不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈
5 393
订阅者
-424 小时
-337 天
+37930 天
1 062
帖子浏览量
~ 38624 小时
~ 56848 小时
19.68%
参与率
~ 32
每日帖子数
帖子存档
5 393
پری خوابید روی تخت و بهم گفت وارونه به حالت 69 بشینم دهنش و منم انجام دادم و همزمان براش لیس زدم کوس بزرگ قلمبه ش که چوچوله و لبه های بزرگی بر عکس خودم داشت . جوری برام میخوردش که دلم از حال میرفت و گاهی زبون یا انگشتش را هم توی کونم فرو میکرد و حشری تر میشدم تا بزارم هر کار دوسداره باهام بکنه . زبونش را که فرو میکرد کوس من از بس حال میداد بی حرکت میشدم تا بیشتر بهم خوش بگذره و پری هم کارشو خوب میدونست . چوچوله ی من کوچیک هست ولی پری با لباش میگرفت و محکم میمکید و میکشید و منو تا حد ارضا می برد و باز رها می کرد تا بیشتر باز بشم و راحتر بتونه خدمت کوس من برسه . منم چوچوله و کوس بزرگ پری را میخوردم و سعی میکردم کارایی که میکنه را به جبران حالی که میده براش بکنم . پری جوری منو دیوونه کرد که خودم التماسش میکردم انگشتم کنه و ارضام کنه و اون بدتر حشری ترم میکرد و نمیذاشت ارضا بشم . اون لحظات بهترین تجربه لذتی بود که توی عمرم برده بودم . پری بالاخره به کمر خوابوندم و انگشت کرد کونم و زبون زد به چوچولم تا ارضا شدم و بعد گفت بزارم بشینه دهنم و هم بخورم هم خودش بتونه کمر بزنه و تنظیم کنه تا ارضا بشه و همین کار را کرد و نشست دهنم و اینقدر خوردم و خودش هم تکون داد تا ارضا شد . هر چی ترشحات هم ازش میومد صاف دهنم بود و وسط لیس زدن ها خوردم البته پری هم هر چی آب شهوت از من اومد را لیس زد و تعریف کرد که خوشمزه بود . اون روز منو پری وارد رابطه ای شدیم که هنوز ادامه داره و هر کدوم هوس کنیم به اون یکی حتما میگیم و خلوت میکنیم و کار همدیگه را میسازیم . شاید بعدا از کارای دیگه هم براتون نوشتم .
۸۶۸
@Dastankade_Dragon
@Dastankade_Ram
پایان
5 393
وسط حرفا گفتم پس چی شد اون شب؟ چرا حال گیری شد؟ اونم انگار دنبال این حرف می گشت و شروع کردن به گفتن که شوهرم زود انزال هست و زیاد کار بلد نیست و وقتی بکنه دیگه حال بلند شدن را هم نداره و از ضعف های شوهرش گفت . اولش خندیدم ولی دیدم ناراحت شد و گفت چرا میخندی و اینا درد دل بود نه شوخی و جوک و اگه شوهر کردی میفهمی چی میگم . پری قد بلند حدود ۱۸۰ و هیکل بزرگ و توپر و سینه های بزرگ و ران و باسن بزرگی داره و رنگ پوستش سبزه هست . من خودم قدم کوتاه تر پری و بدن سفید و اندام لاغری دارم و باسن من برجسته است ولی سینه هام بزرگ نیستن . وقتی کارا تموم شدن تقریبا پری بهم گفت میگم من میخوام برم دوش بگیرم بوی بد گرفتم و بیام یه چیز با هم بخوریم و تو را هم خسته کردم و ببخشین و حلال کن . منم گفتم باشه برو بیا و توی همین حین دیدم پری بی خجالت لخت کامل شد جلوی من و گفت آرزو اندامم چطوره و خندید . گفت خیلی بی حیایی پری برو توی حمام خجالت بکش . خندید و گفت تو هم بیا بریم دوش بگیر . گفتم نه من لازم نیست برم و مرسی . پری رفت داخل و بعد ۲ دقیقه منو صدا کرد رفتم پشت در حمام گفتم بله؟گفت برو برام ژیلت بیار از کشوی بالایی اتاق خواب کنار تخت . منم رفتم آوردم واسش و گفتم چه خبره ؟ باز امشب برنامه است؟ گفت اگه شوهرم پایه بود هر شب برنامه بود . مجدد ۵ دقیقه بعد صدا کرد آرزو جون بیا رفتم پشت در حمام بهم گفت ببخشین یه کیسه لیف میکشی کمر من؟ موندم چی بگم . دیدم در را کامل باز کرده به معنای اینکه حتما برم داخل . با لباس خواستم برم داخل حمام که گفت نه لباس هات خیس میشن در بیار لباستو بیا داخل و منو یه جورایی مجبور کرد لخت بشم . شورت و سوتین را من در نیاوردم وقتی رفتم داخل گفت مگه نمیگم خیس میشن در بیار و دست گذاشت سوتین را باز کنه و من گفتم بزار خودم بازش کنم . هم سوتین و هم شورت را در آوردم . یه جون معنی داری بهم گفت و نشست روی یه چهارپایه پلاستیکی و بهم لیف و کیسه داد و گفت بکش کمرم . یه کم که کمرش را لیف و کیسه زدم خواستم دستام را بشورم و برم بیرون بهم گفت وایسا کار دارم باهات و برگشت سمت من و بغلم کرد و گفت آرزو دو دقیقه بزار بهت ور برم . گفتم نه گفت آره . گفتم پری این رسم دوستی نیست . گفتم بدم میاد من اهلش نیستم . هر چی گفتم پری انگار بیشتر حشری میشد و خب هیکل بزرگش هم جلوی در حموم بود و نمیشد تا راه نده برم بیرون . گفتم من که شیو نکردم و آماده نیستم بزار برای یه بار دیگه . گفت تو بخوای شیو هم میکنم برات ولی اول بزار یه کمبخورمت و بمالمت . چاره نداشتم . حس کردم حتی ممکنه پری خشونت بخرج بده چون لحن صداش و حرفاش بسمت آدمهای عصبی پیش میرفت و از الفاظ بی ادبی و توهین آمیز استفاده میکرد . بهش گفتم این دفعه آخر هست که همدیگه را می بینیم و دیگه دوست تو نیستم . گفت جووون و لب کلفتش را خم شد و گذاشت روی لبام . قدش از من بلندتر بود و مطمئنم صد برابر من مهارت داشت و بشدت شهوتی شده بود . دوتایی توی حمام لب دادیم بهم و دستش را کرد لای کوس من و شروع کرد به مالش و سعی داشت زبونش را بکنه دهنم و منم اول کار مقاومت کردم ولی دیدم بدتر خشن میشه و ظاهرا باید تسلیم باشم تا کارشو بکنه و تموم بشه . بعد چند دقیقه لب خوری و انگشت به کوس و کون من کردن خودمم حس کردم هوا سنگین شده و سرم سنگینه انگار دوست دارم ارضا بشم . پری منو خم کرد و دستام را گفت بزارم به دیوار و زانو زد پشت سر من و سرش را کرد لای کون من و شروع کرد به لیسیدن کون و کوسم و آه و ناله کردن و اونجا بود مطمئن شدم پری حال خودش نیست و چاره نداشتم جز اینکه بزارم خودش را تخلیه کنه . بهش گفتم پری قبلا هم لز کردی؟ گفت آره با دوستام لز کردم . گفتم مشخصه از کارات . پری زبونش را فرو میکرد توی کونم و توی کوسم و منو هم حسابی هوسی کرد . گفت آرزو برام بخور گفتم من دوست دارم و بلد نیستم . گفت خودم یادت میدم و گفت جلوم زانو بزن و کوسش را گذاشت دهنم و گفت لیسش بزن تا زود حال بیام و بریم . چند دقیقه لیس زدم و بوی و مزه کوس پری را تجربه کردم . بهم میگفت چیکار کنم ولی توی حمام اصلا شرایط خوبی نبود برای حال کردن و احساس راحتی نمیکردم . گفتم پری جون آب کشی کنیم بریم ؟ گفت تا ارضا نشیم نه . گفتم خب بیرون ارضا بشیم مگه مشکلی داره؟ یهویی پری گفت تو هم خودت میخوای؟ گفتم آره الان که پیش اومده دوست دارم انجامش بدم . سریع آب کشی کردیم دوتایی و اول پری رفت خودش را خشک کرد و بعدش برام حوله آورد منم خشک کردم و سشوار آورد موهامون را خشک کردیم و توی شونه کردن موهام خیلی قربون صدقه من رفت و ازم معذرت خواهی کرد و گفت خدایی چشمش منو گرفته بوده و دست خودش نیست .وقتی خشک شدیم غیر ارادی توی اتاق خواب بهم لب دادیم و به کوس هم ور رفتیم .
