en
Feedback
شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

Closed channel

﷽ بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری روزانه🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی✨ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

Channel شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 50 828 subscribers, ranking 470 in the Books category and 6 571 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 50 828 subscribers.

According to the latest data from 16 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -2 520 over the last 30 days and by 47 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 2.99%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 6.83% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 521 views. Within the first day, a publication typically gains 3 472 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 35.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, دخترک, ایتا, ابراهیم, زمزمه.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
﷽ بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری روزانه🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی✨ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 17 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

50 828
Subscribers
+4724 hours
-5237 days
-2 52030 days
Posts Archive
پارت امروز همین‌الان آپ شد💕 می‌تونین ادامه و پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین❤️⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد💕 می‌تونین ادامه و پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین❤️⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد💕 می‌تونین ادامه و پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین❤️⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد💕 می‌تونین ادامه و پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین❤️⬆️

Repost from N/a
- شورتتو دربیار بده بهم. چشمم از تعجب گرد شد و لب زدم: - این جا؟ جلوی مادرت؟ نیشخندی زد و گفت: - مگه دنبال هیجان توی سک.س نبودی؟ درار ش.ورتتو، پاهاتم باز کن از هم. لب گزیدم و نگاهم چرخید سمت آشپز خونه ی اوپن که مادرش مشغول آماده سازی شام بود. دامن پام بود، کم پاهام رو باز کردم و به سختی لباس زیرم رو پایین کشیدم و گذاشت جیبش. - حالا بیا بشین روی پام. چرخیدم سمت آشپزخونه و با عجز نالیدم: - مامانت میبینه. دستم رو کشید و مجبورم کرد تا روی پاش بشینم. - دامنتو بنداز رو پات، فکر میکنه عادی نشستی و نمی فهمه چه خبره؟! نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم: - آخرش بااینهمه رابطه اگه حامله ام نکنی قطعا مامانت مچمونو میگیره. دستش نشست دو طرف کمرم و پچ زد: - یکم جا به جا شو، درست بشین روش. لبم رو گاز گرفتم، کاری که می خواست انجام دادم و از لذت آه بلندی کشیدم. - دارید چی کار می کنید بچه ها؟! https://t.me/+Y_cNBz4DnV80ZjFk https://t.me/+Y_cNBz4DnV80ZjFk هـشـــدار❌ این رمان این رمان خاطرات نویسنده ست و یکبار فیلتر شده به خاطر صحنه های باز جنسی که داره پس اگه علاقمند به رمان های اروتیک نیستید این رمان مناسب شما نیست❌ https://t.me/+Y_cNBz4DnV80ZjFk https://t.me/+Y_cNBz4DnV80ZjFk #مختص_به_بزرگسالان🔞🔥 آموزش صفر تا صد پوزیشن های جنسی در قالب رمان🚫

