en
Feedback
bad LITERATURE

bad LITERATURE

Open in Telegram

**شب هم یک خورشید است**

Show more
3 092
Subscribers
+724 hours
+317 days
+9530 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+48
in 0 channels
August '26
+156
in 0 channels
Get PRO
July '26
+179
in 0 channels
Get PRO
June '26
+181
in 0 channels
Get PRO
May '26
+79
in 0 channels
Get PRO
April '26
+36
in 0 channels
Get PRO
March '26
+11
in 0 channels
Get PRO
February '26
+100
in 0 channels
Get PRO
January '26
+48
in 2 channels
Get PRO
December '25
+102
in 1 channels
Get PRO
November '25
+86
in 1 channels
Get PRO
October '25
+69
in 3 channels
Get PRO
September '25
+81
in 0 channels
Get PRO
August '25
+87
in 0 channels
Get PRO
July '25
+128
in 3 channels
Get PRO
June '25
+77
in 1 channels
Get PRO
May '25
+93
in 4 channels
Get PRO
April '25
+67
in 1 channels
Get PRO
March '25
+116
in 3 channels
Get PRO
February '25
+98
in 2 channels
Get PRO
January '25
+179
in 3 channels
Get PRO
December '24
+229
in 4 channels
Get PRO
November '24
+208
in 2 channels
Get PRO
October '24
+179
in 2 channels
Get PRO
September '24
+132
in 4 channels
Get PRO
August '24
+120
in 2 channels
Get PRO
July '24
+61
in 0 channels
Get PRO
June '24
+18
in 1 channels
Get PRO
May '24
+257
in 8 channels
Get PRO
April '24
+153
in 4 channels
Get PRO
March '24
+116
in 0 channels
Get PRO
February '24
+170
in 4 channels
Get PRO
January '24
+185
in 4 channels
Get PRO
December '23
+484
in 4 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 September+1
09 September+7
08 September+2
07 September+5
06 September+4
05 September+5
04 September+6
03 September+6
02 September+5
01 September+7
Channel Posts
به زودی رونوشت چند بیت از آیسخولوس و سوفوکلس را، همراه با سعی خودم در ترجمه‌ی آنها برایتان خواهم فرستاد. همچنین یک عهد جدید یونانی. چیزی هست که خودم را بخاطر نگفتنش در کارکاسون سرزنش می‌کنم. اینکه: از آنجایی که شما نیاز به ارسال مقادیری دارو از مارسی دارید، اگر می‌توانم در این زمینه کمکی بکنم، لطفاً دریغ نکنید و از من بخواهید. اگر ضرورتی بود، نگران این نباشید که برای من زحمتی ایجاد می‌کنید. به دوستی من باور داشته باشید. سیمون وی. #demonkratia

2
«پس رنج تو چیست؟» نامه‌ای از سیمون وی به ژوء بوسکه. خیابان هشتم کاتالان‌ها، 13 آوریل 1942. دوست عزیزم ـ با وجود این واقعیت که من پانزده روز پیش شما را نمی‌شناختم، حقیقتاً محال است که بتوانم شما را جور دیگری خطاب کنم ـ نخست می‌خواهم به شما بگویم که دیدارتان برایم به غایت گرانبها بود. بطور مبهمی دلم گواهی می‌داد چنین خواهد بود، اما نمی‌دانستم تا چه حد. سپس باید از شما بخواهم که در فرستادن نامه‌ای که درباره‌اش حرف زدیم زیاد درنگ نکنید؛ شاید چند روز دیگر از اینجا بروم. من آنچه از نمایشنامه‌ام وجود دارد را ضمیمه می‌کنم: تقریباً تمامی پرده‌ی سوم و طرحی از باقی نمایشنامه را. نخست برای آنکه بخوانیدش و نظر خود را به من بگویید. اما همچنین برای آنکه شاید بخواهید نزد خود نگاهش دارید (در کنار آن چند شعر)، در صورتی که از اینجا رفته باشم، بخصوص در صورتی که مرده باشم. نمی‌دانم آیا هیچ اهمیتی دارد که این چیزها باقی بمانند یا نه. نمی‌خواهم خودم را به این باور وانهم. اما در هر صورت فقط می‌خواهم جوانب احتیاط را رعایت کرده باشم تا مثل همیشه از میان نروند. البته، از شما هیچ توقعی جز