es
Feedback
♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

Ir al canal en Telegram

بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a

Mostrar más
2 593
Suscriptores
+724 horas
+457 días
+18230 días
Archivo de publicaciones
امروز از صبح زود بیدار شدم بعد مادردختری صبحانه خوردیم و زهرا جون اومد بهمون سر زد و حرف زدیم بعد خاله لیلا اومد خونمون کلی دلش پُر بود و حرف زدیم و خندیدیم، پذیرایی کردم از طرفی سریع ناهار درست کردم خداروشکر تا حدودی از دیشب آماده بود تا پدر اومد و رفت برسونش و منم ماهی ها رو سرخ کردم بعد خاله مریم و دانیال اومدن خونمون، ناهار خوردیم و پدر هم رفت سرکارش ما هم دور هم یکم استراحت کردیم هر چند دلم بیشتر میخواست که بخوابم ولی با اسنپ رفتم داروخونه، آقای امیری نبود کلی کارآموز هم اومده بودند دیگه شلوغ بود من تا قبل اینکه بیاد همه رو به خوبی انجام دادم با دکتر هم کلی صحبت کردیم وقتی آقای امیری اومد دیگه سوتی های من شروع شد خب اخه چرا واقعا نمیدونم خودمم الان که بهش فکر میکنم میخوام خودمو بزنم؛ خلاصه خیلی هم شلوغ بود امروز آخرین جلسه از کارورزی من بود واقعا خیلی ناراحت بودم چون دوست داشتم بیشتر هم بیام و محیطش پرانرژی و حس خوب داشت دیگه امضا و مهر هم کرد نمیدونم چطوری ولی نمره داد چون تیک زد فقط از طرفی موسسه هم سر لج هست نمیشه پرسید وقتی میخواستم بیام حسابی شلوغ تر شد فقط داشتم بدو بدو میکردم اسنپ هم کلی منتظر موند و غر زد ولی بعدش کلی بین مسیری که حسابی ترافیک بود صحبت کردیم دیگه اومدم خونه دیدم خاله مریم کلی ظرف که داشتیم و از صبح بود رو شسته بود و بعد گازمون که خیلی وقت بود قصد داشتم تمیزش کنم و حسابی کثیف شده بود رو برق انداخته بود و تمیز کرده بود از طرفی هم بابا دیر اومده بود و مامان تنها نبود و خیالم راحت بود ازش دیگه دور هم شام کباب پدر از بیرون گرفته بود خوردیم و حسابی هم چسبید چون خیلی هم گشنه بودم هر چند غذای مورد علاقم نیست بعد چای خوردیم دور هم حرف زدیم مامان خوابید و منو خاله مریم و دانیال اومدیم تو اتاقم کلی حرف زدیم دانیال کلی بلبل زبونی کرد و برامون حرف زد و خندیدیم بعد هم رفتن خونشون الان در خسته ترین حالت ممکنم، هر چی تلاش میکنم که امروز بیشتر کار کنم که فردا کمتر کار داشته باشم انگاری نمیشه تلاشم برای زود خوابیدن هم متاسفانه بی نتیجه هست، بریم بخوابیم دیگه😁