Repost from N/a
نزن صدرا... توروخدا نزن درد داره... ببخشید... من هیچ کاری نکردم. چرا می زنیم آخه نامرد؟ صدای پر بغض دخترک هنوز در گوشش بود‌. دخترکی که حالا روی تخت افتاده بود - با پشت دست زدی تو دهن زنت ارتودنسی هاش لباشو بریده داداش؟ صدای ناباور شیما نگاه صدرا را به مشتش کشاند. یعنی آن قدر بد زده بود! روی انگشتانش زخم بود اما لحن مدعی خدیجه خانوم اجازه فکر کردن به دخترک را نداد - زده که زده... زنشه اختیار دارشه... می‌خواست زبونشو نگه داره کتک نخوره! شیما کفری به سمت مادرش چرخید - مامان! مامان! تو رو خدا... چیکار دختره بدبخت داری؟ چرا نمیذاری زندگیشونو بکنن؟ داداشم دوسش داره... خدیجه خانوم طغیان کرد - نمی تونه... نمی تونه خواهر قاتل برادرشو دوست داشته باشه! مگه نه صدرا؟ بخدا شیرمو حلالت نمیکنم صدرا اگه دلت برای اون دختره رفته باشه میشنوی؟ نگاه شیما سمت صدرا چرخیده بود که عصبی رو چرخاند. - داد بیداد نکنید اینجا... برو خونه شیما... مامانم ببر خونه. خودم اینجام. شیما پوزخند زنان جلو رفت - چرا اینجا بمونی داداش؟ کار ناتمومت رو تموم کنی؟ مگه انتقامتون تموم نشد؟ داداش شهاب یک بار مرد لیلی صد بار هر روز اون دختر و کشتین داداش... شیما راست می گفت. او آن دختر ۱۶ ساله را به جرم برادرش هر روز قصاص کرده بود. همان دخترک ریزه میزه که حالا روی تخت بیمارستان بود! با کشدار شدن سکوتش شیما گریان مقابلش ایستاد - اصلا فهمیدی درداشو داداش؟ وقتی کتکش می زدی می شنیدی جیغ هاشو؟ جیغ نزده بود دخترک... حتی گریه هم نکرده بود اینبار... فقط نگاهش کرده بود و حالا تصویر عسلی هایش در فکر صدرا بود - شاید اصلا اینبار اونقدر زدی که مرده... هان؟ امروز ازش صداش در نیومد... می دونی چرا؟ چون اون همون شبی که با گلی نامزد می کردی بردیش تو اتاقت با اون، اون دختره مرد.. اصلا یادته؟ غرشش بالاخره بلند شد - ببر صداتو شیما! جمع کن برو خونه... مامان توام برو! خدیجه خانوم با اکراه بلند شد - توام بیا... گلی چشم به راهته... سر ماه عروسیتونه باید برید رخت و لباس عروسی بگیرین به سلامتی... این زنیکه هم چیزیش نمیشه... مثل سگ صدتا جون داره! از همین جا بفرستش خونه آقاش دیگه تموم شه... می بینمش داغ دلم تازه میشه صدرا کلافه مشت هایش را فشرد می فرستاد. اگر لیلی حالش خوب میشد می‌فرستاد و تمام می کرد این انتقام را..‌. انتقامی که فقط لیلی را نسوزانده بود... با باز شدن در قدم هایش سمت در رفت - آقا! کجا نمی تونین برین تو! عصبی مقابل پرستار ایستاد - زنم تو اون اتاقه. یعنی چی نرم تو؟ پرستار متاسف سر تکان داد - شما شوهرشین؟ بیاین رضایت نامه رو امضا کنین پس لطفا... با اخم های درهم پشت پرستار راه افتاد - چه رضایت نامه ای؟ مگه چیشده؟ پرستار متعجب نگاهش کرد - وا آقا مگه نمیگی زنته؟ کمرش آسیب دیده... ممکنه نتونه راه بره باید امضا کنین... مات شده سرجایش ایستاده بود. کمرش؟ مسخره بود او آنقدر نزده بود نه؟ یادش نبود. کمربند دور دستش بود و او پر شده از حرف های مادرش فقط دخترک را کوبیده بود... - یعنی چی؟ کمرش... پرستار پشت چشمی نازک کرد - والا به دکتر گفت از پله افتاده اما معلومه کتک خورده..‌ همه بدنش کبوده... شاید نتونه راه بره اگه میخواید برید پیشش امضا کنید بعد... صدرا بی نفس وارد اتاق شد آن دختر با صورت کبود همان دختری نبود که چشم های عسلی اش دیوانه وار عاشقش بودند؟ پس چرا حالا سرد نگاهش می کرد https://t.me/+pTWqYFEfB29mMTA0 https://t.me/+pTWqYFEfB29mMTA0 https://t.me/+pTWqYFEfB29mMTA0