این ندارم که نزد خودتان نگاه‌شان دارید. خیلی متأثر شدم از اینکه دیدم حقیقتاً به آن چند صفحه‌ای که نشان‌تان داده بودم توجه کرده‌اید. از این امر این نتیجه را نمی‌گیرم که آنها سزاوار توجه‌اند. این توجه را هدیه‌ای خودخواسته و سخاوتمندانه از جانب شما در نظر می‌گیرم. توجه نادر‌ترین و ناب‌ترین شکلِ سخاوت است. به ذهن‌های اندکی موهبتِ کشف‌کردن اینکه چیزها و موجودات وجود دارند اعطاء شده است. از کودکی‌ام آرزویی جز این نداشته‌ام که پیش از مرگ به آگاهی کاملی از این امر نایل شوم. به نظرم شما عهده‌دار این کشف‌اید. بنابراین، باور دارم از وقتی به این منطقه آمده‌ام کسی را ملاقات نکرده‌ام که تقدیرش به مراتب بدتر از تقدیر شما نباشد؛ به جز یک استثناء. (در ضمن بگویم که آن استثناء یک دومینیکن اهل مارسی است به نام پدر پرَن، که بیش از سه چهارم بینایی‌اش را از دست داده است. گمان می‌کنم اخیراً به عنوان پیشوای صومعه‌ای در مون‌پلیه انتخاب شده است. اگر اتفاقی گذرش به کارکاسون بیفتد به گمانم ملاقاتی بین شما و او ارزش ترتیب دادن داشته باشد.) در حقیقت، موضوع داستان جام مقدس نیز همین کشف است. تنها موجودی از پیش مقدر توان این را دارد که از دیگری بپرسد «پس رنج تو چیست؟» و او این توان را از بدو ورود به زندگی ندارد. باید که سالها، سرگردان در بدبختی، دور از هرآنچه دوست می‌دارد و با احساسِ لعن‌شدگی از شب تاریک گذر کند. اما در پایان همه‌ی اینها، او توان پرسیدن چنین سئوالی را بدست می‌آورد و توأمان سنگ زندگی از آن او می‌شود. و درد دیگران را التیام می‌بخشد. از نظر من، تنها بنیان مشروع هر اخلاقی همین است؛ اعمال بد اعمالی‌اند که واقعیت چیزها و موجودات را می‌پوشانند، یا آن اعمال که اگر حقیقتاً می‌دانستیم چیزها و موجودات وجود دارند انجامشان تماماً محال می‌نمود. و برعکس، شناخت کاملِ اینکه چیزها و موجودات واقعی‌اند مستلزم کمال است. اما حتی در فاصله‌ای بسیار دور از کمال نیز، اگر انسان رو به سوی آن داشته باشد، می‌تواند پیش‌آگاهی‌ای از این شناخت به دست آورد؛ و این به‌شدت نادر است. هیچ عظمتِ اصیل دیگری وجود ندارد. من از تمام این‌ها نه در اصل به عنوان یک نابینا، بلکه بیشتر به مانند شخصی که تقریباً نابیناست و از نور حرف می‌زند سخن می‌گویم. دست‌کم همین قدر می‌دانم که توانسته‌ام به گمانم این جهت‌گیری را در شما بازشناسم. این قلمرویی‌ست که در آن میل محض عمل می‌کند، اگرکه حقیقی باشد، نه اراده؛ قلمرویی که در آن، جهت‌گیری صرف آدمی را پیش می‌برد، تنها به این شرط که فرد همیشه در همان جهت باقی بماند. کسی که یک بار در جهت درست قرار گرفته، سه برابر سعادتمند است. دیگران در رویا دست‌وپا می‌زنند. به کسی که در جهتی درست قرار دارد هیچ شری نمی‌رسد. هرچند او بسیار بیشتر از دیگران نسبت به بدبختی حساس است، هرچند بدبختی در او، بیش از هر چیز، احساس قصور و ملعون‌بودن پدید می‌آورد، بااین‌همه بدبختی برای او یک شر نیست. مگر آنکه خیانت کند و روی برگرداند، در غیر این صورت او همیشه در امان است. حتی آنگاه که احساس می‌کند خدا و آدمیان کاملاً رهایش کرده‌اند، بااین‌همه از هر شرّی محفوظ است. برای سهم بردن از چنین امتیازی کافی‌ست که آدمی آن را بخواهد. همین خواستن است که بس دشوار و نادر است. اغلب کسانی که گمان می‌کنند آن را دارند، در حقیقت ندارند. تمام بخش میانمایه‌ی روح طغیان می‌کند و می‌خواهد میلی را که با مرگ تهدیدش می‌کند خفه کند و اغلب موفق می‌شود دروغی پیدا کند که به یاری‌اش بتواند چنین کند. آنگاه آسوده می‌شود. تلاش‌ها و تنش اراده مانعش نمی‌شوند. چیزی که تهدیدش می‌کند، فقط حضور نقطه‌ای از میل محض در روح است.
