uz
Feedback
شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

Yopiq kanal

﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته analitikasi

شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 51 964 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 447-o'rinni va Eron mintaqasida 6 462-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 51 964 obunachiga ega bo‘ldi.

07 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 421 ga, so‘nggi 24 soatda esa -86 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 1.76% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 7.25% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 917 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 3 766 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 26 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent صدا, دخترک, ایتا, ابراهیم, زمزمه kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 08 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

51 964
Obunachilar
-8624 soatlar
+1 3687 kunlar
+42130 kunlar
Postlar arxiv
ریپلای پارت جدید امشب🤩❤⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🎀

ریپلای پارت جدید امشب🤩❤⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🎀

ریپلای پارت جدید امشب🤩❤⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🎀

ریپلای پارت جدید امشب🤩❤⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🎀

ریپلای پارت جدید امشب🤩❤⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🎀

sticker.webp0.03 KB

Repost from N/a
بیمار مرموز اتاق ۴۰۲ که مرد هیکلی بودبا صورت و دست و پا های باندپیچی شده. _اِ بیدارین؟ بهترین؟ من پرستار جدیدم... فقط چشمان و کمی از دهانش معلوم بود و بینی، تصادف کرده بود. _خانم قدیمی همین صبح بازنشستگی رو گرفت، ولی قبلش می دونین چی گفت؟ مونیتور را چک می کنم، خوب بود، لبخند می زنم به نگاهی که انگار زیر باندها اخم داشت. _اخم نکنین! شما رو به من سپرد، گفت خورشید...همینجوری با تاکید گفت. سعی می کنم کمی آرامش کنم، ضربان قلبش کمی بالا می رود، بیمار خاصی بود. _گفت خورشید، این پسر دست تو امانت، یکم بدقلقه...ولی بهش برس. نمی دانستم داستان بیمار این اناق چه بود، اما دیروز عمل سختی داشت، دست و پاهایش هنوز گچ داشتند. _گمشو...بیرون. به سختی کلمات را ادا کرد اما من شنیدم، داذوی دستگاه را پر کردم، پمپ ضد درد. _آها گفت بددهنی هم می کنین، ولی حرف نزنید، برای بخیه ها خوب نیست...همون با چشم فحش بدین خوبه. باز آرام با صدایی خفه غرید. _ب...رو. اخم می کنم، این اتاق پرستاری دائم داشت و من داوطلب شده بودم، ادم تنهایی مثل من کار زیادی نداشت. _نمی تونم برم، شما رو دادن به من، نمی دونم کی هستین، نمی دونمم چرا اینجایین، باید باهام کنار بیاید، غر نزنین خب؟ باید پانسمان دستش را تعویض می کردم، فقط یک نفر حق داشت بیاید. چرا؟ نمی دانستم. _اینجا رئیس منم خب؟ الانم بانداژ و عوض می کنم. یک هفته‌ گذشت تا پذیرفت من پرستارش باشم. پذیرفت رئیس من بودم هربار با خنده می گفتم. _چند ...سالته؟ صدایش بهتر می شد حداقل فحش نمی‌داد شاید دردش کمتر بود. _خودت چندسالته؟...اسمت و نمی گی؟ اخرین پانسمان را برمیدارم، سوختگی پوست اورده بود. پانسمان صورتش اما سرجایش ماند ان را دکتر تعویض می کرد. _به...تو...ربط... اخم می کنم، باز بدخلق شده بود. _وقتی بد اخلاقی با من حرف نزن. نگاه خیره اش کم کم رنگ آشنایی می گرفت، کسی نمی دانست اسم او چیست، انگار ادم مهمی بود. _زخمم...میخاره. زخمهای زیادی داشت، اکثرا خوب شده بودند. _کدوم یکی بداخلاق. کم کم به هم عادت کرده بودیم، حالا می دانستم مرد جوانی ست، ادم مهمی بود که احتمالا کسی نباید می فهمید کیست. _صورتم...دستم. کلافه سر به بالشت گذاشت. دلم برایش میسوخت، سه هفته ای می شد که هرروز و بیشتر ساعتها می دیدمش. _بذار یه فکری دارم. یک نفر می امد برای کارهای شخصی اش، اما باقی اش با من بود، حتی غذا دادن، اگر میخورد. _لعنتی... خسته شدم. اولین بار بود که چنین می گفت. دستم را روی صورتش می برم که عقب می کشد. _چه...کار ... با غیض می گویم. _مگه نمیخاره، بذار کمکت کنم. پاچمو نگیر، نمیخورمت. غر زد اما وقتی ارام دست روی پانسمان تکان دادم چشم بست، بعد هم دستش را با کف دست آرام مثل نوازش کشیدم، از خارش کم می کرد. _با صد من عسلم خوردنی نیستی، اگر پسر خوبی باشی برات فیلم میذارم و کتاب میخونم. چپ چپ نگاهم کرد اما همین که چیزی نگفت خوب بود. _خورشید؟ دیگه ۴۰۲ نرو، مریض و بردن. بهت زده به سرپرستار نگاه می کنم، دوماه شبانه روز مراقب او بودم و حالا یکهویی رفته بود؟ _ولی چرا کسی نگفت؟ شوکه بودم، دوماه تمام ، برایم عادت شده بود، برایش کتاب میخواندم، فیلم می دیدیم، دیگر بداخلاقی نمی کرد... _ما پرستاریم دختر، یه روز مریض میاد به روزم میره... مهم اینه که به حالت عادیت برگشتی. دروغ چرا دلم شاید تنگ می شد. دو هفته گذشت، مریض۴۰۲ ته ذهنم هنوز بود، گچ ها باز شده و صورت انگار خوب شده بود. _خانم؟! شیفت تمام شده و میخواستم به خانه برگردم که دو مرد درشت هیکل جلویم ایستادند. _بله؟ چیزی شده؟ یکی از مردها به ماشین اشاره کرد. _شماذپرستار اتاق۴۰۲ بودین؟ خورشید!؟ ترسیده به ماشین سیاهرنگ نگاه می کنم. با لکنت می گویم: _ک..اری دا...رین؟ مرد لبخند می زند اما از ترس من کم نمی شود. _با ما بیاید، باید جایی بریم...آقا گفتن بیاین. https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk

Repost from N/a
#پارت487 - زنِ من گوه خورده با شوهرش لب به مشروب زده! حال خرابم دست خودم نیست. پق خنده را می زنم، بی توجه به چشمان خون افتاده اش. - وای. جناب ارس خان جوک سال گفتن! چیه؟ به غیرتت برخورد؟ حق گفته اند که مستی و راستی! فراموش کرده ام که ارس تهرانی بزرگ جلویم ایستاده و دارم زبان درازی میکنم. - زبونتو قیچی کن آرام . بخدا قسم زر مفت بزنی نگاه نمیکنم که مستی! میفتم به جونت، کسی هم نمیتونه نجاتت بده! باز هم میخندم. این بار قهقهه می زنم و با لودگی و تلو تلو خوران می گویم: - اوه اوه. جناب همسر جان سگ میشود! اخی، میخوای منو بخوری؟ پایم به میز گیر میکند و قبل از اینکه با سر زمین بخورم، بازویم را میگیرد و با نگرانی میغرد: - آروم ! چشمات جلو پاتو نمی بینن؟ می خندم. یقه اش را می چسبم و میان خنده به گریه می افتم. - لعنتی، من پدر او نوید ناکس رو درمیارم. زن منو برده کدوم جهنم دره؟ د بی شرف چرا انقدر خوردی که حالت دست خودت نباشه؟ موهایم را کنار می زند و خشمش را کنار می گذارد: - عمرم. منو ببین! عزیز دل ارس ، بریم یه دوش آب سرد بگیر، بعد برات قهوه درست کنم. حالت جا بیاد. هان؟ گوش هایم دارند اشتباه می شنوند. او از من متنفر است. بعید میدانم قربان صدقه ام برود. - ولم کن... ولم کن به من دست نزن. امشب من مال یکی دیگه شدم! تو نباید بهم دست بزنی.... دست می گذارم روی غیرت شوهر صوری ام. رگ هایش دارند پاره میشوند. مستی عقلم را زایل کرده. https://t.me/+iqh4WjEPZiA2ZDc0 ❌❌❌ - چه زری زدی؟ صدای آرامَش، آرامشِ قبل از طوفان است. سکوتم وحشی اش می کند. با خشم و بهت، به نفس نفس می افتد و محکم تکانم می دهد: - چه گوهی خوردی آرام ؟ چه غلطی کردی؟ - با... با... نوید خوابیدم. بیچاره نوید ، بیچاره نوید که دارد به پای نقشه احمقانه من میسوزد. یه طرف صورتم می سوزد. سیلی اش درد دارد، اما بغضی که به صدایش وصل شده قلبم را بیشتر به درد می آورد. - می کشمتون. آتیشتون می زنم... با رفیقم کثافت؟ تو زن منی... زن منی بیشعور... صدایش می لرزد. زل میزنم توی چشمانش. بگذار درد بکشد. من با شنیدن خبر قرار گذاشتنش با یک زن، مگر مردم؟ - می کشمت اگه دختر نباشی آرام ... به خداوندی خدا آتیشت می زنم... مرا کشان کشان به سمت اتاق میبرد... امشب قرار است بعد از مدتها وصال رخ دهد. روی تخت پرتم میکند وسگک کمربندش را... https://t.me/+iqh4WjEPZiA2ZDc0 https://t.me/+iqh4WjEPZiA2ZDc0 اَرس تهرانی بزرگترین مافیای داروی ایران... هیچ نقطه ضعفی توی دنیای اون نباید وجود داشته باشه ، اما وقتی دخترک کوچولوی بزرگ ترین رقیبش پا پیچش میشه؛ یک شب در مقابل دلبری های اون کوچولو عنان از کف میده و تن کوچولوش رو میدره ، حالا اون دختر جزو دارایی های اَرس تهرانیِ بزرگه و در آوردنش از چنگال ارس تهرانی زور فیل میخواد ... امان از وقتایی که آرامش کوچولوش دلبری میکنه و طاقت تهرانی بزرگ رو سر میاره...🥹😱👙🫀 https://t.me/+iqh4WjEPZiA2ZDc0 محشره رمانش 💯💯💯 #پیشنهاد_مخصوص_ادمین 💚❌

