چـکـامـهـ زار 🌘📜
رفتن به کانال در Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
نمایش بیشتر454
مشترکین
-524 ساعت
+57 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
+2
گویند مغروری!
آری، شاید هم راست میگویند. آخر چگونه به خود ننازم وقتی الله چنین مهربانانی را در کنارم قرار داده است؟ اگر این غرور است، پس من به داشتنِ آنان مغرورم.
+1
بقیهٔ رنگها را که بر تن میکرد، دلربا میشد؛ اما امان از آن روزی که جامهٔ سرخ میپوشید...
با آن چادر و حجاب سرخ، میخکِ سرخی که در بینیاش خودنمایی میکرد و آن چالِ گونهای که هنگام خندیدن نمایان میشد، چه میتوان گفت از زیباییاش؟ واژهها از وصفش عاجز میماندند.
دلربا بود، اما در سرخ، دلرباتر میشد؛ چنان که نگاهها را به اسارت میگرفت و خاطرهاش را در ذهنها حک میکرد. محال بود کسی آن همه زیبایی و شیرینی را به آسانی از یاد ببرد.
آخر، آدمی وقتی با او آشنا میشد، دیگر فراموش کردنش کار سادهای نبود؛ بعضی آدمها شبیه خاطرهاند، هر قدر هم که از آنها دور شوی، باز در گوشهای از دل باقی میمانند.
#دوشیزه_سادات
Repost from مأوے|мανα
/اللهﷻمیفرماید/
﴿وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ﴾
–و اگر از بیشتر مردمِ روی زمین پیروی کنی،
تو را از راه الله منحرف میکنند•
–خلاصهی قصهی آزادی!⤹
آزادیای که از جیبِ کسی درمیاد که اصلاً
با دنیات غریبه، همیشه بوی معامله میده.
معاملهای که سودش برای اونه و هزینهش برای تو.طرفی که از ریشه با اعتقادت مشکل داره، وقتی میگه «آزادت میکنم» معمولاً دنبال باز کردن زنجیر نیست؛ دنبال باز کردن راه نفوذه.یعنی داره نقشهی تخلیه میکشه، نه نجات.اول معناتو مسخره میکنه، بعد هویتتو نرمنرم میتراشه،بعد میگه ازش عبور کن و وقتی عبور کردی، تازه میفهمی از خودت عبور کردی.آخرش هم که چیزی ازت نموند،
میگه: «دیدی آزاد شدی؟»
این بازی قدیمیه؛بازیِ امروز و دیروز نیست.
اول بهت میگن باورت زیادیه،
بعد میگن غیرمنطقیه،
بعد میگن مزاحمه،
و همچنین مُرتد.
𝐿𝒾𝓃𝓀𝑒:𝒎𝒂𝒗𝒗𝒂
–آخرش هم میرسن به اینکه باید دورش بندازی تا«نفس بکشی».یا به قول خودشون «سبکتر زندگی کنی».اینجا آزادی اسم رمزه؛ رمز عبور از تو، نه برای تو. قرار نیست تو آزاد باشی که خودت باشی؛ قراره شبیه اونا فکر کنی، شبیه اونا حرف بزنی، شبیه اونا زندگی کنی، بعد تازه اجازه داری اسمشو بذاری«انتخاب». واقعیتِ اصلیش اینه:هیچکس از بیرون نمیاد هویتتو نجات بده.اگه کسی ادعا کرد، بدون قبلش تصمیم گرفته چی رو باید ازت بکنه. اونقدر که چیزی از خودت نمونه، اونوقت بهت میگن: «آزاد شدی» در حالی که فقط خالی شدی.⤹⤺
Repost from مأوے|мανα
|آزادیِ نمایشی،حرمتِ هویت،آفتِ دنبالهروی،
توهمِ رهایی،استعمارِ ذهن و تهیسازیِ انسان|
𝐿𝒾𝓃𝓀𝑒:𝒎𝒂𝒗𝒗𝒂
یک روز میروم از اینجا برای همیشه.
بیهیچ برگشتی، بیهیچ دلتنگی.
انگار نه انگار که روزی اینجا نفس کشیدم
دوستانی پیدا کردم...
حتی پشت سرم را هم نگاه نمیکنم.
آدم ها این روز ها افسرده نیستن
آینده ندارن، و ذهن بدون تصور آینده
واردِ سوگ میشود.
با اینکه اولین نفر گفته بودم ولی آخرین رسید گِله هایم را نزدت کردم دیگر...!
و ماند پاسخ این نامه قشنگ و خاص...
نامهات را چند بار خواندم نه به خاطر زیبایی واژههایت، بلکه به خاطر صداقتی که میان سطرهایش نفس میکشید.
گفته بودی که واژههایت در خور عزیزانت نیست!
اما گمان میکنم ارزش یک نوشته را نه شکوه کلمات، بلکه گرمای دلی تعیین میکند که آنها را به دنیا آورده است. و نامهات از همان گرما سرشار بود.
از حال و هوایم پرسیده بودی؛ راستش این روزها من نیز مانند آسمان کابل، گاهی آرامم و گاهی درگیر طوفان. اما آموختهام که حتی پس از سهمگینترین بادها نیز آسمان دوباره آبی میشود.