Repost from N/a
- تو به بابام گفتی تخمات چپه؟! لقمه را در دهانش می گذارد و چشم غره می‌رود. - نه خیر. - پس این پیر مرد چی میگه؟! رفته افتاده رو تخت سکته رد کرده، میگه تو سکتش دادی! دخترک بی خیال شانه بالا می اندازد. - اول صبحی اومده گیر داده به من؛ میگه نازایی....تخم خاندان مارو پوچ می‌کنی! سکوت میکند تا لقمه بزرگ را بجود. - خب؟ با دست اشاره به دهانش می کند که میراث از حرص پوف کلافه‌ای می کشد. - بلوط جان، دورت بگردم…بگو چی گفتی؟ باقی مانده‌ی لقمه را قورت میدهد و لب می‌زند: - بهم گفت تخمشو خشک می‌کنم، منم بهش گفتم آقا جان تخم شما چپه وگرنه با اون سطح رو کار بودن منو تو الان باید دو جین تیم فوتبال مینداختیم به راه‌... میراث با حرص بر سر میز می‌کوبد که دخترک از ترس از جای می‌پرد. - چته وحشی می‌شی یهو؟! مگه دروغ گفتم؟ تخم آقات چپ بوده وگرنه من چیزی کم نداشتم...... میراث دندان می ساباند و می‌غرد: - آخه توله سگ چطور روت میشه این حرفارو بزنی؟ - همون طوری که صدای #سکــسمونو شبا می‌شنوه و میوفته رو کار با حاج خانم. - دهنتو ببند دریده خانم، این حرفا چیه میزنی؟ - دروغ میگم؟ به راه رفتن حاج خانم یه نگاه بنداز، وقتی تو وحشی میشی میوفتی به جون من عینهو حاج خانم میشم! از حرص می‌غرد: - د زبونتو ببر گیس بریده - مگه چی گفتم؟! می‌خواستی خونه جدا بگیری که حاج آقا نیاد بعد هر سکـس ما بپرسه پس کو بچه که تهمت تخم خشک شده به من بزنه..... - دیگه تهمت نمی‌زنه موشکافانه سر تکان می‌دهد! - چون الان بدون جلوگیری می‌کنمت که نه اون بگه تخمت چپه، نه تهمت تخم خشک بودن به من بزنی! هینی گفته و با ترس قصد فرار می‌کند؛ خط و نشان کشیدن های میراث او را می‌ترساند. دستش از پشت اسیر دستان میراث شده و جیغش به هوا می‌رود. _ ولم کن میراث خان…هر ورم بکنی تخمتون راست نمیشه! دستان مرد داخل شلوارش خزیده و با حرص بین پایش را چنگ میزند. _ قبل اینکه این کوچولو رو جر بدم باید دهنتو ببندم ک انقدر چرت و پرت نگی! صدای شاکی حاج خانم از پشت در بلند میشود. _ آره مادر گل بگیر اون دهنشو! یه الف بچه هممونو مچل خودش کرده... بلوط تقلا کنان خودش را تکان می‌دهد و با حرص غر میزند: _ اصلاً تخم راستتون که همین میراث خانه چه گلی به سرتون زده که نگران چپ و راستیش باشین حاج خانم؟! تخم تخمه دیگه... میراث عنان از کف داده و با حرص صورت دخترک را مقابل پایین تنه اش می‌گیرد. _ من امروز هم زبونتو کوتاه میکنم هم یه تخم راست می‌کارم تو شکمت توله سگ... https://t.me/+E-dSkv6e18RjNTY8 https://t.me/+E-dSkv6e18RjNTY8 https://t.me/+E-dSkv6e18RjNTY8 https://t.me/+E-dSkv6e18RjNTY8 نگم از دخترشیطون و پسر هاتش🔥😂😍