امروز از صبح زود بیدار شدم بعد مادردختری صبحانه خوردیم و زهرا جون اومد بهمون سر زد و حرف زدیم بعد خاله لیلا اومد خونمون کلی دلش پُر بود و حرف زدیم و خندیدیم، پذیرایی کردم از طرفی سریع ناهار درست کردم خداروشکر تا حدودی از دیشب آماده بود تا پدر اومد و رفت برسونش و منم ماهی ها رو سرخ کردم بعد خاله مریم و دانیال اومدن خونمون، ناهار خوردیم و پدر هم رفت سرکارش ما هم دور هم یکم استراحت کردیم هر چند دلم بیشتر میخواست که بخوابم ولی با اسنپ رفتم داروخونه، آقای امیری نبود کلی کارآموز هم اومده بودند دیگه شلوغ بود من تا قبل اینکه بیاد همه رو به خوبی انجام دادم با دکتر هم کلی صحبت کردیم وقتی آقای امیری اومد دیگه سوتی های من شروع شد خب اخه چرا واقعا نمیدونم خودمم الان که بهش فکر میکنم میخوام خودمو بزنم؛ خلاصه خیلی هم شلوغ بود امروز آخرین جلسه از کارورزی من بود واقعا خیلی ناراحت بودم چون دوست داشتم بیشتر هم بیام و محیطش پرانرژی و حس خوب داشت دیگه امضا و مهر هم کرد نمیدونم چطوری ولی نمره داد چون تیک زد فقط از طرفی موسسه هم سر لج هست نمیشه پرسید وقتی میخواستم بیام حسابی شلوغ تر شد فقط داشتم بدو بدو میکردم اسنپ هم کلی منتظر موند و غر زد ولی بعدش کلی بین مسیری که حسابی ترافیک بود صحبت کردیم دیگه اومدم خونه دیدم خاله مریم کلی ظرف که داشتیم و از صبح بود رو شسته بود و بعد گازمون که خیلی وقت بود قصد داشتم تمیزش کنم و حسابی کثیف شده بود رو برق انداخته بود و تمیز کرده بود از طرفی هم بابا دیر اومده بود و مامان تنها نبود و خیالم راحت بود ازش دیگه دور هم شام کباب پدر از بیرون گرفته بود خوردیم و حسابی هم چسبید چون خیلی هم گشنه بودم هر چند غذای مورد علاقم نیست بعد چای خوردیم دور هم حرف زدیم مامان خوابید و منو خاله مریم و دانیال اومدیم تو اتاقم کلی حرف زدیم دانیال کلی بلبل زبونی کرد و برامون حرف زد و خندیدیم بعد هم رفتن خونشون الان در خسته ترین حالت ممکنم، هر چی تلاش میکنم که امروز بیشتر کار کنم که فردا کمتر کار داشته باشم انگاری نمیشه تلاشم برای زود خوابیدن هم متاسفانه بی نتیجه هست، بریم بخوابیم دیگه😁

بلاخره رسیدیم بهم.‌.‌.:)🤍

Repost from N/a
. شیعه هستی..؟! .

🔴 قرارگاه خاتم الانبیاء وارد تلگرام شد بنابر حساسیت اوضاع کنونی جهت دریافت اخبار موثق و رسمی ، حتماً عضو کانال قرارگاه خاتم‌
🔴 قرارگاه خاتم الانبیاء وارد تلگرام شد بنابر حساسیت اوضاع کنونی جهت دریافت اخبار موثق و رسمی ، حتماً عضو کانال قرارگاه خاتم‌الانبیا شوید تا از جریان اخبار باخبر بمانید. 📢👇🏻 https://t.me/+jlULRRcqeOk4ZDg0 https://t.me/+jlULRRcqeOk4ZDg0

کم پیش میاد کانالی رو معرفی یا ازش تعریف کنم، اما فاتحین نیوز یکی از اون استثناهاست. چیزی که این کانال رو متفاوت کرده، فقط سرعت انتشار خبر نیست؛ تحلیل‌های عمیق، پیش‌بینی‌های دقیق و انتشار اطلاعاتی که معمولاً زودتر از بقیه رسانه‌ها مطرح می‌شن باعث شده به یکی از منابع قابل‌توجه برای دنبال کردن تحولات تبدیل بشه. اگر هنوز عضو نیستید، پیشنهاد می‌کنم همین الان بهش سر بزنید و با عضویت و حمایتتون از این کانال پشتیبانی کنید. @FATEHEINN_NEWS

🌱 خواستم بهت یاد آوری کنم که : بهترین انتقام بعد از رفتنش، موفق تر شدنه. بهترین انتقام بعد از رفتنش، خوشحال تر بودنه. بهترین انتقام بعد از رفتنش، به خودت رسیدنه. بهترین انتقام بعد از رفتنش، هر روز بهتر و بهتر شدنه. بهترین انتقام بعد از رفتنش، هر روز زیباتر شدنه. بهترین انتقام بعد از رفتنش، هر روز قوی تر شدن و خودتو ساختنه. بهترین انتقام، انتقام نگرفتنه..

