صِفرِمَن!
Open in Telegram
𝑾𝒆𝒍𝒄𝒐𝒎𝒆 𝒕𝒐 "𝑺𝒆𝒇𝒓𝒆 𝑴𝒂𝒏"𝑪𝒂𝒇𝒆؛ 𝑻𝒉𝒆 𝒄𝒂𝒇𝒆 𝒊𝒔 𝒐𝒑𝒆𝒏 ...🤎! خانومصفرےڪہدلشنمےخوادازهویتشچیزےبگہ @Miss_zero_bot حُجرهیخانومِصِفر @Zero_artiste یوتیوب صِفرِمَن! https://youtube.com/@sefre_man
Show moreIran146 703The category is not specified
226
Subscribers
No data24 hours
+57 days
+630 days
Posts Archive
227
واقعا هیچوقت نفهمیدم که چرا پاهام
موقع راه رفتن تصمیم میگیرن خواب برن
مگه تو در حال فعالیت نیستی؟ چجوری میخوابی؟
227
Repost from وکیل مجنون ادواری
میاید از شنبه یه کاری بکنیم؟ مثلا ۱۰۰ روز خوشحالی بنویسیم؟ یا عادت مطالعه رو شروع کنیم؟ یا شکرگزاری کنیم؟ چمیدونم ورزشو شروع کنید؟غر نزنیم ؟کاری کنیم و شروعش کنیم؟
227
Repost from "دخترِ شعر"
از نشئگی واژهها
منِ بی او
در خودم گم شدهام؛
آنقدر که زندگی
در سیاه چاله نیمهِشب
بر نقطهصفرِمَن
سکوت کرده است.
من بیگانه نورم
در میانِ سطرهایی
که هر شب
با کلمات آشفتهی ذهنم
نوشته میشوند.
یاسِ آبی
میان دفترِ آبی کاربُنی
خاطراتم
خشکیده است
و من،
منِ خودم،
با چوبهای علاقهام
کتابخانه کوکو را
در گوشهای از قلبم بنا کردهام؛
جایی برای صحبت های خصوصی
و دفترچه خاکستری خاطراتی
که هیچکس از آنها خبر ندارد.
یادداشت های روی میز
هنوز ماندهاند؛
کنار یک قلب سرد
که روزی گرمترین جای جهان بود.
در مهگون شب،
پسری در میان نی زار را دیدم؛
مثل آلندی دور
در اقلیم گمشدهای
که سالهاست مطرود مانده.
او با بیستوچهار ساعتِ ذهن خود
در جستوجوی قوت قلبی بود
و من،
در انعکاس نقرهگون شب،
فروغ کوچکی را
هنوز برای دوست داشتن نگه داشته بودم.
شاید عشق،
همان فرکانس نامرئی باشد؛
همان بوی نرگس بارون خورده
که از دور میآید
و نخستین پژواک آن
در آسمان،
مثل سها
سِتارهایکَمنور
آرام میلرزد.
بعد،
ناگهان دنیای این روزای من
با آواز نی
از خواب بیدار شد؛
آوازِ نازک خیال
زیر ماه دوران
که از پشت هالهای از نور
به گوش میرسید.
آیه های دل
آرامآرام
بر مه سار شب نشستند؛
و دخت شب
با عطر بابونه
از کوچههای خاطره گذشت.
و من فهمیدم
گاهی تمام این راه،
از نشئگی یک واژه آغاز میشود
و به یک حقیقت ساده میرسد:
آدمی
باید از میان تمام شبهای خودش بگذرد
تا سرانجام
به رهایی برسد. 🕊️🤍
_ارغوان"دختر شعر"
227
Repost from The 23yr Lawyer
«زندهشور» رو دیدم و کل مدت فیلم گریه کردم.با خودم فکر میکنم: من با چه روحیهای این شغلو انتخاب کردم و گرایش موردعلاقم جزا و جرم شناسیه؟یه جا بهرام افشاری به کسی که تازه وارد این کار شده میگه:
«فکر کردی دوبار بگذره عادت میکنی؟ فقط بدتر میشه، هر شب خواب و خوراکو ازت میگیره.»
و فکر میکنم واقعاً بعضی چیزها هیچوقت عادی نمیشن. اینکه یک آدم جلوی چشم تو بره بالای طناب دار، چیزی نیست که بشه بهش عادت کرد.آخرش هم میگه:
«حکمشو یکی دیگه میده، ولی عذاب وجدانش مال ماست.»چقدر سخته بین «اجرای قانون» و «انسان موندن» تعادل پیدا کنی.
