• خانوم ِ شیرکاکائو؛
Open in Telegram
- مینویسم تا واژه نَمیرد. پ.ن: «نوشتههای داخل گیومه را باقیِ اهل قلم گفتهاند و بنده اینجا بازگو میکنم.» خانوم شیرکاکائو هستم، بفرمایید؟ https://t.me/HarfChatBot?start=401f7b676928
Show more529
Subscribers
-324 hours
+167 days
+3730 days
Posts Archive
Repost from نمیدانست کیست.
این پیامو فوروارد کنید تا قشنگترین پست چنلتون از نظر خودمو بذارم اینجا. ✨
از روزی که خودش رو باور کرد و همپای یک رویای شیرین دوید و تسلیم هیچ کلیشهای از جنس ناامیدی نشد، خیلی نگذشته. امروز برای اولینبار بالاخره اون روپوش سفید رو پوشید. میبینی؟ مرز باریکیه از تسلیم نشدن تا موفقیت، از آرزو تا واقعیت. میبینی آدمیزاد اگه خودشو باور کنه هیچی جلودارش نیست؟ خانوم دکتر جوان، اولش یکم دستپاچهست اما بعد آروم آروم قدم برمیداره. آروم و باصلابت. با روپوش سفیدی که همیشه پایه ثابت تصورات کودکانش بوده. با گوشی پزشکی مخصوص خودش. با لبخند مخصوص خودش. امروز روز اوله و اون هیچ پیشزمینهی ذهنیای از اونچه که در انتظارشه نداره اما زمان میره به آیندهای نهچندان دور. بیست سال بعد از امروز. اون دیگه دستپاچه نیست. باتجربهست و مهربان، مهربان، مهربان. بیماران، پرسنل، حتی اون خانوم مسن بداخلاق که هر چندوقت یک بار برای چکاپ میاد بیمارستان، همه به اتفاق عاشق اون هستند. چون اون عاشق کارشه. عاشق کمک کردن به مردم. عاشق نجات دادن آدما. چون اون هر لحظه از زندگیش، در حال زندگی بخشیدنه.
- برای شما
به دنبال خودش میگشت. در خواب و بیداری، در عالم خیال، در آسمانِ شب، در چشمانداز رویاهای صادقه. خودِ آبیِ گمشدهی درونش همهی آن چیزی بود که برایش باقی مانده بود. تنها چیزی که زندگی، قدرت سیاه و تاریک کردنش را نداشت. تنها نیرویی که حریف زمختیِ روزگار شده بود. تنها بُعد امیدوار و به انتظارِ روشنایی نشسته از وجود او که حالا خودش را به دور از چشمها پنهان کرده بود تا کسی او را مورد هجمهی سیاهی قرار ندهد. در آخرین نامهاش برای او نوشته بود: تو خیال کردهای که رفتهام. من در تو جریان دارم. در هر نفسی که تقدیم زندگی میکنی. من هرگز در وجود تو نخواهم مرد. من در تو زندهام، تا ابد و یک روز حتی اگر نبض ِ آبیِ آسمانِ خیال، کند بزند.
- برای شما
نشسته بود وسط آسمون و داشت به اون دختربچهی زیبا فکر میکرد. همون دختربچهای که قد کشیده و بزرگ شده بود و حالا شاید رویاهای بزرگتری هم داشت. همونکه از بچگی عاشق ابر بود. عاشق ابر موند. همونکه توی همهی نقاشیاش ابرها لبخند میزدن و یه شب وسط رویاهاش آرزو کرد یه تیکه ابر رو بغل کنه و باهاش دوست بشه. حالا همون یه تیکه ابر نشسته بود وسط آسمونِ خیال و داشت به همون دخترک خیالپرداز فکر میکرد و به مدادرنگیِ بنفش موردعلاقش که همیشه با رنگ آسمونِ نقاشیهاش ترکیب میشد و اطراف ابر بزرگ محبوبش روی صفحهی کاغذ رو همرنگِ رویاهاش میکرد. ابرِ آرزو، در افکار دخترک غرق شده بود که به یکباره هموزن رویا، بعد از سالها، دگربار در آسمانِ خیالِ دخترک درخشید و شکوهی را خلق کرد به وسعت زنده ماندن یک آرزوی زیبا، شاید حتی در قالب خاطرهای خوش در ضمیر ناخداگاه یک کودک.
