نیلسآ🐞
Ir al canal en Telegram
دلم پَروا نه، صد پروآنه دارد. <فیزیولوژیست و شاید نوروساینتیستِ آینده🔬🧠 مؤلف و ویراستار علمی> کانال درسیم @NilNeuro
Mostrar más1 505
Suscriptores
+1324 horas
+267 días
+15830 días
Archivo de publicaciones
1 503
رنج، تمامِ اتاق رو پر کرده بود. اما کافی بود یک نفر از تهِ دل بخنده، یا باد موهامون رو به هم بریزه و یا یک آهنگ به جای قلبمون بتپه. همهچیز برای چند دقیقه دوباره ممکن میشد و ما، به شکلِ غمانگیزی، معتادِ همین "ممکن شدنهای کوتاه" بودیم.
1 503
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
راستشو بخوای عزیزم، گاهی وقتا میترسم این روزا رو به امیدِ روزای بهتر دووم بیارم ولی اون روزای بهتر، هیچوقت نیان.
1 503
آزادی، نبض، نام، جان، شرافت، خون، نفس، مادر، دستهای بسته، چشمهای منتظر، رویای ناتموم، سایهی بیگناهی، پرواز، صبحِ نرسیده، صدای مانده، جایِ خالی، طلوع، حافظه، آگاهی، شجاعت، روایت، عدالت، سکوت، حرمت، سپیده، بارقه، شعله، ایستادن، ماندگاری، پناه، باور، عهد، پیمان، وجدان، همبستگی، امیدواری، ماندگاری، فرداسازی، نور، بقا و انسان.
1 503
اما عزیزم خاک، خون رو دفن نمیکنه؛ به ریشهها امانت میده و یک روز بالاخره ایستادگی سبز میشه.
1 503
اشک... اشک...آزادی چیه که قبل از اینکه لمسش کنیم، برای نبودنش جون میدیم؟ چه چیزی در پنج حرفِ آزادی پنهان شده که طناب، زندان، حکم و مرگ هم از خواسته شدنش کم نمیکنن؟ از گلو رد میشه، به استخون میرسه، در رگها میچرخه و تا آخرین نفس بدن رو ترک نمیکنه.
1 503
چطور میتونم بخوابم، وقتی جایی همین نزدیکی، تو همین ساعت، چند قلب به جای رویا دیدن، دارن با ترس شمارشِ معکوس میکنن؟
1 503
اگه مرداد دوستِ ما بود، اصلاً ظهر جواب پیام نمیداد. حدودِ هشتِ شب، فقط یک لوکیشن میفرستاد و مینوشت یک کفش راحت بپوش و زود بیا. بعد میبردتم لبِ آب، روی پشتبوم، وسطِ جاده یا یک کافهای که پنکههاش از کولرش معروفترن. واسهت هندونه میبرید، بستنی نصفهنیمه آبشده میخرید، پلیلیستش از صدای جیرجیرکها شروع میشد و باد که انگار تازه یادش میافتاد کارش فقط داغ کردنِ هوا نیست. آخرِ شب هم وقتی میگفتی فردا کلی کار دارم، شونه بالا مینداخت و میگفت کارها همیشه هستن؛ ولی ۴۰ درجهی ساعتِ ۱۲ شبِ مرداد، نه.
1 503
مرداد، بدترین شوخیِ جهان با منه و همیشه سعی میکنه قانعم کنه که نور برای همه خبر خوبیه. نمیدونه بعضی دلها فقط زیرِ آسمونِ نیمهخاموش حرف میزنن.
1 503
از بینِ همهی اتفاقهای ممکنِ ۰۵/۵/۵، دنیا بهترینش رو سالها پیش انتخاب کرده بود؛ تولدِ مامانم.
1 503
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
فردی که مطمئنه موفق نمیشه، معمولاً کمتر تلاش میکنه؛ و بعد، شکست رو مدرکی برای باورش میدونه.
1 503
آدمها رو از حرفهاشون نمیشناسم؛ از مکثهاشون میشناسم. از اون نیمثانیهای که قبل از جواب دادن، نگاهشون یه جای دور میره. از اینکه اسم خودشون رو با چه لحنی میگن. از اینکه وقتی میخندن، کدوم قسمتِ صورتشون همراهی نمیکنه. از اینکه وسطِ حرفزدن، چند بار نفسشون رو قورت میدن. از اینکه برای تعریفِ یک خاطره، اول لبخند میزنن یا اول آه میکشن. از انگشتهایی که بیدلیل پوستِ کنار ناخنشون رو میکنن. از سکوتهایی که دقیقا میدونن کجای جمله بشینن. از اینکه موقعِ خداحافظی، یک قدم زودتر برمیگردن یا یک قدم دیرتر. از اینکه وقتی اسمِ یک آدمِ خاص میاد، مردمکِ چشمشون یک لحظه تغییر میکنه. آره بدن، دیرتر از زبان، دروغ گفتن رو یاد گرفته!
1 503
دلم برای خودِ قدیمم تنگ نمیشه؛ برای شیوهای تنگ میشه که دنیا رو میدید. اونزمانی که هنوز ترس فرصت نکرده بود بینِ من و زندگی بشینه.
1 503
هیاهو امروز سهمِ بقیه. من میخوام چند دقیقه به کاری مشغول باشم که هیچ خروجیای نداره؛ برم بینِ قفسههای کتابفروشی راه برم، کتابهایی رو باز کنم که هیچ قصدی برای خریدنشون ندارم و فقط چند دقیقه، زندگیِ آدمِ دیگهای رو قرض بگیرم.