میوه های درخت های حیاط خونمون🍇🍏
میوه های درخت های حیاط خونمون🍇🍏

صبح قشنگتون بخیر 💛

دیشب یکمی خوابم اختلال داشتم و دوباره تو پذیرایی خوابیدم،صبح هم زودتر از همیشه بیدار شدم، یکم زبان خوندم و سریع حاضر و با اسنپ راهی کلاس زبان شدم و زودتر هم رسیدم طبق معمول از همه از جمله بنده کلمات رو پرسید و خوب بود یکمی بیخوابی اذیتم میکرد که حواسم پرت میشد و یکم بی‌دقت شدم برای جواب هایی که موقع تدریس میپرسید بعد میخواست مکالمه ازم بپرسه ولی نرفتم و چشم غره بهم رفت چون نخونده بودم خب اصلا دیگه بعد با اسنپ اومدم خونه سریع برای ناهار میخواستم یه چیز دیگه درست کنم که غذای مورد علاقم که درخواست مامان بود رو درست کردم مامان فاطمه و میکائیل اومدن خونمون، دیگه مادردختری صحبانه خوردیم، مامان فاطمه، مامانم رو برد حمام کمکش کنه منم میخواستم گردگیری کنم که از فرصت استفاده کردم رفتم حمام و تا مامان فاطمه موهام رو بشوره تمیز و میکائیل کل خونه رو گردگیری کرد البته خیلی خوب انجام داد ولی باز بهتر از هیچی بود، دیگه حسابی تمیز شدم و بعد سیب زمینی سرخ کردم کمک مامان ماست و خیار درست کردم و تا پدر میخواستیم ناهار بخوریم که برای پدر کار پیش اومد و ناهار نخورده رفت دیگه ما ناهار خوردیم دور هم و بعد با هزار تا التماس و خواهش مامان رو حاضر کردم و وقتی مامان فاطمه و میکائیل رفتند ما هم سریع رفتیم، برای مامان نوبت تراپی گرفته بودم اونم با استاد خوب و موردعلاقه خودم استاد ایبگی با خوشرویی ازمون استقبال کرد و بعد هم شربت خیلی خوشمزه پذیرایی کرد صحبت کردیم و اولش من هم بودم فضاش خیلی قشنگ و آرامبخش بود اصلا گلهای قشنگ و دکور زیباشون پر از حس خوب بود و بعد با مامان تنهایی حرف زد و هیپنوز کردش و بعد دوباره پیش هم صحبت کردیم مامان خیلی راضی بود و حالش میگفت خوب شده البته اصلا فکرش رو نمیکردم هزینش انقدر بشه اصلا خود فهمیدن قیمت باعث افسردگی میشه🤣 چون خودم هزینه کردم دروغ چرا میخواستم باهاش یه سفر یه روزه برم اما خب الان هم راضیم چون مامان دوست داشت و خوشش اومد؛ ولی جدی فهمیدم باید یکم بیشتر رشته ام رو اهمیت بدم چون اصلا فکرش رو نمیکردم بشه همچین درآمدی داشته باشی، دیگه بعد اومدیم خونه مامان چون آرامش زیادی داشت خوابید منم یکم اتاقم رو مرتب کردم و برق نداشتیم کارهامو انجام بدم و از خستگی زیاد بیهوش شدم و خوابم برد و با صدای اذان مغرب بیدار شدم پدر هم از سرکار اومده بود و با مامان غذا میخوردن دیگه دور هم چای خوردیم و حرف زدیم و فیلم دیدیم بعد شام خوردم و ناهار فردا که مثلا میخواستم امروز درست کنم رو آماده سازی کردم و پدر ظرف ها رو شست منم یکم دیگه که مونده بود رو شستم هر چقدر گفتم من بشورم خودش نزاشت و بحث کردن با خانواده ایرانی یعنی رسما خداحافظی با روانت، تمیزی امروز هر چند خیلی به دلم ننشست و فردا خودمم یه دستی میکشم دیگه مشقای زبانم رو نوشتم و خوشحالم که امروز حالم بهتر بود و تونستم کارهامو انجام بدم الانم بریم بخوابیم که حسابی خستم😁

