en
Feedback
شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

Closed channel

﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

Channel شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 53 235 subscribers, ranking 427 in the Books category and 6 431 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 53 235 subscribers.

According to the latest data from 28 July, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 2 390 over the last 30 days and by -139 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 1.69%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 6.94% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 901 views. Within the first day, a publication typically gains 3 695 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 33.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 29 July, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

53 235
Subscribers
-13924 hours
-6667 days
+2 39030 days
Posts Archive
ریپلای پارت جدید امشب❤️😎

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎

✨#پارت_301 _میشه.. برای من انسولین بخرین؟ اگر دیرتون نمیـ..ـشه

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💕

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💕

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💕

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💕

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💕

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💕

sticker.webp0.16 KB

Repost from N/a
- سکس هیچ‌چیزی رو تغییر نمی‌ده! پایین تنه‌ام را به شکمش می‌چسبانم و زیر گلوی خوش بوی‌اش را می‌بوسم، تاکید می‌کنم: - هر اتفاقی که امشب بین ما بیفته، فردا صبح طلاق می‌گیریم! دخترک نفس‌زنان دستش دور گردنم حلقه می‌شود: - مهم… نیست… بوسم کن مهراد، جوری ببوسم که باورم بشه عاشقمی! نوک سینه‌های سفیدش که در سوتین مشکی رنگ حریر پیداست را می‌پیچانم و ناله می‌کند: - آخ… دردم می‌آد! عرق از لای موهایم چکه می‌کند… عقل از سرم پریده، بدن برهنه‌ی ظریفی که زیر تنم پیچ و تاب می‌خورد، هوش و حواسم را برده: - قراره بیشترم دردت بیاد بیبی، ولی من مراقبتم! نفس می‌زنم: - فقط همین امشب! لب‌های سرخ هوس‌برانگیزش را به کام می‌گیرم و نفسش را می‌بُرم. جوری می‌بوسمش که مطمئن شوم مهر لب‌هایم روی تمام تنش حک شده، کبودش می‌کنم و زمزمه می‌کنم: - کاش زودتر می‌کردمت! تنش را بالا می‌کشد و سینه‌های کوچکش را به بالاتنه‌ی عضلانی‌ام می‌چسباند، لبخند لرزانی می‌زند و صورتش سرخ می‌شود: - فردا طلاق می‌گیریم! تاییدش می‌کنم: - آره… ولی تا خود صبح می‌کنمت بیبی… نگران نباش! نگران نگاهم می‌کند: - من اولین بارمه… چنگی به بین پاهایش می‌زنم و سعی می‌کنم ران‌هایش را از هم فاصله بدهم: - آروم می‌کنمت جوجو… هیس! دستم سمت بند سوتینش می‌رود و با پایین کشیدنش از روی شانه، سرخی و سفیدی تنش بنزین روی آتشم می‌ریزد… با پاره کردن شورت و سوتینی که در تنش مانده، می‌غرم: - آماده‌ای؟ قراره خیلی خوش بگذرونیم! ترسیده نگاهم می‌کند و من با بوسیدن سینه‌هایش، از ناف تا بین پاهایش پایین می‌روم و با برخورد زبانم، ناله‌اش بلند می‌شود: - آی… آی مهراد… نکن! برای خوندن ادامه‌ی پارت هات و داستان 😁👇🏻🔞 https://t.me/+5N4oJ6lgPBJhMjZk https://t.me/+5N4oJ6lgPBJhMjZk https://t.me/+5N4oJ6lgPBJhMjZk #خلاصه #خانه‌ی‌ماهی 🐠 مهراد طهرانچی؛ ۳۴ ساله و جراح حاذق قلب و عروق… تک اولاد ذکور خاندان، بنابر مصلحت مجبور به عقد دخترعموی ۱۷ ساله‌اش می‌شه! قرار بود فقط یک ازدواج صوری بین‌ خودشون باشه و بعد از مدتی، جدا بشن… اما دل مهراد، برای دلبر کوچولوی خونه‌اش می‌ره و دیگه نمی‌تونه طلاقش بده… یک شب که… https://t.me/+5N4oJ6lgPBJhMjZk https://t.me/+5N4oJ6lgPBJhMjZk https://t.me/+5N4oJ6lgPBJhMjZk