5 393
💞 لز من با پری ( لزبین )
سلام
اسم من آرزو و ۲۹ ساله هستم .قبلا توی یه شهر بزرگ مرکز استان زندگی می کردیم و الان ساکن یه شهر کوچیک از توابع همون استان زندگی میکنیم . ماجرا که مینویسم مربوط به پارسال هست . چند سال قبل پدرم توی حادثه ای فوت شد . برادرم بزرگم به تحریک خانمش سر ارث و میراث دعوا راه انداخت و مجبور شدیم همه چیز را طبق قانون تقسیم کنیم و من و مادرم با سهم ارثی که بهمون رسید یه خونه کوچیک توی یه شهر نزدیک به مرکز استان که قیمت هاش متناسب تر بود ساکن شدیم البته با کمک خاله آخری من و شوهرش که در جریان دعوا های خانوادگی ما بودند و خدایی خیلی کمک کردن تا ما بتونیم جابجا بشیم و راهمون را از برادرم جدا کنیم . شهر جدید نه دوست نه آشنا داشتیم و نه حال و حوصله کسی را و با همون حقوق مستمری پدرم می ساختیم و بخاطر مشکلات زیاد و سختی ها که این مدت گذرونده بودیم مثل فوت پدر و دعوای ارثیه و اسباب کشی و…بیشتر اوقات توی خلوت خودمون بودیم . بابت تنهایی مادرم و فوت پدرم و مشکلات دیگه که جای مطرح کردنش اینجا نیست موفق به ازدواج نشدم تا الان و البته کیس مناسبی هم خواستگاریم نیومده . بگذریم و بریم سراغ ماجرای لز کردنم با پری و نیاز بود که توضیح مختصری بدم از شرایطی که دارم تا خواننده درک بهتری داشته باشه از موقعیت من و ماجرا . بخاطر تنهایی شهر غریب فقط با خاله م رفت و آمد داشتیم و خاله م و شوهرش هم یه کارگاه کوچیک تولیدی و یه مغازه داشتن و خاله م صندوقدار و حسابدار مغازه بود و شوهرش دنبال جنس جور کردن و کارای مرتبط با تهیه وسایل کارگاه و مغازه و همون رابطه دید و بازدید فامیلی هم خیلی اوقات در محل کار خاله م و آخر شب ها فقط ممکن بود . خاله منیژه یه دوست و هم محلی داشت به اسم پری که ۷ سالی از من بزرگتر بود و خیلی زن با حال و امروزی و خوش مشرب و بگو بخندی بود که شوهرش توی کارگاه شوهر خاله م مشغول بکار بود و با خاله من خیلی دوست صمیمی بودن و رفت و آمد خانوادگی داشتن و به سبب اون دوستی منم با پری دوست شدم و چون پری هم مثل ما همیشه تنها بود و شوهرش دائم سر کار بود و وقت آزاد داشت خیلی صمیمی شدیم و ساعاتی که شوهرش سر کار بود و تایم آزاد داشت رفت و آمد می کردیم. حتی خرید ها و کارای خونه را با هم انجام میدادیم یا کمک میکردیم و توی شبکه های اجتماعی هم برای هم همه کلیپی میفرستادیم و بی خجالت شده بودیم پیش همدیگه . یه شب به دعوت شوهر خاله م دعوت به عروسی پسر خواهرش شدیم و رفتیم تالاری که دعوت بودیم و اونجا پری هم اومده بود با شوهرش و قسمت زنونه یه کم رقصیدیم با پری و گفتیم خندیدیم و پری بهم گفت همراهم میای بریم دستشویی؟ منم گفتم منم دستشویی دارم و وقتی اومدیم بیرون توی قسمت روشور کسی نبود و توالت ها و روشور خلوت بود منم در حال دست شستن بودم که یهو پری از پشت دست زد به کونم و گفت آرزو عجب کون نازی داری . خندیدم گفتم چته پری؟ خیلی شادی؟ نکنه تو دامادی و قراره امشب حال کنی؟ همینجور که کنارم بود لباش را آورد نزدیک صورتم و با لحن خاصی گفت اگه تو عروس باشی من دامادت میشم و یه بوس از لپم کرد و خنده معنا داری کرد و گفت تو
خودت دوست داری عروس بشی یا داماد؟ گفتم پری دیونه یهو یکی میاد میبینه لوس بازی هاتو شرف برامون نمیمونه . دوباره دست زد به کونم و گفت خب ببینه و راه افتادیم بریم سمت سالن گفتم چته پری امشب خیلی خوشحالی ؟ خبریه؟ گفت امشب زده بالا و باید برم ور برم با آقایی مون و خنده ی شهوت انگیزی کرد که مطمئن شدم خیلی حشری شده و دلش خواسته حال کنه .اون شب چند بار پری تا شام خوردیم و برگشتیم برام حرفای زناشویی زد و از کردن و دادن و این حرفا زیاد گفت و کامل دیگه راحت از کارای جنسی ش برام گفت و از منم سوال میکرد راجع به سلیقه و علاقه م و اینکه دوست دارم شوهرم چطور مردی باشه و چه جور سایز و سکسی دوسدارم . بهش گفتم پری امشب چند بار میدی به شوهرت با این حال که داری ؟ گفت اگه بکنه منو تا صبح میدم بهش و خندیدیم . پس فردای اون روز پیام دادم به پری و جویای احوال هم شدیم و توی حرفا به شوخی گفتم خوش گذشت پریشب؟ و اونم استیکر گریه گذاشت و نوشت نه اصلا حال نداد و حال گیری شد . جویای ماجرا شدم گفت حضوری میگم برات . دو روز بعد پری بهم پیام داد یه کم سبزی خورشتی خریدم و کارای خونه م هم مونده و تنهام میای کمکم بدی ؟ به مادرم گفتم بریم کمک پری؟ مادرم چون آرتروز گردن داره گفت من گردن درد دارم و نمیتونم زیاد کمک بدم و دوست داری خودت برو کمکش گناه داره و زود برگرد . منم رفتم پیش پری خونشون و کمکش سبزی شستیم و با سبزی خردکن خردش کردیم و جاروبرقی کشید و لباس ها را ریخت لباسشویی و کارای خونه را میکرد و غذا درست میکرد همزمان و حرف میزدیم .
