Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
داستانڪده
Open in Telegram
Брат: @durov Этот канал не является нарушением закона. Есть люди, которые не хотят, чтобы мы прогрессировали, обратите внимание. Нет #порнографии Нет #аморальногосодержания هیچ فردی رو نه تایید نه رد نمیکنیم
Show more5 857
Subscribers
+2524 hours
+17 days
+17530 days
1 141
Post views
~ 35824 hours
~ 53148 hours
19.53%
Engagement rate
~ 29
Posts per day
Posts Archive
5 856
گپ ویژه ناب{ ᵛⁱᵖ } وطنی و خارجی، لایو وطنی، خارجی تایم بالای ۲ ساعت داستانی، خارجی تایم بالا کمتر از ۲ ساعت محصول برازرس ناب، گپ خردسال، فیلمهای لو رفته ناموسی بیغیرتی مچ گیری زن و شوهر و زوری نابی، گپ مدیا مخفی های ویژه ناب، گپ دوجنسه و گی ورودی هرکدوم از گپا متفاوت هست سیو آزاد بدون پاکسازی اطلاعات بیشتر پیوی در خدمتم👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
@King_Rembo
@King_Rembo
5 856
دستمو دور گردنش حلقه کردمو شروع کردم همراهی کردن باهاش همونطور که لبامو میخورد گاز کوچیکی از لب پایینیم گرفت!
اینبار مطمعن بودم که با تمام وجودم میخوامش تنامون داغ شده بود شروع کرد گاز گرفتنه گردنم و با دستش منو به خودش فشار میداد
دلم میخواست همین جا تو همین خونه باهاش باشم شروع کردم باز کردنه دکمه های پیرهنش...
دستشو گذاشت رو دستمو گفت بهار مطمعنی؟
سرمو به نشانه ی مثبت تکون دادم با لبخند نگاهم کرد...!
لباسای همو دراوردیمو لخت تو بغل هم افتاده بودیم
تمام بدنمو میخوردو میمکید طوری که مطمعن بودم جاش کاملا کبود میشه!
از لبام شروع کردو بعد شروع کرد به خوردنو مالیدن سینه هام...
هر از گاهی گوشم گاز میگرفتو از درد اخی میگفتم همینطور که لبامو میخوردو خودشو به دنم میکوبید ناگهان احساس کردم وسط پام سوخت
فهمیدم کیرشو کامل داخلم فرو کرده از درد ناله ای کردم با دیدن درده من خواست بکشتش بیرون ولی دستمو گذاشتم رو کیرشو مانعش شدم
اروم کیرشو داخلم بردو شروع کرد عقب جلو کردن درد عجیبی تو بدنم پیچید جریان داغ خون رو بین پاهام حس می کردم درد داشتم دردی که همراه با لذت بود
یکم که عقب جلو کرد یهو توی کسم داغ شد انگار کل کسم اتیش گرفت فهمیدم ابشو ریخته توم
اروم کیرشو دراوردو بیرون کشید به خاطره زدن پردم کاملا خونی شده بود روم خوابیدو شروع کرد به بوسیدنم با شدت پسش زدمو اون با تعجب نگاهم میکرد
قطرات اشک از روی صورتم پایین میومد یه حس پشیمونیه عجیبی به جونم افتاده بود
هر چقدر امیر سعی میکرد ارومم کنه من بیشتر سرش داد میکشیدم
بلند شدمو به سمت حموم رفتم دوشو باز کردمو بین پاهامو که پره خون شده بود شستم
توی اینه ی حموم به صورتم نگاه کردم تموم ارایش چشمام ریخته بودو قیافم مثل زنای خراب شده بود شروع کردم با صدای بلند گریه کردنو به اینه مشت میکوبیدم
از شدت کمر درد نمیتونستم روی دو تا پاهام وایستم سریع حولمو پوشیدمو اومدم بیرون
چند قدم بررداشتم که با صحنه ای که رو به روم دیدم تقریبا خشکم زد قلبم شروع کرد با صدای بلند تپیدن...
تموم فامیل توی خونه بودنو داشتن با حالت تحقیر امیزی نگاهم میکردن کل وجودم انگار داشت اتیش میگرفتو خاکستر میشد از ترس این بی ابرویی بابا ملافه ی خونیه رو زمینو چنگ زدو با ناباوری خیره شد بهم شروع کرد به فحش دادنو تحقیر کردنم همون موقع به قصده کشت شروع کرد به کتک زدن امیر انقدر کتکش زد که کل صورتشو خودن فرا گرفت
همونطور که اشک میریختم زل زدم به صحنه ی دلخراشه رو به روم مامانم داد میزد ولش کن کشتیش
ولی بابام توجهی نمیکردو بی رحمانه کتکش میزد پسر داییم امید که خاستگارم بودو خانواده هامون قراره ازدواجمونو گذاشته بودن با تحقیر به سرتاپام نگاه میکردو با نفرت سرشو برگردوندو اون هم پا به پای بابام شروع کرد به کتک زددنه امیر
طفلی امیر مثل یه مرده روی زمین افتاده بودو کتک میخورد و فقط داد میزد دوستش دارم
قلبم داشت تیکه تیکه میشد
کل فامیل از بی ابروییمون با خبر شدن
امیر اومد خاستگاریمو به بابام گفت که چون راضی به ازدواجمون نمیشده اینکارو کرده و ازش خواست که ببخشتش ولی بابام قبول نکردو گفت نعشه دخترمم رو دوشت نمیندازم
و با کتک از خونه بیرونش کرد
هربار که میومد دره خونمون بکتکش میزدو مینداختش بیرون
چند وقت به همین منوال گذشت که یه شب به بابام گفتم که منم عاشق امیرم و میخوام باهاش باشم
اول تو گوشی محکمی بهم زد ولی بعد گفت اگه با اون پسره ازدواج کنی دیگه بابایی نداری!
با همه ی اینا از امیر نگذشتم
بابا راضی شد و ما با هم ازدواج کردیم
کل فامیل از بی ابروییمون خبر دار شده بودن و تقریبا از طرف همه طرد شدیم
الانم فقط چند هفته تا عروسیمون مونده
درسته خیلی تحقیر شدم ولی پشیمون نیستم!
میدونم شاید خیلی هاتون فکر کنید من دختره خرابی بودم که با یه پسری که حتی بهش محرم هم نبودم سکس کردم ولی خوشحالم اگه با کسی بودم اون کسی بود که عاشقش بودم نه کسی که هیچ حسی بهش نداشتم و دوسش نداشتم!
@Dastankade_Dragon
@Dastankade_Ram
5 856
عاشق امیرم...
پارسال همین موقع ها توی تابستون بود که با فامیلامون تصمیم گرفتیم دسته جمعی بریم مسافرت شمال همه جمع شده بودیم خونه ی مادر بزرگم قرار شد از اونجا حرکت کنیم شب اونجا خوابیدیم صبح بیدار شدیم حرکت کنیم وقتی از خواب بیدار شدم دیدم هیچکس تو خونه نیستو درو قفل کردنو رفتن!
باورم نمیشد منو اونجا تنها گذاشتنو رفتن همون طور که با در کلنجار میرفتم یهو داداش زنداییم امیرو پشت سرم دیدم...
امیر خیلی پسره خوشتیپو خوش قیافه ای بودو همیشه بهم یه جوره خاصی نگاه میکرد و چند بارم به خاطره نگاهاش بابام نزدیک بود بگیره بزنتش...!
خلاصه دیدم باهاش تو خونه تنها موندمو در هم از رومون قفل شده!
با همه ی علاقه ای که بهش داشتم ترسیدم تو یه خونه باهاش تنها بمونم با صدای بلندی داد زدم تو اینجا چیکار میکنی در چرا قفله؟
اونم در حالی که وانمود میکرد از چیزی خبر نداره گفت منم الان از خواب بیدار شدم چیزی نمیدونم!
اون موقع امیره عوضی طوری رفتار کرد انگار خودشم چیزی نمیدونه ولی بعد ها فهمیدم واسه تنها موندن با من از قبل این نقشه رو کشیده و به دروغ به همه گفته من با داییم و زنداییم رفتم و باعث شد اینجا باهاش تنها بمونم!
گوشی تلفنو برداشتمو با سرعت شماره ی مامانمو گرفتم ولی چون تو جاده بودن انتن نمیداد شماره ی هرکدومشونو که تونستم گرفتم ولی یا خاموش بودن یا جواب نمیدادن.
با اعصاب خورد رفتم نشستم رو زمین اونم خواست کنارم بشینه نگاه خیرشو که روم دیدم ترسیدم...
رنگ نگاهش با همیشه فرق داشت یه جوره عجیبی بودو همین نگاه زنگ خطری شد واسم!
از ترس اینکه نکنه بلایی سرم بیاره با سرعت از جام بلند شدم
به سمت اتاقی رفتم و درو بستمو از روی خودم قفل کردم.
چند ساعت همون تو بودمو وقتی حسابی گشنم شده بود از اتاق بیرون اومدم
همه جارو نگاه کردم ولی اثری از امیر نبود با فکره اینکه تونسته درو باز کنه و رفته نفس راحتی کشیدم ولی وقتی دیدمش که با یه حوله که دور کمرش بود داره از حموم بیرون میاد چشمام از تعجب داشت از حدقه میزد بیرون.
