نیلسآ🪁
Open in Telegram
1 724
Subscribers
+324 hours
+27 days
+16330 days
Posts Archive
1 723
میتونم یک روز کامل کنار پنجره بشینم؛ کتابم باز باشه، یک صفحه رو سه بار بخونم، چاییم سرد بشه و حواسم بره سمت پیرمردی که پایین پنجره داره با خودش حرف میزنه و یا پرت یکی از کاشیهای پیادهرو که چرا یکم بزرگتره، به گلدونی که پشت پنجرهی همسایهست و نمیفهمم چرا یکدونه مداد توش گذاشته، به صدای باز شدن در یه ماشین، وقتی اصلا نمیدونم کی قراره سوارش بشه. بعد یادم بیاد اصلا داشتم چی میخوندم. اشکالی نداره، من این حواسپرتیها رو دوست دارم.
1 723
دلم میخواد تا ابد همینطور باشم؛ صبح بیدار شم، چند دقیقه به سقف نگاه کنم و با خودم فکر کنم امروز چه چیز کوچیکی ممکنه منو غافلگیر کنه. نمیدونم! همین ندونستنِ شیرین رو میخوام.
1 723
من و تو باید یک روز خوب رو ببینیم. من و تو هنوز کار داریم. من و تو باید از این روزها رد بشیم. من و تو باید به یک صبح معمولی برسیم. من و تو باید یک بار هم بیدغدغه بخندیم. من و تو باید بمونیم تا ببینیم چی میشه. من و تو هنوز باید خیلی چیزها رو از صفر شروع کنیم. من و تو باید برسیم؛ همین. من و تو هنوز نرسیدیم. من و تو باید یک روز، فقط یک روز، راحت باشیم. من و تو هنوز باید ببینیم آخر این همه نمیشه، چی میشه.
1 723
آزادی دور شدن نیست؛ نه اونقدر بالا که شهر از یادم بره و نه اونقدر پایین که خیال پرواز از سرم بیفته.
1 723
حس پرندهای رو دارم که روی سیم برق نشسته و همه منتظرن پرواز کنه؛ ولی من فعلا همینجا رو دوست دارم، جایی بین زمین و آسمون، تو ارتفاعی که آدمها هنوز قابل تشخیصن.
1 723
برای قلبت دعا نمیکنم؛ قلبت خودش راهش رو بلده. برای دستهات دعا میکنم که به چیزهای سرد عادت نکنن، برای چشمهات که از دیدن چیزهای تکراری خسته نشن برای گوشهات که هنوز صدای کلید انداختنِ یک آدم آشنا پشت در رو از صدای بقیهی کلیدها تشخیص بدن، برای پاهات که بعضی وقتها تو رو از مسیری ببرن که روی هیچ نقشهای نیست، برای شونههات که همهچیز رو اونقدر جدی نگیرن که حتی جای یک کولهی سبک هم براشون سنگین بشه، برای زانوهات که اگه یک روز وسط پیادهرو خواستی بشینی و بند کفشت رو ببندی، از شلوغی خجالت نکشن، برای موهات که بوی یک جای خوب رو با خودشون تا خونه بیارن، برای پوستت که فرق گرمای دستی که دوستت داره رو با گرمای هر دستی بفهمه، برای لبهات که بعضی جملهها رو پیش خودشون نگه ندارن تا دیر بشه، برای انگشتهات که هر از گاهی روی شیشهی بخارگرفته چیزی بیمعنی بکشن و پاکش نکنن، برای پیشونیت که با اخم کردن خط روشون نیفته و برای تن خستهات که یک روز، بدون اینکه ازش اجازه بگیری، تصمیم بگیره برگرده سمت خونه.
1 723
دوست دارم آخرین روزهاش رو دقیق ببینم؛ دیگه آفتاب زودتر از من حوصلهی بیدارشدن نداره، لیوان آب کنار تختم خنکتره، شبها پنجره رو کمی بیشتر میبندم، صندلی رو میکشم نزدیک پنجره و میذارم باد هر صفحهای رو که دلش خواست ورق بزنه، گلدون گوشهی پنجره تکون میخوره و برای خودم سیب رو با دارچین میذارم روی حرارت تا بوش توی خونه بپیچه.
1 723
دختری که نونش رو برای پرندههای کوچه نصف میکنه، پیکِ موتوریای که وسطِ خیابون برای یک گربه ترمز میکنه، مردی که هر روز صبح دو بطری آب روی لبهی پنجره میذاره، یک لیوان قهوهی نصفه روی سقف ماشین، دوچرخهای که هر روز دقیقا به همون تیر چراغ برق قفل میشه و امروز سبدش پر از لیمو ترشه، چراغ راهنماییای که سه ثانیه دیرتر سبز میشه و یک عالمه آدم رو وادار میکنه به هم نگاه کنن، پیرمردی که هر روز صندلی مشخصی از پارک رو انتخاب میکنه، زنی که خریدهای سنگینش رو روی زمین میذاره تا نفسی تازه کنه، یک صندلی پلاستیکی که همیشه بیرونِ یک مغازهست، حتی وقتی مغازه بستهست؛ شهر برای من پر از خبرهای کوچیکیه که هیچجا چاپ نمیشن.
1 723
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
به جایِ این که سعی کنی به یه کرم، معنیِ پرواز رو بفهمونی، با پروانهها دوست شو.
1 723
Repost from راسکولنیکف”
پروانهای که دنبالش میکردی، قرار بوده که بهت زیباییِ رها کردن رو نشون بده.
1 723
شاید نورم اونقدر نیست که کسی باهاش راه خونهشو پیدا کنه، ولی برای خودم کافیه که بدونم هنوز گم نشدم.
1 723
من اون حلزونِ کوچیکِ روی دیوارم که هیچکس نمیفهمه چرا هر روز فقط چند سانت یک مسیرِ تکراری و بیمزهرو جلوتر میرم؛ خودمم دقیق نمیدونم، فقط دلم نمیخواد جای دیروزم بمونم.
1 723
باید اونقدر نزدیکِ زندگی بایستم که لبههاش بهم گیر کنه؛ زندگیِ بیخطوخش، شبیه چیزیه که هنوز شروع نشده.
1 723
من فقط زنده موندن نمیخوام؛ میخوام یک جایی وسطِ روز، یادم بره داشتم به زنده بودن فکر میکردم.