909
3
«توجه نادرترین و ناب‌ترین شکل سخاوت است.» نامه‌ای از سیمون وی به ژوء بوسکه، ۱۳ آوریل ۱۹۴۲. #سیمون_وی ، #ژوء_بوسکه @dempnkrati
«توجه نادرترین و ناب‌ترین شکل سخاوت است.» نامه‌ای از سیمون وی به ژوء بوسکه، ۱۳ آوریل ۱۹۴۲. #سیمون_وی ، #ژوء_بوسکه @dempnkratia
865
4
بزرگترین و راسخ‌ترین عشق شاید با تمسخری بی‌انتها مصادف شود. چنین عشقی به دیوانه‌وارترین موسیقی می‌ماند، به از خودبی‌خود شدن موجودی هشیار. ولع من به عشق‌ورزیدن مشرف است بر مرگ، همچون پنجره‌ای مشرف بر حیاط. عشق تا آنجاکه مرگ را احضار می‌کند، به مانند متلاشی‌شدن خنده‌دار دکور یک تئاتر، توانِ از ریشه کندن ابرها را دارد. همه چیز ساده است! از خلال این تلاشی می‌بینم: که انگاری همدست تمام نامعناهای جهان باشم من، آنگاه خلائی ژرف و آزاد نمایان می‌شود. معشوق چگونه تواند از این آزادی خالی و بی‌معنی، از این شفافیت بی‌نهایت چیزی که سرانجام دیگر معنایی را برنمی‌تابد جدا باشد؟ در این آزادی نابودکننده، سرگیجه بدل به از‌خودبی‌شدن می‌شود. به از خودبی‌خود شدنی مسکوت. قدرت (یا حرکتِ آزادیِ) معشوق، خشونت، تشویش، انتظار مدید برای عشق، و نابردباری عشاق هیچ نقشی در این عزم به پوچی (و خالی و بی‌معنا بودن) ندارد. خالی‌بودن از تعلقاتْ رهایی می‌بخشد؛ هیچ وقفه‌ای در خلاء نیست. اگر من خلائی را در برابر بگشایم، بی‌درنگ معشوق را می‌یابم: هیچ‌چیزی آنجا نیست. آنچه من دیوانه‌وار عاشق بودم، راه فرار، یک در باز بود. یک حرکت ناگهانی، تمنای وابُریدنی که جهان سنگین را نابود می‌کرد. ژرژ #باتای، از «درباره‌ی نیچه». @demonkratia
3 359
5
شعر، بهار ۱۴۰۵، ع.س. @demonkratia
شعر، بهار ۱۴۰۵، ع.س. @demonkratia
978
6
شش. مراقبه‌ی هراکلیتی از «مشق سرخوشی در مقابل مرگ» نوشته‌ی ژرژ باتای من خودِ جنگ‌ام. من حرکت و هیجانی انسانی را تصور می‌کنم که امکان‌هایش بی‌حدّند: این حرکت و هیجان جز با جنگ آرام نمی‌گیرد. من موهبت رنجی بی‌پایان، موهبت خون و بدن‌هایی از هم پاشیده را تصور می‌کنم که همچون انزال منی آن کس که به لرزه می‌اندازد را هلاک می‌کند و به خستگی‌ای مملو از تهوع وا می‌نهد. زمین را تصور می‌کنم که به فضا فرو افکنده شده، به مانند زنی که با سری شعله‌ور جیغ می‌کشد. در مقابل این جهان خاکی که تابستان و زمستانش احتضار هر آنچه در آن زنده است را مقدر می‌کنند، در مقابل عالَمی متشکل از ستارگانی بی‌شمار که می‌چرخند، و بی‌قدر ناپدید می‌شوند و می‌سوزند، من تنها توالیِ درخشش‌های بی‌رحمانه‌ای را می‌یابم که حرکتشان مستلزم مردن من است؛ این مرگ چیزی جز سوختن [مصرف مفرط] خیره‌کننده‌ی هر آنچه بوده، سرخوشیِ وجود داشتنِ هر آنچه به جهان می‌آید نیست؛ حتی زندگی من ایجاب می‌کند که هر آنچه هست، هر جا