امیر با موهای خیس و بدنی که هنوز قطره های اب روش غوطه و بود روبه روم وایستاده بودو خونسرد نگاهم میکرد!
بی توجه از کنارش رد شدمو به سمت اشپزخونه رفتم یکمی سیب زمینی برداشتمو ریز کردم تو تابه و شروع کردم سرخ کردنش...
همونطور که شورشون میدادم دستی دور کمرم حلقه شد وقتی که برگشتم امیرو دیدم بدون اینکه مهلت بده حرفی بزنم لباشو چسبوند به لبامو شروع کرد بوسیدنم با ولع لبامو میمکید کل تنم از تماس لباش با لبام داغ شده بود!
سعی کردم هولش بدم انقدر به سینش کوبیدم که با زور تونستم از خودم جداش کنم همونطور که از خودم جداش میکردم دستمو بردم بالا و سیلی محکمی بهش زدم با صدای بلندی جیغ زدم و گفتم تو به چه جرئتی باهام اینکارو کردی اشغاله عوضی
اونم که سرش پایین بود با صدای ارومی گفت بهار بخدا دسته خودم نبود چیکار کنم یک لحظه هم از فکرم بیرون نمیری!بهار من عاشقتم!
با ناباوری تو چشماش نگاه کردمو گفتم چی؟تو چی داری میگی زده به سرت؟
توی چشمای بهت زدم خیرو شدو ادامه داد:
همه ی اینکارا واسه این بود که باهات تنها بمونمو از بودن کناره عشقم لذت ببرم واسه همین این نقشه رو کشیدم ولی به قران اگه تو منو نمیخوای و از من بدت بیاد حتی انگشتمو هم بهت نمیزنم...
دنیا دوره سرم میچرخید این ادم به خاطره عشق مسخرش حاضر شده بود این طوری همه رو گول بزنه و ابروریزی درست کنه اگه بابام میفهمید بدونه شک هم منو میکشت هم اونو...!
سیلی بعدی رو زدم بهش و اون بی صدا نگاهم میکرد خواستم برم که دستمو گرفت
اروم گفت بهار از من متنفری نه؟
ازش متنفر بودم؟نه نبودم!نمیتونستم باشم منم بهش علاقه داشتم شاید از همون لحظه ای که دیدمش ازش خوشم میومد
بدون اینکه چیزی بگم سیب زمینی هارو توی ظرفی ریختم و از اشپزخونه بیرون اومدمو نشستم جلوی تلویزیون
چیزی نگذشت که اونم اومدو کنارم نشست...
سیب زمینی هارو به سمتش گرفتمو گفتم گشنت نیس؟
اونم لبخندی به لبش اومدو گفت مگه میشه عشقم چیزی درست کرده باشه و من نخورم؟
و شروع کرد به خوردن فیلم تقریبا ترسناکی داشت از تلویزیون پخش میشد همون لحظه از ترس جیغی کشیدم امیرم سریعا به سمتم اومدو منو توی بغلش گرفت خیره شدم بهش مسیره نگاهش از لبام به چشمام در حرکت بود چقدر دلم میخواست دوباره ببوستم!
با این فکر چشمامو بستم سرشو به سمت گوشم اوردو اروم گفت منو ببخش بهار من دوست دارم!
با صدایی اروم تر از خودش زمزمه کردم لازم نیست معذرت خواهی کنی امیر!تو کاره اشتباهی نکردی...
با ناباوری زل زد تو چشمام هنوز باورش نمیشد حرفی که شنیده بود رو!
لباشو به لبام چسبوندو شروع کرد خوردنشون.
5 856
گفت اجازه میدی لختت کنم؟گفتم براچی؟گفت میخام با لختت یه سیگاری دیگه بکشم تکمیل شه شبم،گفتم باشه ویکی یکی لباسامودراورد وشورتمم دراورد وافتادبجون کسم،چنان با ولع میخورد که آبم اومد،سیگاریشو روشن کردوی پک میزد دودشو فوت میکرد به من بعدش میرفت کسمو یه لیس میزد،ازم خاست قنبل کنم،داگی قنبل کردم،کس تپلم اززیرکون درشتم قلمبه زده بود بیرون اینم افتاده بود با زبونش بجون کونم.شهوت منم چندبرابرشده بود،ازش خواستم لخت شه کیرشو بخورم،سریع لخت شدبا کیر کلفت سیخ شده جلو ایستاد،منم مثه گشنه ها حمله کردم به کیرش وکیرشوازبالا تاپایین لیس میزدم ومیک میزدم وخایه هاشو میکردم دهنم فشارمیدادم ،دلم میخاست این کیرتوکسم باشه،کسمو پرکنه،منو خابوندوامومد وسط پام نشست وکیرشو با دستش میمالید به چوچولم،واییییی چقد داغ وکلفت وسفت بود،داشت میمالید به چوچولم که یهو آبش اومدوریخت روی کسم،کیرش نیم خاب شده بودوکس منم کیرمیخاست شدید،گفتم خیلی بدی،چرانکردی توکسم؟معذرت خواهی کرد وگفت ازبس باحالی آبم زودمیاد،خودمو پاک کردم ولباسامو پوشیدم ،یکم لب بازی کردیم ومن اومدم،دیدم احسان خوابه،کیرمیخاستم،داشتم هلاک میشدم،چندبارصداش کردم با هرزبونی گفتم نکردمنو،ینی حالشو نداشت،گفت برو کستو بمال فردا میکنمت،لخت شدم کسمو میمالیدم،که بفکر پسره افتادم،رفتم توحیاط دیدم اونجاست،تعجب کرد که لختم،گفتم حشری ام ،میخام جلوت کسمو بمالم ارضا شم،ازش خواستم وقتی دارم کسمو میمالم سینه هامو بخوره ،کسمو بخوره،اونم انجام میداد،کوشه حیاط روی سنگا درازکشیده بودم وکسمو میمالیدم اینم نوبتی سینه ها وکسمو میخورد برام واییییی آهسته آهسته آه واوه میکردم وهن وهن تا حس کردم دارم به اوج میرسم،واییییییی دستش رودستم بود داشتیم دوتاییی کسمو میمالیدیم،سینه هامم یکی یکی میک میزد که با چندتا تکون وبالا پایین شدن ارضا شدم،واییییی هلاک شده بودم،چنتالب گرفتیم واومدم خونه،احسان خواب بود،همونجوری لخت رفتم بغلش خوابیدم،وخوابم برد،صبح حس کردم یکی داره کسمو لیس میزنه،چشاموبازکردم دیدم احسانه،میگفت تاصبح توی خواب کیرکیر میگفتی،براش تعریف کردم رفتم جلو پسره کسمو مالیدم،داغ شده بود،هی میگفت نکردت؟میگفتم نه بابا،کیرشو که مالیدم آبش اومد،احسانم وحشیانه توکسم تلمبه میزد،آبش اومدوهمشو توکسم خالی کرد،الباقیشم بعدا میگم براتون.مرسی که خوندید
نوشته: شیرین
پایان
@Dastankade_Dragon
@Dastankade_Ram
5 856
و دراورد وشروع کرد به خوردن،وایییی چه میک ولیسی میزد سینه هامو،بایدستشم داشت ازروی جوراب شلواریم کسمو میمالید،ترشحات کسم شورتمو خیس کرده بود،دستشو کرد توی جوراب شلواری وشورتم مستقیم کسمو گرفت دستش،خیسه خیس بود کسم،انگشتشو آروم آروم کرپ توکسم وسینه هامم تو دهنش،آه ونالم دراومده بود،گفتم کیرتو دربیار ،شلواروشورتشو تازانوکشیدپایین،واییییئ چه کیری داشت،درازوکلفت،داغه داغ،سیخه سیخ،بهش گفتم بمالش به کونم آبت بیاد،جورابشلواری وشورتمو تازیرباسنم کشیدم پایین ازپشت کیرشو چسبود به کونم،گفت آبم داره میاد،گفتم بریزش روکونم،یه آب داغه خیلی زیاد روکونم حس کردم ،بادستم آباشو به کونم مالیدم،یه لب حسابی گرفتیم واومدم خونه،شوهرم دل تودلش نبود،میگفت قراربود حشریش کنی،قرارنبود بدی بهش،گفتم ندادم عشقم یکم کیرشو به کونم مالید آبش اومد،مثه وحشیا افتادبجونم،جوراب شلواریمو تو پام جرش داد تاپمم دراورد افتاد بجونم،کیرشو انداخت توکسم وشروع کرد وحشیانه تلمبه زدن،آه وناله هامون بلند شده بود،من ازلاسیدن پسره میگفتم احسانم وحشیترمیشد ومحکمترمیکرد،واییییی چنان آب داده بودم که چشام داشت سیاهی میرفت،باچندتاضربه محکم آبش اومد وهمشو توکسم خالی کرد،جفتمون بیرمق شده بودیم،نای تکون خوردن نداشتیم،چنددقیقه بعد خودمونو تمیزکردیم ولباس پوشیدیم،من یه دامن کوتاه بدون شورت بایه تاپ پوشیدم،گفتم میخام به پسره بگم کسمو بخوره،احسان گفت زیاده روی نکن دیگه،اما من دلم میخاست کسمو بخوره،ساعت حدود ۱۲شب بود یکم آرایش کردم ورفتم بیرون،پسره هم اومد توحیاط،گفتم رفتم شوهرموبیدارکردم کسمو حال اورد،دوباره خابید،ی جوووون گفت واومدلب تولب شدیم،یجوری که احسان درست صحنه رو ازلای پرده ببینه نشستم جلوی پسره کسم درسته مثه هلوی پوست کنده جلوش بود،گفت بخورم کستو؟