5 393
با لمس پستان مینا یه حس جدیدی توی بدنم داشت شکل میگرفت ، حس یه گرمی داغی بدنمو داشت فرا میگرفت
مینا منو تو بغلش گرفت و از پشت و از روی لباس بدنمو میمالید
لبهاشو رو لبهام گذاشت و لبهامو میبوسید و زبانشو توی دهنم میکرد ازم خواست که منم لباسمو دربیارم ، . لباسمو در آوردم و مینا از پشت سگک کرستمو باز کرد
روی تختش نشستیم و مینا مثل زنهای تو فیلم شروع کرد به خوردن و میک زدن پستونم
روی ابرا بودم حس میکردم چیزی توی بدنم داره آزاد میشه یه قلقلک خاصی تو دلم داشت ایجاد میشد مینا همینجور که داشت با پستونم بازی میکرد دستشو گذاشت روی کصم
یه لحظه آهم در اومد و منم با دستم پستون مینا رو گرفتمو چنگ زدم
مینا بلند شد و شلوار و شورتشو در آورد کصش از کص من خیلی بهتر بود سریع اومد روی تخت و بالای سرم و با کصشکه معلوم بود تازه تمیز کرده نشست روی دهنم و کصشو مالید روی دهنم
کمی ازش ترشح اومده بود ، طعم شوری داشت ولی خوب بود
بهم گفت که زبونمو بکنم تو سوراخ کصش
زبونموکه کردم تو کصش آهش در اومد و بیشتر خودشو روی دهنم تکان میداد تا اینکه ارضا شد و بی حال کنارم افتاد
کمی که حالش جا اومد شلوار و شورتمو در آورد خواست که کصمو بخوره ولی چون کصم مو داشت فقط با کصم بازی کرد تا منم ارضا شدم
۸۶۷
@Dastankade_Dragon
@Dastankade_Ram
پایان
5 393
💞 اربعین ( خاطرات نوجوانی ، لزبین )
سلام
ریحانه هستم ، دختری با چاله های بزرگی در زندگی شخصیم
خاطراتم از ١٥ سالگی شروع شد امیدوارم خاطراتم را بخونید و قضاوت بی مورد نکنید
همونجور که گفتم ١٥ سالم بود که تو راهنمایی با مینا آشنا شدم
مینا تو کلاسمون بود ، برعکس منی که تو خودم بودم و کمی گوشه گیر ، مینا دختر پر شر و شوری بود شش ماه که از آشناییم با مینا گذشت منو به خونشون دعوت کرد
بر خلاف ما که زندگی ساده ای داشتیم خونه اونها پر بود از وسایل پر زرق و برق . مینا برای خودش اتاق شخصی داشت ، تخت ، تلویزیون و حتی یه دستگاه ویدیو تو اتاقش داشت
بابای مینا دکتر جراح بود و پدر من کارگر و به زحمت تونسته بود خونه ای که توش زندگی می کردیم رو بخره
هر وقت خونشون میرفتم ، مینا برام شوهای طنین و ترانه و پارس ویدیو میگذاشت ، با اونها میرقصیدیم و بعضی مواقع هم فیلمهای هندی میدیدیم ، موقع فیلم دیدن مادرش برامون عصرانه میاورد ، تو خانه ما عصرانه یک امر محال بود شاید اضافه ناهار همراه چای عصرانه اون زندگی کوفتی بود
بابام چون مذهبی بود ورود نوار کاست آهنگ به خانمان ممنوع بود چه برسه به رقص و شادمانی
یادم نمیره که چرا مینا باید اونقدر در رفاه باشه و ما اونجور زندگی می کردیم هنوز اشکهایی که بخاطر حسرت زندگی مینا میریختم یادم نرفته
بهرحال زندگی مون در جریان بود تا اینکه یه روز مینا بهم گفت که یه فیلم از دختر خالش گرفته
در مورد فیلم که ازش پرسیدم گفت که دختر خالش گفته تنهایی ببینه و مراقب باشه که مامانش متوجه دیدن فیلم نشه
تا اینکه تابستان از راه رسید و مینا با خانوادش رفتن کیش و ما هم به سنت هرساله و قبولی من و برادرم میرفتیم مشهد
خیلی دوست داشتم ما هم مثل خانواده مینا به کیش بریم ولی بابا جز مشهد شهر دیگه ای رو قبول نداشت
تا اینکه مسافرتمان تمام شد و بعد دو هفته مینا زنگ زد و گفت که اونام از مسافرت برگشتن
فرداش رفتم پیش مینا و دیدم حسابی خودشو برنزه کرده
مینا برام چند تا تکه لباس به عنوان سوغاتی بهم داد و منم نخودچی کشمش و زعفرانی که براش خریده بودم و بهش دادم
وقتی داشتیم نخودچی و کشمش میخوردیم بهم گفت که قراره مادرش آخر هفته بره دورهمی دوستاش و همونجور که چشمش برق میزد گفت میتونیم فیلمی که دختر خالش داده رو باهم ببینیم
ماجرای فیلم یادم رفته بود سری تکان دادمو گفتم که حتمأ میام
چند روز بعد مینا زنگ زد و گفت که مامانش داره میره و ازم خواست که برم پیشش
سریع چادرمو سرم کردم و رفتم پیش مینا
مینا فیلمو از کمدش در آورد و گذاشت تو دستگاه، اول فیلم آهنگ هایده بود تا خواستم اعتراض کنم که چرا آهنگ گذاشته یهو هایده قطع شد و انگار یه فیلم آمریکایی شروع شد
یه زن و مرد تو ماشین وارد خانه شدن و شروع کردن به بوسیدن و لب گرفتن از هم و رفتن تو اتاق خواب و لخت شدن و…
من و مینا هاج و واج به هم نگاه کردیم ، تا اینکه فیلم سکس زن و مرده رو داشت نشون میداد جلوی مرده خیلی بزرگ و کلفت بود
هیچ وقت تصویر لخت یه مرد رو ندیده بودم و تنها کسی که تو زندگیم لخت دیده بودم مادرم بود که اونم خیلی سالهای پیش منو تو حمام منو میشست
زن و مرده تو فیلم ناله میکردن و داد میزدن
جفتمون حال عجیبی پیدا کرده بودیم ، دلشوره و اضطراب داشتیم و حتی مینا رنگش کمی پریده بود