Repost from N/a
با خبر حاملگیم شیرینی به دست تند تند پله هارو بالا می‌رفتم... به منشی رسیدم که با دیدنم از جاش بلند شد: - آفاق خانم... صبر کنید خانم... - پا دفتر شوهرم صبر چ.. پشت در ایستادم و خواستم دستگیره در و بکشم که صدای خنده ی زنونه ای از اتاق بلند شد: - نکن قلقلکم میاد نامور! لبخند کم کم از رو لبم پر کشید و دستم رو دستگیره خم نشد. نگاهم به منشی نامور بود که غمگین خیره شد بهم و آروم زمزمه کرد: - گفتم که من! جعبه ی شیرینی رو تو دستم فشردم و نفسم بالا نمی‌اومد ولی لب زدم: - تو برو... - به خدا آخرا... از لای دندونام خفه طور با حرص لب زدم: - برو گفتم و ناچار رفت و گوشم و چسبوندم به در اتاق نامور و صدای نامور که آروم بود رو شنیدم: - بد قلقی نکن دیگه... چرا نه میاری؟ ـ قرار بود تا آخر امسال طلاقش بدی خب... مگه نگفتی دوستش نداری؟ چرا طلاقش نمی‌دی؟ برو صاف تو چشماش نگاه کن بگو من به تو حس ندارم برو دنبال زندگیت... قلب آفاق تیر می‌کشید، دوستش نداشت و بچه اش را در شکمش گذاشته بود؟! دوستش نداشت و در گوشش زمزمه های عاشقانه می‌کرد؟! بغض کرد و با حرف بعدی نامور قطرات اشک روی صورتش ریختند: - گناه داره، دوستش ندارم ولی مسعولیتش با منه...‌ کم کم بهش حالی میکنم من تورو دوست دارم عزیزم می‌دونی که... و سنگینی سینه ی آفاق طوری بود که دوست داشت هق هق گریه کند ولی یک قدم عقب رفت... هیچ وقت دوست داشتنی نبود! نه در خاندواده نه در مدرسه و جامعه... به فکرش تمام این دوست نداشتن ها را نامور دارد جبران می‌کند ولی... او هم دوستش نداشت.... نفسی گرفت و سمت میز منشی که با او نگاهش می‌کرد رفت و جعبه ی شیرینی را روی میز گذاشت و زمزمه کرد: - هیچی از اومدن من نگو... منشی از جایش بلند شد و سری به تأیید تکان داد: - به خدا اگه بهتون می‌گفتم از کار بیکار می شدم ببخشید... آفاق هیچ نگفت، از شرکت خارج شد و تا از در شرکت بیرون رفت صدای گریه اش جوری بلند شد که مردم نگاهش می‌کردند ولی اون بی اهمیت بود... با یک بچه در شکمش... هیچ کس را نداشت و قصدش رفتن بود... هیچ وقت هیچ وقت دوست نداشت کسی زورکی دوستش داشته باشد‌. https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 (پنج سال بعد) - مامانی... گشنمه گشنمه! به پسر چهار ساله اش نگاه انداخت: - دورت بگردم من، الان میارم غذا رو یکم صبر... صدای دینگ دینگ زنگ خانه به گوشش که رسید نگاه بالا گرفت. متعجب سمت آیفون رفت و تصویر کسی را ندید و گوشی را برداشت: - بله؟ صدای آشنای عجیبی به گوشش رسید: - خانم آفاق آشتیانی؟ - بفرمایید؟ - از بهزیستی خدمت میرسم برای درخواست دریافت کمک! با این جمله آفاق گل در دلش شکفت و بدون این که شک کند زمزمه کرد: - بفرمایید، طبقه دوم... و در رو زد و تند تند خانه را جمع کرد، به قدری نیاز به کمک داشت که حواسش نبود ممکن است شخص دیگری پشت در باشد... صدای زنگ خانه که بلند شد شالی سر انداخت و سمت در رفت. در رو که باز کرد خشکش زد... نامور بود، ناموری که پنج سال ندیده بودش... نفسش رفت و نامور هم خیره به آن با خشم دندون بهم سابید: - بالاخره پیدات کردم... و همان موقع صدای پسر بچه ای که نامور از روحش هم خبر نداشت بلند شد: - مامان... مامان گشنمه بیا غذا بده دیگه کیه؟! https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 #پارت‌واقعی‌رمان /کپـــی ممنــوع❌

