uk
Feedback
داستانڪده

داستانڪده

Відкрити в Telegram

Брат: @durov Этот канал не является нарушением закона. Есть люди, которые не хотят, чтобы мы прогрессировали, обратите внимание. Нет #порнографии Нет #аморальногосодержания هیچ فردی رو نه تایید نه رد نمیکنیم

Показати більше
4 653
Підписники
+4424 години
+2767 днів
+78330 день
Архів дописів
گپ ویژه { 𝑽𝑰𝑷 } وطنی دائمی ناب ویژه فول مدیا با نابترین فیلمهای ایرانی ،فعالیت 24 ساعته ،بدون پاکسازی ؛سیو آزاد و ضد فیلتر ،هرکی خاست بیاد پیوی 👇👇👇⚠️دوستان خارج از کشور قابلیت ارز دیجیتال فعال شد 💸💸💸📡📡📡 @King_Rembo @King_Rembo

گپ ویژه { 𝑽𝑰𝑷 } وطنی دائمی ناب ویژه فول مدیا با نابترین فیلمهای ایرانی ،فعالیت 24 ساعته ،بدون پاکسازی ؛سیو آزاد و ضد فیلتر ،هرکی خاست بیاد پیوی 👇👇👇⚠️دوستان خارج از کشور قابلیت ارز دیجیتال فعال شد 💸💸💸📡📡📡 @King_Rembo @King_Rembo

گپ ویژه { 𝑽𝑰𝑷 } وطنی دائمی ناب ویژه فول مدیا با نابترین فیلمهای ایرانی ،فعالیت 24 ساعته ،بدون پاکسازی ؛سیو آزاد و ضد فیلتر ،هرکی خاست بیاد پیوی 👇👇👇⚠️دوستان خارج از کشور قابلیت ارز دیجیتال فعال شد 💸💸💸📡📡📡 @King_Rembo @King_Rembo

گپ جدید فعال https://t.me/+8Vk9oTae4zI5NmYy

گپ جدید دراگون فعال شد https://t.me/+U1UTmMNQcxk5MWMy

ڪیــرم دهنـت دلــبر💦

دلبر من جنده بود دلبر شما چطور:)

بہ وَقـتِ مــادَرِت... 💦💦:💦💦

‌دلبر من کصلیص پسندع:)🖕🏿👅🇻🇺

شــورتشــو من خریدم یڪےدیگہ درآورد ☹️☹️☹️

لایک فراموش نشه 👍

حلقومش که نفسش داشت بند میومد و از چشاش اشک جاری شده بود. همینو که دیدم آبم اومد و ریختم تو حلقومش. با این حرکت اونم فهمید سکس خشن دوست دارم و خودشم بدش نمیومد که باعث شد بعدا ها چنان خشونتی تو سکس باهاش داشته باشم که باورش نمیشد. خلاصه از اون روز به بعد نزدیک ۱۰-۱۵ بار دیگه هم کردمش و حتی به درخواست خودش یکیو پیدا کردم که دو نفری از جلو و عقب جرش دادیم و اون هنوزم که طلاق نگرفته و حرفش دروغ بوده. اینم از داستان دختری که بخاطر بوسیدن کات کرد و الان شده جنده چند رانده و کونی حی و حاضرم نوشته: امین زن شوهردار سکس خشن دوست دختر @Dastankade_Dragon @Dastankade_Ram