منم درازکشیدم وپاهاموبازکردم،پسره پشتش به احسان بود،مثه قحطی زده ها کسمو لیس میزد،میک میزد،زبون توش میکرد،منم آه وناله میکردم،یکم پاهامو اوردبالاتر سوراخ کونمم لیس میزد،زبونشو توکونم میکرد،داشتم میمردم،گفتم حالا بذارمن کیرتو بخورم،شلواروشورتشو کشیدپایین وایستادجلوم منم نشستم وکیرشو خوردم یکم که خوردم گفت آبم داره میاد،منم سینه هاموازتاپم دراوردم وگفتم آبتوبریز روسینه هام ،باچنتا میک کیرشو ازدهنم کشیدبیرون وسرکیرشو روسینه هام گذاشت وبا دستش کیرشو مالیدوهمه آبشو روی سینه هام خالی کرد،خیلی بیحال شده بودم،گفتم من خیلی خسته ام،خوابم میاد،برم یذره بخابم،پسره با التماس میگفت نرو ،بذارحال کنم امشب،میگفت امشب ی شب رویایی بوده براش،میگفت فکرمیکنم دارم خواب میبینم،ازجیبش یقرص دراورد دادبهم،گفت اینوبخور،برو لباس بیرون رفتن بپوش ،ازدرحیاط بیا بیرون،حیاط بغلی هم مال اینا بود،گفت اونجا منتظرتم،گفت به شوهرت اگه بیدارشد بگو میخام برم یکم پیاده روی،گفتم قول نمیدم زودبیام،اگه شوهرم گذاشت میام اگرنه فردا میبینمت،وقتی اومدم احسان خوابش گرفته بود،بادیدن ما ازپشت پنجره آبش اومده بود،بیحاله بیحال شده بود،میگفت بچه مردمو کشتی،طوری وانمود کردم که انگارخودم هنوزمیخام،واقعا میخاستم،خیلی تحریک شده بودم،به احسان گفتم میای بریم پیاده روی؟گفت نه بابا حالشو ندارم،گفتم پس من خودم میرم ی دورکی میزنم ومیام،گفت این موقع شب؟گفتم خیابونا شلوغ پلوغه،مثه ساعت ۸تهرانه،گفت مراقب خودت باش،خیلی هم سکسی نباش،گفتم باشه،رفتم حموم یلیف بدنمو زدم وبعدش لوسیون بدن زدم ویکم آرایش کردم،ی لگ مشکی روی شورت لامبادای مشکیم پوشیدم وی تاپ معمولی هم پوشیدم،مانتومو تنم کردم،ی شال مشکی هم سرم کردم اومدم بیرون،رفتم همونجایی که پسره گفته بود،دربازبود،رفتم تو پسره اشاره کرد ازکناردیواربروپشت خونه،رفتم ،یه حیار بود،دورتادورش دیواربود ،یطرفش بازبود ازهمین مسیری که اومدم،ی فرش انداختخ بود وپتو ومتکا وقلیونو.......حسابی مجهز بود،وقتی رسید خوش آمدگفت وبغلم کردولب تولب شدیم،یکم ازروی مانتوکس وکون وسینه هامو مالید،گفت دلم میخاد امشب منو کامل کنی وی سیگاری باهم بکشیم،بعدش هرچی توبگی،گفتم من ازسیگاری خوشم نمیاد،گفت دوسه تا دود بگیر ،الباقیشو خودم میکشم،همین که باطعم لبای تو سیگاری بکشم کلیه،نخاستم دلشو بشکنم،گفتم باشه،ی سیگاری روشن کرددوسه تا پک زد همه دوداشو به من فوت میکرد،میگفت نفس بکش توش،بعدش دادبه من منم دوسه تاپک زدم ولی نتونستم قورت بدم،دادم بهش تاتهشو کشید وفوت کردبه من،بعدازچند دقیقه دیدم سبک شدم،یکمی هم سرم گیج میرفت،پسره هم داشت مانتومو ازتنم درمیاورد،از دود سیگاریه نشعه شده بودم،قرصه هم اثرکرده بود ،بین خواب وبیداری بودم،ولی هشیاربودم،یکم لب بازی کردیم که حس کردم خیلی خیلی حشری ام،با اونهمه سکس کندساعت قبل،مثه گشنه هابودم،چنان لباشو میخوردم که داشت بلندبلند آخ واوخ میکرد،دستشو گرفتم بردم گذاشتم روکسم وگفتم بمال،اونم میمالید ومنم لباشو تیکه پاره میکردم،زیونمو تودهنش میچرخوندم وهلاکش میکردم،پسره
5 856
شیرین_و_شمال
سلام من شیرینم،۳۶ سالمه ومتاهلم،مدت زیادیه میام شهوانی وداستانای سکسی رومیخونم،منم تصمیم گرفتم داستان خودمو بگم براتون،با شوهرم تصمیم گرفتیم دوسه روزی بریم شمال هم ی استراحتی بکنیم وآب وهوایی عوض کنیم،هم ی عقش وحال حسابی بکنیم و بیاییم،اسم شوهرم احسانه ،۳۸ سالشه،جفتمون خیلی هاتیم ،وقتایی هم که میریم شمال داغترم میشیم،توی سکسامون وفانتزیامون احسان خیلی دوست داشت تیپ بزنم ومرداروحشری کنم،خلاصه رسیدیم ویکی دوتا ازویلاهارفتیم نپسندیدیم،یه ویلا ی شیک اونطرف ساحل بود،ی پسره ۲۲/۲۳ ساله صاحبش بود،داشت بانگاهاش منو میخورد،چک وچونه زدیم ومنم لابلاش عشوه میومدم،پسره بدبخت خونه شبی دویست تومن رو صدتومن داد به ما ،اومدیم لباس دراوردیم وقرارشد بریم حموم،آبگرمکن خاموش بود،به احسان گفتم لباس بپوشه بره بهش بگه،گفت خودت برو بگو،دلبری کن بیا برام تعریف کن،رفتم شورتمو پام کردم،مانتومو تنم کردم وجلوشو بادست گرفتم که بیشتربپوشونه،رفتم دم درصداش کردم،وقتی منو اونجوری دید هنگ کرده بود،منم کیرشو نگاه میکردم حسابی شلوارش بادکرده بود،اومدراش انداخت منم بیشترکرم میریختم حشریترش کنم،گفتم باشوهرم توی حموم لخت بودیم دیدیم آبگرم نمیشه،بیچاره فشارش زده بود بالا،دگمه بالای مانتومو بازکرده بودم سینه هام پیدابود،موقع راه رفتن هم تا بالای رونام چاک داشت بدنمم لخت،معلوم بود به بهانه دیدزدن من داره معطل میکنه،خلاصه رفت ورفتم حموم وواسه شوهرم گفتم چجوری پسره رو حشری کردم،خودمم داغ کرده بودم،احسانم بی وقفه توکسم تلمبه میزد ومنم ناله میکردموبراش ازحشری کردن پسره میگفتم،یهو کیرشو ازکسم دراورد وآبشو با فشار پاشید زیرگردنم وروی سینه هام،من اما بازم دلم کیرمیخاست،قرارشد یکم خستگی دربیاریم ،یچیزی بخوریم ،بعدش دوباره پسره رو حشری کنم،یکم حله حوله خوردیم واستراحت کردیم،حوله هامونو دراورده بودیم،ی جوراب شلواری مشکی دارم اونو بدون شورت پام کردم،یه تاپ سکسی هم دارم که پشتش لخته ،جلوشم خیلی بازه،اونم بدون سوتین پوشیدم وروسریمو انداختم سرم،احسان گفت کجا؟گفتم میرم لباسایی که شستم پهن کنم،گفت اینجوری؟با این لباسا؟راس میگفت جوراب شلواریه خیلی نازک بود،قشنگ درسته کس وکون ورونامو نشون میداد،مانتومو تنم کردم دگمه هاشم نبستم ،جلوتنه قشنگ پیدا بود ولی رونام وکونم پوشیده شده بود،رفتم توی حیاط لباسارو آویزون کردم،رفتم یدور دورحیاط بزنم ،گلا ودرختای قشنگی داشت،پسره هم ته حیاط داشت به دوچرخش ورمیرفت ولی همش نگاهش به من بود واندامم،رسیدم نزدیکاش،اسمشو پرسیدم ایمان بود،مجرد بود،اینجاهم خونه عموشه،همیشه ایمان واسشون اینجارو اجاره میداد،خلاصه تا تونستم اندام نشونش دادم واومدم،احسان دست به کیر پشت پنجره داشت میدید،رسیدم توی خونه بغلم کرد ولب تولب شدیم،سینه هامو میخورد ومنم ازپسره واسش تعریف میکردم،لختم کرد وافتاد بجون کسم ،چنان لیس میزد که بی اختیارناله میکردم و ازپسره براش میگفتم،جفتمون وحشی شده بودیم،شهوت غوغامیکرد،زبونشو میکردتوکسم،میکرد توکونم،سینه هامو میمالید،هرچی التماسش میکردم کیرتوبکن توکسم نمیکرد،میگفت میخام عشق بازی کنم باهات،منم بدجورحشری شده بودم،کیرشو میخوردم،خایه هاشو میخوردم،خلاصه که هرکاری کردم نکرد،گفت بذاریم واسه شب،قرارشد شب حسابی پسره روحشریش کنم. بعدش احسان جرم بده،تاشب لب دریا پسرا تونخم بودن،شبم اومدیم خونه پسره چشم ازم برنمیداشت،بازدوباره جوراب شلواریه روباشورت قرمزتوری پوشیدم با همون تاپه رفتم توحیاط،احسانم برقاروخاموش کردوازگوشه پنجره داشت یواشکی مارومیدید،پسره داشت قورتم میداد،سراغ شوهرموگرفت گفتم خوابه،گفتم میشه ازتوالت توی حیاط استفاده کنم؟