پارت امروز همین‌الان آپ شد💕 می‌تونین ادامه و پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین❤️⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد💕 می‌تونین ادامه و پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین❤️⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد💕 می‌تونین ادامه و پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین❤️⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد💕 می‌تونین ادامه و پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین❤️⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد💕 می‌تونین ادامه و پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین❤️⬆️

Repost from N/a
- شورتتو دربیار بده بهم. چشمم از تعجب گرد شد و لب زدم: - این جا؟ جلوی مادرت؟ نیشخندی زد و گفت: - مگه دنبال هیجان توی سک.س نبودی؟ درار ش.ورتتو، پاهاتم باز کن از هم. لب گزیدم و نگاهم چرخید سمت آشپز خونه ی اوپن که مادرش مشغول آماده سازی شام بود. دامن پام بود، کم پاهام رو باز کردم و به سختی لباس زیرم رو پایین کشیدم و گذاشت جیبش. - حالا بیا بشین روی پام. چرخیدم سمت آشپزخونه و با عجز نالیدم: - مامانت میبینه. دستم رو کشید و مجبورم کرد تا روی پاش بشینم. - دامنتو بنداز رو پات، فکر میکنه عادی نشستی و نمی فهمه چه خبره؟! نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم: - آخرش بااینهمه رابطه اگه حامله ام نکنی قطعا مامانت مچمونو میگیره. دستش نشست دو طرف کمرم و پچ زد: - یکم جا به جا شو، درست بشین روش. لبم رو گاز گرفتم، کاری که می خواست انجام دادم و از لذت آه بلندی کشیدم. - دارید چی کار می کنید بچه ها؟! https://t.me/+Y_cNBz4DnV80ZjFk https://t.me/+Y_cNBz4DnV80ZjFk هـشـــدار❌ این رمان این رمان خاطرات نویسنده ست و یکبار فیلتر شده به خاطر صحنه های باز جنسی که داره پس اگه علاقمند به رمان های اروتیک نیستید این رمان مناسب شما نیست❌ https://t.me/+Y_cNBz4DnV80ZjFk https://t.me/+Y_cNBz4DnV80ZjFk #مختص_به_بزرگسالان🔞🔥 آموزش صفر تا صد پوزیشن های جنسی در قالب رمان🚫