داشتیم حرف میزدیم که گفت باورم نمیشه سینگلی و تنها زندگی میکنی که منم از رابطه نافرجامی که داشتم و کلی چیزای دیگه بهش گفتم. مخصوصا اینکه الان خیلی وقت بود سینگل بودم. چون قدش اینا بلند بود براش یه شلوار سایز خودم و تیشرت اوردم که تنش میشد. پوشید و کلی مسخره بازی بابت تیپی که زده بود در آورد. بالاخره باید آماده خواب می شدیم. براش لحاف و تشک اوردم و جاشو انداختم که بخوابه خودمم رفتم تو اتاق. چرخ تو اینستا و تلگرام و کم کم چشمام داشت سنگین میشد. چون ماه آخر زمستون بود و غیر از اتاقم تو خونه بخاری نبود. حدود نیم ساعت که گذشت دیدم در باز شد و لیلا بود که نتونسته بود بخوابه از سرما . گفتم من میرم اونور که گفت نه من رو زمین میخوابم. آخرش عصبی شدم گفتم تو امروز از من چیزی دیدی که احتمال بدی من بهت دست بزنم . کف گفت نه منم بهش گفتم خب تختم بزرگه یه گوشش تو بخواب یه گوشش هم من . که با اکراه قبول کرد. رومو کردم اونور و کم کم خوابم برد. ساعت ۲ شب بود که یه نفس گرفت بغل گردنم بیدارم کرد. کلا من خوابم خیلی سبکه. چشمو باز کردم دیدم که من اومدم وسط تخت و لیلا هم روش به سمت منه ولی من پشت به اونه و خوابیده. یکم که رفتم اونور تر اونم تو خواب چرخید و پشتش به من شد.من رومو کردن سمت اون و خوابیدم. ولی حسی که نفسش دم گردنم داده بود به کل حشریم کرده بود و خوابم نمیومد. گفتم الکی برم دستمو بندازم دور شکمش که چیزی هم شد بگم تو خواب بوده و یه خورده هم اگه شد خودمو بمالم بهش.همین کارو کردم و اونم نفهمید.داشت دوباره خوابم میبرد که دوباره چرخید و این دفعه قشنگ لبش دو سانتی متری لبم بود و حرارتشو احساس میکردم. میخواستم فاصله بگیرم که اون بغلم کرد انگار که فکر کرده کنار شوهرش خوابیده.منم از فرصت استفاده کردم دست چپمو بردم زیر سرش و یه نفس عمیق از لای موهاش کشیدم. تا اینکارو کردم سرشو کشید بالا و تازه فهمیدم که بیدار بوده تمام این مدت و آٰوم لبمو بوسید. دیگه فک نکردم و منم بوسیدم . یه چند دقیقه که لب گرفتیم دستمو انداختم تی شرتمو در بیارم به طور کامل همراهیم کرد. سوتین رو زدم کنار و همزمان با لب گرفتن ممه هاشم میمیالیدم و اون هنوز چشماشو باز نکرده بود. من که با ممه هاش بازی میکردم اونم دست میکشید رو کیرم و منو حشری تر میکرد. آروم بهش گفتم که شلوارشو در میاره اونم اینکارو کرد. منم کشیدم پایین و رفتم سمت بالاش قرار گرفتم . شورتشو که دست زدم به طور کامل خیس بود. یذره با انگشتم ور رفتم و شورتشو هم کشیدم پایین. اونم مال منو کشید و کیرم کامل دستش بود. دوباره بوسیدم که خودش تنظیم کرد و کیرمو هل داد تو خودش. حدود دو سه دقیقه که تلمبه زدم آبم داشت میومد.کشیدم بیرون و دستمو گرفتم زیرش و رفتم سمت دستشویی اونم تو اون حالت موند. برگشتم دیدم چراغو روشن کرده و کامل لخت دراز کشیده جلو. خندید گفت چقد شلی که گفتم خیلی وقته سکس نداشتم و اینطوری شدم. کوچولو میوه و شیرینی آوردم خوردیم و قرار شد یه راند دیگه بریم که این راند بهترین سکس زندگیم بود.بدنشو بطور کامل از بالا تا پایین لیس زدم و اونم تا میتونست برای منو خورد. به حالت داگی در اوردم و شروع کردم تلمبه زدن ولی چون این بار دوم بود میدونستم خیلی دیر میاد.انقد کردمش که ارضا شد. گفتم دست نگه دار که گفت نه و ادامه بده. ادامه دادم بازم دو سه دقیقه گذشت ارضا شد. باز ادامه دادم که گفتم بریز رو کمرم ولی این لامصب نای اومدن نداشت. گفت چرا نمیشی که گفتم سخته برای بار دوم و البته یکم شل شدم. خندید و گفت اگه دوست داری میتونی آروم از پشت بکنی فقط آروم. گفتم دردت میاد که گفت زیاد به شوهرش داده منم از خدا خواسته با کمی تف سرشو لیز کردم و آٰوم کردم تو. اولش جا خورد ولی نذاشت در بیارم. ادامه که دادم نزدیک ارضا شده بودم که گفت بریز توش. با تمام وجود آبمو داشتم میریختم که اون اینبار بشدت لرزید و کمی جیشش اومد و ارضا شد. بعدش فهمیدم که فقط با کون دادن به ارگاسم کامل میرسه. خلاصه کارمون که تموم شد من خیلی پشیمون بودم چون شوهر داشت. بهش گفتم گفت که قراره طلاق بگیرن و تازه شوهرشم یه چند باری بهش خیانت کرده. با ماچ و لب بغل هم خوابیدیم که ساعت ۱۰ بیدار شدیم.میخواستیم بریم که به کارامون برسیم لیلا برگ آخرو رو کرد. همین که رفتیم دوتایی حموم اون زودتر برگشت که آماده شدنش طول میکشید. من که اومدم بیرون وسط خونه جلو زانو زد و کیرمو در اورد و کرد تو دهنش. من که هیچ وقت با ساک کسی ارضا نشده بودم بهش گفتم فایده نداره که توجه نرکد و ادامه داد . باورم نمیشد عین یه جنده تخصصی ساک میزد. همین باعث شد دوباره نزدیک اومدن بشم . که در اورد گفت تا قطه آخر بریز تو حلقم. همین حرف منو بیشتر حشری کرد. خوابوندمش بعدش مبل سه نفره و به صورت حرفه ای که دوستان بلند کردم تا ته