- برای شما
هرشب مینشست توی تراس و صفحهای از کتاب زندگیاش را ورق میزد بیآنکه خود بداند شب با چه عشقی به تماشای او مینشیند. در میان صفحات زندگی گم میشد و گاه نمیتوانست دست خود را بگیرد و از میان آن همه خاطره بیرون بکشد. شب میدانست که او در پس آن لبخند دلنشین همیشگی، پیوسته درد میکشد. این همدردیِ خالصانه باعث شده بود که او هرشب بخشی از قصهی زندگیاش را به گوش شب بخواند. توی تراس که مینشست، صدای نفسهای شب را بهتر میشنید. اخیراً احساس میکرد که شب دچار بیماری تنفسی شده و سخت میتواند نفس بکشد. البته شب، خودش این نفستنگیِ آشکار را کتمان میکرد، درست مثل کتمانِ وابستگیِ زیادش به حضور دخترک، درون تراس. شب هیچوقت به زبان نیاورده بود اما مهتاب هم دیگر فهمیده بود که تنها دلیل زنده ماندن شب، دخترک غمگینِ لبخند به لبِ گیسوپریشانِ شبزندهدارِ تراسنشین است. همان دخترکی که حالا مطمئن بود وقتی به قسمتهای غمانگیز قصهاش میرسد، شب یواشکی به هقهق میافتد و به سختی نفس میکشد. او تنها دلیل دوام شب بود. تنها کسی که تا این حد خالصانه، شبِ خستهی کمنفس را زنده نگه داشته بود.
- برای شما
او را تمام زنان عاشق میشناختند. و تمام پروانههایی که درون قلبها سکنی گزیده بودند. حقیقتش، از آن روز که سیب سرخ درون سینهاش را درآوردند و او بیپروا فریاد زد که هنوز هم میتواند عاشق باشد، او را مادرِ مقدس ِ عشق نامیدند. مادری که قویتر از همیشه برای نجات عشق کوشید. از آن روز پروانهها روی سینهی سوختهاش مینشستند و اگرچه بالهایشان پیوسته میسوخت اما قصد کرده بودند التیامدهنده باشند و مفتخر. قصد کرده بودند بالهای رنگی کوچکشان را با تمام وجود تقدیم زخمهای بدون مرهم او کنند، او که آبروی عشق را خریده بود.
- برای شما
زن به گمانم اسم دیگر زندگیست و زندگی هم مُسَلَم است که رنگ و روح میطلبد برای جاودانگی. او زن بود. زندگی بود. زیبا بود. جاودانه بود. رنگ داشت. روح داشت. جریان داشت. رنگ عشق پاشیده بود به جهان هستی. او خورشیدِ بیغروب بود. بیپروا میتابید. شوق زیستن در شریانهای او میجوشید. از او پرسیده بودند معنای زندگی چیست؟ و او پیوسته تکرار کرده بود: «رهایی، رهایی، رهایی.» حضورش آنقدر بوی زندگی میداد که گویا رنگدانههای خوشبختی در وجود روشن او ترانه سراییده بودند. او زن بود، نام ِ دیگرِ زندگی.
- برای شما
بلوهای بِری، چندتا نکته:
- از اونجایی که تعداد زیاد شد و میخوام وایب بگیرم باید لطف بفرمایید یکم صبوری کنید. - نوشتهها کاملاً حسی و ساختهی ذهنمه، شاید ربطی به واقعیت نداشته باشه شایدم داشته باشه. ممکنه کوچولو موچولو باشه ممکنه هم بزرگ مزرگ. - احتمالاً ۳ تا پارت ۹ تایی بشه. تا جایی که بتونم سعی میکنم هر سه ۳ پارت رو فردا بذارم ولی صبوری شما رو هم میطلبه. - و در نهایت ماچهای من، روانه به سمت شما.
🔴 اگه هنوز زیر خط فقر بودن رو حس نکردید؛ چون وسایلی که از قدیم دارید هنوز داره کارتون رو راه میندازه. چندتا خرابی و تعویض به پستتون بخوره؛ اونوقت چهره فقر رو با تمام وجود حس میکنید.