اون قسمت فیلم تمام شد و تو قسمت بعدی دوتا زن رو نشون داد که انگار از خرید برگشته بودن و از تو پاکتی که دستشون بود چیزای درازی در آوردن که مثل جلوی اون مرده بود ( اون سالها ها حتی اسم کیر رو بلد نبودم )
و لخت شدن و و بعد مالیدن همدیگه اون چیزهای دراز رو تو کص هم میکردن
مینا تلویزیون رو خاموش کرد
واقعأ ترسیده بودیم و بدون اینکه حرفی بزنم سریع چادرمو برداشتم و اومدم خونه
اون شب همش تو خواب میدیدم زنه توی فیلم اون چیز درازارو داره میکنه تو کصم و منم از ترس از خواب با جیغ می پریدم
یک هفته ای این وضعیت ادامه داشت مادرم نمیدونست چم شده ، حتی منو نمی برد مشاوره چون این چیزها برایشان معنی نداشت
قبل خواب مادرم زیر متکام کمی پول به عنوان پول دوا میذاشت که زودتر خوب بشم
یه هفته بعد مینا بهم زنگ زد و گفت برم پیشش که کارم داره
با اینکه میترسیدم ولی رفتم خونشون
مینا همه ماجرای فیلمو برام تعریف کرد ، از سکس و لز و… و آخرش گفت که دختر خالش همه رو براش تعریف کرده و حتی با دختر خالش لخت شده و مثل اون زنها همدیگر رو مالوندن و بهش خیلی کیف و لذت داده
مینا همینجوری که حرف میزد تاپ و کرستشو در آورد و دستمو گرفت و روی پستانهاش گذاشت
اولین بار بود که غیر مادرم یه همجنس خودمو لخت میدیدم
5 393
سلطیه گری در نیار. رو اون پسره هم اینجوری پنجول میکشی؟
همه چیز برام مثل یه خواب بود! اصلا باور نمیکردم که اینکارارو برادرم باهم انجام میده… امیری که من بزرگش کرده بودم!
دست انداخت و تیشرتمو درآورد. همچنان سعی میکردم خودمو آزاد کنم و به دستش فشار آوردم از جلوی دهنم برداره و جیغ زدم عوضییی من خواهرتم، چیکار میکنیییی.
صورتم خیس اشک شده بود و خس خس میکردم.
امیر من و رو زمین انداخت و خودشم روم خوابید و در همون حال شلوارشو کشید پایین. برامدگی پایین تنه شو حس میکردم و بیشتر وول میخوردم خودمو از دستش خلاص کنم که به شکمم فشار آورد و از شل شدم.
از فرصت استفاده کرد و شورتمو پایین کشید و آلتشو محکم توم فرو کرد. نفسم بالا نمی اومد و چشام تار شد و لَخت و بی حس رو زمین افتادم و چشمامو بستم و دیگه صدام در نیومد.
دوست داشتم هر آن از خواب بپرم و نفس راحتی بکشم. اما هر تلمبه ای که میزد و آلتش واردم میشد بهم میفهموند که بیدار بیدارم.
عرق از سر و روش میچکید و مطمئن بودم جز شهوت چیزی حس نمیکنه.
_الان نیما خان داره با خوشحالی راه میره و نمیدونه دارم زنشو میکنم. هه …
آره… من دارم خواهرمو… زنشو میکنم.
حرکتش که سریع تر شد فهمیدم داره به آخرش میرسه. صدای نالش بلند شد و مایعی رو شکمم ریخت که فهمیدم ارضا شده.
لباساشو پوشید و از اتاق بیرون
رفت و بعد از مدتی صدای در خونه اومد.
با صدای در انگار شکی بهم وارد شده باشه چشامو باز کردم و به وضعیتم نگاه کردم. انگار تازه داشت باورم میشد چه اتفاقی افتاده. آروم آروم صدای گریه م بلند شد و بلند شدم و درد وحشتناکی زیر دلم پیچید بی توجه به اون سریع خودمو تو حمام انداختم و با کیسه به جون بدنم افتادم.
_نه… همچین اتفاقی نیفتاده. نه امیر هیچ وقت اینکارو با خواهرش نمیکنه، خودش بهم گفت که خواهرشو خیلی دوست داره. من میدونم خواب دیدم.
از حمام بیرون اومدم و لباس پوشیدم. فکر میکردن ولشون کردم رفتم؟ انقدر از من و شوهرم بدشون میومد؟ منی که همه فکر و ذکرم اینجا بود. هفته ای دوبار از اون سر تهران تا اینجا میومدم، خرید میکردم، بهشون میرسیدم. واقعا انقدر بدشون میومد ازم؟برادرم انقدر متنفره ازم که به خواهرش تجاوز کنه؟ خواهرم انقدر ازم بدشون میومد که دیشب یه کلمه به زور باهام حرف زد؟ عزیز انقدر بدش میومد ازم که رو برگردوند و تا نمی اومدم سراغمو نمیگرفت و حالا که اونجا بودم رفت خونه خواهرش بمونه؟ پس بذار همونی باشم که فکر میکنن هستم. وسایلمو جمع کردم و برای همیشه از اون خونه بیرون رفتم .
۸۶۶
@Dastankade_Dragon
@Dastankade_Ram
پایان
5 393
مشغول بودم که در با ضرب باز شد و امیر اومد تو. نگاهم که بهش افتاد بی اختیار جیغ بلندی زدم. همه لباساش خاکی بود و گوشه لبش پاره شده بود خون میومد.
دویدم سمتش و با نگرانی داد زدم: این چه وضعشه؟ باز با کی دعوا کردی؟
عزیز با پای دردکنش اومده بود لب در و تا وضعیت امیرو دید زیر لب غرغر کرد و روپاهاش زد و رفت تو.
_این پیرزن مگه چقد دیگه زندهاس هی تن و بدنشو میلرزونی؟ هوووی بای توام امیر. پدرسگ چرا جواب نمیدی؟
روبه روم وایساد. یه سروگردن ازم بلند تر بود. تو صورتم داد زد: چخبرته صداتو انداختی سرت؟ به توچه که چیشده؟ الان مثلا خیلی نگرانمی؟
_چته هار شدی؟ من خواهرتم. نگرانت نمیشم؟ چرا اینجوری شدی تو؟
با کف دست به سینم کوبید و بلندتر داد زد: نمیخوام نگرانم شی. نمیخوام خواهرم باشی. پاشو گم شو برو خونه شوهرِ لاشیت دیگم نیا اینجا.