دیشب یکمی خوابم اختلال داشتم و دوباره تو پذیرایی خوابیدم،صبح هم زودتر از همیشه بیدار شدم، یکم زبان خوندم و سریع حاضر و با اسنپ راهی کلاس زبان شدم و زودتر هم رسیدم طبق معمول از همه از جمله بنده کلمات رو پرسید و خوب بود یکمی بیخوابی اذیتم میکرد که حواسم پرت میشد و یکم بی‌دقت شدم برای جواب هایی که موقع تدریس میپرسید بعد میخواست مکالمه ازم بپرسه ولی نرفتم و چشم غره بهم رفت چون نخونده بودم خب اصلا دیگه بعد با اسنپ اومدم خونه سریع برای ناهار میخواستم یه چیز دیگه درست کنم که غذای مورد علاقم که درخواست مامان بود رو درست کردم مامان فاطمه و میکائیل اومدن خونمون، دیگه مادردختری صحبانه خوردیم، مامان فاطمه، مامانم رو برد حمام کمکش کنه منم میخواستم گردگیری کنم که از فرصت استفاده کردم رفتم حمام و تا مامان فاطمه موهام رو بشوره تمیز و میکائیل کل خونه رو گردگیری کرد البته خیلی خوب انجام داد ولی باز بهتر از هیچی بود، دیگه حسابی تمیز شدم و بعد سیب زمینی سرخ کردم کمک مامان ماست و خیار درست کردم و تا پدر میخواستیم ناهار بخوریم که برای پدر کار پیش اومد و ناهار نخورده رفت دیگه ما ناهار خوردیم دور هم و بعد با هزار تا التماس و خواهش مامان رو حاضر کردم و وقتی مامان فاطمه و میکائیل رفتند ما هم سریع رفتیم، برای مامان نوبت تراپی گرفته بودم اونم با استاد خوب و موردعلاقه خودم استاد ایبگی با خوشرویی ازمون استقبال کرد و بعد هم شربت خیلی خوشمزه پذیرایی کرد صحبت کردیم و اولش من هم بودم فضاش خیلی قشنگ و آرامبخش بود اصلا گلهای قشنگ و دکور زیباشون پر از حس خوب بود و بعد با مامان تنهایی حرف زد و هیپنوز کردش و بعد دوباره پیش هم صحبت کردیم مامان خیلی راضی بود و حالش میگفت خوب شده البته اصلا فکرش رو نمیکردم هزینش انقدر بشه اصلا خود فهمیدن قیمت باعث افسردگی میشه🤣 چون خودم هزینه کردم دروغ چرا میخواستم باهاش یه سفر یه روزه برم اما خب الان هم راضیم چون مامان دوست داشت و خوشش اومد؛ ولی جدی فهمیدم باید یکم بیشتر رشته ام رو اهمیت بدم چون اصلا فکرش رو نمیکردم بشه همچین درآمدی داشته باشی، دیگه بعد اومدیم خونه مامان چون آرامش زیادی داشت خوابید منم یکم اتاقم رو مرتب کردم و برق نداشتیم کارهامو انجام بدم و از خستگی زیاد بیهوش شدم و خوابم برد و با صدای اذان مغرب بیدار شدم پدر هم از سرکار اومده بود و با مامان غذا میخوردن دیگه دور هم چای خوردیم و حرف زدیم و فیلم دیدیم بعد شام خوردم و ناهار فردا که مثلا میخواستم امروز درست کنم رو آماده سازی کردم و پدر ظرف ها رو شست منم یکم دیگه که مونده بود رو شستم هر چقدر گفتم من بشورم خودش نزاشت و بحث کردن با خانواده ایرانی یعنی رسما خداحافظی با روانت، تمیزی امروز هر چند خیلی به دلم ننشست و فردا خودمم یه دستی میکشم دیگه مشقای زبانم رو نوشتم و خوشحالم که امروز حالم بهتر بود و تونستم کارهامو انجام بدم الانم بریم بخوابیم که حسابی خستم😁