Repost from N/a
#پارت۱ #جعفری - عسل می‌شه زن دومم.حالا که به گفته خودش من باعث این اتفاق بودم، عقدش می‌کنم. نفس همگی در سینه‌حبس شد. هیچ‌یک از خانواده انتظار کوتاه آمدن کیان را نداشتند. گیج و حیرت زده نگاهش کردم،همان مردی که به اصطلاح همسرم بود و جانم به جانش وصل بود. پدر بچه‌ای که هنوز کیان ازش خبر نداشت! من از همچین مردی حامله بودم؟؟ همان مَردی که یک روز پیشانی‌ام را بوسیده بود و گفته بود من‌همه‌ی چیزی هستم که از دنیا می‌خواهد. اما نبودم. دروغ بود. که اگر دروغ نبود به‌جای اینکه همه‌چیز را انکار کند و بگوید دخترک دارد دروغ می‌گوید، حرف از عقد کردنش نمی‌زند. درمانده‌و‌ حرصی،تن بی‌جان و سست شده‌ام را به صندلی تکیه دادم و لب زدم: -می‌خوای چی‌و گردن بگیری؟ تو که به من خیانت نکردی! کردی کیان؟ کیان نگاه دزدید‌و سر به زیر انداخت که دستی زنانه با ناخن‌های قرمز و ظریف دوربازویش حلقه شد. -مگه واسه‌ش همه‌چیزو‌ تعریف نکردی؟ کابوس‌بود. کاش چشم باز کنم و همه‌ی این‌ها تنها یک‌خواب باشد. خوابی که دوست داشتم از آن بیدار شوم و بگویند دیدن کیان در‌کنار زنی دیگر دروغی بیش نیست! بی‌اراده از جایم برخاستم. خواستم چیزی بگویم. حرفی بزنم. اما نشد. نتوانستم. چشمانم تار شد و خانه به دور سرم چرخید. ____ « ۱ماه بعد» دیگر حتی مسکن و آرام‌بخش هم به‌کارم نمی‌آمد. لرزش دست‌هایم. تیک‌‌زدن‌بیمارگونه‌ی گوشه‌ی پلک‌هایم،همه‌ می‌گویند ساحل هَوو‌دار شده است. به آیینه رو به رویم خیره‌ام.... آیینه‌ای که چهارطرفش عکس عروسی من و کیان بود. آیینه‌ای که درونش دختری به همراه موهای سپید خیره است. چقدر دلم به حال این دخترک سوخت. انگار از جنگ تن به تن برگشته بود! مگر مادرش مرده که این است حال و روزش؟ بغض خفه در گلویم برای چندمین بار در این یک ماه میشکند... سرم را به تاج تخت تکیه میدهم و چشم برهم میگذارم. این یک ماه مانند نوار کاست از پرده چشمانم گذر میکند.... این یک ماه برای مشخص شدن تکلیف آن دختری که ادعا میکرد کیان بی‌عفتش کرده است، آمده بودیم عمارت جمشید خان. تمام آن سر و صداها، ناله و نفرین ها، تهدیدا، عربده ها... هرکس در این عمارت سازی میزد به غیر از کیانی که جز سکوت هیچ از او ندیدم!! لام تا کام سخن نمیگفت و تنها خط اخمش هرروز غلیظ‌تر میشد... آخ از این آدم‌هایی که در عمارت میرفتند و می‌آمدند... دریده بازی آن دختر که تازه فهمیده‌ام اسمش عسل است. و پدرش که اصرار داشت این مایه ننگ تنها با عقد تمیز میشود! https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk https://t.me/+J4fH3WxBQFgxNGVk