Repost from N/a
#پارت_اینده_رمان❌❌ _دختر میگه شوهر نداره ولی شکمش بالا آمده باز هم زن همسایه، این جماعت حراف خاله زنک . از وقتی مجبور شدم تو پایین شهر یه اتاق بگیرم مدام نگاهشون آزارم میدن. _والا چی بگم از اولم به صاحاب خونه گفتم لباساش ادا ‌اصولاش به پایین شهر نمیخوره ولی انگار بی پوله…کیه که جونامونو واسه همین اجاره ی یه اتاق از راه به در کنه جووناشون ؟! واسه پول اجاره؟! منی که باید استراحت مطلق باشم کیلو کیلو سبزی قرمه و اش درست میکنم تا خرجم دربیارم بیفتم دنبال جووناشون؟! دست روی شکم برامدم میذارم تا کیسه ی سبزی بلند میکنم . _چی میدونم حالا با شوهرم صحبت میکنم میگم پسر جوون داریم این دختره هم بر و رو داره هم خودش کرم داره … شوهرم راضی میسه بیرونیش میکنه شوهرش ؟! زن بد ذاتیه ولی خبر نداره همون شوهرش تو راه برگشت چه طور بهم پیشنهاد صیغه داد . و من متینا چه طور از عرش به فرش افتادم . من زن دکتر سپهر دانشور رییس بیمارستان که کارم رسیده به سبزی قرمه فروختن و تهمت های ناروا و پیشنهاد صیغه از مردای زن داد … _چمیدونم شاید پدر بچشم …استغفرالله یکی از مردامون باشه. دیگه کم میارم . اشک تو چشمش جمع میشه و خوشا به غیرت دکتر سپهر دانشور به هوای عشق دوران جوونی به زنش خیانت کرد… منو راهی کوچه و خیابون ها شدم و حالا… حتما معشوقش تو ‌پنت هوس سپهر زندکی میکنه کیسه رو به زود بالاتر میکشم و توف به این بارداری که همه جا #بوی #عطر سپهر احساس میکنم. _سپهر بی غیرت خائن….خودم بچمو تنها بزرگ میکنم نیازی به پدر کثافط خائنش ندارم حرفم تموم نشده حس میکنم سنگینی بار کیلویی سبزی کم‌میشه. _حالا فعلا اینارو بده من بعدا تنبیهت میکنم هم واسه فرارت هم واسه فحش دادنت بی ادب صدای وحشی که بوی دلتنگی میده . به لرز به عقب برمیکردم … بعد از ماه میبینمش… مردی که همیشه برای خط اتوی لباسش ساعت ها وقت میذاشتم و حالا…. یقه ی باز. و شلخته… خون خشک شده کنار لبش _سپهر …چی شد حرفم تموم نشده که .. _که بهشون گفتی شوهر نداری ها… پشت بندش صدای عربده ی دکتر سپهر دانشور که خیاط خونه ی قدیمی رو پر میکنه _آی خاله خانباجی ها…..شوهر نسناس کدومتون بود تو راه مزاحم زن من شد؟! پیشنهاد صیغه به زن باردار من داد منم کشیدمش زیرم مول سگ ناله میکرد وقتی صورتش پرخون شده یود این سپهره اتو کشیدست؟! جیغ زن همسایه و همزمان سپهری که سمتم پا تند میکنه _تو هم راه بیفت فکر نکن قرار ازت بگذرم که با رفتنت…بی شرف با رفتنت زندگیمو به هم ریختی متینا https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk دختره نمیخواد باهاش بره…. اما دکتر سپهر دانشور قسم خورده زن کوچولوشو برگردونه حتی شده به بهانه ی بچه ❌کپی اکیدا ممنوع /پارت رمانه❌ 💯پارت رمان💯 من سپهرم... بهترین جراح پلاستیک شهر❗️ عاشق زنم نبودم و تا دیروقت تو بیمارستان می‌موندم ولی یه شب برگشتم و دیدم زنم خونه نیست و برای همیشه رفته. تازه فهمیدم که عاشقش بودم وقتی که ترکم کرد... https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk از تمام بی محلی هاش پشیمون می‌شه اما خیلی دیره 🥺😢*

