en
Feedback
Satürn 🪐

Satürn 🪐

Open in Telegram

می‌نویسم و عکاسی میکنم ولی هیچی نیستم @Xxkronosbot پیام ناشناس @Documentary20 ‌‌کانال ‌علمی‌ام @techube کانال تکنولوژی‌ام

Show more
1 659
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-1730 days
Posts Archive
ما مردمان خاورمیانه ایم ‎بعضی هایمان درجنگ ‎کشته میشویم ‎بعضی در زندان ‎بعضی در جاده می میریم ‎و بعضی در دریا ‎حتی بلندترین کوه ها هم ‎از ما انتقام می گیرند ‎چراکه ما شغلمان مردن است @film_doc

🖼 The silent light of God's mercy 🎨 Laura Makabresku, 1972 Enough with the tears, enough with the fire, Enough of nights sh
🖼 The silent light of God's mercy 🎨 Laura Makabresku, 1972
Enough with the tears, enough with the fire, Enough of nights shattering, sacrificed and dire. Here I am alone and garment alike Beneath the red roof in flames that strike. No one has tasted, no lips have breathed, No one remembered my name when beseeched. No one spoke out, only silence replied, No one understood my aching inside. Feelings of escape, fleeting like wind, My body worn, scattered and thinned. Longing lingers in past hope’s embrace, My weary form lost in sleep’s last trace. Empty intent and empty words fall, Raw and bitter, unripe dates all. No aim remains; let the breeze remain, An empty palace, no heir to retain. I linger here, a flag left at half-mast, Shamed and hollow, my face shadow-cast. A frail soul, blood-worn and bare, A spirit crumbles beneath despair. ✍Masoud 🆔@film_doc

✨دنباله‌دار Comet C/2023 A3 (Tsuchinshan-ATLAS) 🌌 یه خانوم مسنی بود و بهش میخورد بازنشسته‌ی ناسا باشه، خیلی بااطمینان و شور
+1
✨دنباله‌دار Comet C/2023 A3 (Tsuchinshan-ATLAS) 🌌 یه خانوم مسنی بود و بهش میخورد بازنشسته‌ی ناسا باشه، خیلی بااطمینان و شور حماسی گفت ما آخرین انسان‌هایی هستیم که میبینمش. - دوستش که مشابه خودش بود گفت از کجا معلوم‌ شاید آخری نبودیم. - گفت قطعا آخری هستیم، امکان نداره ۸۰۰ قرن‌ دیگه، اینجا انسانی باشه. و من در فکر اینکه این انسان چقدر از تحلیل‌ها و افکارش‌، در لحظه اضافی و بی معنیه. و چقدر دانای کل مینمایه ولی نمیدانه. الان فقط‌ زیبایی رو ببین و حیرت کن، حیرانی اوج زندگی‌کردنه 🤍 @film_doc

تمام آدم هایی که وارد زندگیمون میشن قراره که رنجی رو به ما بدن و این تویی که انتخاب می کنی که کی ارزشش رو داره که به خاطرش رنج بکشی...

⭕️یعنی اینقدر خوندن این کتاب واجبه که همین الان تمام کتاباتون (فلسفی، علمی، رمان و...) رو بزارین زمین و برین تو کار این اثر جدید دیوید بروکس