Repost from N/a
_ باباجان زنت کل دیشب هق زد از درد سرشو فرو کرده بود تو بالشت که مثلا ما صداشو نشنویم اما آه و ناله‌هاش دل سنگ رو آب می‌کرد طوفان عصبی دندون روی هم سایید دختره‌ی لعنتی‌ مظلوم نمایی‌هاش تمومی نداشت! حاجی دستش رو روی شونه‌ی پسرش کوبید و ادامه داد _ فردا ببرش مطبت خودت ببین درد از کدوم دندونشه برادرش تیام همونطور که سرش تو لپ‌تاپش بود پوزخند زد _ببین اگر دندونِ زنت عصب‌کشی میخواد براش انجام بده ، من هزینشو می‌دم! حاجی استغفراللهی گفت و طوفان عصبی غرید _چی زر میزنی تو؟ مثل اینکه یادت رفته من صدتا مثل تو رو میخرم و می‌فروشم تیام پوزخند زد _صحیح داداش! تو سرمایه‌گذاری ولی مثل اینکه پولات فقط واسه دوست‌دخترت خرج می زنت باید از درد بمیره که شوهرِ دندون‌پزشکش شاید دلش بسوزه و بهش یه مسکن بده! آخه شوهرش برای یک انتقام مسخره بهش نزدیک شد ولی نتونست قِسِر در بره طوفان وحشیانه سمت برادرش حمله برد اما حاجی بازوشو کشید با جیغ و التماس‌های نرجس‌خاتون عصبی کنار کشید و از عمارت بیرون زد مقصد مشخص بود! خونه‌ی پنجاه متری داغونی که از لج برای دخترک اجاره کرده بود اونم وقتی خرجِ یک ماهِ لباسای خودش از رهنِ خونه بیشتر بود عصبی شمارش رو گرفت صدای گرفته و ظریفش تو گوشش پیچید _ سلام _لباساتو بپوش گمشو پایین گفت و تماس رو قطع کرد باید درسی به ماهی میداد که تا مدت‌ها فراموش نکنه روز اول گفته بود! خبرکشی به خانوادش ممنوع اما دخترک به جای خبرکشی تو پوسته مظلوم نمایی فرو رفت! کسی تو سرش فریاد کشید "بی‌رحم نباش طوفان! اون طفلک فقط هفده سالشه واقعا مظلومه فیلم بازی نمیکنه" پوزخند زدو صدای وجدانش رو خاموش کرد دخترک رو دید که معذب دورتر از پسرای محله ایستاده مانتوی مشکی ساده ای تنش کرده بود و سعی داشت موهای بلند خرمایی رنگش رو زیر شال بپوشونه اما موفق نبود! با اخم کنار پاش ترمز کرد دخترک بی حرف سوار شد و پچ زد _سلا.. سلامش کامل نشد پشت دست طوفان با شدت روی لب هاش نشست و طعم خون تو دهنش پیچید _ریدی به زندگیِ من آشغال خودت میای برای اراذل اوباش محله طنازی میکنی؟ ماهی بغض کرده سرش رو پایین انداخت کاش میتونست فریاد بزنه من تک دختر خسروشاهی‌ها بودم! من و چه به این محله ها؟ تو بخاطر انتقام بی‌رحمانت زندگیمو سیاه کردی طوفان عصبی ماشین رو مقابل ساختمان پزشکان لوکسی که در اون مطب داشت پارک کرد نگهبان تا کمر براش خم شد و شروع به گفتن آقای دکتر و خانم دکتر کرد ماهی غمگین پوزخند زد دکتر؟ اون با اشتباهی که تو شونزده سالگیش کرد ، با دل دادن به مردی که دزدیده بودش با تسلیم کردن خودش به طوفان حتی نتونست کنکور بده چه برسه به خانم دکتر بودن! مطب جمعه‌ها تعطیل بود طوفان با خشونت سمت اتاق جراحی هلش داد و غرید _ بخواب رو صندلی بجنب ماهی ترسیده زمزمه کرد _چرا؟ طوفان خواست روپوشش رو بپوشه اما منصرف شد اینکه یک جراحی واقعی نبود! فقط یک گوشمالی برای زنِ هفده سالش بود! _مگه دیشب تا صبح خونه حاجی مظلوم نمایی نکردی؟ میخوام دندونت رو برات بکشم! ماهی بغض کرده روی صندلی نشست اگر میگفت از دندون پزشکی وحشت داره این مرد درکش می‌کرد؟ البته که نه! طوفان دودل به آمپول بی حسی خیره شد بی‌حس نکردنش و کشیدن دندونش تنبیه زیادی نبود؟ زیرلب غرید _ یه بار واسه همیشه آدمش کن! بدون اینکه آمپول رو آماده کنه بالای سر دخترک نشست و دهانش رو شستشو داد دستش که سمت انبر پزشکی رفت دودل شد اما عقب نکشید به دندون کمی رنگ عوض کرده ی دخترک که حتی نیاز به کشیدن هم نداشت خیره شد و آروم گفت _ تکون نمیخوری ماهی ، وول بزنی لثه‌ات پاره میشه! قطره‌ی اشک دخترک رو ندید و شروع کرد صدای جیغ دلخراش ماهی با اولین حرکت در فضای دندونپزشکی پیچید و هق‌هق های دردناکش بلند شد طوفان عصبی چشماشو بست این چه غلطی بود کرد؟ بهت زده سعی کرد دهان پر خون ماهی رو شستشو بده تا بتونه آمپول بی حسی رو تزریق کنه اما ماهی ثانیه ای آروم نمیگرفت با درد زار میزد _ آخ خدا آی درد داره توروخدا طوفان جون مامانت گوه خوردم ...غلط کرده دیگه به کسی نمیگم دندونم درد میکنه... غلط کردم توروخدا بسه ... آی مردم طوفان خشمگین از خودش آمپول رو نزدیک صورت دخترک کرد _هیش الان دردت آروم میشه معذرت میخوام الان خوب میشی گفت و خواست تزریق کنه که ماهی از شدت وحشت خودش رو حرکت داد سوزن تو گونه‌اش فرو رفت و خون دهانش شدت گرفت وحشت زده آمپول رو عقب کشید و ماهی از شدت درد بی حال روی صندلی افتاد _ماهی؟ عزیزم به من نگاه کن چیزی نیست نترس دخترک میون خواب و بیداری به سرفه افتاد و ثانیه‌ای بعد محتوای معدشو همراه خون زیادِ توی دهانش بالا آورد طوفان با چشمای گشاد شده به خونی که از دهانش میریخت خیره شد و با عذاب‌وجدان پچ زد _ لعنت به من https://t.me/+ewrJ8Hrwx1M1YzY0 https://t.me/+ewrJ8Hrwx1M1YzY0

