en
Feedback
Satürn 🪐

Satürn 🪐

Open in Telegram

می‌نویسم و عکاسی میکنم ولی هیچی نیستم @Xxkronosbot پیام ناشناس @Documentary20 ‌‌کانال ‌علمی‌ام @techube کانال تکنولوژی‌ام

Show more
1 659
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-1730 days
Posts Archive
«رنج‌های بی‌ثمر» ما ایرانیان، همیشه چیزی برای رنجیدن پیدا می‌کنیم؛ چه از دست خودمان، چه از دست دیگری. گاهی حتی لذت می‌بریم از اینکه رنجیده‌ایم، چون این رنجیدن به ما اجازه می‌دهد تا خودمان را مهم‌تر و معنادارتر از آنچه هستیم تصور کنیم. این رنجیدن‌ها، این زخم‌ها، نقش پرچمی را دارند که مدام بر سر می‌افرازیم تا دیگران بدانند چقدر صدمه دیده‌ایم. اما این پرچم‌ها، خودشان را هم به زودی فراموش می‌کنند. این زخم‌ها فقط برای چند دقیقه، برای چند روز، سوژه‌ی گفت‌وگو می‌شوند. بعد، باز به نقطه‌ی اول برمی‌گردیم: فراموشی. شاید این فراموشی، بزرگ‌ترین دستاورد زمانه‌ی ما باشد. فراموش کردن هر آنچه دردناک است، هر آنچه مسئولیت می‌طلبد. در همان حالی که مدام غر می‌زنیم از دست تاریخ، از دست حکومت، از دست فرهنگ، فراموش می‌کنیم که این‌ها همه نتیجه‌ی بی‌عملی و تسلیم ماست. اینجا، در همین لحظه، در همین حال، ما انتخاب می‌کنیم که کاری نکنیم. و بعد، به جای اینکه از این انتخاب بترسیم، به گذشته پناه می‌بریم. از پناه‌بردن به گذشته که بگذریم، به آنچه آینده می‌نامیم هم هیچ علاقه‌ای نداریم. آینده، مفهوم مدرن است. برنامه‌ریزی می‌خواهد. باید برای چیزی سرمایه‌گذاری کنیم که هنوز وجود ندارد. و این با طبیعت ما نمی‌خواند. ما به دیدن میوه‌های رسیده عادت کرده‌ایم. کاشتن، صبرکردن، و در نهایت، احتمالاً دیدن درختی که بار نمی‌دهد، در قاموس ما نیست. ما، جماعت مصرف‌کننده‌ایم. حالا می‌خواهد فرش‌های کاشان باشد یا نظریه‌های اقتصادی قرن بیستم. همیشه وقتی صحبت از «پیشرفت» می‌شود، صدایی در گوشمان می‌پیچد که می‌گوید: «به کجا چنین شتابان؟» و همین صدای درونی، همه‌چیز را متوقف می‌کند. ما، ملتی هستیم که همیشه به دنبال آرامش گمشده‌اش می‌گردد. شاید بزرگ‌ترین فریب، همین تصویرهای ساخته‌وپرداخته‌ای است که خودمان از خودمان داریم. یک ایرانی، همیشه در ذهنش ایرانی‌ترین است. او همان کسی است که حافظ می‌خواند، با کوروش می‌خوابد و بیدار می‌شود، و فرزندانش را با این افسانه‌ها به دنیا می‌آورد. اما همین ایرانی، وقتی می‌خواهد کاری برای سرزمینش کند، دست‌هایش را به جیب‌های خالی‌اش فرو می‌برد و به انتظار «دیگران» می‌نشیند. همان دیگرانی که همیشه مقصرند. این فریب خودساخته، ما را تبدیل به تماشاگرانی کرده که حتی در بدترین لحظات هم نقش قربانی را بازی می‌کنند. در برابر هر شکست، اولین کاری که می‌کنیم، یافتن کسی برای انداختن تقصیر است. «نولان»

Repost from N/a
The Last of Us Collaborative work Hamidreza 🫱🏻‍🫲🏻 Amir 35×50 cm
The Last of Us Collaborative work Hamidreza 🫱🏻‍🫲🏻 Amir 35×50 cm

«اهالی نُه» اثر زیبای هادی پاکزاد خواننده راک ایرانی اهل مشهد- جوانی که در مقابل مرگ خود، خواسته‌ی خود نساخته، سر خم کرد ۲ 🪐@xxkronos

