uk
Feedback
شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

Закритий канал

﷽ بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری روزانه به جز سه‌شنبه ها🌔 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی✨ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته

Канал شیـ♠️ـطانی‌ عاشق‌ فرشته у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 50 764 підписників, посідаючи 472 місце в категорії Книги та 6 583 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 50 764 підписників.

За останніми даними від 15 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -2 575, а за останні 24 години на -90, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 3.20%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 6.86% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 1 627 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 3 483 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 36.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як صدا, دخترک, ایتا, ابراهیم, زمزمه.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
﷽ بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری روزانه به جز سه‌شنبه ها🌔 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی✨ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 16 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

50 764
Підписники
-9024 години
-6417 днів
-2 57530 день
Архів дописів
پارت امروز همین‌الان آپ شد🫶❤️ ❤️میتونین پارتای چند ماه بعد و همین‌الان، توی VIP بخونین🎈⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد🫶❤️ ❤️میتونین پارتای چند ماه بعد و همین‌الان، توی VIP بخونین🎈⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد🫶❤️ ❤️میتونین پارتای چند ماه بعد و همین‌الان، توی VIP بخونین🎈⬆️

sticker.webp0.06 KB

Repost from N/a
دختر حاج هخامنش با اون همه دب‌دبه کب‌کبه حالا تو پارکای تهران می‌خوابید!!! جایی نداشتم برم و آیندم داشت گند می‌خورد توش و من نیاز داشتم به کمک... پس تصمیم نهاییم و گرفتم و زنگ خونه ی مردی که دشمن پدرم بود رو پشت سر هم زدم و بعد ثانیه های طولانی صدای مردونه ای تو حیاط پیچید: -چه خبره کیه این وقت شب؟ سر آوردید؟ آب دهنم و قورت دادم و همون موقع در خونش باز شد و با دیدن من حتی منو نشناخت و اخم هایش بیشتر تو رفت: -بله؟ یکم جلو رفتم که در و کمی بست: -نیا جلو تنت بو میده، کارت چیه؟ پول می‌خوای؟ وایسا برم بیارم. خیره به تن و بدن مردونش لب زدم: -من من من دختر حاج هخامنشم. چشماش گرد شد، از نوک پام تا سرم دید و من ضعف داشتم و به اجبار دستمو تکیه دادم به در و با تمسخر گفت: -منم آنجلینا جولیم از سواحل قناری -دروغ نمیگم به خدا دختر اردلانم به چشمام خیره شد و رنگ چشمای آبیمو که دید انگار کمی قانع شد! -ده روزه از خونمون فرار کردم... الان بابام دشمنِ منم هست. -خب چیکار کنم؟ همون لحظه سوز سردی اومد و من تنها امیدم این مرد بود، برای همین این سری از زیر دستش خودمو سر دادم و داخل حیاطش شدم که داد زد: -چیکار می‌کنی؟! بیا گمشو بیرون تا با تیپا پرتت نکردم بیرون. -به خدا دروغ نمیگم دخترِ اونم. -به ک..رم که تخم اون یابویی گمشو بیرون. بغض کرده عقب عقب رفتم: -میتونم کمکت کنم میتونم اطلاعات بابامو بهت بدم تورو خدا نندازم بیرون جایی ندارم. اومد سمتم: -میگیرم مثل سگ میزنمت بعد پرتت میکنم بیرونا هق هقم شکست و از ترس عقب و عقب تر رفتم: - هیچی نخوردم بیرون سرده بزار امشبو بمونم  ترو خدا من به امید تو از خؤنه بیرون زدم... نتونستم ادامه حرفمو بزنم چون به یک باره صدای داد مراقب باش اون و خالی شدن زیر پام باعث شد جیغی بزنم و از پله های زیر زمینی که پشت سرم بودن و ندیده بودمشون لیز بخورم و ده تا پله رو بیفتم و بعدش درد بدی تو کل تنم بپیچه... بعدش سیاهی... https://t.me/+OjmaJNYhrec1YTk0 https://t.me/+OjmaJNYhrec1YTk0 -اگه امروزم بهوش نیاد باید ببریش بیمارستان دیگه، الان بیست و چهار ساعته چشم باز نکرده. صدای مرد نا آشنایی تو گوشم می پیچد و بعد صدای آشنایی: -ببرمش بیمارستان بگم کیمه چیمه؟ شر میشه واسم. -مگه نگفته دخترِ حاجیه؟ زنگ بزن اون کفتار . چند لحظه سکوت شد... و من صدای نالم بلند شد، سرم درد می‌کرد و چشم باز کردم و نور تو چشمم زد: - درد دارم آیی سرم. کم کم همه جا واضح شد و با دیدن خودش بالا سرم با تموم بی جونی لب زدم و نالیدم: -زنگ نزن بابام، ترو خدا زنگ‌نزن به اون. میرم از خونت میرم زنگ نزن به خاطر ابروش منو میکشه. خواستم پاشم که مانع شد و خیره به چشمام شد؛ لب زد: -بخواب بینم بچه، برنامه های دیگه ای دارم. دوباره از سر ضعف روی تخت فرود اومدم و چشمام کمی بسته شد که ادامه داد: -هه حاجی اگه دخترش و با شیکم بالا اومده پیدا کنه خوشحال تر میشه مخصوصاً اگه باعث بانیه اون شکم بالا اومده من باشم... https://t.me/+OjmaJNYhrec1YTk0 https://t.me/+OjmaJNYhrec1YTk0