دوست دختری که میخواست طلاق بگیره #دوست_دختر #سکس_خشن #زن_شوهردار من امین هستم و این داستانی که مینویسم برای ۶ ماهه پیش. من سال ۸۹ یک دوست دختر داشتم که اسمش لیلا بود. یه دختر خونگی،‌آفتاب مهتاب ندیده و بسیار خجالتی. اون موقع که ما دوست شده بودیم این اولین تجربه دوستی هر دوتامون بود و تنها دغدغه ای که داشتیم این بود که بتونیم دو هفته یک بار بیرون بریم و ته تهش دستای همو بگیریم. لیلا دختر نسبتا لاغر و قد بلندی بود ( حدود ۱۷۳ ) و قیافه متوسطی هم داشت نه خوشگل بود و نه زشت. اون موقع از دوستی ما حدود یک سال گذشته بود که من به واسطه این حجم از صمیمیت دوست داشتم باهاش سکس داشته باشم ولی بخاطر شناختی که از شخصیتش داشتم هیچ وقت ازش نمیخواستم. تا اینکه یبار عصر تو یه جای خلوتی تو پارک شهرمون بودیم که خواستم لباشو بوس کنم. بهش گفتم چشماتو ببند و یهو لباشو بوسیدم ولی اینکار همانا و شنیدن کلی فحش و بد و بیراه و اینکه تو در مورد من چه فکری کردی همانا. اون شب اصلا با من حرف نزد و یه مدتی با من سرد بود که کم کم شعله علاقمون خاموش شد و رابطمون رو تموم کردیم. من تو این سال ها اومدم مرکز استانمون و اینجا کار و زندگی میکنم . ۷ ماه پیش یه شب دیدم یه پیام تو اینستا برام اومد که یه پستی در مورد عشق اول و این چیزا بود. پروفایل رو چک کردم دیدم همون لیلاست. البته از اسم و فامیلش فهمیدم چون قیافش اصلا اونی نبود که من میشناختم. عکس رو باز کردم دیدم یه داف حق شده خدایی و خیلی نسبت به اون زمانا عوض شده بود. پیام رو لایک کردم و بهش ریکوئست دادم. تو پیام نوشت که نمیتونه اکسپت کنه چون شوهرش در مورد من میدونسته و اگه ببینه من تو فالووراشم ناراحت میشه و این حرفا. منم که درک میکردم یه اوکی گفتم و اصلا هم انتظاری نداشتم باهاش چت کنم. دو هفته که گذشته بود یه شب پیام داد که میخواست یه نصف روز بیاد شهری که من توش زندگی میکنم و اگه امکانش بود همدیگر رو ببینیم. اول اجتناب کردم چون میدونستم شوهرش به این کار راضی نیست حتی اگه یه ملاقات ساده باشه ولی بعدش که گفت میاد که بره دکتر گفتم حتما شوهرش گرفتاره و اینم روش نمیشه مستقیم بخواد ببرمش اینور اونور . بهش گفتم باشه. اون روز رسید ،‌ من اون روز رو بخاطر تعویض پلاک مرخصی گرفته بودم و نزدیک ظهر بود که کارم تموم شده بود که گوشیم زنگ زد. جواب دادم ،‌لیلا بود. گفت که تو یکی از مراکز خرید و منتظره که من برم دنبالش. راه افتادم رفتم و حدود ۲۰ دقیقه بعدش رسیدم. بهش زنگ زدم و گفتم جلوی مرکز خریدم و اونم گفت که منم دقیقا اونجام. باورم نمیشد دختر خوشگل قد بلندی که چند متر اونورتر وایساده بود لیلا بود. رفتم بهش سلام کردم و چون میدونستم شاید ناراحت بشه حتی دستمو دراز نکردم که دست بدم. اون هم حالت نیمچه تعظیمی کرد و باهام احوالپرسی کرد. ازش پرسیدم کجا بریم گفت برو یه کافه خوب که میشناسی. بهش گفتم مگه نمیخوای بری دکتر که گفت صبح رفته و کاراشو کرده و الان چند ساعت دیگه قراره برگرده. گفتم باشه و رفتم یه کافه دنج که میشناختم. از قدیما و حال و احوال زندگیمون پرس و جو کردیم. کلی نوستالژی بازی که بعدش ازش پرسیدم واسه چی رفته بود دکتر که گفت منظورش کلینیک زیبایی بوده و برای کاشت ابرو یا همچین چیزی میخواسته بره که بهش گفتن امروز وقت نداریم و برای دو هفته دیگه بهش وقت میدن. خلاصه اون روز تو کافه گذشت و منم عین یه آدم روشنفکر بدون هیچ قصدی باهاش وقت گذروندم تا اینکه ببرمش ترمینال بلیط بگیره برگرده. تو راه برگشت گوشیش زنگ خورد . از مطب بود بهش گفتن که برای فردا یه وقت باز شده و اگه خواست میتونه فرداش بره. بهم گفت ببرمش هتل. منم از روی ادب اول تعارف کردم بیاد خونه خودم ولی بعدش که دیدم فکر بد میکنه اصرار نکردم. از اونجایی که استان ما و مخصوصا مرکزش مذهبیه تو هیچ هتلی بهش اتاق ندادن چون کارت ملی و شناسنامه باهاش نبود و دلمونم نمی خواست بره یک مسافرخونه درپیت که خدا میدونه امنیتش چه اندازست. بالاخره بهش گفتم تو امشب بیا خونه من بمون من میرم پیش دوستم که گفت نه راضی نیستم و بذا برگردم همون دو هفته بعد بیام. به شوهرش که زنگ زد شوهرش پشت تلفن گفت امشب رو میرفتی خونه دوست دانشگاهت میموندی الکی کارتم نمی موند واسه بعد.با شوهرش که خداحافظی کرد ،‌به اون دوستش زنگ زد اونم گفت سرش شلوغه یکم دیگه زنگ میزنه. خلاصه یک و نیم ساعت گذشت و دوستش زنگ زد. تا این ماجرا رو به دوستش گفت اون گفتش که اونجا نیستن و رفتن برای یه کاری تهران. خلاصه قرار شد برگرده. دوباره رفتیم ترمینال ولی هیچ ماشینی نبود و همه رفته بودن. بالاخره با اصرار آخر من قرار شد بیاد خونه من ولی به شوهرش بگه که خونه دوستشه. رسیدیم خونه ساعت ۱۰ شب بود تقریبا . من از بیرون دوتا پیتزا سفارش دادم. غذا رو آوردن و هر دو یه دل سیر خوردیم چون تو کافه هم فقط نوشیدنی زده بودیم.