+2
Hadi Pakzad - Death Angel.mp310.97 MB

Video message00:25

تأملی در باب نژادپرستیخلاصه‌تر از این نشد که بنویسم و خیلی مطالب ناگفته ماند ولی هرچیزی که نیاز بود را بیان کردم، امیدوارم همت کنید بخونید و واسه بقیه هم بفرستین

 چه چیزی ما را از آن ضرورت رقت‌بار زندگی برای دیگران نجات می‌دهد، ضرورتی که در اوضاع کنونی، فشارش را همه به سختی بر گُرده‌شان احساس می‌کنند. 🪐@xxkronos

🍀🌱 بهار اومد 🪐امیدوارم سال شادتری باشه واسه همه ایرانیان عزیز 🪐@xxkronos

آخرین مخلوق سعید موسی‌نژاد جوان اهل اردبیل... جوانی که بواسطه‌ی قرص برنج، در مقابل مرگ خود، خواسته‌ی خود نساخته، سر خم کرد.

آخرین یادداشت (1).pdf3.38 KB

Take a look... It worths to buy some rays of light for your eyes to see these works @xxkronos

- انسان‌ امروزی، شخصیت خود را بیشتر در آنچه دارد می‌داند و نه آنچه هست... + آدم‌ها براساس آنچه که داری دوست دارند نه آنطور که
- انسان‌ امروزی، شخصیت خود را بیشتر در آنچه دارد می‌داند و نه آنچه هست... + آدم‌ها براساس آنچه که داری دوست دارند نه آنطور که هستی... @xxkronos

در دانشگاه‌های ایران که به مهدکودک می‌ماند تا محل کسب دانش چاپ نشریه توسط دوستای خودم، بچه‌های ادبیات انگلیسی، از ارزشمندترین چیزها واسمه

🌐 The new issue of Luna Magazine is now officially in circulation! ✍️ This issue confronts the vertiginous unmaking of anthropic exceptionalism, where Heideggerian "being-toward-death" and Nietzschean "will-to-power" collide with the spectral vitality of synthetic lifeforms while exploring how différance mutates in AI’s non-human semiosis to reveal post-Derridean becomings. It examines technocapitalism as the enframing of Posthuman Dasein in distributed agency, where drives and forces emerge in hybrid assemblages of carbon and silicon, while identity is reimagined as rhizomatic becoming in the atmosphere—fluid, networked, and unbound by fixed hierarchies. Through transdisciplinary lenses, we map the ethical fault lines of a world in which CRISPR-edited chimeras, autonomous agents, and necropolitical algorithms destabilize the very grammar of moral reckoning. 💭 An incantation for mental acquisitiveness! #Luna #ELU #Posthumanism #SpeculativeFutures #Postmodernism #Technocapitalism ——————— 🆔 @elu_urmia

Repost from مُحرَض
از اولین باری که این مسیرو شروع کردم افراد زیادیو دیدم که بابت کمبود بودجه توانایی خرید دوربین رو نداشتن... و این خیلی ناراحت کننده بود برام،که چرا این دلال بازی ها باعث میشه خیلیا این مسیرو شروع نکنن؟! ولی از امشب بستری رو فراهم میکنیم که کمبود بودجه مانع از ورود هیچکسی به دنیای عکاسی نشه.