Repost from N/a
پریودی خانوم پرستار؟! . مریض اتاق ۲۴ و دیدین؟ زنش آورده بستریش کرده ها... مفتح بود که باز هم داشت یک کلاغ چهل کلاغ می کرد یاس بی حوصله غر زد - مریض اتاق ۲۴ هم یک دیوونه مثل بقیه خانوم علوی سر بالا انداخت - نه دختر کجا مریضای اینجا نفری یه اتاق دارن؟ اصلا دیدیش؟ یاس ندیده بودش برایش مهم هم نبود او در این آسایشگاه خراب شده فقط کار می کرد - والا من که نمی خوام ببینمش فراهانی امروز گفته من برم اتاقشو نظافت کنم، اگه برم بخدا! مفتح گفته و دستانش را با حالت ترس در هوا گرفت - وا نری اخراجت میکنن خب! مفتح قری به گردنش داد - نه یاسی می‌ره جای من... هان یاسی؟ مگه پول کم نیاوردی؟ اضافه کار برو دیگه... او می رفت اتاق ۲۴؟! قبل آن که زبان باز کند مفتح پشت چشم نازک کرد - می رما خودم من به فکر مامان بزرگتم گفتی پول عملش و لازم داری! یاسی آچمز شده نگاهی به پله ها کرد - باشه... میرم... مجبور بود برود نصف پول عمل را هم نتوانسته بود جور کند حتی... با باز کردن قفل در وارد اتاق تاریک شده و آنی در را قفل کرد مدیر آسایشگاه تاکید اکید کرده بود برق را زده و سعی می کرد نگاهش روی تخت نرود حتما مرد خیلی دیوانه بود زنش بستری اش کرده بود دیگر.. با هول سریع اتاق را تی می کشید که با صدای مرد سیخ ایستاد - آب! لیوان را پر کرده و با جلو رفتنش نگاهش مات ماند دستان مرد را بسته بودند و روی مچ دستش زخم بود - دستتون خون میاد! گفته و سر بلند کرده بود که با دیدن چشمان سیاه مرد برای لحظه ای به خودش لرزید سیاهی های مرد ترسناک بود اصلا خودش با آن هیکل و هیبت هم ترسناک بود اما شبیه دیوانه ها نه - ک... کمکتون میکنم آب بخورید دست زیر سر مرد گذاشته و لیوان را به لب هایش چسباند اما معلوم بود که راحت نیست جدا از آن دستش هم زخم بود لعنتی به دل رحمی اش گفت - من...من دستتون و باز میکنم پماد بزنم زخم شده.. کلید در جیبش بود مرد که نمیتوانست فرار کند آنی دست هایش را باز کرده و با دادن لیوانی آب سریع پمادی از جیبش در آورد مرطوب کننده بود باز هم خوب بود دیگر... - اخ... درد می‌کنه؟ ببخشید من دکتری بلد نیستم اما این زخمتونو خوب می کنه من... هین بلندش از کوبیده شدن تنش به دیوار بود و بعد دستی که جلوی دهانش را گرفت همه چیز آنی بود - هیس صدات در نمیاد پرستار کوچولو... یاس وحشت زده سرتکان داد و دست مرد در جیبش فرو رفت - خب... قراره یه بازی کنیم خانوم پرستار تو میخوابی رو تخت من تا فکر کنن من اینجام خب؟ یاس با درد سر تکان داد - توروخدا آقا مامانبزرگم بیمارستانه منو اخراج میکنن... مرد بی توجه نچی کرده و با هل دادن یاس روی تخت داشت دستانش را می بست اما نگاهش به لباسش رفت - پریودی خانوم پرستار؟ یاس مات مانده بود. امروز موعد پریودی اش بود و یادش نبود به خودش می لرزید که دستانش رها شد - تا وقتی برم جیکت در نمیاد! بابت اینم... کارت یادم می مونه خانوم پرستار! پماد روی زخمش منظورش بود گفته و در چشم بهم زدنی از اتاق غیبش زده بود بی آن که به یاس فکر کند که اخراجش می کردند نه تنها حقوقش را نداده بودند که ازش شکایت هم کرده بودند... ... - خانوم... مادربزرگتون رو برای عمل آماده کردیم کجایید شما! پرستار به جان یاس غر می زد و او انگار خواب بود که متعجب پرسید - ب...برای عمل؟ چه جوری؟ آخه من که پول و نتونستم جور کنم! فکر میکرد دل دکتر برایش سوخته اما پرستار برگه ای مقابلش گذاشت - امضا کن خانوم پول و اون آقا دادن... آن آقا! او که کس و کاری نداشت متعجب سمت آن مرد قد بلند چرخیده بود که با بالا آمدن سر مرد نگاهش مات سیاهی هایش شد... این مرد که همان بود همانی که... https://t.me/+ZvROWj4SSZ01MDFk https://t.me/+ZvROWj4SSZ01MDFk https://t.me/+ZvROWj4SSZ01MDFk https://t.me/+ZvROWj4SSZ01MDFk

