چـکـامـهـ زار 🌘📜
Open in Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Show more457
Subscribers
-124 hours
+107 days
+530 days
Posts Archive
با اینکه اولین نفر گفته بودم ولی آخرین رسید گِله هایم را نزدت کردم دیگر...!
و ماند پاسخ این نامه قشنگ و خاص...
نامهات را چند بار خواندم نه به خاطر زیبایی واژههایت، بلکه به خاطر صداقتی که میان سطرهایش نفس میکشید.
گفته بودی که واژههایت در خور عزیزانت نیست!
اما گمان میکنم ارزش یک نوشته را نه شکوه کلمات، بلکه گرمای دلی تعیین میکند که آنها را به دنیا آورده است. و نامهات از همان گرما سرشار بود.
از حال و هوایم پرسیده بودی؛ راستش این روزها من نیز مانند آسمان کابل، گاهی آرامم و گاهی درگیر طوفان. اما آموختهام که حتی پس از سهمگینترین بادها نیز آسمان دوباره آبی میشود.
و اما آن پرسش زیبایت درباره غم و شادی... شاید غم دیرتر میرود، چون میخواهد ما را عمیقتر کند و شادی زودتر میرود، چون آمده است تا امید را در دل ما زنده نگه دارد. یکی درس میدهد و دیگری نیرو!
و انسان به هر دو محتاج است.
راستی، تو از نوشتن به عنوان نیمی از وجودت گفتی؛ من فکر میکنم آدمهایی که مینویسند، در حقیقت مشغول نجات دادن تکههایی از روح خود هستند تا در هیاهوی دنیا گم نشوند.
پس بنویس... در روزهای روشن بنویس، در شبهای سنگین بنویس، در میان پرسشهای بیپاسخ بنویس... زیرا بعضی دلها با سخن گفتن آرام نمیشوند؛ با نوشتن نفس میکشند.
و ممنون که از میان آن همه آدم، چند سطر از دنیایت را به من سپردی.
ناگفته نماند که تمامی متون و نبشته هایت را دوست میدارم "خواهر بزرگم" ...!
Repost from دُخت شب...✨
مینویسم... برای دختری که با قلمش قلبها را به لرزه میاندازد...
بانو سادات عزیز...
در عین آشنایی، مرموز و در عین مرموزی آشنا...
آهی دخترک محجبه حال و هوایت چگونه است؟
این روزهای طوفانی کابل با تو چگونه تا میکنند؟ نکند بادهای سرگردان شهر گیسوان افکارت را پریشان ساخته باشند؟
راستش را بخواهی، این روزها بیشتر از طوفان کابلطوفان ذهن خودم آزارم میدهد... سؤالهایی که هیچ ربطی به هم ندارند، در ذهنم جوانه میزنند و جوابهایی که از خودِ سؤالها گمگشتهترند، میآیند و میروند؛ گویی کاروانی از ابرها که نه قصد باریدن دارند و نه قصد ماندن...
میدانم واژههایم در خورِ هیچیک از عزیزانی که برایشان نامه نوشتم نیست.
اما چه کنم؟
خواستننوشتن، از هر منطقی نیرومندتر است.گاهی آدم نمینویسد چون حرف مهمی دارد؛ مینویسد چون دلش طاقتخاموش ماندن ندارد.
من نوشتن را نیمی از وجودِ خود میدانم...
اگر غمگین باشم، مینویسم...
اگر خوشحال باشم، مینویسم...
اگر خشمگین باشم، مینویسم...
و اگر هیچ حسی نداشته باشم، باز هم مینویسم...
گویی قلمم زبان بخشی از روح من است که جز روی کاغذ سخن گفتن نمیداند.
میدانی بانو؟
گاهی با خود میاندیشم چرا مرگِ غمها اینقدر دیر فرا میرسد اما خوشیها همیشه شتابزدهاند...
