en
Feedback
نیل‌سآ🪁

نیل‌سآ🪁

Open in Telegram

دلم پَروا نه، صد پروآنه دارد.🪻 کانال درسیم @NilNeuro

Show more
1 724
Subscribers
+324 hours
+27 days
+16330 days
Posts Archive
از خیلی درها رد شدم؛ دیگه وقتش شده زنگِ درست رو بزنم.

می‌تونم یک روز کامل کنار پنجره بشینم؛ کتابم باز باشه، یک صفحه رو سه بار بخونم، چاییم سرد بشه و حواسم بره سمت پیرمردی که پایین پنجره داره با خودش حرف میزنه و یا پرت یکی از کاشی‌های پیاده‌رو که چرا یکم بزرگتره، به گلدونی که پشت پنجره‌ی همسایه‌ست و نمی‌فهمم چرا یک‌دونه مداد توش گذاشته، به صدای باز شدن در یه ماشین، وقتی اصلا نمی‌دونم کی قراره سوارش بشه. بعد یادم بیاد اصلا داشتم چی می‌خوندم. اشکالی نداره، من این حواس‌پرتی‌ها رو دوست دارم.

دلم می‌خواد تا ابد همین‌طور باشم؛ صبح بیدار شم، چند دقیقه به سقف نگاه کنم و با خودم فکر کنم امروز چه چیز کوچیکی ممکنه منو غافلگیر کنه. نمی‌دونم! همین ندونستنِ شیرین رو می‌خوام.

من و تو باید یک روز خوب رو ببینیم. من و تو هنوز کار داریم. من و تو باید از این روزها رد بشیم. من و تو باید به یک صبح معمولی برسیم. من و تو باید یک‌ بار هم بی‌دغدغه بخندیم. من و تو باید بمونیم تا ببینیم چی می‌شه. من و تو هنوز باید خیلی چیزها رو از صفر شروع کنیم. من و تو باید برسیم؛ همین. من و تو هنوز نرسیدیم. من و تو باید یک روز، فقط یک روز، راحت باشیم. من و تو هنوز باید ببینیم آخر این همه نمی‌شه، چی میشه.

آزادی دور شدن نیست؛ نه اون‌قدر بالا که شهر از یادم بره و نه اون‌قدر پایین که خیال پرواز از سرم بیفته.

حس پرنده‌ای رو دارم که روی سیم برق نشسته و همه منتظرن پرواز کنه؛ ولی من فعلا همین‌جا رو دوست دارم، جایی بین زمین و آسمون، تو ارتفاعی که آدم‌ها هنوز قابل تشخیصن.

آرام باش، اما ساکن نه.

تو هم اگه منو دیدی که دارم از خودم دور می‌شم، صدام کن.

برای قلبت دعا نمی‌کنم؛ قلبت خودش راهش رو بلده. برای دست‌هات دعا می‌کنم که به چیزهای سرد عادت نکنن، برای چشم‌هات که از دیدن چیزهای تکراری خسته نشن برای گوش‌هات که هنوز صدای کلید انداختنِ یک آدم آشنا پشت در رو از صدای بقیه‌ی کلیدها تشخیص بدن، برای پا‌هات که بعضی وقت‌ها تو رو از مسیری ببرن که روی هیچ نقشه‌ای نیست، برای شونه‌هات که همه‌چیز رو اون‌قدر جدی نگیرن که حتی جای یک کوله‌ی سبک هم براشون سنگین بشه، برای زانو‌هات که اگه یک روز وسط پیاده‌رو خواستی بشینی و بند کفشت رو ببندی، از شلوغی خجالت نکشن، برای موهات که بوی یک جای خوب رو با خودشون تا خونه بیارن، برای پوستت که فرق گرمای دستی که دوستت داره رو با گرمای هر دستی بفهمه، برای لب‌هات که بعضی جمله‌ها رو پیش خودشون نگه ندارن تا دیر بشه، برای انگشت‌هات که هر از گاهی روی شیشه‌ی بخارگرفته چیزی بی‌معنی بکشن و پاکش نکنن، برای پیشونیت که با اخم کردن خط روشون نیفته و برای تن خسته‌ات که یک روز، بدون اینکه ازش اجازه بگیری، تصمیم بگیره برگرده سمت خونه.

Repost from من؛ سارا
انرژی‌ای که صبح دارم رو هیچ موقعی‌ای از روز ندارم، درود بر صبح.

دوست دارم آخرین روزهاش رو دقیق ببینم؛ دیگه آفتاب زودتر از من حوصله‌ی بیدارشدن نداره، لیوان آب کنار تختم خنک‌تره، شب‌ها پنجره رو کمی بیشتر می‌بندم، صندلی رو می‌کشم نزدیک پنجره و می‌ذارم باد هر صفحه‌ای رو که دلش خواست ورق بزنه، گلدون گوشه‌ی پنجره تکون می‌خوره و برای خودم سیب رو با دارچین می‌ذارم روی حرارت تا بوش توی خونه بپیچه.

دختری که نونش رو برای پرنده‌های کوچه نصف می‌کنه، پیکِ موتوری‌ای که وسطِ خیابون برای یک گربه ترمز می‌کنه، مردی که هر روز صبح دو بطری آب روی لبه‌ی پنجره میذاره، یک لیوان قهوه‌ی نصفه روی سقف ماشین، دوچرخه‌ای که هر روز دقیقا به همون تیر چراغ برق قفل می‌شه و امروز سبدش پر از لیمو ترشه، چراغ راهنمایی‌ای که سه ثانیه دیرتر سبز میشه و یک عالمه آدم رو وادار می‌کنه به هم نگاه کنن، پیرمردی که هر روز صندلی مشخصی از پارک رو انتخاب می‌کنه، زنی که خریدهای سنگینش رو روی زمین می‌ذاره تا نفسی تازه کنه، یک صندلی پلاستیکی که همیشه بیرونِ یک مغازه‌ست، حتی وقتی مغازه بسته‌ست؛ شهر برای من پر از خبرهای کوچیکیه که هیچ‌جا چاپ نمی‌شن.

به جایِ این که سعی کنی به یه کرم، معنیِ پرواز رو بفهمونی، با پروانه‌ها دوست شو.

پروانه‌ای که دنبالش می‌کردی، قرار بوده که بهت زیباییِ رها کردن رو نشون بده.

شاید نورم اون‌قدر نیست که کسی باهاش راه خونه‌شو پیدا کنه، ولی برای خودم کافیه که بدونم هنوز گم نشدم.

من اون حلزونِ کوچیکِ روی دیوارم که هیچ‌کس نمی‌فهمه چرا هر روز فقط چند سانت یک مسیرِ تکراری و بی‌مزه‌رو جلوتر میرم؛ خودمم دقیق نمی‌دونم، فقط دلم نمی‌خواد جای دیروزم بمونم.

باید اون‌قدر نزدیکِ زندگی بایستم که لبه‌هاش بهم گیر کنه؛ زندگیِ بی‌خط‌وخش، شبیه چیزیه که هنوز شروع نشده.

من فقط زنده موندن نمی‌خوام؛ می‌خوام یک جایی وسطِ روز، یادم بره داشتم به زنده بودن فکر می‌کردم.

بلاتکلیفی سر آدم رو پر می‌کنه، تهِ دل رو خالی.

Repost from یاس بنفش
+یکم یعنی چقدر؟ -بستگی داره با کی بگذره؛ گاهی خیلی زیاده، گاهی خیلی کم.