منو اون تو هم قاطی داشتیم خورد و از ساختمون رفت بیرون.منم با بیحالی نگاش میکردم و رفتنشو میدیدم.به مهشید زنگ زدم گفتم انجام داد.گف خب انجام میده دیگه.یادش دادم.بد بود یا خوب.گفتم خیییلی خوب بود.گف پیازشم فرو کرد؟قفل کرد؟گفتم نه.قفل چیه؟گف ته التشو فرو میکنه داخل .باد میکنه.تو بدنت میمونه تا خودش خالی کنه.وقتی مهشید اینا رو میگف دوباره حشری شدم و دستم رفت سمت چوچولم.برا فردا نقشه میکشیدم.که قفل کنه.چون مهشید گفت کمی که بهت عادت کرد قفل میکنه.بذار بگذره.منم میذارم یکی دو هفته بمونه پیشت…اونقد خوشم اومد که دیگه از قصابی براش گوشت قرمز گرفتم.حیف که دو ساعت بعد این رابطه زیر شکم درد گرفت و لکه بینی داشتم و پریود شدم… تا الان حسم از بین نرفته و… این داستان نبود.واقعیت رو گفتم.مو به مو.بی پدر هایی که میخوان فحش بدن اینو بدونن عین یه مسیج یه تیکه اینو نوشتم.حالت داستانی نبود که بخوام ایرادهاشو بگیرم یا از قبل رو کاغذ بعد اینجا…پس عیب جو نباشید. نوشته: سارا @Dastankade_Dragon @Dastankade_Ram