چرا اندوه ریشه میدواند و شادی چون پرندهای مهاجر فقط اندکی بر شانههای ما مینشیند و میرود؟
شاید برای آنکه غم آمده است تا چیزی به ما بیاموزد و شادی آمده است تا چیزی را به ما یادآوری کند...
و انسان همیشه درسها را دیرتر از خاطرهها فراموش میکند...
#از_محال_به_دخت_چکامه_زار.....
بیخبر آمد؛ با آن لباس سرخ، لبخند دلنشین و چالِ گونههایش.
در دستش کیکی بود که در طول راه کمی بههم ریخته بود و از همین بابت دلخور و قهر به نظر میرسید. پاهایش از راهی که پیموده بود زخمی شده بودند؛ با همان چپلکها، مسافتی طولانی را تنها برای من آمده بود تا برایم کیک بگیرد.
برای نخستین بار، کسی چنین کاری برایم میکرد.
و آن هدیهی دوستداشتنی، و آن شعر... عجب بر دلم نشست. بیاختیار گلی از گلهای دلم شکفت.
شاید چیزی بیش از حد نگفته باشم و شاید در چهرهام نیز پیدا نبوده باشد، اما در دلم غوغایی برپا شده بود؛ آنقدر خوشحال شده بودم که گمان نمیکنم شادیای فراتر از آن وجود داشته باشد.
Repost from N/a
قلبش مثل یک گیاه حساس بود، با تابش آفتاب باز میشد و با یک تلنگر انگشت یا وزش نسیم جمع میشد و در خود فرو میرفت....:)))🤍
دیگر تا عمر دارم مالکیت کانال کسی را نمیگیرم.
برای شما نیز پیشنهاد میکنم همینکار را انجام دهید.
بزرگ ترین ایرادی که دارم، این است که به محض اینکه همراهم خوب برخورد میکنند یادم میرود قبلش چقدر اذیتم کردن.
Repost from N/a
زمین مملو از آدمهایی است که ارزش همصحبتی ندارند. به نظرت واقعا عاقلانه است که ما نظرات چنین آدمهایی را جدی بگیریم؟ چرا اجازه دهیم که قضاوتهایشان تعیین کند که ما چگونه آدمی باشیم؟
ما برای چیزهای اشتباه ارزش قائل هستیم و همین باعث میشود تمام زندگیمان سر و ته شود درباره این باید خیلی فکر کنیم...
این جمله که «هیچوقت برای شروع دیر نیست»
بیشتر شبیه دلخوشیِ آدمهاست تا حقیقت.
واقعیت این است که هر چیزی یک زمانی دارد؛
بعضی فرصتها اگر از دست بروند،
دیگر تکرار نمیشوند و ما هرگز دوباره به این زمان برنمیگردیم...
Repost from N/a
هر لحظهی که به این فکر میکنم چقدر بخاطر این اصیل بودنم ضربه های روحی و روانی را گذراندم از تهِ دل لبخند میزنم و به خودم میگم؛ هیچ بدی و هیچ کسی نمیتواند این جوهر زیبای درونم را از بین ببرند:))🤍
Repost from N/a
ْ
مَهما كَان العالم سيئاً حافِظ على براءة قلبكَ كما هيهرچقدر که دنیا بد باشد، تو مراقب پاکی قلبت همانطور که هست باش:)🤍
تویی که این را میخوانی:
انشاءالله به موقع برسی
به عشق،به یار،به پول،به زندگی به آرزو ها و رؤیا هایت...
به هر آنچه که میخواهی...
فکر می کنم قشنگترین دعا
همین باشد .
من واقعا نیاز دارم به یک دور شدن اساسی؛
دور شدن از خاورمیانه، دلتنگی، دوست، آشنا، خانواده، غم، دور شدن از استرس و اضطراب، از سر درد، فکر کردن بیش از حد ، از بیحوصلگی ها، از درس، امتحان ، از گوشی ، از آدما....
من واقعا نیاز دارم دور بشوم از همه چیز و همه کَس.