Repost from N/a
_ حشـریتم یعنی چی؟ پیام رو با استرس فرستادم و جوراب شلواریم رو پوشیدم. هلن زنگ زد جواب دادم، خندید و گفت: _ خنگه حشــری دیگه، یعنی واست زده بالا! نگاهی به صفحه‌ گوشی انداختم و بعد سرکی به بیرون اتاق کشیدم. _خب یعنی چی؟ _ اه دختره ی خنگ. ولش کن حالا، واسه چی می‌خوای بدونی اصلاً؟ دامن چین دار بلندم رو روی جوراب شلواریم پوشیدم تا خوب تنمو بپوشونم. _ صبح رفته بودم دستشویی...میراث منو دید بهم گفت بلوط بد حشــریتم. صدای خنده‌ی هلن توی گوشی پیچید و بعد تماس قطع شد‌. شوکه به صفحه ی گوشی زل زدم. چرا قطع کرد؟ شونه بالا انداختم و سوتـینم رو برداشتم که با صدای میراث جیغی کشیدم و سو.تین رو جلوی سینه‌هام گرفتم. _ زنم اینقدر چشم و‌ گوش بسته‌س که نمیدونه حشـریتم یعنی چی؟ سو.تین برای پوشوندم افاقه نمی‌کرد. دستم رو دراز کردم تا پیراهنی چیزی بردارم که... _ اون نوک صورتی هارو من قبلا دیدم و چشیدم‌ نمی‌خواد قایم کنی. ترسیده بغض کردم، حالت نگاهش مثل اون روزی بود که برای تمیز کاری اومدم و روی همین تخت منو اذیت کرد. با مانتوی پاره و شلوار خونی من رو بردن کلانتری. _ من نمی خوام دیگه برم کلانتری... بهت زده سرجاش موند که پیراهنم رو چنگ زدم و جلوم گرفتم؛ اخماشو توی هم کشید. _ کلانتری برای چی؟ _بار...پیش همین جوری کردی که مارو بردن شلاق زدن…نمی‌خوام، نمیرم. درد شلاق رو توی پوست و خونم حس می کردم…ردش هنوز روی تنم بود؛ بهم گفتن زناکار! _شلاق چیه؟ تو زن منی قرار نیست بابت این کلانتری بری. _پس صبح چی گفتی؟ حشــریتم حشــریتم. خندید و کنارم نشست؛ نگاهی به دامن کلفت و جوراب شلواریم انداخت، پیراهنو هنوز روی سینه هام نگه داشته بودم. _د لعنتی…جذابی توله، حتی با این دامن هم دلم می‌خواد بذارم توت و اوف! سرش رو بالا گرفت و با حالت خاصی نگاهم کرد؛ خودم رو عقب کشیدم. _ من...من نمی‌فهمم؛ اصلا یعنی چی؟ حالتون بده؟ _اره بلوط حالم بده؛ می خوام حال تورم بد کنم! پیراهنو از دستم قاپید و تنش رو روی تنم انداخت؛ جیغی کشیدم که لبامو کشید توی دهنش و مک عمیقی زد. سینمو چنگ زد و گفت: _می خوام بفهمی...حرفم یعنی چی چون که قراره تجربش کنی... دستش رو توی شو.رتم فرو کرد و... https://t.me/+E-dSkv6e18RjNTY8 https://t.me/+E-dSkv6e18RjNTY8 https://t.me/+E-dSkv6e18RjNTY8 https://t.me/+E-dSkv6e18RjNTY8