جنده‌ی سگ شدنم (۱) #حیوانات اصلا برام مهم نیست باور کنید یا نه اما یه مورد خاصه به نظر من.نه شهوتیم نه چیزی.بلدم نیستم خوب بنویسم که تحریک بشید.اما این یه خاطرس.داستان نیست… من الان ۴۵ سالمه…این موضوع برا ده ساله پیشه که من یه رابطه ناموفق با یه پسر داشتم و افسردگی شدیدی پیدا کرده بودم و از هرچی مرده متنفر شده بودم.دوست داشتم بلا سر خودم بیارم یا بدترین کار ممکن رو از لج انجام بدم…پدرم شرکت نفتی بود و وضع مالیمونم خوب.یه ویلا داشتیم که بعضی مواقع میرفتم اونجا.خلاصش کنم من بدنم سبزه و گوشتیه.صورت خوبی ندارم اما به اصطلاح نمکیم.گرم مزاجم و بیرون ریزی زیاد دارم.من یه دوست به اسم مهشید داشتم.که یه بار وقتی تو پارک قدم میزدیم گف من حیوان خواهم.گفتم یعنی چی.گفت تمایل جنسیم به حیواناته .منم خندیدمو بحث رو عوض کردم.گذشت و گذشت تا یه بار بهش گفتم با الاغ انجام میدی؟خندید و گفت یه سگ.اسمشو گذاشتم الکس.نژاد ژرمن شپرد…گفتم یه چند روز بهم میدیش ببرم ویلا؟گفت در حد دو سه روز اره.اما سارا مواظبش باشی شوهرمه یه جورایی و خندیدیم…من تو اون زمان دیوونه شده بودم با خودم میگفتم از لج همه باید سگ منو بگاد.مریضم شدم به دررررک.بالاتر از سیاهی رنگی نیست.فرداش دره خونه مهشید گذاشتنش صندلی عقب به سمت ویلا…اونقد پشت فرمون شهوتی بودم که شرتم خیس خیس.لبه ها جلوم ورم کرده و نبض زدنشو حس میکردم.تا رسیدیم طنابشو گرفتم و بردم تو ساختمون.خودمو اماده کردم حتی رژ لبم زدم.اروم بغلش کردم و گردنمو لیس میزد.دستمو سمت التش بردم و کمی باهاش بازی کردم.دیدم اصلا از غلاف بیرون نیومد.مدام بازیگوشی میکرد و این برا منه حشری عصبی کننده بود.به مهشید زنگ زدم.گفتم مهشید حالا اگه من حشری شدم یه وقت منو نکنه؟خندید گف خب بکنه.مهشید مریض میشم.گف اصلا یه ساله باهام انجام میده.کدوم مریضی.از زمان باستان زن ها با سگ ها رابطه داشتن.میتونی جلوشو بخوری؟گفتم نه دلم نمیگیره.گف ببین وقتت که برسه خودش ا بو بدنت متوجه میشه.فرمون رو بده دست خودش.ولی اگه یه بار انجام داد.سعی کن دیگه زیاد سمتش نری.چون متوجه نمیشه کسی پیشته.میپره بالا و ابروت میره.گفتم باشه ببینم چی میشه شاید بیخیالش شدم.گف هرجور میلته.من لخت شدم.یا کم از جلوم اب گرفتم و به کیرش زدم.پوستشو هل دادم عقب.دیدم یه کیر قرمز با رگ ها سیاه و نوک تیز اومد بیرون.تپش قلب و استرس گرفته بودم.لبه ها کصم ورم کرده بود.داشتم از شدت شهوت دیوونه میشدم.سرمو بردم بین پاهاش پایین.دیدم هی میخواد بره.محکم گرفتمش و شروع کردم به مکیدن نوک کیرش.و با خودم ور میرفتم.کیرشو به زور با دست ا غلاف در اورده بودم.رفتم سگی موندم و کشیدمش رو خودم.به زور کصمو به سوراخ غلاف کیرش فشار میدادم.انقدر حشری بودم اروم گفتم د بگاااا دیگه.بکن خو…بازم بازیگوشی با دستاش چنگ میزد به کمرم.انقدر عصبی شدم از این وضعیت و حقارت خودم که این همه عرق کردم و نکرده با ناراحتی بلند شدم رفتم.یه دامن لباس پوشیدم بدون شرت.چون خیس خیس بودم.رو صندلی نشستم و شروع کردم خوندن کتاب سینوهه.دیدم برگشته داره کیرشو لیس میزنه.دیگه برام مهم نبود و بیخیال همینطور میخوندم.بعد چند دقیقه رفت تو حیات.و چند ساعت گذشت.با مادرم تلفنی صحبت کردم و …واقعا اذیت بودم.سکس میخواستم.رفتم دو مرغ از سر محل انداختم جلوش که بخوره.تا شب شد رو مبل شروع کردم به خودارضایی و تکون دادن چوچولم.اب شیری رنگم از سوراخ پشتم قطره قطره میریخت کف و کلا بیخیال این لعنتی شدم.دیدم اروم اومد و از جلوم بو کشید و بلافاصله بهش زبون زد و آبمو خورد.وقتی زبونش به کصم خورد یه هو دستمو برداشتم و اروم ناله کردم و چشمامو بستم.دستاشو اورد بالا اینورو اونورم.تو ذهنم گذشت میخواد بکنه .چون بدون این که التش به سوراخ برسه داشت تلمبه هوایی میزد.به زور کشوندمش رو خودم.تپش قلبم هزار بود استرس شهوت وحشتناک.همه چی قاطی.پوزشو بوسیدم نفس گرمش که به صورتم میخورد و نفس هاشو نفس میکشیدم.گردنشو فشار میدادم که دیگه نره.پاهام کامل باز.و کمی قفل دور کمرش.بعد از چند ثانیه وسط کش و قوس.دیدم نوک کیرش داره میخوره به این ور اون ور کصم.نزدیک تر گرفتم.چون کیرش مدام ا غلاف درمیومد و میرف تو غلاف.تا لحظه ای که انتظارم به پایان رسید.سوراخ غلاف کیرش چسبید به سوراخ کصم.وااااااای چه بلاییی سرم اومد.یه هو یه کیر بزرگ با نهایت فشار فرو رفت تو کصم.ضربه هاش اونقد محکم بود که درد همه وجودمو گرفت و ارضا شدم.اسکوئرم ریخت و جیق کشیدم.نمیدونستم کجام.چون نمیفهمید و هی محکم میکوبید و وسط تلمبه ها وحشیانش یه داغی تو کصم حس میکردم.تا میخواستم برا بار دوم ارضا شم یه هو کشید بیرون و رفت چند قدم اون ور تر.من که نفس نفس میزدم بیحال پاها رو باز کردم و زور زدم چون میدونستم کلی اسپرم ریخته .اومد لیسش زد چند زبون هم به کصم زد و هرچی اب