ریپلای پارت جدید امشب🤩❤⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🎀

ریپلای پارت جدید امشب🤩❤⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🎀

ریپلای پارت جدید امشب🤩❤⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🎀

ریپلای پارت جدید امشب🤩❤⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🎀

پارت امروز همین‌الان آپ شد❤️☁️ ❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد❤️☁️ ❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد❤️☁️ ❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد❤️☁️ ❌میتونین پارتای چند ماه بعد و یکجا توی VIP بخونین⬆️⬆️

Repost from N/a
خون بالا می‌آورد از بس با پا تو شکمش زده بودن و صدای جیغ من یک لحظه ام قطع نمی‌شد و این سری با تمام توانم داد زدم: - نزنش داره می‌میره ترو خدا هر کاری بکنید میکنم نزنش داره میمیره و مردی که رئیس شهاب بود یا پایان صدای من سوتی زد که کنار رفتن و من نگران به نامزدم شهاب که تنها کس زندگیم بود خیره شدم و صدای رئیس شهاب بلند شد: - نامزدت یه احمق دست‌پا چلفتی! یه ساک پر از جنس و گم کرده نالیدم: -ازش زدن، به خدا ازش زدن گم نکرد شما بزرگی کن من خسارت شمارو میدم ولش کنید فقط ابرویی انداخت بالا و نزدیکم ا‌ومد، قدش بلند و مجبور بودم سرمو بالا بگیرم: - تو؟! خسارت منو بدی؟ می‌دونی تو اون ساک چی بود؟! سری به چپ و راست تکون دادم که پوزخندی زد: - ده کیلو کوکائین می‌دونی چقدر میشه؟ اشکام باز رو صورتم ریخت، شهاب با زندگیمون چیکار کرده بود؟ خلاف می‌کرد؟! زمزمه کردم: - نمدونم نیشخندی زد و به موهای چتریم که آبیشون کرده بودم تا رنک چشمام شه نگاهی انداخت و مثل من زمزمه کرد: - این قدری میشه که به خاطر ضرری که بهم زده حاضرم همین الان یه تیر تو کلش خالی کنم آبم از آب برام تکون نخوره مو آبی هیچی نگفتم، این مرد با این عمارت و این همه آدمی که دور و برش بودن و جلوش خم میشدن توان همچین کارید داشت! - ترو خدا، من فقط تو زندگیم اونو دارم این وسط صدای بی‌جون شهاب به گوش رسید: - آیدا... آی...دا حر..حرف نزن باش و همون لحظه مردی باز تو شکمش کوبید خفه شویی گفت که از درد نالید و مرد روبه روی منم خیره به صورتم جوابشو داد: - همون طور که گفتم یه دست پا چلفتی احمقی، احمقی چون برداشتی یه دختر زیبا رو وسط گله گرگا کشیدی! تو خودم جمع شدم و شهاب تا خواست چیزی بگه باز کسی ضربه ای به او زد و من نالیدم: - خودم اومدم، خودم دنبالش کردم حالش خوب نبود یه جوری بود تعقیبش کردم احساس کردم لبخند محوی زد: - پس تو شجاعی! هیچی نگفتم که کمی نزدیک تر بهم شد: - خانم شجاع حاضری برای این که اون مرتیکه‌ی احمق نمیره چیکار کنی؟ - هر کاری سری به تأیید تکون داد و عقب رفت و گفت: - هفت تیر بزار وسط پیشونیش هر وقت گفتم بزن چشمام گرد شد چون بعد حرفش یکی از آدم خاش اسلحه ای از کتش درآورد و درست روی پیشونی شهاب گذاشت که جیغم رفت هوا اما صدای پر جذبش باعث شد ساکت شم: - گوش بده تا نمیره نگاهم و بهش دادم که ریلکس ادامه داد: - تا ده ثانیه فرصت داری راجب پیشنهادی که میگم فکر کنی! جوابت مثبت باشه که هیچی شهاب زنده می‌مونه منفی باشه بازم هیچی شهاب میمیره بدنم یخ بسته بود و وحشت زده بودم که ادامه داد: - همین الان با من میای تو اتاق خوابم شب و بام صبح می‌کنی تا وقتی بخوامم همین جا می‌مونی البته اکه مزه بدی بهم میگم بمونی صدای داد شهاب با اون همه دردش مانع حرفش شد: - عمااااد می‌کشمت می‌کشمت و همون موقع صدای شلیک اسلحه باعث جیغ و شکسته شدن هق هقم شد! یه تیر درست خورده بود تو رون پاشو این آدما شوخی نداشتن... مردی که حالا فهمیده بودم اسمش عماد بی توجه به شهاب روبه من شمرد: - یک، دو.... چشمامو‌ بستم بدنم لرز گرفته بود و صدای شماره های عماد تو سرم می‌پیچید! - هفت، هشت نه... چشم باز کردم و جیغ زدم:- قبوله... https://t.me/+SdHbVPCx7ywxNmI0 https://t.me/+SdHbVPCx7ywxNmI0 https://t.me/+SdHbVPCx7ywxNmI0 https://t.me/+SdHbVPCx7ywxNmI0 وارد اتاقش شدم که پشت سرم درو بست و خیره شد به بدنم لرزونم و گفت: - می‌خوای دوباره بگم آب قند بیارن برات؟ یا چیزی می‌خوری؟ سرمو به چپ و راست تکون دادم که دست برد سمت دکمه های پیراهنش و بازشون کرد: - خب پس بهتره... ناخودآگاه دستشو چنگ زدم که حرفش نصفه موند و نچی کرد و گفت: - ببین من از معامله هام هیچ جوره کوتاه نمیام پس برای خودت سختش نکن جدی‌ بود، با لب‌های لرزون به زور زمزمه کردم: - ترو خدا، یکم فرصت من. من من میترسم باز تو چشمام خیره شد: - زیاد اذیتت نمی‌کنم دکمه هاشو دوباره باز کرد و این‌بار برهنه شد و هیکل مردونش و به رخم کشید و آروم هولم داد سمت تخت: - زیادم بد نی، این طوری هم شهاب نمیمیره، هم مخ من آر‌وم میگیره هم تو یه تجربه جدید پیدا می‌کنی رو تختش به اجبار دراز کشیدم که روم خیمه زد:- باور کن من از شهاب بهترم قلبم مثل گنجشک می‌زد یه مرد تا حالا این‌قدر به من نزدیک نبود: - م... من مم من دخترم!! https://t.me/+SdHbVPCx7ywxNmI0 https://t.me/+SdHbVPCx7ywxNmI0 https://t.me/+SdHbVPCx7ywxNmI0 https://t.me/+SdHbVPCx7ywxNmI0