منو به سمت دستشویی راهنمایی کرد یقدم پشت سرم بود،معلوم بود داره با کونم ولختیای کمرم حال میکنه،کون تپلم توی جوراب شلواری چنان خودنمایی میکرد که خودمم میدیدم حشری میشدم چه برسه به این پسره،پشت دردستشویی وایساد من رفتم تو،دردستشویی بسته نمیشد،لاش بازبود،جوری بودکه باید پشت به در میشستم،جوراب شلواری وشورتمو کشیدم پایین نشستم ،جیش کردم،جیشم زیادبودوپرصدا،حتم داشتم پسره قشنگ داره میشنوه وازلای درنگاه میکنه،خودمو شستم واومدم بیرون ،دیدم پسره دستش به کیرشه،داره کیرشو میماله،حسابی داغ شده بودم،بانگاهاش داشت قورتم میداد،پسره گفت ببخشید چقدر خوش اندامید،گفتم خواهش میکنم،نظرلطفته،نوک سینه هام ازروی تاپ خیلی قشنگ ودرشت برجسته شده بود،پسره هم همش نگاش به سینه هام وکسم بود،سراغ شوهرمو گرفت گفتم خوابه،گفت خیلی بی لیاقته که همچین خانومی بغلش نیست،منم خودمو چسبوندم بهش درگوشش با شهوت گفتم توشوهرم میشی؟لبشو یه ماچ کردم زبونمم دورلباش کشیدم،داشت بال درمیاورد،همون گوشه حیاط بغلم کردولب تولب شدیم،بادستاش هی سینه هام وکسم وکونمو میمالید،منم کیرشو گرفته بودم ازروی شلوارش دستم،کناردیوارچسبوندم،سینه هام
5 856
یکنه ومیگه نه دیگه نیازی به دستشویی نداره وباید برگرده بالا یارو قبول نمیکنه سهیلا میگه داد میزنم که یارو چاقو درمیاره و میگه اولا دادبزنی کسی صداتو نمیشنوه دومااگر جونتو دوست داری دادنزن وکمی هم چاقورو نزدیک صورت سهیلا میگیره بعد چندین متری که پایین میرندسهیلا میبینه ۲نفر دیگه هم اون پایین هستند خیلی التماس میکنه و میگه که من شوهر دارم ولی اونها توجه نمیکنند اون نفر اولی از دوستاش میخواد که کشیک بدند که از بالا کسی نیاد و خلاصه سهیلا رو پشت یک درخت رو زمین به حالت داگی درمیاره و میگه مگه میشه از این هیکل بگذریم ولی چون شوهر داری از کون میکنمت و نامرد تاپ و شورت سهیلا رو درمیاره و بدون اینکه سوراخشو اماده کنه با یه تف کیرشو تو کون سهیلا تا ته جا میکنه که تا سهیلا میاد دادبزنه جلو دهنشو میگیره و وقتی تا ته جا میکنه و دوسه تا تلمبه میزنه همونطور که توش بوده سهیلارو دمر میخوابونه ومیخوابه روش و کل هیکلش رو میندازه روسهیلا و بعد ۱۵ دقیقه تلمبه زدن ارضا میشه وپا میشه به دوستش اشاره میکنه که بیاد تا سهیلا میخواسته پاشه با پا نگهش میداره وچاقورو نشون میده و میگه بخواب خلاصه نفر دوم میاد واون اولی میره دومی از سهیلا میخواد که پاشه و خودشو تخلیه کنه بعد اونهم بعد اینکه کیرشو میده سهیلا ساک بزنه به حال داگی از کون میکنه و اونهم بعدش به دوست اخری که داشته کشیک میداده اشاره میکنه اونهم میاد ودومی هم از محل دور میشه خلاصه سومی هم سهیلارو از کون میکنه و لی انقدر حشری بوده که دوبار پشت سر هم میکنه چون بار اول که میکنه وارضا میشه به سهیلا میگه پاشو خودتو تخلیه کن ویه نفسی بکش و خلاصه دوباره نفر سوم سهیلارو حالت داگی از کون میکنه وخیلی هم با سینه هاش بازی میکنه ووقتی ارضا میشه پامیشه سریع محل رو ترک میکنه سهیلا که وحشت زده بوده ودرد زیاد داشته بسختی خودشو به بالای دره میرسونه ومیاد داخل ماشین و گریه میکنه تا اینکه بعد یکساعت من بالاستیکهایی که برای گرفتن پنچری برده بودم برگشتم
خلاصه چون از این جریان خیلی گذشته بود نتونستم به دنبال شکایت و یا پیدا کردن اون سه تفر برم
ممنونم دوستان که تحمل کردید و این خاطره تلخ و شیرین منو خوندید
البته تلخ به این علت که این فانتزی فکری من بصورت متجاوزانه تحقق پیداکرد وشیرین بخاطر اینکه خوب زمانی فانتزی فکری من بود
نوشته: تاشی توشه
@Dastankade_Dragon
@Dastankade_Ram
5 856
کون_دادن_همسرم
سلام این اتفاقی که براتون تعریف میکنم حدود ۵سال پیش افتاد تا انزمان برای من لذت بخش بودکه زنم طوری لباس بپوشه که دیگر مردان تحریک بشن و من از این تحریک لذت میبردم چون هیکل و بدن سکسی و خوبی داشت و موقع سکس با زنم چهره حشری شده مردانی که اونروز زنمودیده بودند میامد تو ذهنم واز سکس چندین برابرلذت میبردم مخصوصا وقتی که از کون میکردمش
یک روز تابستان بود که من بازنم تصمیم گرفتیم بریم شمال تویکی ازجاده های میانبرشمال که ازجنگل میگذشت ماشینم پنچر شد ومتاسفانه دیدم زاپاس هم پنجره خلاصه مجبورشدم کنارجاده سمت دره جنگلی ماشین و زنمو تنها بذارم و لاستیک هارا برای گرفتن پنچری بایک ماشین گذری به اولین شهرنزدیک ببرم وبعدازگرفتن پنچری برگردم حتی به زنم گفتم بیاباهم بریم گفت که تنها گذاشتن ماشین صلاح نیست چون وسایل توماشین هست به من گفت بر و زود بیا
من بااولین ماشین گذری رفتم ولی برگشتم حدود ۲ساعتی طول کشید وقتی برگشتم زنم توماشین نشسته بود ولی حالش خوب نبود پرسیدم چی شده؟ حالت وحشت زده داشت و گفت که حالش خوب نیست ودلش دردمیکنه پرسیدم توکه تازه پریودت تموم شده گفت نه پریود نیستم خواهش میکنم که زودلاستیکو عوض کن برگردیم تعجب کردم وپرسیدم چی!؟برگردیم ؟ چرا گفت راستش اصلا حالم خوب نیست خلاصه من سریع لاستیکو عوض کردم ودورزدم برگشتیم
حتی پیشنهاددادم بریم دکترگفت نه بریم خونه وقتی به سرولباسش دقت کردم متوجه شدم انگارخاکی شده ومعلومه سعی کرده تمیزکنه پرسیدم چرا نمیگی چی شده گفت دستشویی داشتم رفتم از شیب جنگلی بطرف پایین خوردم زمین من گفتم خوب عزیزم تو حالت خیلی بدتراز اینکه زمین خورده باشی!!نکنه جاییت شکسته یاطوری شده گفت نه
توراه برگشت خیلی اصرارکردم که زنم سهیلا بگه که چه اتفاقی افتاده ولی نمیگفت فقط میگفت دلم درد میکنه و از اینکه زمین خورده ترسیده ولی من نمیتونستم باور کنم چون هر چند کیلومتر که بسمت تهران درحال برگشت بودیم از من میخواست که جلو رستورانی نگه دارم تا برود دستشویی واصرارداشت که من هم برم وتنها نرود
خلاصه با سختی رسیدیم تهران و سریع رفت حمام ودوش گرفتنش خیلی طول کشید ولی وقتی امد کمی بهتر بود و چهرش ازحالت رنگ پریدگی برگشته بود وبهتر شده بود
