صِفرِمَن!
رفتن به کانال در Telegram
𝑾𝒆𝒍𝒄𝒐𝒎𝒆 𝒕𝒐 "𝑺𝒆𝒇𝒓𝒆 𝑴𝒂𝒏"𝑪𝒂𝒇𝒆؛ 𝑻𝒉𝒆 𝒄𝒂𝒇𝒆 𝒊𝒔 𝒐𝒑𝒆𝒏 ...🤎! خانومصفرےڪہدلشنمےخوادازهویتشچیزےبگہ @Miss_zero_bot حُجرهیخانومِصِفر @Zero_artiste یوتیوب صِفرِمَن! https://youtube.com/@sefre_man
نمایش بیشترإيران215 631دسته بندی مشخص نشده است
251
مشترکین
-324 ساعت
-57 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
250
امروز ساعت ۱۵ تا ۱۶:۳۰ دوستم ارائه داره
بیایید با هم شرکت کنیم🙂↔️✨
https://www.skyroom.online/ch/rooydadestan/hamtavan/l/fa
250
Repost from دکترعلی،خارجازشیفت'
راستش امشب نمیدانم چه شد که دوباره یاد آن نامه افتادم.
نشسته بودیم و صحبت از گذشته و آدمهایی بود که روزگاری بخش مهمی از زندگیمان بودند. هرکدام چیزی تعریف میکردیم؛ از روزهایی که دیگر برنمیگردند، از آدمهایی که دیگر کنارمان نیستند و از حرفهایی که آن زمان جرئت گفتنشان را نداشتیم.
میان صحبتها، بحث به نامهنویسی و نوشتههای قدیمی رسید. یکی از بچهها پرسید تا به حال برای کسی نامه عاشقانه نوشتهام یا نه. اول خندیدم و خواستم مثل همیشه با شوخی از جواب دادن فرار کنم، اما نمیدانم چرا یکدفعه ذهنم رفت به نوزدهسالگیام؛ به همان روزهایی که تازه از سربازی برگشته بودم و درست یک هفته از رفتن او میگذشت.
یادم آمد آن روزها نشسته بودم و برایش نامهای نوشته بودم. نامهای طولانی، پر از حرفهایی که نمیتوانستم به کسی بگویم. یادم آمد چقدر دلم گرفته بود، چقدر از رفتنش بههم ریخته بودم و چطور سعی میکردم تمام آنچه را در دلم میگذشت، روی کاغذ بیاورم.
همین شد که امشب برای بچهها از آن روزها تعریف کردم. از باران آن روز، از برگشتنم از سربازی، از بحثی که با پدرم داشتم و حتی از آن تار موی سفیدی که برای اولین بار میان موهایم پیدا کرده بودم.
خودم هم باورم نمیشد بعد از اینهمه سال، هنوز چنین جزئیاتی را به خاطر داشته باشم.
شاید بعضی روزها هیچوقت از ذهن آدم پاک نمیشوند؛ فقط در گوشهای از حافظه مینشینند و منتظر یک بهانه میمانند تا دوباره زنده شوند.
250
Repost from دکترعلی،خارجازشیفت'
آدم وقتی کسی را واقعاً دوست دارد، نمیتواند برای خوشبختیاش شرط بگذارد.
فقط گاهی دلش میخواهد خودش هم سهم کوچکی از آن خوشبختی باشد.
من هنوز جوانم، اما امروز فهمیدم جوان بودن لزوماً به معنای سبک بودن دل نیست. گاهی یک پسر نوزدهساله میتواند بیشتر از مردی چهلساله خستگی داشته باشد. میتواند شبها بیدار بماند، به سقف نگاه کند و هزار حرف نگفته را در ذهنش مرور کند.
امشب هم همینطور است.
ساعت از نیمهشب گذشته. صدای باران کمتر شده. خانه خوابیده و من نشستهام و برای کسی نامه مینویسم که نمیدانم این کلمات چه زمانی به دستش میرسند.