و اما آن پرسش زیبایت درباره غم و شادی... شاید غم دیرتر میرود، چون میخواهد ما را عمیقتر کند و شادی زودتر میرود، چون آمده است تا امید را در دل ما زنده نگه دارد. یکی درس میدهد و دیگری نیرو!
و انسان به هر دو محتاج است.
راستی، تو از نوشتن به عنوان نیمی از وجودت گفتی؛ من فکر میکنم آدمهایی که مینویسند، در حقیقت مشغول نجات دادن تکههایی از روح خود هستند تا در هیاهوی دنیا گم نشوند.
پس بنویس... در روزهای روشن بنویس، در شبهای سنگین بنویس، در میان پرسشهای بیپاسخ بنویس... زیرا بعضی دلها با سخن گفتن آرام نمیشوند؛ با نوشتن نفس میکشند.
و ممنون که از میان آن همه آدم، چند سطر از دنیایت را به من سپردی.
ناگفته نماند که تمامی متون و نبشته هایت را دوست میدارم "خواهر بزرگم" ...!
Repost from دُخت شب...✨
مینویسم... برای دختری که با قلمش قلبها را به لرزه میاندازد...
بانو سادات عزیز...
در عین آشنایی، مرموز و در عین مرموزی آشنا...
آهی دخترک محجبه حال و هوایت چگونه است؟
این روزهای طوفانی کابل با تو چگونه تا میکنند؟ نکند بادهای سرگردان شهر گیسوان افکارت را پریشان ساخته باشند؟
راستش را بخواهی، این روزها بیشتر از طوفان کابلطوفان ذهن خودم آزارم میدهد... سؤالهایی که هیچ ربطی به هم ندارند، در ذهنم جوانه میزنند و جوابهایی که از خودِ سؤالها گمگشتهترند، میآیند و میروند؛ گویی کاروانی از ابرها که نه قصد باریدن دارند و نه قصد ماندن...
میدانم واژههایم در خورِ هیچیک از عزیزانی که برایشان نامه نوشتم نیست.
اما چه کنم؟
خواستننوشتن، از هر منطقی نیرومندتر است.گاهی آدم نمینویسد چون حرف مهمی دارد؛ مینویسد چون دلش طاقتخاموش ماندن ندارد.
من نوشتن را نیمی از وجودِ خود میدانم...
اگر غمگین باشم، مینویسم...
اگر خوشحال باشم، مینویسم...
اگر خشمگین باشم، مینویسم...
و اگر هیچ حسی نداشته باشم، باز هم مینویسم...
گویی قلمم زبان بخشی از روح من است که جز روی کاغذ سخن گفتن نمیداند.
میدانی بانو؟
گاهی با خود میاندیشم چرا مرگِ غمها اینقدر دیر فرا میرسد اما خوشیها همیشه شتابزدهاند...
چرا اندوه ریشه میدواند و شادی چون پرندهای مهاجر فقط اندکی بر شانههای ما مینشیند و میرود؟
شاید برای آنکه غم آمده است تا چیزی به ما بیاموزد و شادی آمده است تا چیزی را به ما یادآوری کند...
و انسان همیشه درسها را دیرتر از خاطرهها فراموش میکند...
#از_محال_به_دخت_چکامه_زار.....
بیخبر آمد؛ با آن لباس سرخ، لبخند دلنشین و چالِ گونههایش.
در دستش کیکی بود که در طول راه کمی بههم ریخته بود و از همین بابت دلخور و قهر به نظر میرسید. پاهایش از راهی که پیموده بود زخمی شده بودند؛ با همان چپلکها، مسافتی طولانی را تنها برای من آمده بود تا برایم کیک بگیرد.
برای نخستین بار، کسی چنین کاری برایم میکرد.
و آن هدیهی دوستداشتنی، و آن شعر... عجب بر دلم نشست. بیاختیار گلی از گلهای دلم شکفت.
شاید چیزی بیش از حد نگفته باشم و شاید در چهرهام نیز پیدا نبوده باشد، اما در دلم غوغایی برپا شده بود؛ آنقدر خوشحال شده بودم که گمان نمیکنم شادیای فراتر از آن وجود داشته باشد.
Repost from N/a
قلبش مثل یک گیاه حساس بود، با تابش آفتاب باز میشد و با یک تلنگر انگشت یا وزش نسیم جمع میشد و در خود فرو میرفت....:)))🤍
دیگر تا عمر دارم مالکیت کانال کسی را نمیگیرم.
برای شما نیز پیشنهاد میکنم همینکار را انجام دهید.
بزرگ ترین ایرادی که دارم، این است که به محض اینکه همراهم خوب برخورد میکنند یادم میرود قبلش چقدر اذیتم کردن.
Repost from N/a
زمین مملو از آدمهایی است که ارزش همصحبتی ندارند. به نظرت واقعا عاقلانه است که ما نظرات چنین آدمهایی را جدی بگیریم؟ چرا اجازه دهیم که قضاوتهایشان تعیین کند که ما چگونه آدمی باشیم؟
ما برای چیزهای اشتباه ارزش قائل هستیم و همین باعث میشود تمام زندگیمان سر و ته شود درباره این باید خیلی فکر کنیم...