من دیگه اصراری نکردم و راجب اون روز چیزی نپرسیدم و کم کم هر دو فراموش کردیم وسهیلا بعد گذشت مدتی حالش طبیعی شد راستش چند بار هم خواستم سکس کنم بهانه اورد که دلش درد میکنه و باشه چند روز دیگه من هم قبول کردم تا اینکه چند روزی که گذشت یکروز که من سرکار بودم تماس گرفت و گفت از درد پشتش (مقعد)داره میمیره واز من خواست که هرچه زودتر برم خونه که بریم دکتر من هم سریع خودمو رسوندم خونه دیدم حالش خوب نیست باز رنگ پریده شده تا اینکه وقتی رفتیم دکتر و دکتر اورولوژی معاینه کرد گفت شما دچار پارگی و در نتیجه صدمه دیدگی مقعد شدید گویا زنم نمیخواست که دکتر جلو من این حرفو بزنه ولی از اونجایی که دکتر فکر کرده بوده من با زنم سکس مقعدی و اونهم ازنوع خشن داشتم پس بهتره که بخودم بگه وهشدار بده من وقتی موضورع رو فهمیدم با تعجب به دکتر گفتم اقای دکتر خیلی وقته یعنی حدود ۵ یا ۶ ماهی میشه که من با خانمم سکس مقعدی نداشتم تازه هرموقع هم داشتم خیلی اروم و با موادمخصوص لیزکننده انجام میشد ! دکتر گفت دیگه نمیدونم چی بگم خیلی هم دیر امدید ولی به هرحال این اتفاق افتاده و ایشون باید جراحی بشوند تا کمی به وضعیت اول برگردند ولی مشروط که دیگه از راه مقعد سکس نکنید وقتی از مطب برگشتیم خونه من به سهیلا گفتم من که میدونم این مشکل تو از سکس ازکون که اخرین بار حدود ۶ ماه پیش داشتیم نبوده خواهشا بگو چی شده ؟
که خلاصه بعد کلی اصرار وقول گرفتن که من ناراحت نشم ماجرارا اینطور تعریف کرد
اول بگم که سهیلا زنم خیلی خوب وخوشگله سفید با قد متوسط و باسن قلمبه ای داره وخیلی از نظر هیکل جلب توجه میکنه
اونروز مسافرت هم به خواسته من یک دامن کوتاه و یک تاپ زیر مانتو پوشیده بود طوری که من تو ماشین وقت مناسب همش دستم تو سرو سینش بود خلاصه سهیلا گفت که وقتی من برای گرفتن پنچری با ماشین گذری رفتم بعد ۱۰ دقیقه احساس دستشویی داشته و وقتی میبینه کناره جاده حالت دره وجود داره وجنگلی هم هست درب ماشین رو قفل میکنه و از شیب دره و از لای درختها حدود ۳۰ متری میره پایین و یه جای دنجی پیدا میکنه و برای اینکه مانتوش کثیف نشه ازتنش درمیاره و دامنشو میزنه بالا وبا همون تاپ کوتاه که ۹۰ درصد سینه هاش بیرون بود میشینه که بعد چند لحظه میبینه یه مرد قول چماق هیکلی از مشت درخت میاد بیرون و میگه عه خانم چرا اینجا تشریف بیارید کمی پایینتر دستشویی هست البته سهیلا اولش هول میشه وخودشو جمع و جور میکنه ولی تا میاد مانتوشو برداره یارو مانتو رو برمیداره و میگه نیازی نیست بیایید ومچ سهیلا رو میگیره میکشه وهرچی سهیلا خواهش م
5 856
م آه و اوهم شروع شد و شهوت وجودمو گرفت زبونشو میکشید روی کسم و
منم بی اختیار ناله میکردم و کیف میکردم و سرشو گرفته بودمو بیشتر به کسم فشار میدادم و وسطش فرهاد میگفت : جووووونم دوس دای عزیزم ؟؟؟ آرههه ؟؟؟ منم میگفتم : آره... دووووس دارم ... میخوووووام و اونم وحشی تر میخورد میدونستم دیر ارضا میشم پس نگران نبودم ( خود ارضای خوبی بودم ) بلند شد و لباساشو در آورد ...
کیرش خیلی جذاب بود و حسابی شق شده بود و با لبخند گفت : میخوری ؟ چون دفه اولم بود نمیخواستم زده بشه واسه همین گفتم نه ...یه چشمک زد و اومد روم خابید و جوری کیرشو تنظیم کرد که لای کسم قرار گرفت و داغیش داشت آتیشم میزد و سراسر عشق و حال میشدم توی صورتم نگاه کرد شروع کردیم به لب دادن و همزمان دیدم که کیرشو وسط پاهام عقب و جلو میکنه و منم حسابی حال میکردم خیلی دلم میخواست میکرد تو کسم اما خب دختر بودمو نباید خودمو به راحتی به گا میدادم اما خب کونم هیچ اشکالی نداشت انگار اونم متوجه شد و گفت : عزیزم اجازه میدی بکنمت ؟ گفتم : از کونم آره ولی از جلو نه اومد یه چشـــــم کشداری گفت و اومد پایین و رفت یه کرم آورد و یکمشو مالید سر کیرش و منم با حالت سگی بودم و یکمشو مالید به کونم و دستشو یذره کرد تو کونم که یه آخ کوچولو گفتم و باخنده گفتم : جااااانم بدجور حالت خرابه ... اومد روم و دیدم کیرشو آروم آروم داره میکنه تو کونم و درد داره همه جامو میگیره انقد بهم حال داده بود که دردش مهم نبود و هر دفعه که کیرش میرفت تو کونم منم آخ و واخ میکردم و فرهادم دم گوشم میگفت اووووم چیه خانومی ... جوووووونم داری کیف میکنی ... استادت داره میکنتت کیر استادت تو کونته اووووف و منم با این حرفا نالمو بیشتر میکردم
وقتی کیرش رفت تو شروع کرد اروم تلمبه زدن و منم با صدای نازک شهوت فرهادو بیشتر میبردم بالا و خودمم که دیگه تو اوج بودم فرهاد تلمبه میزد و با یه دستش میزد رو باسنم و میگفت : دوس داری خوشگلم دوس داری بکنمت ... آرههههه این کون کردن هم داره آرههههه ... آهههههه و دستشو بیشتر میزد رو باسنم و کیرشو تند تر میکرد تو کونم حالتو عوض کردیم و اومد روم خوابیدو و سینه هامو گرفت تو دستاشو شروع کرد به مالیدن و تلمبه هاشو بیتشر کرد ... صداش وحشیانه خونه رو پر کرده بود .و منم زیر لبی میگفتم : وایییییی چه حسیه اوووووم میخوام همش اینطوری باشه و اونم میگفت همش همینطوریه جونم ... حسابی داری باز میشی ... اوفففففففففففف میدونستم حالاس که ارضا بشم صدامو دادم بالا و گفتم : جااااااان تند تر تند تررررررر منو بگا ... منو بکنننننن آخخخخخ فرهااااااد عزیزم تند ترررررر دادم زیر کیرت جون میدمممم و اونم خیلی تند منو میکرد لحظه ارضا شدنم بود و با یه لرزش ارضا شدم فرهاد کیرشو در آورد و گفت میمالیش ؟ گرفتم تو دستمو شروع کردم به مالیدن و دیدم چند لحظه بعد آبش ریخت روی سینه هام واقعا دیگه حال نداشتیم و ده دیقه کنار هم خوابیدیمو و من بلند شدم با یه دستمال خودمو تمییز کردم و لباس پوشیدم فرهاد هم شرتشو پوشید و اومد کنارمو گفت : خیلی حال دادی خوشگل خانوم منم خنده ای کردم و گفتم : شما که بیشتر حال دادی استـــــــاد ... خندید و بعد از رو بوسیو این حرفا کتابو برداشتم و رفتم خونه...
الان سه ماهه از این قضیه میکذره و من هنوزم با استاد خوشگلم در ارتباطم و هر از گاهی با هم سکس داریم و چند هفته پیش هم از شدت حشر پردمم زده شد اما خب به سکس باهاش می ارزید... امیدوارم نصیب شمام بشه از این استادا...
@Dastankade_Dragon
@Dastankade_Ram
5 856
سلام من نگارم و 17 سالمه ... تو یه شهرستان کوچیک زندگی میکنم و تقریبا همه همدگیرو میشناسن...آدم فوق العاده سکسی هستم و همیشه دوس داشتم سکسو تجربه کنم ... اما بخاطر کوچیکی شهر نمیتونستم با هر کسی رابطه ایجاد کنم بخصوص این که خانواده سر آمدی دارم و ....