شاید روزی این نامه را بخوانی و لبخند بزنی. شاید هم با خودت بگویی چقدر ساده بودهام. اما من در همین سادگی، تمام چیزی را که آن روزها در دلم داشتم، مینویسم.
دلم برایت تنگ شده است.
نه فقط برای خودت؛ برای روزهایی که هنوز رفتنت اتفاق نیفتاده بود. برای آن آرامشی که از بودن تو داشتم. برای حرفهای معمولی، برای انتظارهای بیدلیل، برای لحظههایی که هیچ اتفاق مهمی نمیافتاد و همین که تو بودی، کافی بود.
نمیدانم باید این نامه را تمام کنم یا نه. انگار اگر تمامش کنم، باید قبول کنم که امشب هم گذشت و تو هنوز نیستی.
اما بالاخره باید قلم را زمین بگذارم.
شاید فردا صبح دوباره بلند شوم، صورتم را بشویم، لباس بپوشم و وانمود کنم همهچیز عادی است. شاید دوباره پدرم از آینده بپرسد و من جواب بدهم. شاید دوباره باران ببارد.
اما آن تار موی سفید را فراموش نخواهم کرد.
این نامه را هم جایی نگه میدارم؛ میان کاغذها و نوشتههای شخصیام. شاید روزی بخواهم دوباره بخوانمش. شاید روزی خودم هم باورم نشود که چنین روزهایی را گذراندهام.
اگر روزی این نوشتهها را در آرشیو خاطراتم پیدا کردی، بدان که اینها را یک آدم بیخیال و بیکار ننوشته است. پسری نوشته که تازه از سربازی برگشته بود، نوزده سال داشت، باران میبارید و دلش نمیخواست کسی بفهمد چقدر شکسته است.
مراقب خودت باش.
علی_ماسپیمهر
250
Repost from دکترعلی،خارجازشیفت'
نمیدانم این نامه را چه وقت خواهی خواند، یا اصلاً روزی به دستت خواهد رسید یا نه. حتی نمیدانم هنوز حوصله خواندن نامههای طولانی را داری یا نه. اما امشب دلم آنقدر پُر است که اگر ننویسم، انگار چیزی درونم سرریز خواهد کرد.
یک هفته است که رفتهای.
فقط هفت روز؛ و من نمیدانم چرا این هفت روز به اندازه هفت سال گذشته است.
عجیب است، نه؟ آدم صبح از خواب بیدار میشود، صورتش را میشوید، صبحانه میخورد، لباس میپوشد، از خانه بیرون میرود، با آدمها حرف میزند، گاهی حتی میخندد؛ اما یک جای تمام این کارها خالی است. انگار کسی یک تکه از زندگیاش را برداشته و با خودش برده باشد و باقی زندگی، با تمام شلوغیاش، دیگر آن زندگی سابق نباشد.
امروز اتفاق عجیبی افتاد.
شاید برای دیگران هیچ اهمیتی نداشته باشد، اما برای من تمام روز را به هم ریخت.
جلوی آینه ایستاده بودم. موهایم را مرتب میکردم که چشمم به یک تار موی سفید افتاد. اول خیال کردم نور آینه است. نزدیکتر شدم. با دست موهایم را کنار زدم و دوباره نگاه کردم. نه، اشتباه نمیکردم. یک تار موی سفید، میان آنهمه موی سیاه.
نوزده سال دارم.
نوزده سال، و یک تار موی سفید!
نمیدانم چرا به جای خندیدن، دلم گرفت. آن تار مو را میان دو انگشتم گرفتم و چند دقیقه به آن خیره ماندم. بعد بیاختیار به یاد تو افتادم. به خودم گفتم مگر میشود آدم در نوزدهسالگی پیر شود؟ بعد خندهام گرفت. چه میدانم! شاید بعضی رفتنها سن آدم را از شناسنامهاش جلوتر میبرند.