که هست، خودش را ببخشد و بی‌وقفه نابود شود. خودم را من غرقه در خون، در هم شکسته اما دگرگون‌شده و هم آوا با جهان تصور می‌کنم، همزمان همچون شکار و همچون آرواره‌ی زمان که بی‌وقفه می‌کُشد و کشته می‌شود. همه جا مواد منفجره‌ای هست که شاید عنقریب چشمانم را کور کنند. به قهقهه می‌افتم از اینکه این چشم‌ها اصرار دارند چیزهایی را طلب کنند که ویرانشان نمی‌کند. #باتای @demonkratia
755
7
درست به یاد ندارم که خود ماسکولو این قطعه از کتاب «تقلا برای یاد» را جایی بازنویسی کرده بود یا شخص دیگری در تفسیر این قطعه را
درست به یاد ندارم که خود ماسکولو این قطعه از کتاب «تقلا برای یاد» را جایی بازنویسی کرده بود یا شخص دیگری در تفسیر این قطعه را به این شکل دقیق خلاصه کرده و نتیجه گرفته بود: «ما در یک جامعه زندگی نمی‌کنیم، ما در احساس متقابلی از آزادی که به همدیگر می‌بخشیم زندگی می‌کنیم». #demonkratia
952
8
#هولدرلین @demonkratia+1
#هولدرلین @demonkratia
383
9
خورشیدهای نخی بر برهوت سیاه خاکستر. اندیشه‌ای درخت‌قامت نوای نور می‌گیرد: هنوز سرودهایی هست که سروده شود ورای این مردم. -پُل #سلان #demonkratia
960
10
- آلخاندرا #پیسارنیک، از شعر «مراثی»، دفتر «دوزخ موسیقایی». @demonkratia
- آلخاندرا #پیسارنیک، از شعر «مراثی»، دفتر «دوزخ موسیقایی». @demonkratia
1 333
11
Je bois dans ta déchiruree t j'étale tes jambes nues je les ouve comme un livre où je lis ce qui me tue. من از پارگی‌ِ تو می‌گُس ارمو پاهای عریانت را می‌گس ترممی‌گُشایم‌شان چونان کت ابیکاندر آنچه را می‌کُشدم می‌خوانم. ـ ژرژ #باتای @demonkratia
1 754
12
Jebois dans ta déchiruree t j'étale tes jambes nuesj e les ouve comme un livreo ù je lis ce qui me tue. من از پارگی‌ِ تو می‌گُس ارمو پاهای عریانت را می‌گس ترممی‌گُشایم‌شان چونان کت ابیکاندر آنچه را می‌کُشدم می‌خوانم. ژرژ #باتای @demonkratia
1
13
«معابر آیینه» سروده‌ی آلخاندرا پیسارنیک 1. و ورای همه، با معصومیت نگریستن. انگاری هیچ اتفاقی نیفتاده، که درست است. 2. اما من می‌خواهم تو را بنگرم تا دمی که چهره‌ات دور می‌شود از وحشتم همچون پرنده‌ای از دَم بُرّان شب. 3. همچون [نقش] دختری از گچ صورتی روی دیواری بس قدیمی که ناگهان به باران زدوده می‌شود. 4. همچون دمی که می‌گشاید گلی و فاش می‌سازد قلبی را که ندارد. 5. تمام حرکات تنم و صدایم برای پیشکش ساختنِ من، دسته‌گلی که رها می‌کندش باد در آستان دری. 6. خاطره‌ی چهره‌ات را بپوشان به نقاب کسی که خواهی بود و دختری که بودی را به وحشت انداز. 