داستان برمیگرده به سه ماه پیش که من تو آکادمی زبانمون داشتم ترمای آخر رو میگذروندم ، جدیدا برامون یه استاد از تهران فرستاده بودن که فاملیش جوادی بود و تیپ یه استادو نداشت بیشتر به این پسرای اهل دختر بازیو عشق و حال میخورد ( خیلی به مد روز رفتار میکرد) منم دختر تپل مپلیم و با اینکه سن و سال زیادی ندارم اما بخاطر گودی کمر باسنام بزرگتر از حد معمول نشون داده میشه و خب به تبع دیدم تو مهمونیا پسرای فامیل بانگاه میفهموندن بهم که تو کفم هستن... اما من رو نمیدادم، خلاصه این استاد خوشگل ما شد استاد کلاسمون و ما هم کلاس مختلطی داشتیم ... مثل همیشه خیلی درس میخوندم و چون عاشق زبانم براش همه چیمو میذارم اینطور شد که شدم سوگولیش و حتی یه مواقعی 15 دقیقه کلاسو میذاشت در اختیارم... اواخر ترم یه پروژه باید آماده میکردیم و همه ازش سوال میپرسیدن ... یه مشکلی تو این پروژه برام پیش اومد و تصمیم گرفتم استاد خوشگلو در جریان بذارم ... استاد هم که گیر افتاده بود تو این سوال تصمیم گرفت فرداش که چک کرد بهم بگه و ایمیلمو بهش دادم که برام جواب رو بفرسته...
فردا شب ایمیلمو باز کردم که فرستاده بود برم یه دیکشنری ازش بگیرم و اینطوری خودم مشکلمو رفع کنم ... و شمارشو گذاشته بود که باهاش تماس بگیرم ... بهش اس ام اس دادمو و اونم گفت عصر ساعت 5 برم دم در خونه ای که موسسه بهش داده بود اون کتابو بگیرم ... یه حسی مور مورم میکرد و منم یه تیپ خفن و تو دل برو زدم و با تاکسی رفتم اونجا ، زنگ خونه رو که زدم دیدم اف افو برداشتو گفت بیام تو ... دل من پر کشیدو و رفتم تو یه حیاط کوچیک که شامل خونه میشد و نشستم کنار باغچه که گفت : سلام نگار خانوم ... خوش اومدی ... بیا داخل تا برات توضیحات کتاب رو هم بدم ... یه چیزی ته وجودم بدجور قلقلکم میداد و میدونستم فرا تر از کتابه رفتم تو و رو مبل نشستم دیدم اوهو آقا فرهاد چه کردن شربت خوش رنگ آلبالو و میوه چند دقیقه بعد سروکلش پیدا شد و یه کتاب گنده دستش بود و منم داشتم شربت میخوردم اومد جلوم نشست یه پیراهن زرد و قهموه ای تنش بود با یه شلوار کتون و موهاشو داده بود بالا و ته ریشو صد البته یه سیبیل لاتی خوشگل که امروزا شدیدا بازارش تو بورسه. خندیدم و اونم خندید ... گفتم : خب من حاضرم برام توضیح بدید که باید با این سوال چیکار کنم ؟ دیدم بلند شدو اومد رو مبل کنارم با یذره فاصله نشست و شروع کرد به چرت و پرت گفتنای استادی بی پرده یدفه گفت : چه ادکلنی زدی؟ گفتم : ژیلت مال داداشمه ... گفت : اوهوم پس داداش داری تازه ادکلن خوش بو هم که میزنه
یه خنده همرام با عشوه چشم و ابرو و اومدم و گفتم : بله داداشه منه دیگه دیدم اومد نزدیکم و تو چشام زل زدو گفت : ولی این ادکلن داره بوش منو خفه میکنه ، بدجور داره میکشتم یه ذره ترسیدم اما خب بروز ندادم و نفسمو دادم بیرون که انگار فرهادو آتیشی تر کرد و دستشو گذاشت رو رونم و شروع کرد به کشیدن روی پاهام کثافط حشرم زد بالا و میدونستم دیگه حالی به حالی میشم اومد جلوتر و صورتشو نزدیکم آورد و گفت : بدجور تو کفتم شاگرد به این لوندی مث تو نداشتم و از این حرفا که داشت دیوونم میکرد و کسمم داشت شرتمو خیس میکرد...
لباشو گذاشت رو لبامو و شروع که به خوردن سیبیلش اذیتم میکرد اما حس خوبی که داشتم از همه چیز بالاتر بود دستشو آورد روی سینه هامو و میمالوند و لبامو بیشتر تو دهنش میکرد و میخورد چشمامو بسته بودم و فقط اجازه میدادم کارشو بکنه دیدم داشت دکمه های مانتوی صورتیمو در میاره و منم نگاش میکردم مانتونو که در آورد شالمم در آورد و با یه حرکت کلیپسمو باز کرد و موهای لختم ریخت روی شونه هام نگاهی کرد و گفت : وای موهاتم آدمو دیوونه میکنه و سرشو کرد تو موهام ... تی شرتمو در آورد و نگاهی به سوتینم انداخت و داد بالا که سینه هام افتاد بیرون و دیدم وحشتناک شروع کرد به لیسیدن و وسطش هم میگف : اوممم جووووون عجب سینه هاییههه ... این پرتقالای خوشگل مال منههه و منم دیگه داشتم میرفتم تو اوج و شروع کردم به آه و ناله های لطیف حشری ... سوتینمو در آورد و به نوک سینه هام بوسه میزد و دستشو برد سمت کسم و گقت : اوفففف خانوم هم که بدحور خیس کرده و منم گفتم : آرهههه شلورام زیپ نداشت و با یه حرکت کشید پایین که شرتمم اومد پایین ... شلوارو در آورد و منو خابوند و پاهامو باز کرد و رفت لای پاهام و گفت : این چوچول و کس خوردن داره و بی مکث کلشو کرد لاشو شروع کرد به لیسیدن و خوردن و منم که این تجربه رو نداشت
5 856
كس صورتيشو گذاشتم تو دهنم و شروع كردم به مكيدن چوچول داغ و خ
يس و برجستش موهامو ميكشيد و التماس ميكرد بخور... اونقدر خوردم كه يهو موهامو محكم فشار داد و صداشو تو سينه حبس كرد و سرم رو عقب كشيد... باورم نميشد عين مردا از ش آب ميومد با دستش آبا رو مي ماليد به كوس و سوراخ كونش منم كه مات و مبهوت نگاش مي كردم بعد بلند شد و لبامو بوسيد و گفت محشر بود حميد جان حالا برات تلافي مي كنم نشست جلوم و زيپ شلوارمو كه كيرم داشت جرش ميداد رو باز كرد و كير نازنينم پريدن بيرون با دستاي نازش ماليدش و گذاشت تو دهنش و شروع كرد به خوردن ديدم دارم ارضا ميشدم بلندش كردم و خوابوندمش رو ميزش و سر كيرمو گذاشتم دم كسش و با يه ضرب تا ته دادم تو شروع كرد به ناله كردن كسش خيلي خيس بود و كير منم داغ و شق بعد دو سه دقيقه آبم داشت ميومد كشيدم بيرون و پاشيدم رو تن سفيدش... اينقدر تنش سفيد بود كه آب من روش سياهي ميزد همه آبمو ماليد به تنش و پاشد كيرمو كه داشت ميخوابيد گذاشت تو دهنش و شروع كرد به مكيدن منم داشتم از حال ميرفتم... اما ول كن نبود اونقدر خوردش كه دوباره شق شد گفت اينبار ديرتر مياي بعد از من فهميدي!! و از اون اخماي مخصوص سالنش كرد و چرخيد و پشتشو كرد به من دوباره گذاشتم تو كسش و شروع كردم به تلمبه زدن بعد خيلي حال ميداد چون تنم ميخورد به اون باسن سفيد و گوشتيش و دلم از حال ميرفت بعد چند دقيقه ارضا شد و اينبار در حين ارضاش من به زدن ادامه دادم اونم فقط به خود مي پيچيد و آبش روي زمين ميريخت بعد تقريبا بيست ثانيه ولو شد رو ميز و گفت حميد تو ديوونه كننده اي...
ادامه بده تا بياي... دلم نيومد از كونش بگذرم واسه همينم كيرو درآوردم و گذاشتم دم سوراخ تنگ كونش پاشو بازتر كرد و گفت آروم بده تو بعد هركار خواستي بكن... آروم و با فشار دادم تو خيلي تنگ بود تا ته رفت تو دستاشو گذاشت رو ميز و بدنشو بالا گرفت با دستام سينه هاشو گرفتم و شروع كردم به ماليدن و كردن بعد يه دقيقه آبم اومد همشو ريختم تو كونش و كشيدم بيرون. چرخيد و نشست و ته آبم را از سر كيرم مكيد بعد بلند شد و خنديد و گفت برو از فردا سرپرستي و هفته اي دوبار بايد براي گزارش دادن بياي اينجا شايدم مجبور شدي بياي خونه. قبولي... داشتم از حال ميرفتم آروم لباسمو پوشيدم و رفتم پايين بچه ها خنديدن و گفتن مطمئني كونت سالمه آخه يه ساعته رفتي دستشويي... تو دلم گفتم مطمئن نيستم اصلا بيدار باشم. من از فرداش تا به همين امروز سرپرستم ولي رابطم با فرحناز از يه سال پيش قطع شد چون به كارخونه ديگه باباش رفت ، يه جورايي هم ازم سير شده بود. خوش به حال سرپرست اونجا... ببخشيد كه طولاني بود ولي واقعي بود...