دیشب یکمی خوابم اختلال داشتم و دوباره تو پذیرایی خوابیدم،صبح هم زودتر از همیشه بیدار شدم، یکم زبان خوندم و سریع حاضر و با اسنپ راهی کلاس زبان شدم و زودتر هم رسیدم طبق معمول از همه از جمله بنده کلمات رو پرسید و خوب بود یکمی بیخوابی اذیتم میکرد که حواسم پرت میشد و یکم بی‌دقت شدم برای جواب هایی که موقع تدریس میپرسید بعد میخواست مکالمه ازم بپرسه ولی نرفتم و چشم غره بهم رفت چون نخونده بودم خب اصلا دیگه بعد با اسنپ اومدم خونه سریع برای ناهار میخواستم یه چیز دیگه درست کنم که غذای مورد علاقم که درخواست مامان بود رو درست کردم مامان فاطمه و میکائیل اومدن خونمون، دیگه مادردختری صحبانه خوردیم، مامان فاطمه، مامانم رو برد حمام کمکش کنه منم میخواستم گردگیری کنم که از فرصت استفاده کردم رفتم حمام و تا مامان فاطمه موهام رو بشوره تمیز و میکائیل کل خونه رو گردگیری کرد البته خیلی خوب انجام داد ولی باز بهتر از هیچی بود، دیگه حسابی تمیز شدم و بعد سیب زمینی سرخ کردم کمک مامان ماست و خیار درست کردم و تا پدر میخواستیم ناهار بخوریم که برای پدر کار پیش اومد و ناهار نخورده رفت دیگه ما ناهار خوردیم دور هم و بعد با هزار تا التماس و خواهش مامان رو حاضر کردم و وقتی مامان فاطمه و میکائیل رفتند ما هم سریع رفتیم، برای مامان نوبت تراپی گرفته بودم اونم با استاد خوب و موردعلاقه خودم استاد ایبگی با خوشرویی ازمون استقبال کرد و بعد هم شربت خیلی خوشمزه پذیرایی کرد صحبت کردیم و اولش من هم بودم فضاش خیلی قشنگ و آرامبخش بود اصلا گلهای قشنگ و دکور زیباشون پر از حس خوب بود و بعد با مامان تنهایی حرف زد و هیپنوز کردش و بعد دوباره پیش هم صحبت کردیم مامان خیلی راضی بود و حالش میگفت خوب شده البته اصلا فکرش رو نمیکردم هزینش انقدر بشه اصلا خود فهمیدن قیمت باعث افسردگی میشه🤣 چون خودم هزینه کردم دروغ چرا میخواستم باهاش یه سفر یه روزه برم اما خب الان هم راضیم چون مامان دوست داشت و خوشش اومد؛ ولی جدی فهمیدم باید یکم بیشتر رشته ام رو اهمیت بدم چون اصلا فکرش رو نمیکردم بشه همچین درآمدی داشته باشی، دیگه بعد اومدیم خونه مامان چون آرامش زیادی داشت خوابید منم یکم اتاقم رو مرتب کردم و برق نداشتیم کارهامو انجام بدم و از خستگی زیاد بیهوش شدم و خوابم برد و با صدای اذان مغرب بیدار شدم پدر هم از سرکار اومده بود و با مامان غذا میخوردن دیگه دور هم چای خوردیم و حرف زدیم و فیلم دیدیم بعد شام خوردم و ناهار فردا که مثلا میخواستم امروز درست کنم رو آماده سازی کردم و پدر ظرف ها رو شست منم یکم دیگه که مونده بود رو شستم هر چقدر گفتم من بشورم خودش نزاشت و بحث کردن با خانواده ایرانی یعنی رسما خداحافظی با روانت، تمیزی امروز هر چند خیلی به دلم ننشست و فردا خودمم یه دستی میکشم دیگه مشقای زبانم رو نوشتم و خوشحالم که امروز حالم بهتر بود و تونستم کارهامو انجام بدم الانم بریم بخوابیم که حسابی خستم😁