اختیارمو از دست دادم و محکم کوبیدم تو صورتش. بغض بزرگی راه گلومو بسته بود. من نمیدونم چه دشمنی بود با من و نیما داشت. البته میدونستم عزیز انقدر غرغر کرده کنار گوش بچه بد نیما و مادرشو گفته بود امیر حساس تر شده بود.
خون گوشه لبشو که دوباره سرازیر شده بود تف کرد جلوی پاهام گفت: دوسال پیش اون مرتیکه زد اون طرف صورتم. الانم تو زدی. اون موقع ساکت شدم خفه خون گرفتم هیچی نگفتم؛ ولی اینبار صبر کن تا نتیجهشو ببینی.
و تنه شو محکم بهم کوبید و از کنارم رد شد و به طرف در رفت. راه افتادم دنبالش.
_امیر، امیرجان بیا حرف بزنیم. نرو بیرون دیگه… امیر با توام.
بی توجه به من بیرون رفت و درو محکم بست. با قدمای سست رفتم رو پله ی جلوی در نشستم و آروم آروم اشک ریختم. صدای عزیز از اتاق میومد.
_خدایااا… تورو به همون خداییت قسمت میدم حالا دیگه من و از دست اینا راحت کن. اون از بابای کثافتشون که گذاشت منو با سه تا بچه قد و نیم قد رفت، اینم از توله سگاش که از دستشون آب خوش از گلوم پایین نرفته. میرم یه گوشه قبر میخوابم راحت میشم.
_عزیز یادت نره بهش بگی از این قرصه دوتا بسته برات بنویسه ها.
_چندبار میگی مادر؟ باشه میگم دیگه.
زیر کتفشو گرفتم و آروم کمکش کردم که از پله های جلو در بالا بره و سپردمش به محمد و خاله مرضیه، محمد در ماشینو باز کرد و عزیز جلو نشست.
_خاله جان شرمنده شماهم شدیم دستت درد نکنه.
_این حرفا چیه؟ من خودمم که دارم میرم همونجا دکتر انیسم میبرم با خودم دیگه. بعدشم میبرم خونه خودم یکم اونجا باشه شب برمیگردونمش.
_قربون محبتت
خاله جونم. دستت درد نکنه محمد توام تو زحمت افتادی.
محمد گفت: نبابا اختیار داری دخترخاله. خاله هم جای مادر خودم.
لبخندی زدم و گفتم: درضمن یادم نرفته هنوز شیرینی دانشگاه جنابعالیو نخوردیماااا.
_شیرینی شما محفوظه در اسرع وقت تقدیمتون میشه.
خندیدم و روبه عزیز گفتم: مطمئنی نمیخوای منم بیام؟
_نه… تو برو ناهار بذار. مرضیه هست.
_باشه پس به سلامت.
عزیز صداشو آروم کرد و گفت: امیرم تو اتاقش خوابه. سربه سرش نذار هرچیم گفت دهن به دهنش نشو.
_باشه خیالت راحت.
محمد بوقی زد و راه افتاد. الهه هم نیم ساعت پیش رفته بود آرایشگاه. وارد اتاق شدم . رخت خواب هارو ریختم پایین و کثیف هارو جدا کردم و بقیه رو تا میزدم که مرتب بچینم. از حیاط صدای کشیدن دمپایی رو مزائیک ها میومد. فهمیدم که امیر بیدار شده. رویه تشک های کثیفو درآوردم و بردم حیاط تو تشت انداختم که خیس بخوره. برگشتم اتاق، تو فکر و خیال خودم غرق بودم داشتم تاقچه رو گردگیری میکردم که حرکت دستی رو رو کمرم احساس کردم. جیغ کوتاهی کشیدم و برگشتم عقب که دیدم امیر پشت سرم ایستاده. سریع با دست جلوی دهنمو گرفت و چسبوندم به دیوار. با چشمای گرد و بهت زده نگاهش میکردم.
_آخی، ترسیدی آبجی بزرگه؟ نگران نباش فقط یه تصفیه حساب ساده با تو و شوهر حرومزادته. کسی که آبروی من و برد و پیش رفیقام سکه یه پولم کرد. کسی که خواهرمو دزدید و زندگیمونو تباه تر از چیزی که بود کرد. دیروزم که تو بخاطرش تو گوش من زدی.
مغزم داشت نهایت تلاش خودشو میکرد که بفهمه قراره چه بلایی سرم بیاره.
همونطور که منو به دیوار چسبونده بود با یه دستش رو بدنم کشید و با لحن مشمئز کننده ای گفت: منم میدونم باهاش چیکار کنم.
چنگ انداخت و شلوارمو پایین کشید. مغزم قفل کرده بود، احتمال هرچیزی رو میدادم جز این. سِر شده بودم. دستشو زیر تیشرتم برد و سینه هامو لمس کرد که به خودم اومدم. با دستام به قفسه سینه اش فشار آوردم که ازم دور بشه اما فایده نداشت. زورش خیلی بیشتر از من بود. باورم نمیشد برادرم انقدر از من متنفربود که حاضر بود به خواهرش تجاوز کنه ! جیغ خفه ای کشیدم و چنگ انداختم به صورتش. سرش برد عقب و انگار وحشی تر شده باشه منو محکم کوبید تو دیوار که درد تو کل بدنم پیچید.
5 393
💞 تلافی ( تابو ، خواهر )
سلام
کلید و تو قفل چرخوندم و درو هل دادم اما باز نشد. یکم عقب تر رفتم و با تنهام به در کوبیدم. کمی از رنگ پوسته پوسته شدهی در کنده شد و به مانتوم چسبید اما در گیر کرده بود. پوفی کردم و پلاستیک خریدهارو گذاشتم زمین و بیشتر دور خیز کردم و دوباره تنهام رو به در کوبیدم. بالاخره در باز شد! همونطور که شونهمو ماساژ میدادم از دوتا پلهی جلوی در پایین رفتم و امیرو صدا زدم. عزیز لنگان لنگان جلوی در اتاق اومد و گفت: اومدی بالاخره؟ امیر نیست رفته بیرون چیکارش داری؟
_میخواستم کمک کنه پلاستیکارو بیارم تو. این در چرا انقد گیر داره مگه تازه اون لنگهشو تعویض نکردم؟
_چی بگم والا. این امیر گوربه گوری میخواست موتورشو ببره بیرون کوبید توش.
_آشغال مفت خور میدونم از لج من کوبیده به در. حتما تاب برداشته.
خم شدم پاکت خریدهارو آوردم تو و پرسیدم: الهه آرایشگاهه هنوز؟
_آره تا یکی دوساعت دیگه پیداش میشه.
_باشه عزیز برو روپا واینسا منم الان میام تو.
