en
Feedback
• خانوم ِ شیرکاکائو؛

• خانوم ِ شیرکاکائو؛

Open in Telegram

- می‌نویسم تا واژه نَمیرد. پ.ن: «نوشته‌های داخل گیومه را باقیِ اهل قلم گفته‌اند و بنده اینجا بازگو می‌کنم.» خانوم شیرکاکائو هستم، بفرمایید؟ https://t.me/HarfChatBot?start=401f7b676928

Show more
529
Subscribers
-324 hours
+167 days
+3730 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+62
in 7 channels
August '26
+129
in 27 channels
Get PRO
July '26
+286
in 40 channels
Get PRO
June '26
+115
in 19 channels
Get PRO
May '26
+57
in 4 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+11
in 1 channels
Get PRO
January '26
+42
in 6 channels
Get PRO
December '25
+167
in 14 channels
Get PRO
November '25
+152
in 4 channels
Get PRO
October '25
+27
in 0 channels
Get PRO
September '250
in 0 channels
Get PRO
August '25
+123
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
06 September+2
05 September+5
04 September+1
03 September+2
02 September0
01 September+52
Channel Posts
برم خونه پارت دوم رو می‌نویسم.

2
از روزی که خودش رو باور کرد و همپای یک رویای شیرین دوید و تسلیم هیچ کلیشه‌ای از جنس ناامیدی نشد، خیلی نگذشته. امروز برای اولین‌بار بالاخره اون روپوش سفید رو پوشید. می‌بینی؟ مرز باریکیه از تسلیم نشدن تا موفقیت، از آرزو تا واقعیت. می‌بینی آدمیزاد اگه خودشو باور کنه هیچی جلودارش نیست؟ خانوم دکتر جوان، اولش یکم دستپاچه‌ست اما بعد آروم آروم قدم برمی‌داره. آروم و باصلابت. با روپوش سفیدی که همیشه پایه ثابت تصورات کودکانش بوده. با گوشی پزشکی مخصوص خودش. با لبخند مخصوص خودش. امروز روز اوله و اون هیچ پیش‌زمینه‌ی ذهنی‌ای از اونچه که در انتظارشه نداره اما زمان می‌ره به آینده‌ای نه‌چندان دور. بیست سال بعد از امروز. اون دیگه دستپاچه نیست. باتجربه‌ست و مهربان، مهربان، مهربان. بیماران، پرسنل، حتی اون خانوم مسن بداخلاق که هر چندوقت یک بار برای چکاپ میاد بیمارستان، همه به اتفاق عاشق اون هستند. چون اون عاشق کارشه. عاشق کمک کردن به مردم. عاشق نجات دادن آدما. چون اون هر لحظه از زندگیش، در حال زندگی بخشیدنه. - برای شما
38
3
به دنبال خودش می‌گشت. در خواب و بیداری، در عالم خیال، در آسمانِ شب، در چشم‌انداز رویاهای صادقه. خودِ آبیِ گمشده‌ی درونش همه‌ی آن چیزی بود که برایش باقی مانده بود. تنها چیزی که زندگی، قدرت سیاه و تاریک کردنش را نداشت. تنها نیرویی که حریف زمختیِ روزگار شده بود. تنها بُعد امیدوار و به انتظارِ روشنایی نشسته‌ از وجود او که حالا خودش را به دور از چشم‌‌ها پنهان کرده بود تا کسی او را مورد هجمه‌ی سیاهی‌ قرار ندهد. در آخرین نامه‌اش برای او نوشته بود: تو خیال کرده‌ای که رفته‌ام. من در تو جریان دارم. در هر نفسی که تقدیم زندگی می‌کنی. من هرگز در وجود تو نخواهم مرد. من در تو زنده‌ام، تا ابد و یک روز حتی اگر نبض ِ آبیِ آسمانِ خیال، کند بزند. - برای شما
25
4
نشسته بود وسط آسمون و داشت به اون دختربچه‌ی زیبا فکر می‌کرد. همون دختربچه‌ای که قد کشیده و بزرگ شده بود و حالا شاید رویاهای بزرگ‌تری هم داشت. همونکه از بچگی عاشق ابر بود. عاشق ابر موند. همونکه توی همه‌ی نقاشیاش ابرها لبخند می‌زدن و یه شب وسط رویاهاش آرزو کرد یه تیکه ابر رو بغل کنه و باهاش دوست بشه. حالا همون یه تیکه ابر نشسته بود وسط آسمونِ خیال و داشت به همون دخترک خیال‌پرداز فکر می‌کرد و به مدادرنگیِ بنفش موردعلاقش که همیشه با رنگ آسمونِ نقاشی‌هاش ترکیب می‌شد و اطراف ابر بزرگ محبوبش روی صفحه‌ی کاغذ رو همرنگِ رویاهاش می‌کرد. ابرِ آرزو، در افکار دخترک غرق شده بود که به یکباره هم‌وزن رویا، بعد از سالها، دگربار در آسمانِ خیالِ دخترک درخشید و شکوهی را خلق کرد به وسعت زنده ماندن یک آرزوی زیبا، شاید حتی در قالب خاطره‌ای خوش در ضمیر ناخداگاه یک کودک. - برای شما
23
5