دیشب یکمی خوابم اختلال داشتم و دوباره تو پذیرایی خوابیدم،صبح هم زودتر از همیشه بیدار شدم، یکم زبان خوندم و سریع حاضر و با اسنپ راهی کلاس زبان شدم و زودتر هم رسیدم طبق معمول از همه از جمله بنده کلمات رو پرسید و خوب بود یکمی بیخوابی اذیتم میکرد که حواسم پرت میشد و یکم بی‌دقت شدم برای جواب هایی که موقع تدریس میپرسید بعد میخواست مکالمه ازم بپرسه ولی نرفتم و چشم غره بهم رفت چون نخونده بودم خب اصلا دیگه بعد با اسنپ اومدم خونه سریع برای ناهار میخواستم یه چیز دیگه درست کنم که غذای مورد علاقم که درخواست مامان بود رو درست کردم مامان فاطمه و میکائیل اومدن خونمون، دیگه مادردختری صحبانه خوردیم، مامان فاطمه، مامانم رو برد حمام کمکش کنه منم میخواستم گردگیری کنم که از فرصت استفاده کردم رفتم حمام و تا مامان فاطمه موهام رو بشوره تمیز و میکائیل کل خونه رو گردگیری کرد البته خیلی خوب انجام داد ولی باز بهتر از هیچی بود، دیگه حسابی تمیز شدم و بعد سیب زمینی سرخ کردم کمک مامان ماست و خیار درست کردم و تا پدر میخواستیم ناهار بخوریم که برای پدر کار پیش اومد و ناهار نخورده رفت دیگه ما ناهار خوردیم دور هم و بعد با هزار تا التماس و خواهش مامان رو حاضر کردم و وقتی مامان فاطمه و میکائیل رفتند ما هم سریع رفتیم، برای مامان نوبت تراپی گرفته بودم اونم با استاد خوب و موردعلاقه خودم استاد ایبگی با خوشرویی ازمون استقبال کرد و بعد هم شربت خیلی خوشمزه پذیرایی کرد صحبت کردیم و اولش من هم بودم فضاش خیلی قشنگ و آرامبخش بود اصلا گلهای قشنگ و دکور زیباشون پر از حس خوب بود و بعد با مامان تنهایی حرف زد و هیپنوز کردش و بعد دوباره پیش هم صحبت کردیم مامان خیلی راضی بود و حالش میگفت خوب شده البته اصلا فکرش رو نمیکردم هزینش انقدر بشه اصلا خود فهمیدن قیمت باعث افسردگی میشه🤣 چون خودم هزینه کردم دروغ چرا میخواستم باهاش یه سفر یه روزه برم اما خب الان هم راضیم چون مامان دوست داشت و خوشش اومد؛ ولی جدی فهمیدم باید یکم بیشتر رشته ام رو اهمیت بدم چون اصلا فکرش رو نمیکردم بشه همچین درآمدی داشته باشی، دیگه بعد اومدیم خونه مامان چون آرامش زیادی داشت خوابید منم یکم اتاقم رو مرتب کردم و برق نداشتیم کارهامو انجام بدم و از خستگی زیاد بیهوش شدم و خوابم برد و با صدای اذان مغرب بیدار شدم پدر هم از سرکار اومده بود و با مامان غذا میخوردن دیگه دور هم چای خوردیم و حرف زدیم و فیلم دیدیم بعد شام خوردم و ناهار فردا که مثلا میخواستم امروز درست کنم رو آماده سازی کردم و پدر ظرف ها رو شست منم یکم دیگه که مونده بود رو شستم هر چقدر گفتم من بشورم خودش نزاشت و بحث کردن با خانواده ایرانی یعنی رسما خداحافظی با روانت، تمیزی امروز هر چند خیلی به دلم ننشست و فردا خودمم یه دستی میکشم دیگه مشقای زبانم رو نوشتم و خوشحالم که امروز حالم بهتر بود و تونستم کارهامو انجام بدم الانم بریم بخوابیم که حسابی خستم😁

CLAUDE-DEBUSSY-CLAIR-DE-LUNE_45036.mp34.62 MB

Repost from N/a
. شیعه هستی..؟! .

🚀 حضور جنگنده های جدید و بروز چینی و روسی در پایگاه شکاری مهرآباد؟ جهت دریافت جزییات و تصاویر وارد کانال زیر شوید👇🏻 https:
🚀 حضور جنگنده های جدید و بروز چینی و روسی در پایگاه شکاری مهرآباد؟ جهت دریافت جزییات و تصاویر وارد کانال زیر شوید👇🏻 https://t.me/+c2DV1I2uZf8yZTk0 https://t.me/+c2DV1I2uZf8yZTk0

آدمی را آدمیت لازم است، عود را گر بو نباشد هیزم است...🪵

از امروز که به تراپی گذشت🧘🏻‍♀️
+1
از امروز که به تراپی گذشت🧘🏻‍♀️

صبح بخیر دوستای خوبم😁

sticker.webp0.40 KB