چرا این روزها برای اینکه آدم خوبی به حساب بیایید، باید بدبین و معترض باشید؟ معمولاً انتهای قرن بیستم را دورۀ «فردگرایی» می‌دانند، اما شاخصه قرن بیست‌ویکم، برآمدن نوع خاصی از فرهنگ جمعی است که بسیار سیاسی و بسیار بدبین است. در این فرهنگ تازه، چه پیرو جناح راست باشید که شعارش بازگرداندن عظمت ملی و اخراج مهاجران است، چه پیرو جناح چپ، که عدالت اجتماعی میخواهد، هویت خود را براساس ایستادگی در برابر ساختارهای مسلط جامعه تعریف می‌کنید. گروه‌های فعال در هر دو طرف این شکاف سیاسی بیشتر به واسطه حس تهدید مشترک و تجربه سرکوب جمعی با هم متحد می‌شوند، نه علایق مشترک. فرهنگ جمعی کنونی بر این باور مشترک استوار است که جامعه نابود شده است، سیستم‌ها فاسد هستند، بازی پر از فریبی در جریان است، بی‌عدالتی غلبه یافته و نخبگان پول‌دوست در کمینمان نشسته‌اند؛ و ما همبستگی و معنا را در مقاومت دسته‌جمعی دربرابر ظلم می‌یابیم. یک نسخه راست‌گرا و یک نسخه چپ‌گرا از این فرهنگ جمعی وجود دارد، اما نقطه مشترک آنها همان ایده‌ی مانویان یعنی «ما در برابر آنها» است. افراد در این فرهنگ نه به دلیل همکاری، بلکه به دلیل خشم مشترک از امور مشابه با هم پیوند می‌خورند. به این ترتیب، خشم و بدبینی و اعتراض به نوعی کارت عضویت تبدیل شده است، به نشانه نهایی اینکه شما در جبهه‌ی خوب‌ها هستید. اگر تحلیل شما از مسائل جهان بدبینانه نیست، ساده لوح، فاقد تیزبینی و حساسیت اخلاقی، و همدست وضعیت موجود هستید. در فرهنگ فعلی کسانی اعتبار و احساس تعلق دارند که تاحد ممکن جهان را تیره‌و‌تار می‌بینند. بنابراین، مهم نیست که در بیرون چه اتفاقی درحال رخ‌دادن است، به هر حال، به نفع شماست که دنیا را مثل یک ویران‌شهر ببینید. سرراست‌ترین موضع، در همۀ بحث‌ها بدبینی افراطی است. توئیتی از یک خبرنگار واشنگتن پست، این حال وهوا را به خوبی نشان میدهد:«مردم میپرسند *چرا بچه ها افسرده هستند؟ شاید دلیلش گوشیهای تلفن همراه است.* اما هرگز به این واقعیت اشاره نمی‌کنند که ما در جهنم سرمایه‌داری و در دوران همه گیری یک بیماری مرگبار، نابرابری بی سابقه ثروت و عدم امنیت اجتماعی و شغلی زندگی می‌کنیم و در همین حال تغییرات اقلیمی زمین را به سمت نابودی می‌برد» این جمله ها در واقع نشان‌دهنده نوع نگاه بسیاری از مردم به وضعیت جهان است. مسئله این نیست که دنیای امروز جای انتقاد ندارد، مسئله اینست که بدبینی نباید به پاسخ از پیش تعیین شده ما برای هر بحثی تبدیل شود. دیوید بروکس، نویسنده پرآوازه آمریکایی در مقاله جدیدش میگوید: ما فرهنگی ساخته ایم که از فاجعه سازی استقبال می‌کند. این فرهنگ جایی برای راهبردهای مؤثرِ تغییر اجتماعی باقی نمی‌گذارد. فرضیه غالب این است که هرچه مردم شدیدتر یک واقعیت را محکوم کنند، انگیزه بیشتری برای تغییر آن خواهند داشت. اما تاریخ دقیقاً خلاف این را نشان می‌دهد. از قضا، اصلاح اجتماعی در وضعیت رشد و شکوفایی اتفاق می‌افتد، یعنی زمانی که مردم احساس امنیت کنند و بخواهند خوشبختی خود را با دیگران شریک شوند. 🆔@film_doc

چگونه یک نفر را بشناسیم؟ هنر عمیق دیدن دیگران و عمیقاً دیده شدن نویسنده: دیوید بروکس مترجم: نولان

🖼 Satan descends upon Earth 🎨 Gustave Dore «آه. منم آن نگون‌بخت. از کدامین مسیر، از خشم پایان‌ناپذیر و این نومیدی بی‌پایان
🖼 Satan descends upon Earth 🎨 Gustave Dore
«آه. منم آن نگون‌بخت. از کدامین مسیر، از خشم پایان‌ناپذیر و این نومیدی بی‌پایان بگریزم؟ از هر رهی که بگریزم، همواره مسیرم به دوزخ منتهی می‌گردد. من خود، مظهر دوزخم! در ژرف‌ترین گودال، گودالی باز هم ژرف‌تر در وجودم، با دهانه‌ای بس گشاد و بس عریض، که پیوسته مرا به بلعیدن تهدید می‌کند. چونان‌که در کنار آن، دوزخی که اینک از آن در رنج و عذابم، همچون آسمان به‌نظر می‌رسد...» 📚بهشت گمشده، جلد دوم، دفتر چهارم - جان میلتون 🆔@film_doc