Repost from N/a
دوست دخترِ شوهرم ازش حامله شد💔 ولی اون دختر یه بلاگر بود که فالورِ میلیونی داشت و طوری پیشِ دنیا وانمود کرد که انگار من زندگیشون رو خراب کردم و سینا از ترسِ تهدیدای اون زن، منو طلاق داد. آخرشم مجبور شد منو شش ماه به رفیقش بسپره تا اون بلاگرِ بی‌آبرو رو از ایران ببره‌و برگرده دوباره عقدم کنه. اما سه ماه بعد، وقتی عده‌م تموم شد. رفیقش یه شب به اتاق خوابم اومد‌و...🔞♨️ https://t.me/+_Ay4P_x8JE80N2M0 ـ این زن کیه رو تختت سینااا! ناباور به زن لخت کنار شوهرم نگاه کردم، وقتی صورتش را چرخاند شناختمش... همان بلاگر معروف بود! همانی که بهش شک داشتم... همانی که می دانستم یک روز زندگی ام را به آتش می کشید! سینا از جا بلند شد و زن دور خودش ملافه کشید... برعکس من آن ها آروم بودند، انگار که مزاحمشان شده بودم. ـ مگه قرار نبود فردا بیای محیا؟ با حیرت به پاسخش خیره ماندم... همین؟ زود آمده بودم؟ عیش و نوشش را خراب کرده بودم؟ ـ یعنی چی! میگم این زن کیه سینا! چه غلطی میکنین شما؟ با خونسردی شورتش را پوشید و به سمتم آمد. ـ خودت میدونی کیه! مگه خونه مامانت نبودی؟ انگار که داشتم دیوانه میشدم! آنقدر عادی برخورد می کرد که انگار من اشتباه دیده بودم، انگار خیانت نکرده بود! صدای جیغم بالا رفت و داد کشیدم. ـ این هرزه ی پتیاره کیه رو تخت تو! زن به سمتم آمد و فریاد کشید. ـ هوووی خراب خانم من زنشم! گه اضافه نخوری. شوک شدم... زن جلو آمد و غرید. ـ صیغه کردیم! میخوای چه غلطی کنی؟ جوجه کوچولو شکایت میکنی؟ کیفم را به زمین کوبیدم و به سمت سینا رفتم، رو به رویش ایستادم و لب زدم. ـ راست میگه؟ سینا بیخیال لیوان آب را سرکشید. ـ آره! زنمه! عاشقشم! اختیارش با من نبود که دستم بالا رفت و سیلی محکمی به گونه‌اش کوبیدم! دستش بین موهایم نشست و غرید. ـ چه گهی خوردی تو! پدرتو در میارم! زن با خوشحالی خندید و روی مبل نشست. ـ جلوم پر پرش کن سینا! روی زمین مرا کشان کشان به سمت پذیرایی برد و لگد های محکمش به شکمم خورد. ـ دیگه نبینم از این گه خوریا کنیا... بگو غلط کردم. باورم نمیشد... موهایم را گرفت و سرم را به زمین کوبید، رد خون روی پیشانی ام را حس میکردم... صدای خنده ی زن دیوانه ام کرده بود. ـ بگو گه خوردم، بگو سارا خانوم کنیزتم... گه بخور ببینم، زود باش! سرم را به زمین کوبید و چشم هایم سیاهی رفت... حرف پدرم دور سرم چرخید و هزار بار خودم را لعنت فرستادم... « ـ الان کله‌ات داغه فاز عاشقی برداشتی دختر من... این پسر سادیسم داره! علائمش رو داره... ساده ازش رد نشو. » و من گوش نکردم. گوش ندادم! سینا به سمت اشپزخانه رفت، صدای قهقهه ی زن بلند شده بود و می گفت: ـ سینا چاقو بیار، پوستش رو بکنیم؟ شاید حتی مواد مصرف کرده بودند... نمی دانم! با همه ی توانم بلند شدم، قبل از آن که سینا بفهمد همه ی انرژی‌ام را جمع کردم و به سمت در دویدم... صدای سارا می آمد. ـ عروسکمون فرار کررررد! با همه ی وجودم دویدم و از ساختمان خارج شدم... دویدم، آنقدر دویدم که پاهای برهنه ‌ام می سوخت. پشت سرم را نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم خبری ازش نیست، بی اراده روی زمین افتادم... از سرم خون می آمد و چشم هایم درست نمی دید. به هق هق افتادم... خدا لعنتم کند! خدا لعنتم کند که چشم هایم کور شده بود. نفسم بالا نمی آمد، تنها کاری که توانستم کنم این بود که تنم را بالا بکشم و زنگ آیفون خانه ی او را بزنم... کسی که به مردانگی‌اش ایمان داشتم! کسی که تمام راه را دویده بودم تا پناهم شود... مسلم! مسلم مدنی... صدایش در آیفون پیچید. ـ جانم؟ و نوای آرام و بی جان من بود. ـ کم..کمک..کمک... نمی دانم بعد از چند سال صدایم را می شنید، اما با کمی مکث لب زد. ـ محیا تویی؟ آیفون قطع شد، صدای راه پله ها می آمد که انگار داشت تمام راه را می دوید، وقتی در اپارتمان را باز کرد قامتش را دیدم. خودم را یک بار دیگر لعنت فرستادم برای انتخاب اشتباهم! او عاشقم بود... او مرد بود!  او همیشه پناهم بود! من احمق برای یک انتقام، یک لجبازی... یک بچه بازی او را ترک کردم... ـ محیا... محیا حالت خوبه؟ خم شد و سرم را میان دستانش گرفت، دستش روی پیشانی ام نشست. ـ سرت خون میاد! کی این کارو باهات کرده؟ لب زدم. ـ سس..سینا... دست هایش مشت شد و غرید. ـ مرتیکه ی بی وجود عوضی! بیچاره‌اش میکنم! بلایی به سرش میارم که تو همون تیمارستان دفنش کنن! بازویش را گرفتم و لب زدم. ـ دارم... دارم میمیرم..خیلی سرم درد میکنه ... خیلی. دست هایم را بوسید و برق اشک را در چشمانش دیدم. ـ بدبختش میکنم محیا... کاری میکنم به پات بیوفته! خیانت در امانت کرد... عشق بچگیای منو نابود کرد! نابودش میکنم! چشم هایم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم... https://t.me/+_Ay4P_x8JE80N2M0 https://t.me/+_Ay4P_x8JE80N2M0