Repost from N/a
با خبر حاملگیم شیرینی به دست تند تند پله هارو بالا می‌رفتم... به منشی رسیدم که با دیدنم از جاش بلند شد: - آفاق خانم... صبر کنید خانم... - پا دفتر شوهرم صبر چ.. پشت در ایستادم و خواستم دستگیره در و بکشم که صدای خنده ی زنونه ای از اتاق بلند شد: - نکن قلقلکم میاد نامور! لبخند کم کم از رو لبم پر کشید و دستم رو دستگیره خم نشد. نگاهم به منشی نامور بود که غمگین خیره شد بهم و آروم زمزمه کرد: - گفتم که من! جعبه ی شیرینی رو تو دستم فشردم و نفسم بالا نمی‌اومد ولی لب زدم: - تو برو... - به خدا آخرا... از لای دندونام خفه طور با حرص لب زدم: - برو گفتم و ناچار رفت و گوشم و چسبوندم به در اتاق نامور و صدای نامور که آروم بود رو شنیدم: - بد قلقی نکن دیگه... چرا نه میاری؟ ـ قرار بود تا آخر امسال طلاقش بدی خب... مگه نگفتی دوستش نداری؟ چرا طلاقش نمی‌دی؟ برو صاف تو چشماش نگاه کن بگو من به تو حس ندارم برو دنبال زندگیت... قلب آفاق تیر می‌کشید، دوستش نداشت و بچه اش را در شکمش گذاشته بود؟! دوستش نداشت و در گوشش زمزمه های عاشقانه می‌کرد؟! بغض کرد و با حرف بعدی نامور قطرات اشک روی صورتش ریختند: - گناه داره، دوستش ندارم ولی مسعولیتش با منه...‌ کم کم بهش حالی میکنم من تورو دوست دارم عزیزم می‌دونی که... و سنگینی سینه ی آفاق طوری بود که دوست داشت هق هق گریه کند ولی یک قدم عقب رفت... هیچ وقت دوست داشتنی نبود! نه در خاندواده نه در مدرسه و جامعه... به فکرش تمام این دوست نداشتن ها را نامور دارد جبران می‌کند ولی... او هم دوستش نداشت.... نفسی گرفت و سمت میز منشی که با او نگاهش می‌کرد رفت و جعبه ی شیرینی را روی میز گذاشت و زمزمه کرد: - هیچی از اومدن من نگو... منشی از جایش بلند شد و سری به تأیید تکان داد: - به خدا اگه بهتون می‌گفتم از کار بیکار می شدم ببخشید... آفاق هیچ نگفت، از شرکت خارج شد و تا از در شرکت بیرون رفت صدای گریه اش جوری بلند شد که مردم نگاهش می‌کردند ولی اون بی اهمیت بود... با یک بچه در شکمش... هیچ کس را نداشت و قصدش رفتن بود... هیچ وقت هیچ وقت دوست نداشت کسی زورکی دوستش داشته باشد‌. https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 (پنج سال بعد) - مامانی... گشنمه گشنمه! به پسر چهار ساله اش نگاه انداخت: - دورت بگردم من، الان میارم غذا رو یکم صبر... صدای دینگ دینگ زنگ خانه به گوشش که رسید نگاه بالا گرفت. متعجب سمت آیفون رفت و تصویر کسی را ندید و گوشی را برداشت: - بله؟ صدای آشنای عجیبی به گوشش رسید: - خانم آفاق آشتیانی؟ - بفرمایید؟ - از بهزیستی خدمت میرسم برای درخواست دریافت کمک! با این جمله آفاق گل در دلش شکفت و بدون این که شک کند زمزمه کرد: - بفرمایید، طبقه دوم... و در رو زد و تند تند خانه را جمع کرد، به قدری نیاز به کمک داشت که حواسش نبود ممکن است شخص دیگری پشت در باشد... صدای زنگ خانه که بلند شد شالی سر انداخت و سمت در رفت. در رو که باز کرد خشکش زد... نامور بود، ناموری که پنج سال ندیده بودش... نفسش رفت و نامور هم خیره به آن با خشم دندون بهم سابید: - بالاخره پیدات کردم... و همان موقع صدای پسر بچه ای که نامور از روحش هم خبر نداشت بلند شد: - مامان... مامان گشنمه بیا غذا بده دیگه کیه؟! https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 https://t.me/+0qyNWKRwyBphNTY0 #پارت‌واقعی‌رمان /کپـــی ممنــوع❌

پارت امروز همین‌الان آپ شد💕 می‌تونین ادامه و پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین❤️⬆️