خواهر زنم و دوستاش (۱) #خواهرزن اسم من احمد،سی سالمه، من دوسال پیش ازدواج کردم و یه زندگی خیلی خوب رو با خانومم داریم.این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم اخیرا تو زندگیم ایجاد شد و باعث شگفتی خودم هم شد. خانواده همسرم بسیار معمولی و از قشر متوسط جامعه هستن،خودم هم کارمندم و خداروشکر زندگی بدی ندارم. من یه خواهر زن دارم به اسم ندا که ۱۷ سالشه و رابطه من و با اون همیشه مثل رابطه یه برادر با خواهر کوچکترش بود. برعکس خیلی از داستان های مرسوم نه خیلی باهام راحت بود و نه خیلی لباس باز میپوشید.هیچوقت از همون اول که داماد این خانواده شدم جلوم لباس نامناسب نپوشیده بود فقط روسری سرش نمیذاشت.منم هیچوقت بهش نظر خاصی نداشتم. یه روز خونه مادر خانومم اینا بودیم که دیدم ندا داره یه فیلم به همسرم نشون میده،من حتی کنجکاو نبودم که بپرسم چیه،یهو خانومم گوشی رو گرفت سمت من و گفت ببین احمد،دوست ندا با کی دوست شده،تو فیلم یه دختر شونزده هفده ساله رو دیدم که کنار یه پسر ۲۴ ساله نشسته تو ماشین و داشتن با یه آهنگ همخوانی میکردن،اسم دوست ندا،پانیذ بود چند باری در موردش صحبت پیش اومده بود ولی من تا حالا ندیده بودمش.از اون قضیه یه هفته ای گذشت،یه بار که خونه مادرزنم جمع شده بودیم،من و همسرم و ندا و مادرزنم نشسته بودیم،یهو ندا با خنده گفت فردا دوستام میخوان با دوست پسراشون برن بیرون،من دوست پسر ندارم که بتونم باهاشون برم.یهو خانومم گفت خب تو هم با داداش احمد برو. من : همینم مونده که برم با بچه ها سینما و پارک همسرم: مگه چی میشه دوستای ندا که تورو تا حالا ندیدن اصلا متوجه نمیشن،فک میکنن تو دوست پسرشی. من : آخه سن ما به هم میخوره مگه؟ ندا : داداش اتفاقا هر دوتا دوستام با پسرایی دوستن که از خودشون پنج شیش سال بزرگترن. همسرم: اره بابا اصلا دخترا عاشق پسرای سن بالا هستن. مادر خانم که نشسته بود و با یه لبخند قشنگ به ما نگاه میکرد گفت عیبی نداره احمد،من دوست ندارم ندا احساس کنه چون یه تصمیم درست گرفته و دوست پسر نداره الان از تفریح با دوستانش محروم بشه،از طرفی کی مطمئن تر از تو،تنهایی که نمیذارم با دوتا پسر غریبه جایی بره،تو باشی خیالم راحته،ندا هم میتونه با دوستاش باشه. خلاصه بعد از کلی چونه زدن قرار شد اون روزی که دوستانش قرار بود برن بیرون منم با ندا برم به عنوان دوست پسرش. روز موعود ندا به من زنگ زد و قرار شد من برم در خونه شون دنبالش که با هم بریم یه کافه ،اونجا قرار گذاشته بودن. وقتی رسیدم ندا یه لباس خیلی قشنگ و سنگین پوشیده بود یه آرایش دخترونه ملیح داشت. سوار ماشین شد و تو مسیر یکم با هم صحبت کردیم و هماهنگ شدیم که یه وقت سوتی ندیم جلو دوستاش. وقتی رسیدیم دوستاش اونجا بودن.قبلا پانیذ و دوستش رضا رو تو فیلم دیده بودم و میشناختمش،اون یکی دوستش اما یه دختر محشر بود،اصلا اندام و تیپش به سنش نمی خورد.یه لباس سفید و تنگ تنش بود و روش یه مانتو جلو باز که سینه های درشتش رو میشد قشنگ تصور کرد از رو لباسش،اسمش یاسمن بود و با دوست پسرش که یه پسر بیست و پنج ساله به اسم آرش بود اومده بود کافه،من در عجبم چرا این دخترای تینیجر عاشق پسرای بزرگتر از خودشون میشن و با اونا میرن تو رابطه،بگذریم.راجع به جزئیات اندام و قد و قواره همه بعدا به جاش توضیح میدم. اون روز کلی گفتیم و خندیدیم،یه جاهاییش ندا برا اینکه ضایع نباشه دست منو میگرفت که البته برا من عادی بود،چون قبلا هم پیش اومده بود دستم رو گرفته باشه از خیابون یا جایی که میخواستیم رد شیم.من اون روز فقط تو کف یاسمن بودم واقعا خوشگل بود،یه دختر سفید با موهای فر،سایز سینه ها حدودا ۷۵ بود،دوست پسرش آرش هم یه پسر که قد متوسط و چهره معمولی داشت.مونده بودم چطور با این قیافه معمولی این دختر رو تور کرده.بعد اون روز چند بار باهم قرار گذاشتیم و همه رفتیم بیرون،سینما و پارک و… یه روز آرش گفت بیاید برنامه بچینیم بریم باغ،با توجه به تجربه ام میدونستم باغ رفتن دردسر داره برا همین به خانومم گفتم دیگه چند بار رفتیم بیرون کافیه بیا بیخیال این باغ رفتن بشیم.بهم گفت تو با ندا هستی دیگه گناه داره الان دوستاش برن این نره براش عقده میشه بدتر میشه میره با یکی دوست میشه از راه بدرش میکنن. با اصرار خانومم قبول کردم که با ندا برم ولی گفتم این دیگه آخرین باره،نمیدونستم که این تازه شروع یه داستان تازه اس تو زندگیم. اگه از سبک نوشتنم و داستان خوشتون اومده لایک کنید تا ادامه اش رو بنویسم. نوشته: خان @Dastankade_Dragon @Dastankade_Ram