Repost from N/a
سه ماهه زنتم اما هنوز باکره‌ام... چطور می‌تونی جلوی من با زنای دیگه بخوابی؟ نیشخندی زد و نگاه کثیفش رویم چرخ خورد. -هوس داری، که انقدر عز و جز می‌کنی؟! حالم از او بهم می‌خورد. اما خسته بودم انقدر مقابلِ خدم و حشم این خانه تحقیر شدم. خسته بودم بس که هر شب زنی را مقابلم برهنه می‌کرد و از من می‌خواست تا تهِ رابطه‌ و عشق‌بازی‌هایشان را نگاه کنم. -مگه زن خودت چشه؟! من چه ایرادی دارم که با هرزه‌ها می‌خوابی؟! برایم مهم نبود که خدمه صدایمان را می‌شنوند. حتی برایم اهمیت نداشت اگر صدای زجه‌هایم را هامون، شریکِ تجاری‌اش که با او آمده بود بشنود. -دوست داری یکی‌و بیارم با تو بخوابه من نگاه کنم؟! وا ماندم. دهانم باز ماند و اشک‌هایم خشک شد. هر چند که از او بعید نبود. -حالم بد می‌شه با دختری که پدرش همینجوری پیشکش کرده بهم بخوابم. با لکنت پچ زدم: -طلاقم بده. وگرنه خودم‌و می‌کشم و خونم می‌افته گردنت. هیستریک خندید و نزدیکِ منی که گوشه‌ی آشپزخانه پناه گرفته بودم شد. -به‌نظرت بدمت هامون یه حالی بهت بده؟! هوم؟ سرودست می‌شکنن واسه یه شب بودن باهاش. نظرته؟ منکر جذابیت هامون و آن چهره‌ی فریبنده‌اش نمی‌شدم. اما نه برای من که اسم شوهر رویم بود و تعهد داشتم. بزاقم را سخت قورت دادم و قدمی عقب رفتم. -فقط طلاقم بده. -طلاقت بدم؟! زن صیغه‌ای و طلاق نمی‌دن. فقط عطاش و به لقاش می‌بخشن و می‌گن هِرری... دستش چنگِ سینه‌ام شد و مرا جلو کشید. -هامون زیاده واست. بدمت دستِ ممدعلی باغبونمون، بگم یه شب تا صبح حال کنه باهات بلکه خفه شی. دیدم چطور هیز نگاهت می‌کنه. باورم نمی‌شد جدی این حرف‌ها را بزند و تا این حد بی‌غیرت باشد. -من شوهر دارم. دست هر مردی بهم بخوره خودم‌و می‌کشم. حواست باشه دارا. نیشخندی زد. -اصلا هوس کردم یکی جلوی من باهات باشه. چون من‌و تحریک نمی‌کنی. چشم ریز کرد. -صیغه‌رو می‌بخشم اما عین یه هرزه کنار خودم نگهت می‌دارم. باقی مدت صیغه‌و بخشیدم. حلالت. دیگه متعهدم نیستی. تنم لرزید. از حرف زدن پشیمان شدم. حال کجا می‌رفتم؟! همانطور که از آشپزخانه خارج می‌شد پچ زد: -واسه امشب آماده‌ باش‌و خوشگل کن. وحشت‌زده به جای خالی‌اش خیره شدم. انقدر خیره ماندم که جایش را هامون گرفت. هامونِ صدرِ اعظم... مردی که همیشه تنها بود و نگاه و صدایش تنت را می‌لرزاند. -بپوش با من میای. جای تو، تو