7. شبِ هر دوی ما پراکنده می‌شود در مه. فصل غذای سرد است. 8. و تشنگی، خاطره‌ی من از تشنگی‌ست، منی در انتها، در ته، در چاه، می‌نوشیدم‌اش، به خاطر دارم. 9. افتادن به‌سانِ حیوانی زخمی در مکانی که مکان مکاشفه بود. 10. همچون کسی که هیچ چیزی نمی‌خواهد. هیچ چیزی ابداً. دهانی دوخته‌شده، پلک‌هایی دوخته‌شده. فراموشم شد. در اندرون باد. همه چیز سربسته و باد در اندرون. 11. در خورشیدِ سیاهِ سکوت واژه‌ها تلألویی می‌گیرند. 12. اما سکوت واقعی‌ست. برای همین می‌نویسم. تنهایم و می‌نویسم. نه، تنها نیستم من. کسی اینجاست که می‌رعشد. 13. حتی اگر بگویم خورشید و ماه و ستاره، اشاره به اتفاقی دارم که برای من افتاده است. و آرزوی چه داشتم؟ آرزویم سکوت کامل بود. برای همین سخن می‌گویم. 14. شب شمایل زوزه‌ی گرگی دارد. 15. لذت گم‌شدن در تصویری از پیش دیده‌شده. من از جسدم برخاستم، به جستن کسی رفتم که هستم. مهاجر خویشتنم، به‌سوی کسی رفته‌ام که در سرزمینی از باد می‌خوابد. 16. سقوط بی‌انتهای من به سقوط بی‌انتهای من آنجا کسی منتظرم نبود زیرا وقتی می‌نگریستم من که چه کس در انتظار من است، هیچ‌کس جز خودم نمی‌دیدم. 17. چیزی به اندرون سکوت افتاد. آخرین واژه‌ام «من» بود اشاره‌ام اما به یک سحرگاه روشن بود. 18. گل‌های زرد دایره‌ی زمین آبی را ستاره‌وار می‌سازند. آب، لبریزِ باد، می‌رعشد. 19. درخشش روز، پرندگانی زرد در صبحگاه. دستی ظلمت را رها می‌کند، دستی زلفان زنی مغروق را می‌کشد که بی‌امان از آیینه‌ می‌گذرد. برای بازگشتن به خاطره‌ی تنم، می‌باید به استخوان‌های سوگوارم بازگردم، می‌باید آنچه را صدایم می‌گوید دریابم. ـ آلخاندرا #پیسارنیک ـ ترجمه‌ی ع.س. ـ متن اصلی شعر @demonkratia
2 179
14
*سکوت‌ها مرگ همیشه کنار من است می‌شنوم چه می‌گوید. [و] تنها صدای خودم را می‌شنوم. **Silencios** La muerte siempre al lado. Es+1
*سکوت‌ها مرگ همیشه کنار من است می‌شنوم چه می‌گوید. [و] تنها صدای خودم را می‌شنوم. **Silencios** La muerte siempre al lado. Escucho su decir. Sólo me oigo. سروده‌ی آلخاندرا#پیسارنیک ـ از «کارها و شب‌ها». ـ تصویرها: تصویرگری ازشاعر. تصویر شاعر. @demonkratia
1 934
15
Celui qui a imaginé tout le mal qui peut exister dans le monde n’a plus besoin de l’image du diable; celui qui a pensé toutes les formes de souffrance ne trouve plus aucun goût au mythe de l’enfer. De même, celui qui a épuisé les délices terrestres continue de vivre sans attendre le supplément de caresse promis par la légende du paradis. Tout doit finir ici et une fois pour toutes. L’existence en soi est une métaphysique de la physiologie, c’est l’histoire du dernier écho des organes. آن که امکانِ وجودِ هرگونە شر در جهان را متصوّر شده، دیگر نیازی به تصویرِ شیطان ندارد؛ آن که به تمام شکل‌های