پایین و هی آروم آروم هل می‌دادم سر کیرم بره تو یواش یواش سر کیرم رفت داخل زینب شروع کرد ناله کردن منم تو همون حالت خم شدم نزدیک شروع کردن از لب گرفتن مالیدن سینش خوردن گردن لبش همینجوری که این کارا رو انجام می‌دادم یواش یواش کیرم داخل میکردم و با هر فشار من زینب آه و ناله میکرد بعد اینکه کیرم تا آخر کردم داخل زینب یه لحظه از درد خودش جم کرد کصش منقبض شد بعد گذشت یه چند دیقه دردش کمتر شد کصش باز شد شروع کردم خیلی آروم به تلمبه زدن زینب هم آه و ناله میکرد بعد یواش یواش بعد چند دیقه سرعت و شدت تلمبه هارو بیشتر کردن زینب همچنان ناله میکرد اما نه دیگه از رو درد بلکه از حشریت و دیگه داشت لذت می‌برد همزمان که تلمبه میزدم سینه هاش میمالیدم میخوردم هم گردن لبش بعد چند دقیقه تلمبه آبم اومد خالی کردم تو کس زینب خوابیدم روش ازش یه چند دقیقه لب گرفتم بعد زینب پاشد بره دوش بگیره منم کمکش کردم خودمم رفتم دستشویی این بود شروع زندگی فوق‌العاده منو زینب باهم و الان ۳ سال هست باهاش دارم زندگی میکنم نه تنها رابطم سرد و تکراری نشده بلکه هم علاقمون به هم و سکسمون با هم بیشتر هم شده دوستان این آخرین داستان من بود و مثل همیشه مرسی که تا اینجا وقت گذاشتید امیدوارم از داستان ها لذت برده باشید براتون آرزوی بهترین هارو دارم خداحافظ. نوشته: احسان @Dastankade_Dragon @Dastankade_Ram

