق شده است
صبح زود است و دلم رفته وضو تازه کند
کافر من چقدر مؤمن صادق شده است
دل دیوانه از آن روز که زخمش گل کرد
شمع آجین تر از آیینهء مشرق شده است
روبه دشتی که درآن بلبل من! می رانی
مشعل راه تو فانوس شقایق شده است
تا سر از راز چه ساحل به درآریم، عفیف!
عشق دریا و خیالات تو قایق شده است
عفیف باختری
Repost from N/a
دل من برای او همیشه خون خواهد ماند. همیشه وقتی نزدیک نامش برسم، غم بزرگی روی قلبم سنگینی خواهد کرد و هیچ چیز از بزرگیِ عشقی که نسبت به او دارم کم نخواهد کرد. نرسیدن و حتی نفهمیدن و دلخون بودن برای کسی و همیشهای همیشه غصه خوردن.
یعنی اوقدر حسرت خورده در حساب ضعیف شدهام که تازه دیدم هنوز ششصد نیستیم.🤦🏼♀️😭😂
آنقدر که حسرت هفتصدتایی شدن اینجا را خوردم، عوضش چاکلیت میخوردم حال چاقتر شده بودم.