رنج اندیشیده، دیگر هیچ علاقه‌ای به اسطوره‌ی دوزخ پیدا نمی‌کند. و به همین‌ ترتیب، آن که تا مُنتهای لذت‌های دنیوی رفته، بدون انتظار برای ناز و نوازشِ اضافی‌ای که افسانه‌ی بهشت وعده‌ی آن را داده، به زیستن ادامه می‌دهد. همه‌چیز باید همین‌جا، یک بار برای همیشه، پایان یابد. وجود، فی‌نفسه، نوعی متافیزیکِ فیزیولوژی است؛ داستانِ واپسین پژواکِ اندام‌ها. [سیوران]
1 503
16
تمام طول روز من صدای آبِ گریان را می‌شنوم. خاطره‌ام، مکان خونینم، فرشته‌ی کهنه‌ام که باد او را گزیده است. تمام روز گریان می‌خوابم من وُ واژه‌ها چون آبِ پاره‌پاره فرو می‌ریزند، گریان فرو می‌ریزم، صدای آب را به یاد می‌آورم که می‌ریزد در رویایم از تو. تمام شب من صدای قدم‌های چیزی را می‌شنوم که به سویم می‌آید. تمام شب من در چشم‌هایم شکل چشم‌های تو را می‌کشم. تمام شب من در آب‌های تو شنا می‌کنم، غرق می‌شوم در چشم‌هایم، که اکنون چشم‌های تو اند. تمام شب من به صدای تو سخن می‌گویم و هرآنچه را که تو ناگفته می‌گذاری به خود می‌گویم. تمام شب تو بر من می‌باری، بارانِ دست‌های آب که مرا غرق می‌کنند. تمام شب و تمام طول روز من لکه‌های آبی روی دیوار را نظاره می‌کنم، هر ساعت انتظار واژه‌ی زشتی را می‌کشم که به کارِ ساختنِ صورت تو می‌آید. من این مکانِ به‌جا آوردن را ترک نمی‌کنم، تنها وقتی می‌روم که تو می‌آیی. و تمام طول روز من گریان می‌خوابم. باد را به یاد می‌آورم، تمام شب به باد می‌اندیشم که به سوی من می‌آید و در من می‌ماند. خاطره‌ام، پرنده‌ای وحشت‌زده بر ساحل سُربی زیر باد سردی که می‌آید و بازمی‌آید و نمی‌رود. باد در من است، تو در منی، تمام شب می‌گریم من به یاد آبی که فرو می‌ریزد و ساحلی سرد زیر باد سربی. دانش کهنت کو؟ ـ از من می‌پرسند. سکوتت کجاست؟ تمام شب صدای صورتم را می‌شنوم که می‌گرید. و اینست راهی به سوی زادگاهت، به سوی رنج نابت. تمام شب زیر بارانی نامعلوم. تو می‌گویی ـ به من سکوتی پر از شکل‌ها داده‌اند. و می‌دوی بی‌نوا همچون پرنده‌ای تنها در باد. ـ آلخاندرا پیسارنیک [از اشعار فرانسوی] ت:ع.س. #پیسارنیک @demonkratia
1 741
17
روسیه‌ی چخوف آن امپراتوری افسران سادیست و اربابان شلاق‌ به‌دست نیست که کُنتس دو سگور، زاده‌ی روستوپچین، برای خوانندگان جوان «ژنرال دوراکین» توصیف می‌کرد. سرزمین مغزهایی‌ست که با خاطره‌ی ضرباتی خورده یا زده‌شده‌ شکل گرفته‌اند. نظم پیش از هر چیزی آنجا با بی‌حسی و کرختی حاکم می‌شود. این درس داستان کوتاه «در دادگاه» است. دهقانی که به قتل همسرش متهم شده، در شگفت است که چرا در میان قاضیان، هیئت منصفه و تماشاگران دادگاه «نه چهره‌هایی تهدیدآمیز، نه نگاه‌هایی خشمگین و نه عباراتی پرطمطراق درباره‌ی مجازات» نمی‌بیند. آنچه در تمامی چهره‌ها و در هر برخوردی دیده می‌شود، صرفاً ملالتِ به‌گردش درآوردن ماشین قضایی و کرختی ناشی از خرخر خستگی‌ناپذیر پنکه‌ای‌ست که صدای خفه و قرائت یک‌نواخت منشی دادگاه را همراهی می‌کند. همه‌چیز آرامش را در دادگاه القاء می‌کند.  