@Dastankade_Dragon
@Dastankade_Ram
5 856
سلام اسم من حميده و داستاني كه ميخوام براتون بذارم مربوط ميشه به سكس من با مدير توليد شركتمون... حدود 3 سال پيش من تو يه شركت توليدي كار مي كردم كه كارش توليد قطعات الكترونيك بود. اون زمان من با سرپرست بخش مونتاژ كه اونجا كار مي كردم حسابي كنتاكت داشتم و يه جورايي ميخواستم دهنش رو مورد عنايت قرار بدم. مدير توليد شركت دختر صاحب كارخونه بود و يه خانم 33 ساله با قد متوسط و هيكل نرم و خاصي بود از اونايي كه اگه مانتوي گشاد تو سالن نمي پوشيد قطعا روزي چند بار به فاك ميرفت ولي دركل خيلي با جذبه و با كلاس بود. اينم بگم كه 5 سال بود ازدواج كرده بود ولي بچه دار نمي شد (اينو خانوماي خط مي گفتن) بگذريم... يه روز داغ تابستوني كه اعصابم به شدت خورد بود اين يارو سرپرسته رفت رو اعصابم و منم بعد از كلي تحمل كردن صبرم تموم شد و وسط سالن كشيدمش به باد بد و بيراه و دست به يقه شدم نميدونم چي شد كه تو اون اوضاع گوشه صورتم كنار چشمم خراش برداشت. بچه ها ما رو جدا كردن و بعد يه ربع طبق قوانين شركت جفتمون رو صدا زدن بريم اتاق مدير توليد... فرحناز خانم (مدير توليد) خيلي با عصبانيت ما رو مورد لطف قرار دادن و البته بيشتر منو و بعد يه ربع شط و شوط و خط و نشون گفتن برين دوتاتون تو خط و مثل بچه آدم كارتونو بكنين... عصر بدجوري دمق بودم لباسمو پوشيدم و داشتم از كارخونه خارج مي شدم كه ديدم نگهبان گفت خانم ط (مدير توليد) كارت داره برو اطاقش بعد برو. رفتم در اطاقش در زدم و رفتم تو نشسته بود رو صندلي و داشت گزارشاي توليد رو ميخوند...
زير چشمي نگام كرد و گفت بشين نشستم و اون بلند شد تازه اونوقت بود كه چشام نور ابدي گرفت... لباس كارشو بيرون آورده بود و آماده رفتن شده بود يه مانتو تنگ پازچه اي پوشيده بود كه اون سينه هاي درشت و گردش از توش زده بود بيرون و اون باسن خوش تركيبش داشت پشت مانتو رو جر مي داد. اومد نشست روبروم و خيلي آروم گفت: امروز بد جور از دستت ناراحتت بودم و واسه همينم با تو تندتر برخورد كردم من ميخواستم تو رو سرپرست كنم اما امروز نشون دادي ناجور آدم عصبي اي هستي خودتو جمع و جور كن حيف توئه كه با اين جماعت دست به يقه شي مثلا تو خط مونتاژ تو ليسانسشوني و بايد با بقيه فرق داشته باشي. گفتم شرمنده ام نميخواستم نظرتون راجع به من عوض شه. يه لبخند نازي زد و گفت نظرم كه راجع بهت عوض نميشه محيط اينجا دست و پامو بسته ... سرمو بالا كردم و واسه اولين بار ديدم خيلي داغ داره نگام مي كنه گفتم ش ش شما لطف دارين. يه دستمال از رو ميزش برداشت داد دستم و گفت عرقت رفته رو خراش گوشه چشمت احتمالا داره مي سوزه پاكش كن پاك كردم گفت از كارت راضي هستي گفتم راضيم به رضاي خدا. گفت جمعه يه سري تجهيزات مونتاژ مياد ميخوام صبح بياي با چند تا بچه ها آمادش كنين. گفتم چشم... از فرداش تا جمعه كه 3 روز بود زير نظر گرفتمش ديدم همش تو نخمه ولي خوابشو نمي ديدم جمعه اي به اون باحالي باهاش داشته باشم... جمعه صبح رسيدم شركت ديدم 2 تا ديگه بچه ها اومدن و رفتيم سروقت كار فرحنازم اومد يه سري دستور داد و رفت تو اطاقش. داشتم كارمو ميكردم كه ديدم يه پيام اومد ... \"بدون اينكه بچه ها متوجه بشن بيا دفترم...\" شمارش ناشناش بود ولي اونجا يه نفر بود كه دفتر داشت. آروم رفتم سمت سرويس ها و بعدش بدون اينكه كسي بفهمه رفتم در اطاقش. باز بود اروم رفتم تو سلام كردم منتظرم بود گفت بيا تو درم ببند. بستم گفت حميد ميخوام سرپرست مونتاژت كنم خوشحال شدم و با خنده گفتم نظر لطفتونه. گفت ولي قبلش بايد يه تست بدي گفتم باشه گفت بيا اين كيت رو رو هم كن... كيت رو ديدم يه كيت جديد بود شروع كردم بهش ور رفتن اومد كنارم ايستاد و خواست كمكم كنه سرش خورد به سرم خنديد و گفت خورد به همون جاي خراش؟ گفتم تقريبا .
منو چرخوند سمت خودش و دستشو گذاشت جاي خراش و گفت چيزيش نيست. دستشو گرفتم و اروم كشيدمش سمت خودم نگام كرد و گفت واي بحالت اگه دهن لقي كني... تا اومدم چيزي بگم لباشو گذاشت رو لبم و من آتيش گرفتم باورم نميشد اون داره لباي منو ميخوره گرفتمش تو بغل و موهاي پشت سرشو گرفتم تو دستم و لباشو خوردم. خودشو به من مي ماليد و بد جور زبونمو مك ميزد... ازم جدا شد و گفت ميخوام جوري ارضام كني كه آبم اين اطاقو برداره... چرخوندمش جوري كه پشتش به ميزش باشه و دكمه هاي مانتوشو باز كردم ديدم زيرش فقط سوتين مشكيه و يه جفت سينه مرمري كه حسابي سفت شده بود سوتينشو دادم پايين و سينه شو گذاشتم تو دهنم و شروع كردم به خوردن و با اون دستم اون سينه شو ميماليدم.. بعدش اروم زيپ شلوارشو باز كردم شورتش توري مشكي بود شلوارشو در آوردم و خوابوندمش رو ميز از روي شرتش كه حسابي خيس بود كس تپلش رو ليس ميزدم اونم فقط به خودش مي پيچيد و پاهاي سفيدشو دور گردنم حلقه كرده بود شرتشو در آوردم و اون
5 856
دادم: شارژم تموم شده بود. الان میتونی بیا.
که زرتی اس ام اسش
اومد که میام فقط موهام یه کم خشک شه. تازه از حموم در اومدم.
اس ام اس دومش هم رسید: انی لندهورم تازه کارش با من تموم شده. خوابش برده.
اس ام اس دادم: مشروبم داری بیار.
که جواب داد: خوبشم دارم مال همینه. خوردن داره. وقتی صبح پاشه ببینه ه من هستم نه مشروبش جر میخوره.
تا برسه اس ام اس بازی میکردیم. حتی پانشدم برم دوش بگیرم یا به خودم برسم. واقعا حس لاشی بودن داشتم. من که مثلا خیلی آراسته و تر و تمیزم. ولی انگار ناخودآگاهم گه بازی هم میتونه در بیاره. همش فکر میکردم اینبار اون مجبوره انگار ییا حالا هرچی. بذار راحت باشم. اصلا برام مهم نیست ممکنه بدش بیاد ازم!!!
وقتی رسید ساعت 3 بود. اومده بود تو و داشت تمام جاهای خونه رو نگاه میکرد. میخواست ببینه چیزی تغییر کرده یا نه؟
بهش گفتم: به چیزی دست نزدم. هنوز چیدمان و دکوراسیونیه که خودت چیدی رو دارم.
گریه ش گرفته بود. گفت: میدونم منو دوست داشتی.
منم نه گذاشتم و نه ورداشتم: نه حالا دوست ندارم ولی خب کسی هم نیومد جات که بزنیم خاطراتتو فاکداپ کنیم! خندیدم.
رفت و دولیوان با یخ آورد و مشروبش رو ریخت. یه ضرب و تلخ اول خودش بالا رفت. کم آروم خوردم. گفت: اگه تو بخوای تا ابد با تو میمونم. اونم میذارم فکر کنه باهاشم. فقط میخواسته به دستم بیاره.
گفتم: دست بهش بزنی روت بالا میارم. تو هرز شدی منکه نشدم!