Repost from N/a
💎مجموعه ای کامل برای هنردوستان : 📼سینما  |  🎵موسیقی 👩‍🎨نقاشی |  📸عکاسی 💬فلسفه  |  📖ادبیات ⬇️ 😀https://t.me/addlist/BQTw4BRf3bo5Mjg0 📌هماهنگ کننده: @Filmsofun

▫️نمی‌بینَمم دیده شدن آدم را تنظیم می‌کند. به قدر کافی دیده شدن آدم را تنظیم می‌کند. به شکل مناسب دیده شدن، آدم را تنظیم می‌‌کند. رضا براهنیِ شاعر در جایی می‌نویسد: "اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی‌بینمَم". این نمی‌بینمم خیلی جدی است. یعنی تا دیگری من را نبیند، خودم هم نمی‌توانم خودم را ببینم. اگر آن دیگری به قدر کافی من را ندیده باشد یا نبیند، گُم می‌شوم. هزار جا می‌روم و هزار کار می‌کنم، امّا پیدا نمی‌شوم. اگر آن دیگری مهم من را نبیند من خودم را نمی‌شناسم و برای خودم گنگ باقی می‌مانم. نمی‌خواهم حرفِ بیهوده‌ای در اهمیت دیگری بزنم. دارم از نیازِ بنیادین به دیده شدن و به رسمیت شناخته شدن حرف می‌زنم. علّتش هرچه هست، این نیاز، عمیق و جایگزین‌ناپذیر است؛ جای خالی‌ای است که با چیزهای دیگر پُر نمی‌شود. تنها دیده‌شدنی واقعی و باورپذیر می‌تواند آن را پُر کند. با این حرف‌ها که خودت باید خودت را ببینی هم مسئله حل نمی‌شود. این‌ها از اهمیتِ بنیادینِ دیگری بی‌‌خبرند‌ و می‌خواهند مسئله ای عمیق را سرسری حل کنند. اغلبِ ما زخمیِ این به قدرِ کافی و به شکل مناسب دیده نشدنیم. اغلبِ ما آنجا که باید و به آنگونه که باید دیده نشده‌ایم، شنیده نشده‌ایم و مهم نبوده‌ایم. جهان هم آنقدر بزرگ است که وقتی چیزی را گم کرده باشیم، بی‌نهایت جا برای گشتن و باز پیدا نکردن وجود داشته باشد. جهان آنقدر بزرگ هست که حتی تا آخر عمر گم‌شده باقی بمانیم. آن‌وقت این دردِ گم‌شدن، پیدا نشدن و در نگاه دیگری مهم نبودن را می‌بریم توی فلسفه، ادبیات، عرفان و خیلی جاهای دیگر و به جای گفتن از آن از سرشتِ سوگناکِ هستی حرف می‌زنیم. گاهی فکر می‌کنم اگر نیازِ بنیادین ما آدم‌ها به دیده‌شدن پاسخ بگیرد، خیلی از دردهایمان آرام می‌شوند. این دیگری الزاماً معشوق یا والد ما نیست. این دیگری هر آن کسی است که آن بخشِ دیده‌نشده و رهاشده ما را ببیند و چشمانمان را به روی آن باز کند. ✍محمود مقدسی 🆔@film_doc

🖼 Illustration 🎨 Gustave Dore 🆔@film_doc
🖼 Illustration 🎨 Gustave Dore 🆔@film_doc

Did you see that broken smile? And how it still keeps on smiling Did you see that broken man? How quiet he was dying 🆔@film_doc

🖼 End of the working day 🎨 Jules Breton از زندگی از این همه تکرار خسته‌ام از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام دلگیرِ آسمانم و
🖼 End of the working day 🎨 Jules Breton
از زندگی از این همه تکرار خسته‌ام از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام دلگیرِ آسمانم و آزرده‌ی زمین امشب برای هرچه و هر کار خسته‌ام دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم وایا … کزین حصار دل آزار خسته‌ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته‌ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی‌شکیبم و بی یار خسته‌ام با خویش در ستیزم و از دوست در گریز از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام ✍ محمدعلی بهمنی 🆔@film_doc