آه آدمی، این موجود دوپا که خود را مرکز جهان می‌پندارد و همه‌چیز را بنا به پرسپکتیو خودش زیرسوال می‌برد، موجودی حبس‌شده در زندانی به عظمت ذهن، کورشده با هاله‌ای که آن را آگاهی می‌نامد و سرگردان در جاده‌ای که جنازه خردگرایی‌اش را باد به جلو می‌راند. وقت آن نرسیده که مغزت را دربیاوری و ورای آنچه حواس می‌نامیم را ببینی، بشنوی و یا ببویی یا حتی با نوع جدیدی از ادراک بفهمی؟ آیا نباید حصار وجودی‌مان را درهم بشکنیم و به بعضی‌ آدم‌ها اجازه بدهیم که دنیای ما را در آغوش بگیرند و با برخورد دو دنیا به دردهایمان جاری شدن را هدیه بدهیم به جای آنکه در یخسار ناخودآگاهی، منجمد بمانند؟ جهان هر انسانی میان هستندگی و نیستندگی در نوسان هست که مرکزش دقیقا مثل مرکز کهکشانی، آشوبناک است. هر انسانی که گاه‌وبی‌گاه می‌آید و می‌رود و فکر می‌کند که نه تنها دنیای خودش که دنیای دیگر انسان‌ها را هم در اختیار دارد، نپندارد که خوشبخت است، مگر خورشید خوشبخت هست بااینکه در مرکز است؟ روی سیاره‌ای زندگی می‌کنیم که گونه‌ای دوپا به‌خاطر تفاوت در زبان و تفاوت‌های ظاهری ناشی از جبر جغرافیایی، خود را والاتر می‌داند و این معیار والا بودن معلوم نیست درکجای مغز شکل گرفته که اینقدر به خودشان می‌بالند؛ تابحال ندیدم مورچه‌ها، قارچ‌ها و یا درختان چنین کاری کنند، هرعملی صورت گیرد برای دفاع و یا بقای خود است. درختان با این عظمت و قدمت بهترین آموزگاران برای انسان‌ها هستند، زمانی‌که شلاق روزگار بر پیکر نحیف بیچارگان فرود می‌آید این درخت بزرگتر است که آغوش گرمش را به روی بینوایان باز می‌کند و پاره‌ای از جهانش را برای آن‌ها هدیه می‌دهد که بخاطر بقای خویش در قالب گروهی از درختان سالم صورت می‌گیرد ولی مطمئن باشید که درختان مهربان‌تر از آنند که فقط میل به زیستن، درون ریشه‌هایشان سکنی گزیده باشد. در جامعه امروزی که همه دارند خود را شبیه یکدیگر می‌کنند و دیگر کسی خورشید درونش را بیدار نمی‌کند و فقط مایل است با شبیه بودن، با همرنگ بودن، جامعه پذیرایش شود، بیایید کمی متفاوت باشیم و داستان زندگی خودمان را بگوییم چراکه دیگر داستان‌ها و قصه‌ها هم یک‌جور شده‌اند و هنر درون سیاره‌ای منجمد و دورافتاده، زیر یخ‌ها، چشمانش به طلوع دوباره خورشید در انتظار هستند. در همین دنیایی که داریم شبیه هم‌دیگر می‌شویم، همزمان داریم از هم دور می‌شویم، جهان‌های‌مان دارند از هم فاصله می‌گیرند؛ مثل قطب‌های مغناطیسی، همه داریم به یک سمت هجوم می‌بریم غافل از اینکه هرچقدر شبیه‌تر، فاصله جستن‌هایمان هم بیشتر می‌شود. به شخصه از این مدرنیته مصنوعی که دست‌وپایم را بسته بیزارم و سعی می‌کنم آوازهایم با نت‌های متفاوتی به گوش برسند، وقتی در میان اجتماع هستم احساس می‌کنم جهان من به‌گونه دیگری از مردم اطرافم در گردش هست چون ستاره‌ای که نورش با همسایگانش فرق دارد. چطور دنیایی می‌شود اگر هرکس با داستان خوش، با صدای منحصربه‌فرد خودش، جهانش را به رقص، دور دنیای من یا بقیه دربیاورد، آن‌هم در دنیایی که آدمی با طعم وایب شخص، تصمیم می‌گیرد که صدای آغوش او را پاسخ دهد یا نه؟ در قرن بیست‌ویکم، بشریت روی مسیر پیش‌بینی‌پذیری قدم برمی‌دارد و هستند‌ه‌ای را می‌ماند که بین نیست‌شدگی و نیست‌بودگی در حرکت مداوم است و مرگ از بالا به تماشای تئاتر انسانی چشم دوخته است. سوالی که دارم اینست که آیا به هنگام مرگ، اندوه، این همراه همیشگی، همراه من می‌میرد؟ یا قید وفاداری را می‌زند و از بیم مرگ، پیکر دیگری را برای ادامه زندگی‌اش برمی‌گزیند؟ بنابراین بیایید کمی انسان نباشیم و به طبیعت متصل شویم، بیایید نقش قارچ‌ها در بازی کنیم و آدمی را به استقبال دنیای عاری از یکرنگی ببریم، بیایید درختی را بغل کنیم چه‌بسا نیازمند کمی مهربانی باشد؟ چون درخت برای آدمی باشیم چراکه نیازمند یکدیگریم...🌱مهران @xxkronos

Urmia @xxkronos
Urmia @xxkronos

که جان را فرشِ مادر می‌توان کرد🌱 #لری_بختیاری @xxkronos