اما این آرامش که به دهقان تسلی می‌بخشد چیزی جز همان بی‌تفاوتی ماشین اجرایی نیست که از روی عادت محکوم می‌کند، بی‌آنکه مجبور باشد خودش را با هرگونه عاطفه‌ی دادگسترانه یا کینه‌توزانه‌ای محدود سازد. به‌شکلی معنادار، روایت بدون اعلان حکم دادگاه پایان می‌گیرد. روایت با ازسرگیری روند عادی محاکمه پس از محو شدن حادثه‌ای افشاءگرانه که می‌توانست اتهام را به‌کلی زیر سئوال برد خاتمه می‌یابد. اینکه متهم بی‌گناه باشد یا گناهکار اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که همه‌چیز به گونه‌ای ادامه می‌یابد که انگاری هیچ اتفاقی نیفتاده، انگاری که هرگز چیزی جز خرخر پنکه و خرخر ماشین اجرایی اتفاق نیفتاده است. این بردگی‌ست: نه تبعیت مردم عادی از نمایندگان نظم، بلکه تبعیت مشترک آنها نسبت به تکرار همان؛ نه لزوم به اطاعت‌کردن، بلکه ناتوانی در تصور اینکه چیزها می‌توانند غیر از آنچه هستند باشند. ـ از «آزادی در دوردست»، نوشته‌ی ژاک #رانسیر. @demonkratia
1 137
18
در درون خویشتنم من تماشاخانه‌ای می‌گشایم کانجا خوابی دروغ بازی می‌شود شعبده‌ای بی منظور شرمی که عرق از تنم می‌ریزد امیدی نیست
در درون خویشتنم من تماشاخانه‌ای می‌گشایم کانجا خوابی دروغ بازی می‌شود شعبده‌ای بی منظور شرمی که عرق از تنم می‌ریزد امیدی نیست مرگ شمعِ فوت‌شده. ـ ژرژ #باتای، ـ از «اورستیا»، [ناممکن]. J'ouvre en moi-même un théâtre où se joue un faux sommeil un truquage sans objet une honte dont je sue pas d'espoir la mort la bougie soufflée. @demonkratia
1 370
19
+1
Song Name: Vay Be Man 🎤 Artist: Babak Heidari ( bobinyx ) 📅 Released: 2025 🎥 Video by Nocturnix Credits: Musicians : Babak Heidari ( bobinyx ) Arrangements : Mahbod fard telegram: https://t.me/bobinyxx instagram: https://www.instagram.com/bobinyxx/ soundcloud :https://soundcloud.com/bobinyx Lyrics: Arfa Kermani
1 526
20
از «ناف برزخ» آنتونن آرتو اینجا که دیگران آثاری را پیشنهاد می‌کنند من ادعایی جز نشان دادن ذهنم ندارم. زندگی یعنی سوزاندن مسئله‌ها. اثری را که از زندگی منفصل باشد درک نمی‌کنم. آفرینشِ منفصل را دوست ندارم. همچنین ذهن را منفصل از خودش نمی‌فهمم. هر یک از آثارم، هر یک از پلان‌هایم شخصاً، هر یک از شکفتگی‌های یخ‌زده‌ی روح درونی‌ام بر من می‌تراود. خودم را همانقدر در نامه‌ای که برای توضیح دادن تنگی باطنی وجودم و اختگی بی‌معنی زندگی‌ام نوشته‌ام