Repost from N/a
💎 مجموعه ای از بهترین کانال های هنری تلگرام 🖼سینما، نقاشی، موسیقی، فلسفه، ادبیات⬇️ 🔰https://t.me/addlist/VsW20IQzFpMxNzI0 📌هماهنگ کننده: @Filmsofun

🖼 Hope 🎨 Ken Day Here gleams of misery sing spake unto my ears, as a sting penetrates into my vessels with eternal rift and
🖼 Hope 🎨 Ken Day
Here gleams of misery sing spake unto my ears, as a sting penetrates into my vessels with eternal rift and crumbled my soul to a cracked left. Stormy thoughts' inrush gives birth to erupting throes, carving like edged cliffs hopen ship failen to berth shattered in swelling waterspout of griefs let there be peace oh insane! leftover is piles of layered pain. Glimmers of hope still sparkling screaming why life is tyrannizing over tufts of rosy-tinted snow melting love glaciers in row wrecking the ship to get hope blow. Canst thou hear echoes of falling memories or smell blooms of pink red daisies? canst not break string of love apart between two polar bears which ice sheets drifting them away far from warm heart. Remember April breeze and good odour of young earth of tender greenness, of large open air. ✍ 𝘔𝘦𝘩𝘳𝘢𝘯 🆔@film_doc

این روزها که هنر سینمای ایران به یک شکایت بزرگ و غیبت کردن سیاسی تبدیل شده است، بد نیست برای تحسین هنر، نگاهی به این فیلم کوتاه قدیمی به نام "رویاها" از کارگردان بزرگ ژاپنی، کوروساوا بیاندازیم. Dreams, Akira Kurosawa،1990 🆔@film_doc

هرجا را میبینی باران غم و شادی زمین را خیس کرده مگر غیر اینست که تناقض، زندگی ما را شکل داده. نیهیلیست‌ها از بی‌معنی بودن زندگی میگن مذهبیا از جهان دیگر، منم که بین این دو تا افتاده‌ام بسان پرنده‌ای سرگردان میان زمین و آسمان. به راستی زندگی چیست که دنبال معنایش باید بود؟ مگر کلمات وجودیت یک چیز را محدود نمی‌کنند؟ مگر معنا خودش ساخته ذهن نیست؟ چرا سعی داریم زندگی را چون پرنده‌ای در قفس زندانی کنیم و بعد درکش کنیم؟ زندگی رو به گا رفتن از بدو تولد می‌پنداریم و مرگ را راه رهایی و رستگاری. نمیدونم چرا ولی از هر طرز فکری گریزانم و میخام همشون رو سوال ببرم شاید این بهتر باشد(این خود طرز فکری جدید ایجاد می‌کنه که بقیه میتونن زیر سوال ببرنش). دنیا رو هم زشت می‌بینم هم زیبا، زندگی رو هم بامعنا میبینم هم بی‌معنی (حتی خودمم دارم زندگی رو با کلمات در قفس حبس میکنم) . این غم چیست که میوه‌ای نرسیده رو به بلوغ میرسونه؟ از دانه‌ای زیرخاک، سرو بلندقامتی نمایان می‌سازد چون نوری برای گیاهان. ما در جهانی هستیم که با غم فتوسنتز میکنیم تا بالغ شویم، شکوفه بدیم و لایه‌های خودشناسی رو تلنبار کنیم. آیا ما سیزیوف زمانه هستیم که زندگی روی این غبار شناور سنگی رو بی‌معنا میدونیم؟ پس چرا با اینکه بعضیا به پوچی میرسن بازم به زیستن ادامه میدن؟ چگونه‌ست که غریزه بر منطق پیروز میشود؟ به قول پیندار شاعر «امید، پرستار پیری هست» اگر در کهنسالی یاری‌گر هست پس در جوانی دقیقا چه نقشی در تئاتر زندگی دارد؟ آیا امید توهمی‌ست که غریزه برای گول زدن پوچ‌گراها ابداع کرده؟ فعلا تعداد پرسش‌های بی‌پاسخ از تعداد ستارگان کیهان بیشتره و تعداد قفس‌های زندگی از تعداد پرسشگرهای معناشناختی بیشتره. ✍ مهران 🆔@film_doc

Sisyphus, 1548. by Titian 🆔@Film_doc
Sisyphus, 1548. by Titian 🆔@Film_doc