هرشب می‌نشست توی تراس و صفحه‌ای از کتاب زندگی‌اش را ورق می‌زد بی‌آنکه خود بداند شب با چه عشقی به تماشای او می‌نشیند. در میان صفحات زندگی گم می‌شد و گاه نمی‌توانست دست خود را بگیرد و از میان آن همه خاطره بیرون بکشد. شب می‌دانست که او در پس آن لبخند دلنشین همیشگی، پیوسته درد می‌کشد. این همدردیِ خالصانه باعث شده بود که او هرشب بخشی از قصه‌ی زندگی‌اش را به گوش شب بخواند. توی تراس که می‌نشست، صدای نفس‌های شب را بهتر می‌شنید. اخیراً احساس می‌کرد که شب دچار بیماری تنفسی شده و سخت می‌تواند نفس بکشد. البته شب، خودش این نفس‌تنگیِ آشکار را کتمان می‌کرد، درست مثل کتمانِ وابستگی‌ِ زیادش به حضور دخترک، درون تراس. شب هیچوقت به زبان نیاورده بود اما مهتاب هم دیگر فهمیده بود که تنها دلیل زنده ماندن شب، دخترک غمگینِ لبخند به لبِ گیسوپریشانِ شب‌زنده‌دارِ تراس‌نشین است. همان دخترکی که حالا مطمئن بود وقتی به قسمت‌های غم‌انگیز قصه‌اش می‌رسد، شب یواشکی به هق‌هق می‌افتد و به سختی نفس می‌کشد. او تنها دلیل دوام شب بود. تنها کسی که تا این حد خالصانه، شبِ خسته‌ی کم‌نفس را زنده نگه داشته بود. - برای شما
21
6
او را تمام زنان عاشق‌ می‌شناختند. و تمام پروانه‌هایی که درون قلب‌ها سکنی گزیده بودند. حقیقتش‌، از آن روز که سیب سرخ درون سینه‌اش را درآوردند و او بی‌پروا فریاد زد که هنوز هم می‌تواند عاشق باشد، او را مادرِ مقدس ِ عشق نامیدند. مادری که قوی‌تر از همیشه برای نجات عشق کوشید. از آن روز پروانه‌ها روی سینه‌ی سوخته‌اش می‌نشستند و اگرچه بال‌هایشان پیوسته می‌سوخت اما قصد کرده بودند التیام‌دهنده باشند و مفتخر. قصد کرده بودند بال‌های رنگی‌ کوچکشان را با تمام وجود تقدیم زخم‌های بدون مرهم او کنند، او که آبروی عشق را خریده بود. - برای شما
23
7
زن به گمانم اسم دیگر زندگی‌ست و زندگی هم مُسَلَم است که رنگ و روح می‌‌طلبد برای جاودانگی. او زن بود. زندگی بود. زیبا بود. جاودانه بود. رنگ داشت. روح داشت. جریان داشت. رنگ عشق پاشیده بود به جهان هستی. او خورشیدِ بی‌غروب بود. بی‌پروا می‌تابید. شوق زیستن در شریان‌های او می‌جوشید. از او پرسیده بودند معنای زندگی چیست؟ و او پیوسته تکرار کرده بود: «رهایی، رهایی، رهایی.» حضورش آنقدر بوی زندگی می‌داد که گویا رنگ‌دانه‌های خوشبختی در وجود روشن او ترانه سراییده بودند. او زن بود، نام ِ دیگرِ زندگی. - برای شما
32
8
پارت اول:
32
9
بچه‌هاا دیگه فور نکنین. مگه خط نخورده براتون؟😭
37
10
باگ خورده فکر کنم، خط نمی‌خوره. کافیه دیگه فور نزنین. 2:05
67
11
چه پروفایل‌های قشنگی. به به.
74
12
بلوهای بِری، چندتا نکته: - از اونجایی که تعداد زیاد شد و می‌خوام وایب بگیرم باید لطف بفرمایید یکم صبوری کنید. - نوشته‌ها کاملاً حسی و ساخته‌ی ذهنمه، شاید ربطی به واقعیت نداشته باشه شایدم داشته باشه. ممکنه کوچولو موچولو باشه ممکنه هم بزرگ مزرگ. - احتمالاً ۳ تا پارت ۹ تایی بشه. تا جایی که بتونم سعی می‌کنم هر سه ۳ پارت رو فردا بذارم ولی صبوری شما رو هم می‌طلبه. - و در نهایت ماچ‌های من، روانه به سمت شما. 
140
13
شایدم بزرگ مزرگ شد، نمی‌دونم.
162
14
• فور بفرمایید، یه سناریوی کوچولو موچولو بر اساس پروفایل چنلتون بنویسم.
998
15
🔴 اگه هنوز زیر خط فقر بودن رو حس نکردید؛ چون وسایلی که از قدیم دارید هنوز داره کارتون رو راه میندازه. چندتا خرابی و تعویض به پستتون بخوره؛ اونوقت چهره فقر رو با تمام وجود حس میکنید.
174
16
منتظریم ببینیم پرونده‌ی دردناک بانو نیلوفر مجاور هم در روند رسیدگی فوری قرار می‌گیره و قاتلش هرچه سریع‌تر در ملأ عام اعدام می‌شه یا نه. چون می‌دونید که؟ جدیداً برای صدور حکم بخصوص اعدام که به رسیدگی دقیق‌تری نیاز داره، فرایند خیلی طولانی و پیچیده‌ای لازم نیست طی بشه. دست کم در عرض چهار ماه می‌شه با سلب حق اختیار کردن وکیل‌مدافع از سوی متهم، پرونده رو رسیدگی کرد، حکم صادر کرد و حکم رو به اجرا درآورد.
183
17
و در نهایت مگر غیر از این است که هیبت مرگ هم پیش چشم عاشق، فرو ریختنی‌‌ست؟
191
18
و همچنان این سکانس. (از معدود سکانس‌های موردعلاقم)
51
19
«‌تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم.»
«‌تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم.»
189
20
این...
53