مانتو و شالمو همونجا درآوردم و رو بند تو حیاط انداختم. پلاستیکای خریدارو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه. و مشغول جابه جا کردن وسایل شدم. مدل خونه ی عزیز اتاق اتاق بود. یعنی آشپزخونه بیرون بود؛ یه اتاق بزرگ که همون پذیرایی بود؛ یه انباری و یه اتاق کوچیک هم کنار هم اون طرف حیاط.کنار انباری پله میخورد و میرفت پشتِ بوم و روپله ها پر شیشه های پر و خالیِ ترشی و سرکه بود. چایی و دم کردم و دوتا لیوان ریختم و بردم اتاقِ بزرگ. عزیز گفت: مهسا چطوره خوبه بچم؟
_آره خیلی خوش به حالش شده دو سه روز میره شمال پیش مادرجونش.
_تو نرفتی دوباره اون عجوزه شوهرتو نپزه که زنت دیدن من نمیاد و فلان.
_برم و نرم مادرش زهرشو تو زندگیمون میریزه. پس بهتره باهاش رو در رو نشم.
به اتاق نگاهی کردم و گفتم: دوباره دو روز نیومدم سر بزنم چه وضعشه آخه؟ چرا انقدر همه چی بهم ریختس مادرِ من؟
عزیز پای راستشو دراز کرد و مالید و گفت: من چیکار کنم از دست این دوتا آخه؟ اون امیر پدرسگ فقط میاد میریزه و میخوره و گورشو گم میکنه معلوم نیس کجا. الهه هم که صبحا میره آرایشگاه تا بعدازظهر خونه نیس. وقتیم میاد خونه میچپه تو اتاقش در نمیاد اصن.
_آخه این شد وضع زندگی؟ چندبار گفتم انقدر به این بچه ها رو نده. گوش ندادی آخه! امیر بدجور افسار پاره کرده نمیشه ولش کرد به حال خودش که. هی میگم بذار گوششو بپیچونم میگی نه بچم پدر بالا سرش نبوده. آخه خوبه همینجوری لات و آسمون جل بار اومده؟ معلوم نیس از صبح کجا میره و با کیا میگرده آخه…یادت نیس اون دفعه اگه نیما به داد نمیرسید جاسازاشو پیدا نمیکرد باید دربه در پاسگاه و زندان میشدیم؟
_تو حریف امیر نمیشی. نذار بیشتر از این روتون بهم باز شه.
_بالاخره که چی؟
_خودت میدونی مادر. از شوهرت بدش میاد. هرچیم بگی از لجت بدتر میکنه. سر اون قضیه ی پیدا کردن مواداشم خیلی آتیشی شده فکر میکنه تقصیر اونه. چند وقت پیشا بهم گفت الهام مارو ول کرده رفته دنبال اون مرتیکه…استغفرالله.
_عزیز! من شماهارو ول کردم؟ نه واقعا ولتون کردم؟ چیکار میکردم تا آخر عمر میشِستم ور دلت میشُستم و میپختم خوب بود؟ نباید میرفتم دنبال دلم؟ کم تو خونه کلفتیتونو کردم بس نبود؟ بعدم نیما بد کرد؟ بد کرد نذاشت این بچه سابقه دار شه؟ میرفت زندون میشستی خون دل میخوردی خوب بود؟
عزیز روشو اونور کرد و گفت: من که نگفتم این حرفارو به من میزنی.
میدونستم حرف دل خودشه. همشون همچین فکری میکردن. توقع داشتن من ازدواج نکنم و پیششون بمونم. به خیال خودشون رهاشون کرده بودم و رفته بودم دنبال زندگیِ بهتر…
با نیما تو لوکس فرو
شیِ پدرش آشنا شدم. اون سالی بود که میخواستن دوباره برای زندگی برگردن گیلان. بابای نیما همهی لوازم خونگی هاشو زیر قیمت میفروخت و من و عزیز هم برای خرید جهیزیهم رفته بودیم.اون روز نیما برای کمک اومده بود مغازه پدرش. اون مدتی که اونجا بودیم راهنمای ما بود. دو روز بعدشم خودش خریدهامونو با ماشینش آورد در خونه. یکی دوباریم تو کوچه و خیابون دیدمش و اینطوری شد که اومدن خواستگاری و مراسما همشون زود برگزار شدن و نیما موند تهران.
خانواده نیما از من متنفر بودن چون پسرشونو ازشون دور کرده بودم و در حد پسرشون نبودم! خانواده خودمم که فکر میکردن ولشون کردم و با یه پسر از ما بهترون و تیتیش مامانی ازدواج کردم!
بدون حرف بلند شدم و رفتم آشپزخونه و شروع کردم به بیرون ریختن کابینتا و تمیز کردن. تا میتونستی تو کابینتای عزیز آت آشغال پیدا میکردی. هرچی دستش میومد تو اولین کابینت دم دستش میذاشت و همه چیزو قاطی میکرد. هرچیم بهش میگفتم باید چیزارو تو کابینت مخصوصش بذاری گوش نمیداد بهونه در میوورد من پاهام درد میکنه نمیتونم وایسم چهارساعت ببینم کدوم به کدومه.
5 393
من مال خودتم نگران هیچی نباش خودم پهلوون زندگیتم …اینارو مزگفت و دستش میرفت سمت یقه تاپم دستشو کرد زیر لباسم و سینه هامو گرفت .انقدر نوک سینه ام رو یواش بین دوتا انگشتش میمالید که آه من داشت به جیغ تبدیل میشد .حرکاتمون تندتر شد .خیسه خیس شده بودم آخرین باری که انقدر خیس شده بودم رو یادم نمیاد ولی فقط میدونم فرزاد منو خیس آب کرد…دست کشیدم رو کیرش سفت شده بود .اوف چقدر دلم میخواست بجو ام و قورت بدم کیرشو…فرزاد حرکاتشو وحشیانه تر کرد گردن و لپم الان دیگه زیر زبونش از بس لیسیده شده بودن خیس آب بود…من فقط آه میکشیدم و ناله هام چیزی شبیه به ناله ی یه تصادفی که داره از هوش میره شده بود …فرزاد ترسید گفت شیرین میخوای ادامه ندم؟ هیچی نمیگفتم فقط ناله میکردم .دستشو از رو پاهام پس زدم تا نفهمه کسم چقد خیسه بوی آبم پیچیده بود داشتم خجالت میکشیدم ولی فرزاد زورش زیاد بود دستمو پس زد و دست کشید رو کسم .پاهامو باز کردم …کسمو انقد حرفه ای مالید که اشک تو چشمم جمع شد آه میکشیدم و هق هق میکردم …داشتم بیهوش میشدم که گردنمو گرفت و دستشو گذلشت زیر زانوم و بلندم کرد منو خوابوند رو کاناپه گفت دراز بکش تا برات شربت بیارم .دستشو گرفتم گفتم نرو …گفت باشه قربونت بشم من نمیرم جایی پیشت هستم نترس عزیزم…حرفاش مث مُسکن منو تسکین میداد.