از سربازی مرخصی گرفته بودم و تازه برگشته بودم. هنوز تنم خستگی پادگان را داشت. آن روز هوا بارانی بود. از همان بارانهایی که آدم را بیدلیل به فکر فرو میبرند. پنجره را باز کردم. بوی خاک خیسخورده میآمد. خیابان خلوت بود و ماشینها با احتیاط از روی آبهای جمعشده عبور میکردند.
کاپشنم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم. راستش مقصدی نداشتم. فقط نمیتوانستم در خانه بمانم. دیوارها زیادی ساکت شده بودند. همهچیز سر جایش بود، اما هیچچیز مثل قبل نبود.
رفتم همان حوالی که قبلاً قدم میزدیم. از کنار مغازهها گذشتم. چند نفر زیر سایبان ایستاده بودند و از باران پناه گرفته بودند. من اما دلم نمیخواست زیر سقفی بایستم. میخواستم خیس شوم؛ شاید باران میتوانست چیزی را که در دلم جمع شده بود، با خودش ببرد.
چای گرفتم. استکان داغ را میان دستهایم نگه داشتم. یادم آمد چقدر حرف برای گفتن داشتم و حالا حتی کسی را نداشتم که آن حرفها را برایش تعریف کنم.
وقتی به خانه برگشتم، پدرم متوجه حالم شد. پرسید چرا اینقدر ساکتی. گفتم چیزی نیست. گفت از وقتی برگشتهای انگار حواست اینجا نیست.
نمیدانم چرا اسم رفتنت وسط آمد. شاید خودم کشاندمش به آن سمت.
پدرم گفت: «بالاخره زندگی همینه. هرکسی راه خودش رو میره. تو هم باید به فکر خودت باشی.»
گفتم: «مگر آدم هرکسی رو که دوست داره میتونه به همین راحتی از فکرش بیرون کنه؟»
گفت: «زمان میگذره، درست میشه.»
گفتم: «بابا، زمان فقط میگذره. اینکه چی رو درست میکنه، من نمیدونم.»
از حرفم ناراحت شد. گفت نباید اینقدر خودم را درگیر کنم. گفت مرد باید محکم باشد، باید آیندهاش را بسازد، باید به زندگی فکر کند.
چیزی نگفتم. چه میتوانستم بگویم؟ چطور برایش توضیح میدادم که من هم دلم میخواهد محکم باشم؟ که من هم دوست دارم مثل بقیه بخندم و شبها بدون فکر کردن به فاصلهها بخوابم؟ مگر خودم انتخاب کرده بودم که اینطور دلتنگ باشم؟
امشب دوباره به همان تار موی سفید فکر کردم.
شاید مسخره باشد، اما دلم نیامد آن را فراموش کنم. با خودم گفتم باید یادم بماند که اولین نشانه پیریام در چه روزی پیدا شد. درست یک هفته بعد از رفتنت.
کاش میدانستی اینجا چه خبر است.
کاش میدانستی بعضی وقتها ناخودآگاه میخواهم چیزی برایت تعریف کنم و درست در همان لحظه یادم میآید که نیستی. گاهی اتفاق کوچکی میافتد و اولین کسی که دلم میخواهد از آن باخبر شود، تویی. گاهی چیزی میشنوم و با خودم میگویم حتماً اگر بود، دربارهاش حرف میزدیم.
من هنوز به بعضی عادتهایم ادامه میدهم؛ انگار قرار است یک روز برگردی و همهچیز را از همانجایی که رها کردیم، ادامه بدهیم.
نمیدانم آنجا هوا چطور است. نمیدانم شبها زود میخوابی یا دیر. نمیدانم با آدمهای جدید آشنا شدهای یا هنوز دلت با خاطرات اینجا مشغول است. دلم میخواهد همهچیز برایت خوب باشد. حتی اگر خوب بودن زندگی تو به معنای نبودن من در آن باشد.
این را از سر بزرگواری نمینویسم. از سر حقیقت مینویسم.