خونه‌ی این بی‌ناموس نیست. سر بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. اخمی غلیظ داشت و چشمانش به خون نشسته بود. -من... جایی ندارم. آستین‌هایش را بالا زد. -جات می‌شه کنارِ من. طلاقت داد؟! خودم عقدت می‌کنم! با چه منطقی؟! مردی که تا دیروز حتی نگاهی به من نمی‌انداخت حال می‌خواست عقدم کند؟! لابد دیده بود چقدر بدبختم و می‌خواست استفاده ببرد. -از شما مردا... از همه‌تون متنفرم. سر تکان داد و لبخندی حرص‌درآر روی لبش نشست. -خوبه از همه بدت بیاد! اما قراره عاشقِ من شی! بغض کردم... عشق‌... چه واژه‌ی غریبی. -من هیچی ندارم. نه خوشگلی نه پول و نه خانواده. من حتی نمی‌تونم شریک تختت باشم. چون تحریکت نمی‌کنم. نزدیک و نزدیک‌تر شد و با هر قدمش تمش قلبِ منِ بی‌نوا سرعت می‌گرفت. -می‌برمت خونه‌م. خودم می‌شم پشت و پناهت، خودمم می‌شم کَس و کارِت... چانه‌ام لرزید... آرزویم را وعده داده بود. وعده‌اش انقدر شیرین بود که از عاقبتم نترسیدم و دلم برای رفتن تپید. اصلا حتی اگر سوء استفاده می‌کرد، فقط تا همیشه با همین زبان‌بازی‌ها کمی قلب شکسته‌ام را ترمیم کند. دستش بندِ چانه‌ام شد. -باقی مدت صیغه رو بخشید؟! اشکم چکید و سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم. -عده‌ت که تموم شد بهت نشون می‌دم که چقدر واسم لوند و لذیدی. خجول سر به زیر شدم. انگار از اواسط بحثمان رسیده بود و نمی‌دانست هنوز باکره‌ام. -من عده ندارم آقا! انگشتانش روی چانه‌ام محکم شد و مجبورم کرد نگاهش کنم. -پس همین امشب عروسم می‌شی‌و نشونت می‌دم تا چه حد وحشیم کردی کاپ‌کیک! https://t.me/+-27vmOdTdDQ4Y2Vk https://t.me/+-27vmOdTdDQ4Y2Vk https://t.me/+-27vmOdTdDQ4Y2Vk https://t.me/+-27vmOdTdDQ4Y2Vk https://t.me/+-27vmOdTdDQ4Y2Vk https://t.me/+-27vmOdTdDQ4Y2Vk https://t.me/+-27vmOdTdDQ4Y2Vk https://t.me/+-27vmOdTdDQ4Y2Vk https://t.me/+-27vmOdTdDQ4Y2Vk #عاشقانه #مافیایی #بزرگسال

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💕

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💕

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💕

ریپلای پارت جدید امشب❤️😎 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💕

پارت امروز همین‌الان آپ شد💜💜 💜خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💜