گفت میخوای بس کنم؟ میترسم محمد بیاد (شوهرم) …گفتم نه …و باز چشام افتاد .فرزاد اومد کنارم و خوابید روم بهش گفتم منو خرابم کردی فرزاد .گفت پاشو بریم آشپزخونه صورتتو آب بزن .رفتم پای سینک که اب بزنم صورتم .بیحال و بی رمق بودم که یه دفعه از پشت منو بغلم کرد و دستاشو گذاشت رو سینه ام وای چی حس میکردم؟کیرشو از زیر شلوار داشتم حس میکردم دوباره خرابم کرد .این بار دیگه رو پاهام نمیتونستم وایسم.مدام کیرشو تاب میداد رو کونم و گوشمو میخورد .از دهنش آتیش بیرون میزد جای نفس…گفت فرزاد نمیتونم وایسم .بریم تو اتاق . اینبار دیگه صبر نکرد و شلوارمو به زور درآورد هرچی گفتم روم نمیشه گوشش بدهکار نبود و البته از خدامم بود درش بیاره .تا چشمش به کس خیسم افتاد گفت وای این چرا انقد سفیده ؟ و رفت سمتش .تو دلم مث سیر و سرکه میجوشید وقتی داشت زبونشو میمالید رو چوچولم .بهترین خوردنی بود که تو عمرم برام انجام شده بود …جوری زبونشو میچرخوند رو کسم که کونمو بلند میکردم ولی مگه حریفش میشدم .با دستاش دو طرف کونمو گرفت و سرشو فشار داد رو کسم ،من داشتم میلرزیدم و بریده بریده التماس میکردم که بس کنه ولی مگه گوشس بدهکار بود .سرگرم خوردنم بود که دوتا انگشت رفت تو کسم .جوری انگشتشو کرد تو کسم که نوکش رسید به پشت چوچولم وای از تو کوسمو میمالید از بیرون کوسمو میخورد .داشتم دیوونه میشدم دستش سفید شده بود از آبم .تازه با اوج رسیده بودم که نوک سینه ام رو گرفت وای دیگه حالم تکمیل شد .من فقط میتونستم چنگ بزنم رو مبل و موهاش با هرجایی که به دستم میرسید چون حریفش نبودم .نیم ساعت تموم کوس منو خورد و چندین بار ارضا شدم .وقتی از لرزش وایسادم .فهمید .اومد بغلم کرد.و گفت دوست داشتی شیرین جونم؟ نا برا حرف زدن اما نداشتم سر تکون دادم به نشونه ی رضایت …یه کمی بوسم کرد .و تو گوشم نازم کرد و گفت من باید برم .بعدا میبینمت .و کمکم رفت .من بعداز ۴۰ سال هنوز اونجوری ارضا نشده بودم اونروز همیشه تویادم میمونه …
ما بازم باهم ماجرا داشتیم اگر دوست داشتید تو داستان بعدی مینویسم براتون .
ادامه…
۸۷۲
@Dastankade_Dragon
@Dastankade_Ram
پایان
5 393
💞 مادرزن سکسی داماد وحشی
سلام
من بار اولمه که داستان مینویسم واسه همین الان قلبم از دهنم داره میزنه بیرون .من شیرین ۴۰ سالمه پوستم سفید و موهای طلایی رنگ دارم که عاشق پوشیدن لباسای رنگی مخصوصا قرمزم …
.سه سال پیش یه داماد به جمع خونواده ی من اضافه شد که خیلی به روحیه ام کمک کرد .دامادم پسر ورزیده با گوش شکسته که نشون میده چندساله کشتی میگیره و روحیه ی شادی داره.جوری که وقتی میاد خونه فضارو پر جنب و جوش میکنه.از همون روزای اول خوشحال بودم که همچین پسری به خونوادم اضافه شد بااینکه نمیخوام رقیب دخترم باشم ولی از شما چه پنهون گاهی دلم میخواد دامادم مال من باشه راستی اسمش فرزاده .فرزاد باشگاه داره.چندبار برا اینکه بدنمو به رخش بکشم و بدونه بااینکه ۴۰ سالمه هنوزم پر و پایی دارم با تاپ و شورت جلوش ظاهر شدم .فرزادم خیلی عادی برخورد کرد .همین باعث شد بیشتر جذبش بشم .غرورش منو دیوونه میکرد .باهم تا باشگاه پیاده روی میکردیم عشق میکردم از اینکه کنارش راه برم .احساس جوونی میکردم همیشه باهاش درددل میکردم از آرزوهام میگفتم براش و اون همیشه میگفت تو انقد برام عزیزی که همه آرزوهاتو برآورده میکنم تو مادرزنمی و خیلی خاصی برام دوستت دارم شیرین جون …باخودم گفتم وای بهم گفت دوستت دارم .یعنی داره اتفاق میوفته؟ یعنی رابطه مون داره از مرز داماد و مادرزن میگذره؟ تو چت کردنم باهاش راحت بودم همیشه براش متن های سکسی میفرستادم که بیشتر جنبه آموزش دارن .اونم راحت حرفای سکسی میز تو چت. تا اینکه یه روز که خونه تنها بودم یکی زنگ زد .فرزاد بودد.اومده بود بهم سر بزنه.برام گل خریده بود .بااین کاراش منو شیفته خودش میکرد .همین کارایی که همیشه دلم میخواست شوهرم برام بکنه رو اون داشت انجام میداد و من از ته دل خوشحال میشدم .رفتم تو آشپزخونه تا کمی چای بریزم اومد شونه مو گرفت و گفت دست به چیزی نمیزنی چون من میخوام چای بریزم .هی اصرار کردم که نمیشه اونم بیشتز شونمو فشار میداد تا منو هل بده سمت سالن .خودمو سفت گرفتم تا مجبور شه بیشتر هل بده .کونمو عقب دادم و چسبوندم بهش .اون لحظه برام فراموش نشدنیه .قلبم از سینه ام داشت کنده میشد هی خودمو مالیدم بهش و میگفتم نه فرزاد جونم خودم چایی میارم .بالاخره راضی شد و رفت .چاای ریختم و خوردیم و تلوزیونو روشن کردم .آهنگای سکسی ریحانا داشت پخش میشد .نشستیم کنار همدیگه و گرم تعریف شدیم .عادت داشت دستشو بندازه رو سر پشتی مبل منم جوری نشستم که بچسبه به گردنم .داغی دستشو حس کردم یه لحظه گر گرفت پاهام اون حرف میزد و من خو فکرای سکسی خودم بودم .