سکس و فوت فتیش با زینب در شب عروسی #بسیجی #فوت_فتیش مقدمه: سلام دوباره به همه دوستان منم احسان همون که داستان سکس و فوت فتیش با دختر بسیجی سکسی رو نوشتم آخرین سکس من با زینب تو تولد برادرزاده ام بود که اون موقع ۲۳ سالم بود بعد اون ماجرا من چند بار دیگه هم مثل سری های قبل سکس کردم اما این ماجرا در مورد اون سکس ها نیست در مورد موقعه ای هست که دیگه با زینب ازدواج کردم و پرده شو زدم دوستان من تو ۲۴ سالگی با زینب نامزد کردم رفتیم خواستگاریش چیزایی که خودتون میدونید بعدش هم آزمایش و بعدا منو زینب از قبل با تمام اخلاق هم آشنا بودیم و حسابی هم عاشق هم بودیم بعد ۱ سال نامزدی رفتیم ازدواج شب عروسی منو زینب رفتیم تو خونه ساعت ۱۱:۴۵ بود همه دیگه رفته بودن من بودم زینب. داستان: دیگه وقتش رسیده بود باهاش ایندفعه از جلو سکس کنم و برای سکس از جلو باهاش دل تو دلم نبود دیگه با هم زن شوهر بودیم دیگه مشگلی نبود دیگه نگران این نبودم کسی بفهمه دیگه هر وقت هر موقع که میخواستم میتونستم باهاش سکس کنم منو زینب بعد اینکه وارد خونه شدیم رفتیم تو اتاق لباسامون رو درآوردیم لباس های زیرمون من با یه زیر پیرهن شرت بودم زینب هم لباس عروسش رو درآورده بود همینطور چادرش رو زینب هم با سوتین و شرت جوراب ساق بلند سفیدش جفتمون رو تخت نشسته بودیم قبل اینکه بیاییم شروع کنیم زینب گفت احسان عزیزم یه لیوان آب برام میاری گفتم حتما چرا که نه ملکه من رفتم براش آب آوردم خورد لیوان گذاشت روی کشوی کنار تخت بود رفتم رو تخت کنارش نزدیکش شدم بهش گفتم زینب میدونی چقدر منتظرم این لحظه بودم ملکه من بعد موهاشو با دستم کنار بردم تا پشت گوشش بعد صورتش گرفتم شروع کردیم از هم لب گرفتن بدون استرس و نگرانی با آرامش تمام لبای همدیگر رو میخوردم بعد چند دیگه ازش لب گرفتن از گونش شروع کردم بوس کردن تا رفتم سمت گردنش گاز میگرفتن بوس میکردم و زینب هم نفس نفس شهوت انگیزی میزد بعد از گردنش شروع کردم بوس کردن بدنش اول شونه چپش شروع کردم امدم پایین تا رسیدم به سینه هاش اول سینه هاش رو از سوتینش بوسیدم مالیدم بعد دست انداختم از پشت بند سوتینش رو باز کردم بعد شروع کردم خوردن سینه هاش از سینه چپش شروع کردم لیس زدن میک زدن خود سینه اش نوک سینه اش طوری میخوردم که زینب هم ریز ناله میکرد بعد چند دیقه خوردن سینه چپش رفتم سینه سمت راستش اونم مثل چپیه همونطوری خوردم میک زدم بعد اینکه جفت سینه هاش خوردم دستام گذاشتم رو جفت سینه هاش شروع کردم با دستام سفت مالیدنشون هم زمان از زینب لب هم میگرفتم بعد چند دیقه امدم از شکمش بوس کردم رفتم تا رسیدم به کصش امدم شرتش رو دربیارم یدفعه زینب پای چپش رو گذاشت رو سینه و منو عقب برد بهش چیه چی شد پشیمون شدی دیدم دیدم با چشماش به پاهاش اشاره میکنه گفت چیزی رو یادت نرفته گرفتم چی میگه فوت فتیش رو میگفت بهش گفتم همینکه میگم تو ملکه من هستی حتی حواست به فوت فتیش من هم هست بهش گفتم معلومه که یادم نرفته الان انجام میدم پاش گرفتم شروع کردم به مالیدم بعد از روی رون پای چپش بوس کردم امدم تا روی پاش بعد چند تا بوس روی پاش کف پاش شروع کردم لیسیدن انگشتاش از رو جوراباش از شصتش شروع کردم از رو همون جوراب شصتش رو داشتم میخوردم به طوری که لای انگشتاش هم خیس شده بود کل شصتش رو کرده بودم تو دهنم داشتم میک میزدم و لیس میزدم بعد رفتم سراغ انگشت های دیگش از بزرگه شروع کردم دونه به دونه میک زدم لیس زدم رفتم تا کوچیکه بعد انگشتاش رفتم روی کف پاش زبون کشیدم رفتم رو پاشنه اش پاشنه اش رو کردم تو دهنم شروع کردم لیس زدن میک زدن بعد رفتم سراغ پای راستش اونم از رونش بوس کردم امدم تا روی پاش کف پاش رو بوس کردن بعد اونم مثل پای چپش از شصتش شروع کردم تا انگشت کوچیک رو دونه دونه لیس زدم و میک زدم بعد کف پاش بعدم پاشنه پاشبعد دست انداخت هر کدوم از جوراباش دونه دونه از پاش درآوردم اول راستیه رو بعدم چپیه رو بعد اینکه جوراباش رو از پاش درآوردم دوباره بعد چند تا بوس از جفتشون پاهاش رو گرفتم گذاشتم دور کیرم برای فوتجاب زینب شروع کرد پاهای سکسیش رو روی کیرم بالا پایین کردن مالیدن شدن کف پای نرم قوص دارش رو روی کیرم احساس می‌کردم زینب فوتجاب انجام میداد منم از زیر شورتش رو زدم کنار همزمان که زینب داشت فوتجاب میکرد منم کصش رو میمالیدم بعد چند دیقه فوتجاب رفتم سراغ شرتش دست انداختم شرتش رو کشیدم از پاش درآوردن دیگه نوبت کصش رسیده بود رفتم سمت کصش یه بالشت گذاشتم زیر کونش تا کصش یکم بیاد بالا شروع لیس زدن کصش و از اونورم انگشت کردن سوراخ کونش آه و ناله زینب درآمده بود شروع کردم میک زدن کصش زبون انداختن داخل کصش آه و ناله زینب شدید تر شد صداش کل اتاق رو پر کرده بود بعد چند دیقه کصلیسی شروع کردم با روان کننده کیرم رو چرب کردم بعد سر کیرم رو گذاشتم روی کص زینب یه چند بار

نم بیام که بعدش فاطمه رفت من فقط سالی ۱ بار اونم فقط عید میدیدمش خیلی سعی کردم فراموشش کنم اولاش سخت بود بعدش کم کم تونستم فراموشش کنم و تونستم یه دوست دختر پیدا کنم خب دوستان این از آخرین داستان من امیدوارم با حرفام داستان هام سرتون رو درد نیاورده باشم مرسی خداحافظ. نوشته: محمد حسین @Dastankade_Dragon @Dastankade_Ram