بازمی‌یابم که در مقاله‌ای بیرونی نسبت به خودم، که مثل حاملگی بی‌تفاوت ذهنم به نظرم می‌رسد. من رنج می‌برم از اینکه ذهن در زندگی نیست و زندگی ذهن نیست؛ از اندام ذهن رنج می‌برم، از ترجمان ذهن، از ذهن که چیزها را مرعوب می‌کند تا آنها را در ذهن بپذیرد. من این کتاب را در زندگی معلق نگه می‌دارم؛ می‌خواهم با چیزهای بیرونی گَزیده شوم، اول از همه با تیک‌هایی که قیچی می‌کنند، تمام آن لرزش‌های ناگهانیِ خودِ در راهم. تمام این صفحات چون قندیل‌های یخ در ذهن معلق‌اند. آزادی محض مرا ببخشید. من از تمایز گذاشتن میان هر یک از لحظاتم سر باز می‌زنم. در ذهن هیچ طرحی را به رسمیت نمی‌شناسم. باید به ذهن و به ادبیات پایان داد. حرفم این است که ذهن و زندگی در تمامی سطوح در ارتباط‌اند. دوست دارم کتابی بنویسم که انسان‌ها را به هم می‌ریزد، کتابی که همچون دری گشوده آنها را به جایی می‌بَرد که خود هرگز راضی به رفتن نمی‌شدند، دری که به سادگی با واقعیت پیوند خورده است. و این دیگر نه مقدمه‌ای بر یک کتاب است، نه مثلاً شعرهایی که آن را به تصویر در می‌آورند یا صورتی از تمام غضب‌های ناراحتی. این فقط قندیل یخ گیر کرده در گلوست. یک شور عظیمِ اندیشمند و پُر انبوه، خودِ مرا چون ورطه‌ای پُر حمل می‌کرد. بادی شهوانی و پژواک‌گر می‌وزید که حتی گوگرد در آن تراکم داشت. و ریشک‌هایی خُرد چون شبکه‌ای از رگ‌ها این باد را تجمیع می‌کردند و در هم تنیدگی‌شان برق می‌زد. فضا اما با بی شکلی رسوخ‌ناپذیری چشم‌ می‌نواخت و خش‌خش می‌کرد. مرکز، موزاییکی از قطعات نور بود، یکجور چکش کیهانی سخت، با وزنی از ریخت افتاده، که بی‌وقفه چون پیشانی بر فضا فرود می‌آمد، ولی با صدایی که انگار تقطیر شده بود. و پوشش پنبه‌گون این صدا، اصرار کور و نفوذ یک نگاه زنده را داشت. آری، فضا پنبه‌ی ذهنی سرشار خودش را آنجاکه هیچ اندیشه‌ای هنوز روشن و قادر به باز پُر کردنِ چیزهای خالی‌شده‌اش نبود پراکنده می‌کرد. اما ذره ذره، این توده همچون تهوعی گل‌آلوده و وخیم، یکجور تشنج عظیم از خونی گیاهی و رعدآسا به گردش در آمد. و ریشک‌هایی که بر لبه‌ی چشمِ ذهن من مرتعش بودند، خود را با سرعت سرگیجه از توده‌ی منقبض باد منفصل کردند. و فضا یکسره چون اندام جنسی‌ای لرزید که کره‌ی آسمانی سوزان چپاولش می‌کرد. و چیزی از منقار کبوتری واقعی توده‌ی گیج حالات ذهنی را پاره ‌کرد؛ تمامی اندیشه‌های ژرف در آنی چینه‌چینه شدند، حل شدند، شفاف و مختصر گشتند. و حال به دستی نیاز بود که به خودِ اندام چنگ زدن بدل می‌شد. و دو یا سه بار دیگر، کل توده‌ی گیاهی به گردش در آمد، و هر بار، چشم من روی موقعیتی دقیق‌تر قرار می‌گرفت. تاریکیْ خود لبریز و بی‌مورد می‌شد. تمام یخبندان شفافیت می‌گرفت. -آنتونن #آرتو @demonkratia
1 895