شیطونه میگه همه چیو بذار کنار یه لحظه لباشو بچسب …ولی نمیشد من زنم غرور داشتم .همینطور که حرف میزدیم منم دستمو انداختم رو مبل پشت کمر فرزاد و شروع کردم موهاشو با انگشتم ناز کردن …و بین حرفام قربون صدقه اش میرفتم …درباره باشگاه میگفت و منم میگفتم قربون بازوهات بشم تو آخرش مقام کشوری میگیری …اینو گفتم دستشو انداخت دور گردنم و منو چسبوند به خودش و بوسم کرد گفت اگر اینجوری بشه که یه شیرینی پیشم داری گفتم چی؟ گفت شیرینیه دیگه یه جعبه شیرینی .گفتم من ازاین چیزا نمیخورم چاق میشم یه چیز بهتر بده …همون لحظه ویدیو ریحانا رو نشون داد که لب گرفت از یه پسر .گفتم از اینا میخوام …فهمید منظورمو .لبم خشک شد یه لحظه قلبم به تپش افتاد وای نکنه زیاده روی کردم چشمام از داغی میسوخت…ولی فرزاد خندید گفت شیرین جونم توکه هرچی بگی من رو چشم میذارم اینم چشم بیا شیرینیتو بدم .آروم اومد سمت صورتم .انقدر آروم که انگار پدرسوخته میدونه من با همین حرکتای آروم هلاک میشم .لبشو گذاشت پایین گوشم و بیصدا بوس کرد .تعجب کردم چون لبشو بر نداشت دیگه .همون لحظه تموم بدنم لرزید .لبشو گذاشته بود همدنجا زیر لاله گوشم .بعداز ۵ ثانیه باز بوسید گردنمو .چشامو بستم و گردنمو کشیدم عقب .نه که به نشونه اعتراض باشه نه چون تحملشو نداشتم .بازم لبشو برنداشت و شروع کرد به بوسیدن گردنم .نمیخواستم ولی آهم بلند شد .چنان آهی کشیدم که فرزادم شوکه شد ولی پس نکشید .دستشو گرفتم .فهمید چیه جریان .لبشو گذاشت رو لاله گوشم و مکیدش تو لبش .اوف قلبم کنده شد گفتم فرزاد …گفت جونم .گفتم وای فرزاد ولم کن …حالم خراب شد .انقد خراب که ناخودآگاه خودمو چسبوندم بهش دستشو کشید رو رون پام از زانو تا شکمم …آه بلند بعدی کاملا حالمو نشون داد و باعث شد فرزاد منو بکشه تو آغوش داغش .منو چسبوند به خودش .بوی عطرش روانیم کرد .لباش رو میمالید رو لپم و گردنم و حالمو لحظه به لحظه خراابتر میکرد.دستش رفت رو سینه هام .سینه های سفید و تپلم رو گرفت تو مشت مردونه اش .اینجا بود که برای اولین بار لبامون گره خورد توهم…صدام تو خونه پیچید: فرزاد دوستت دارم فرزاد…فرزاد بغلشو تنگ تر کرد و تو گوشم صدام کرد شیرین جون همیشه فرزادو داری
5 393
گپ ویژه { 𝑽𝑰𝑷 } وطنی دائمی ناب ویژه فول مدیا با نابترین فیلمهای ایرانی ،فعالیت 24 ساعته ،بدون پاکسازی ؛سیو آزاد و ضد فیلتر ،هرکی خاست بیاد پیوی 👇👇👇⚠️دوستان خارج از کشور قابلیت ارز دیجیتال فعال شد 💸💸💸📡📡📡
@King_Rembo
@King_Rembo
5 393
گپ ویژه { 𝑽𝑰𝑷 } وطنی دائمی ناب ویژه فول مدیا با نابترین فیلمهای ایرانی ،فعالیت 24 ساعته ،بدون پاکسازی ؛سیو آزاد و ضد فیلتر ،هرکی خاست بیاد پیوی 👇👇👇⚠️دوستان خارج از کشور قابلیت ارز دیجیتال فعال شد 💸💸💸📡📡📡
@King_Rembo
@King_Rembo
5 393
گپ ویژه { 𝑽𝑰𝑷 } وطنی دائمی ناب ویژه فول مدیا با نابترین فیلمهای ایرانی ،فعالیت 24 ساعته ،بدون پاکسازی ؛سیو آزاد و ضد فیلتر ،هرکی خاست بیاد پیوی 👇👇👇⚠️دوستان خارج از کشور قابلیت ارز دیجیتال فعال شد 💸💸💸📡📡📡
@King_Rembo
@King_Rembo
5 393
گپ آتشکده وطنی جوین بدین پیوی یکی از جنده های تلگرامو گذاشتم توش متن آبی برید پیوی برا امشبتون حال کنین
https://t.me/+ql0T8FJi8185ZDEy
https://t.me/+ql0T8FJi8185ZDEy
5 393
گپ ویژه { 𝑽𝑰𝑷 } وطنی دائمی ناب ویژه فول مدیا با نابترین فیلمهای ایرانی ،فعالیت 24 ساعته ،بدون پاکسازی ؛سیو آزاد و ضد فیلتر ،هرکی خاست بیاد پیوی 👇👇👇⚠️دوستان خارج از کشور قابلیت ارز دیجیتال فعال شد 💸💸💸📡📡📡
@King_Rembo
@King_Rembo
5 393
گپ ویژه { 𝑽𝑰𝑷 } وطنی دائمی ناب ویژه فول مدیا با نابترین فیلمهای ایرانی ،فعالیت 24 ساعته ،بدون پاکسازی ؛سیو آزاد و ضد فیلتر ،هرکی خاست بیاد پیوی 👇👇👇⚠️دوستان خارج از کشور قابلیت ارز دیجیتال فعال شد 💸💸💸📡📡📡
@King_Rembo
@King_Rembo
5 393
گپ ویژه { 𝑽𝑰𝑷 } وطنی دائمی ناب ویژه فول مدیا با نابترین فیلمهای ایرانی ،فعالیت 24 ساعته ،بدون پاکسازی ؛سیو آزاد و ضد فیلتر ،هرکی خاست بیاد پیوی 👇👇👇⚠️دوستان خارج از کشور قابلیت ارز دیجیتال فعال شد 💸💸💸📡📡📡
@King_Rembo
@King_Rembo
5 393
گپ ویژه { 𝑽𝑰𝑷 } وطنی دائمی ناب ویژه فول مدیا با نابترین فیلمهای ایرانی ،فعالیت 24 ساعته ،بدون پاکسازی ؛سیو آزاد و ضد فیلتر ،هرکی خاست بیاد پیوی 👇👇👇⚠️دوستان خارج از کشور قابلیت ارز دیجیتال فعال شد 💸💸💸📡📡📡
@King_Rembo
@King_Rembo
5 393
گپ آتشکده وطنی جوین بدین پیوی یکی از جنده های تلگرامو گذاشتم توش متن آبی برید پیوی برا امشبتون حال کنین
https://t.me/+ql0T8FJi8185ZDEy
https://t.me/+ql0T8FJi8185ZDEy
5 393
گپ آتشکده وطنی جوین بدین پیوی یکی از جنده های تلگرامو گذاشتم توش متن آبی برید پیوی برا امشبتون حال کنین
https://t.me/+ql0T8FJi8185ZDEy
https://t.me/+ql0T8FJi8185ZDEy
此内容仅面向 18 岁及以上用户
登录服务即表示您确认已年满 18 周岁。