گفت: دیگه توهین نکن. بذار وقتی برات ساک میزنم عق نزنم!
گقتم: اینم برام مهم نیست. فقط برام مهمه یه بار دیگه وقتی با کسی هستی بکنمت.
لیوانشو دوباره پر کرد و یه ضرب و تلخ بالا رفت: اگه با این دلت خنک میشه. من میذارم عقب و جلومو یکی کنی و خونین و مالین برم از اینجا.
هر چی باشه از جنس خودمون بود و خوب بلد بود کاری که که احساسات انسان دوستانه ی آدمو تحریک کنه. هیچ حس سکسی باهاش نداشتم. امیدوارم بودم امتناع کنه تا یه چیزی تو مایه های تجاوز رو باهاش داشته باشم. اینطوری شاید روحیه حیوانیم بزنه بالا و راست کنم.
لباساشو در اورد و با یه جین پاره پوره و تاپ خیلی باز نشست رو کاناپه. خونم کوچیکه ولی قشنگه. از هر چایی یه چیزی آوردم. از افغانستان بگیر تا سیستان و بوشهر وبیا بالا و برو غرب کردستان و برو ارومیه و برو شمال و مازندران و ...
یکی دو شات دیگه هم باهاش زدم و انو تقریبا مست بود و خسته از اجرای اون شبش. و سکس آخر شبش با اون لندهور. اون لندهور که میگم خودش یکی از همین بازیگرای خوش تیپ روزگاره ها. که دخترا میرن ازش بالا و میان پایین میبینن بهش دادن!!! همه هم فقط دلشون میخواد اولین سکسشون با اینا باشه. رزومه پر میکنند که مثلا بگن به این بچه کونیا ندادن. بلکه به این یارو دادن!!! حالا فرقی هم نداره ها. همه یه کاری میکنن!
اینقدر میدن و میکنن که یه روزی یادشون میره اصلا لذت ببرن!!!
تقریبا دمدمای صبح بود. گفت: اگه تلخه وداعمون واسه اینه که خودت نمیخوای شیرینش کنی. یه کاری کن توروخدا؟
گفتم: تو یه کاری کن.
اونم به زور از جا بلند شد و اومد.
صحنه ی سکس رو حوصله ندارم توضیح بدم. عین بقیه تونه! ولی وقتی ظهر شده بود از خواب پاشدم رفته بود. یادداشت گذاشته بود: میخواستم امتحانت کنم ببینم توام عین بقیه ای یا مثل قدیما هنوز معقول و خاص که دیدم ریدی!
@Dastankade_Dragon
@Dastankade_Ram
5 856
.چند ماهی بود گذشته بود از آخرین دیدارمون. طبق معمول آدم منطقی ای هستم و زیاد حال نمیکنم غرورمو بذارم زمین و گیر بدم. ولی خب انگار دادن راحتتره تا کردن. دادن منت کشی و خالی بندی نمیخواد. ولی کردن خیلی سخته. البته اگه نخوای خانوم بیاری. روز آخر بعد از دو ماه غیب شدنش بود. که دیگه صبرم تموم شده بود و بهش گفته بودم ببینیم همو و تمومش کنیم این وضعو. اونم استقبال کرده بود. اینجوری عذاب وجدانش کم میشد که انگار من خواسته بودم تمومش کنیم!
وقتی دیدمش اینقدر سوال پیچش کردم و منطق رفتاریش رو زیر سوال بردم که لو داد که یکیو دوست داره که من میشناسم و از این دری وریا... منم خیلی شیک گفتم مرسی که گفتی و بهم احترام گذاشتی. رسما کس شعر گفتم که به نظر همون آدم معقول به نظر بیام و آدم خوبه من باشم. خلاصه تموم شد و اون شب ما جر خوردیم بس که حالمون بد بود و راه رفتیم و پلیس گیر داد و بالاخره رسیدم خونه. داشتم درو باز میکردم که زنگ زد. میخواستم جواب ندم. دیگه مهم نبود چی بخواد سرهم کنه! ولی خب گفتم بذار غرورم حفظ بشه. جواب دادم و فهمید چقدر حالم بده. فکر کنم داشت از شرمندگی میمرد. و قطع کردم و گفتم: برو به زندگیت برس
این جمله تقریبا شده تکیه کلامم. به نظر میاد بعد از گذشت اینهمه سال از زندگیم دیگه عادت کرده باشم به این کنجکاویهای دخترونه ک دلشون میخواد با هر کس و ناکسی بخوابن!!!
چندماهی گذشته بود که دوباره اس ام اس زد. فقط جواب دادم: کاری داری زنگ بزن. دیگه حوصله اس ام اس بازی با تورو ندارم. اونم چند دقیقه بعدش از تو خیابون زنگ زد. بعدا بهم گفت که تو کافی شاپ با همون یارو بوده و اینقدر اون داشته ایور و اونورو دید میزده و تو جمع دوستاشون اینقدر داشته با یه دختر اسپانیایی که اومده بوده ایران و حالا با واسطه اونجا دعوت شده لاس میزده که خسته شده و س ام اس داده. خلاصه جواب دادم و گفتم: علیک
گفت: چرا اینقدر بد جواب میدی؟
گفتم: یا خیلی اعتماد به نفست خیلی بالا رفته یا منو قورباغه فرض کردی که حافظه م پاک شده بعد سه ماه؟!
گفت: نه به خدا. فقط ببین واقعا ناراحتم.
گفتم: تازه یادت افتاده یا الان فکر کردی میتونی تبرئه بشی؟
چیزی که نگفت دوباره گفتم: بی خیال. بهت فکر میکنم ولی میگذره و بزرگ میشم یادم میرهه. حالا بعدی میاد باید براش جا داشته باشم.
یهو گفت: یعنی هنوز با کسی دوست نشدی؟
گفتم: هندونه نیست خانوم. دختریه که دیگه به این سادگیا بهش اعتماد نمیکنم.
سکوت محض بود.
گفتم: اگه کاری نداری بذار منم به زندگیم برسم؟
گفت: ببین چه کار کنم آدم حسابم میکنی؟
گفتم: الان دیگه کاری از دستت برنمیاد. ولی اگر همون روزای آخر بود یه وداع تلخ و شیرین برگزار میکردیم و تموم. اینطوری انسانی هم بود.
گفت: به خدا اگه لازمه دوباره برمیگردم. اصلا اینو ولش میکنم. هر وقتم تو خواستی همون وداع رو برگزار میکنیم.
که و ذهنم همه چی بود الا خاطراتش!!! گفتم: نمیخوام. خیالت راحت. خداحافظ
و قطع کردم.
چند روز بعدش اس ام اس داد از اینا سند تو آل شده ست: تئاتر فلان با کارگردانی فلانی و بازیگران فلان و بیسار... ساعت بهمان و فلانجا و اینا...
حسودیم شد. چون فکر میکردم که فقط وقتی با من بود تونسته بود یه کار بازی کنه و حالا که با اون پف یوز بود یه کار دیگه. بازیگر تئاتر بود. از اون خوشگلاش که هی بازیشون میدن به شرطها و شروطها!!!
زمان من تا اون آخریه هنوز راه و چاه بازیگری رو یاد نگرفته بود و سر به راه بود. ولی حالا دیگه راه به راه کارهای جدید داره.
پاشدم و شال و کلاه کردم و رفتم همون سالن فلان جا و تئاترشو دیدم. خوب بازی میکرد و همین بیشتر حسادتمو تحریک میکرد. تموم که شد با حسرت عجیبی راه افتادم طرف خونه. حالم بد بود. اس ام اس داد: کارم چطور بود.
گفتم: پیشرفت کردی. حالا دیگه یاد گرفتی سرتو بالا بگیری و دیالوگاتو بگی!
گفت: آره یادم دادند.
گفتم: میدونم تئاتر خیلی چیزا یاد آدم میده!
گفت: متلک نگو دیگه.
چون همشون فضای داغون تئاتر رو میدونن متلکهاشم خوب میفهمن!!!
هوا سرد بود و منم خونه نه غذا داشتم و برنامه ای. جمعه بعداز ظهر بود. اس ام اس دادم: پایه وداع تلخ و شیرین هستی هنوز؟
تا ده دقیقه چشمم به گوشیم بود. جوابی نیومد. با خودم گفتم احتمالا یه فحشی چیزی میده. گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم جیبم. یه نصفه شب بود و خوابم نبرده بود. هنوز خاطراتش تو مخم بود. حتی اولین سکسمون یا اینکه من اصرار داشتم باهم سکس نداشته باشیم ولی هی اون میگفت مشکلی داره!!!
و خلاصه یه دفعه به ذهنم رسید نکنه ورداره اس ام اسو نشون ملت بده. آبرومون بره!!! گوشیو روشن کردم که درینگ درینگ هی اس ام اس اومد. شاید 50 تا!!!
هی گفته بود تو که پیشنهاد میدی چرا گوشیتو خاموش میکنی؟!!!
و آخرش گفته بود روشن کردی هر وقت بگی من میام.
به ساعت نگاه کردم دیدم نزدیکه دوئه!
اس ام اس
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
