uz
Feedback
نیل‌سآ🐞

نیل‌سآ🐞

Kanalga Telegram’da o‘tish

دلم پَروا نه، صد پروآنه دارد. <فیزیولوژیست و شاید نوروساینتیستِ آینده🔬🧠 مؤلف و ویراستار علمی> کانال درسیم @NilNeuro

Ko'proq ko'rsatish
1 514
Obunachilar
-724 soatlar
+177 kunlar
+14830 kunlar
Postlar arxiv
ماه، تنها کسیه که هر بار کامل برمی‌گرده، هیچ‌وقت ازم نمی‌پرسه چرا هنوز همون آدمم.

&lt;امشب و سه‌شب پیش.&gt;
+1
<امشب و سه‌شب پیش.>

درد؟ هست. بی‌حوصلگی؟ هست. بهونه؟ فراوونه. ولی لیستِ کارها هیچ کدوم از این‌هارو رو به رسمیت نمی‌شناسه. همین نسخه‌ی کم‌خواب، کم‌حوصله و خسته باید بلند شه و انجامشون بده.

صبح، درس. ظهر، درس. شب، درس. فقط نورِ پنجره هر چند ساعت نظرش عوض می‌شه.

کاش استرس یک اپلیکیشن بود. حذفش می‌کردم، بدون اینکه به حافظه، عشق یا خنده‌هام آسیب برسه.

قول بدیم این روزها فقط ازشون جان سالم به در نبریم. توشون زندگی هم بکنیم. قرار نیست تمامِ خاطره‌ی این سال‌ها ترس باشه. بذار بینِ این همه خبر، یک رقصِ یواش، یک دوست، یک عشق هم ثبت بشه. تاریخ، همیشه از رنج نوشته می‌شه؛ نذاریم زندگی، از قلم بیفته.

روان وقتی احساس تعلق داره، درد رو قابل‌ تحمل‌تر پردازش می‌کنه. وقتی کسی رو دوست داری، زندگی آسون‌تره، مشکلات خیلی حل شدنی‌تر به نظر میان و حتی آسمون هم انگار زیباتره.

کارِ اصلیِ زندگی ساختنِ نتیجه نیست؛ ساختنِ آدمیه که وقتی نتیجه رسید، بتونه از پسِ داشتنش بربیاد.

امروز غم رو دیدم. یه بچه‌ی لاغر بود که گوشه‌ی پارک نشسته بود و سنگ‌ریزه جمع می‌کرد. رفتم گفتم تو همونی هستی که این چند روز افتادی به جونم؟ سرش رو خاروند و گفت آره، ولی قول میدم زیاد نمونم. من فقط قبل از خوشحالی میام که اون دیرتر گم بشه.

رنج، تمامِ اتاق رو پر کرده بود. اما کافی بود یک نفر از تهِ دل بخنده، یا باد موهامون رو به هم بریزه و یا یک آهنگ به جای قلبمون بتپه. همه‌چیز برای چند دقیقه دوباره ممکن می‌شد و ما، به شکلِ غم‌انگیزی، معتادِ همین "ممکن شدن‌های کوتاه" بودیم.

راستشو بخوای عزیزم، گاهی وقتا می‌ترسم این روزا رو به امیدِ روزای بهتر دووم بیارم ولی اون روزای بهتر، هیچ‌وقت نیان‌.

آزادی، نبض، نام، جان، شرافت، خون، نفس، مادر، دست‌های بسته، چشم‌های منتظر، رویای ناتموم، سایه‌ی بی‌گناهی، پرواز، صبحِ نرسیده، صدای مانده، جایِ خالی، طلوع، حافظه، آگاهی، شجاعت، روایت، عدالت، سکوت، حرمت، سپیده، بارقه، شعله، ایستادن، ماندگاری، پناه، باور، عهد، پیمان، وجدان، همبستگی، امیدواری، ماندگاری، فرداسازی، نور، بقا و انسان.

اما عزیزم خاک، خون رو دفن نمی‌کنه؛ به ریشه‌ها امانت می‌ده و یک روز بالاخره ایستادگی سبز می‌شه.

اشک... اشک...آزادی چیه که قبل از اینکه لمسش کنیم، برای نبودنش جون می‌دیم؟ چه چیزی در پنج حرفِ آزادی پنهان شده که طناب، زندان، حکم و مرگ هم از خواسته شدنش کم نمی‌کنن؟ از گلو رد می‌شه، به استخون می‌رسه، در رگ‌ها می‌چرخه و تا آخرین نفس بدن رو ترک نمی‌کنه.

چطور میتونم بخوابم، وقتی جایی همین نزدیکی، تو همین ساعت، چند قلب به جای رویا دیدن، دارن با ترس شمارشِ معکوس می‌کنن؟

اگه مرداد دوستِ ما بود، اصلاً ظهر جواب پیام نمی‌داد. حدودِ هشتِ شب، فقط یک لوکیشن می‌فرستاد و می‌نوشت یک کفش راحت بپوش و زود بیا. بعد می‌بردتم لبِ آب، روی پشت‌بوم، وسطِ جاده یا یک کافه‌ای که پنکه‌هاش از کولرش معروف‌ترن. واسه‌ت هندونه می‌برید، بستنی نصفه‌نیمه آب‌شده می‌خرید، پلی‌لیستش از صدای جیرجیرک‌ها شروع می‌شد و باد که انگار تازه یادش می‌افتاد کارش فقط داغ کردنِ هوا نیست. آخرِ شب هم وقتی می‌گفتی فردا کلی کار دارم، شونه بالا مینداخت و می‌گفت کارها همیشه هستن؛ ولی ۴۰ درجه‌ی ساعتِ ۱۲ شبِ مرداد، نه.

مرداد، بدترین شوخیِ جهان با منه و همیشه سعی می‌کنه قانعم کنه که نور برای همه خبر خوبیه. نمی‌دونه بعضی دل‌ها فقط زیرِ آسمونِ نیمه‌خاموش حرف می‌زنن.

Repost from خطِ فاج
یه‌روز می‌بینی همون چیزی که یه زمانی می‌گفتن «وقتت رو پاش تلف نکن»، همون چیزیه که بیشتر از هر چیزی به زندگی‌ت معنا داده.

از بینِ همه‌ی اتفاق‌های ممکنِ ۰۵/۵/۵، دنیا بهترینش رو سال‌ها پیش انتخاب کرده بود؛ تولدِ مامانم.

آدم، پناهِ سکوتش رو از پناهِ خنده‌هاش دقیق‌تر انتخاب می‌کنه.