Repost from N/a
- اجازه می‌دی شکمت‌و برات ماساژ بدم دردت کم شه؟ چرا نمی‌شینی رو مبل؟ دخترک خجالت‌زده جلوی در ایستاده بود. می‌ترسید بنشیند مبل‌های آریامهر را کثیف کند! بدموقع پریود شده بود! نوار بهداشتی نداشت... - نه... الان دیگه داداشم باید بیاد. ببخشید تا دیروقت مجبور شدی بیدار بمونی به خاطر من. آریا نگاهش کرد. - هنوز دلت درد می‌کنه؟ دخترک با شرم چشم دزدید. کاش تمامش می‌کرد! در خانواده‌ای که بزرگ شده بود، حتی اجازه نداشت جلوی پدر و برادرش درمورد عادت ماهانه‌اش حرف بزند! حالا اما ایستاده بود وسط خانه‌ی دوست برادرش، داشت چکاب می‌شد! آن هم آریامهری که از زمان دبیرستانش یک طرفه عاشقش بود بی آن‌که پسرک بداند! با من و من گفت: - خ...خوب... خوب می‌شم. نگران نباش الان پارسا می‌آد. آیامهر کلافه وسط سالن ایستاده بود. بلاتکیف دستی به گردنش کشید. پسر راحتی بود اما، ناموس رفیقش، ناموس خودش هم محسوب می‌شد! نمی‌توانست درد کشیدنش را ببیند و بی‌تفاوت رد شود! غیرتش اجازه نمی‌داد! از طرفی هم معذب بود چون هرچقدر هم که با دخترک راحت بود، هیچوقت درمورد این مسائل صحبت نمی‌کردند! همان لحظه صدای پیام گوشی‌اش بلند شد. نگاهی به گوشی انداخت. پارسا بود، برادر دخترک: " داداش من تو جاده چالوس تصادف کردم... پلیس اومده... فکر کنم پاییز تا صبح باید بمونه خونه‌ت. شرمنده جبران می‌کنم‌. " چشمش را با درد فشرد. صدای گرفته‌اش بلند شد: - پاییز... بیا بشین اینجا... پارسا تا صبح نمی‌آمد. خون درون رگ‌هایش یخ بست. وحشت‌زده پرسید: - چرا؟ نخواست نگرانش‌کند. وقتی پارسا خودش پیام داده بود یعنی حالش خوب بود. کوتاه‌گفت: - نمی‌تونه بیاد الان پیام داد یه مشکلی براش پیش اومده. همزمان با گفتن حرف سمت پاییز رفت. کیفش را گرفت و سمت مبل‌های سفید راحتی هدایتش کرد. - بشین خواهش می‌کنم. تا صبح نمی‌شه جلوی در بایستی! پاییز با بغض نگاهش کرد. - من باید برم! آریامهر مشکوک نگاهش کرد. صدایش را پایین آورد و آرام و معذب پرسید: - تو... نکنه این دل دردت... به خاطر چیزه؟ همون چیز... پ... پریود... پاییز چشم بست و قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش‌سر خورد. دوست داشت بمیرد اما در این شرایط نباشد! آریامهر از حالتش جوابش را گرفت و از دست خودش حرص خورد. چطور نفهمیده بود! سریع سمت اتاقش رفت و حوله‌ی مشکی برایش آورد. روی مبل پهن کرد و دستش را گرفت کمک کرد بنشیند. - بشین... من الان می‌رم برات... نفسش را حبس کرد. چقدر حرف زدن در مورد این مسائل با پاییز برایش سخت بود! چهار سال از شرم پارسا جرئت نکرده بود دم از خواستن دخترک بزند. فقط دوستش مانده بود و حالا... در این شرایط، موقعیت جدیدی برای جفتشان داشت پیش می‌آمد. پاییز سر پایین انداخت و آریامهر کوتاه گفت: - برات نواربهداشتی می‌خرم می‌آم. دراز بکش. پاییز جنین‌وار درخودش مچاله شد. چند دقیقه گذشته بود را نمی‌دانست اما، درد امانش را بریده بود. صدای در و پشت بندش آریامهر آمد. - برات خریدم می‌خوای بری سرویس پاییز؟ توان بلند شدن نداشت. با ضعف نالید: - نمی‌تونم... درد دارم. آریامهر با بیچارگی تیغه‌ی بینی‌اش را فشرد. گرفتاری شده بود. با خودش بود دخترک را در آغوش می‌کشید و تا صبح نوازشش می‌کرد تا دردش آرام شود! اما به پارسا قول داده بود این عشق را با خودش به گور ببرد! اگر جلوی خودش را نمی‌گرفت فردا چطور با برادرِ دخترک چشم در چشم می‌شد؟ صدای گریه‌ی ضعیف پاییز، وجدانش را خفه کرد. گور پدر پارسایی زیر لب زمزمه کرد و پشت سر دخترک روی کاناپه دراز کشید. پاییز تنش را منقبض کرد و آریا آرام دستش را زیر شومیز دکمه دارش سر داد. سرش را در گردنش فرو کرد و آرام زمزمه کرد: - هیس... چیزی نیست... صبر کن... آرومت می‌کنم. گرمای دست مردانه‌اش روی پوشت سرد شکم دخترک؛ باعث تسکین دردش می‌شد اما، هورمون‌های بهم ریخته‌اش بود که به جای خودش نالید: - دلم نمی‌خواد من‌و توی این وضعیت ببینی! نفس آریامهر حبس شد. دستش را بی‌اختیار کمی‌ بالاتر سر داد و لب زد: - چرا؟ - چون دوست ندارم! چون دلم می‌خواد به چشمت بیام! نه توی این وضع چندش... آریامهر با ملایمت دخترک را سمت خودش چرخاند. ضربان قلبش بالا رفته بود. نگاهِ سرگردانش را در صورت دخترک چرخاند. - چرا می‌خوای به چشمم بیای؟ پاییز چانه لرزاند به چشمان خمار پسرک خیره شد. بی‌نفس لب زد: - چون دوستت دارم! میم آخر جمله، کامل از دهانش خارج نشده بود که آریامهر خم شد و بی‌طاقت، لب‌های دخترک را به کام کشید... دستش را بیشتر روی پوست سردش سراند و.... https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk

Repost from N/a
_ اونقدر بزرگ شدی که عکس‌ سینه هاتو واسم بفرستی؟ با شنیدن صدای امیرحسام هول زده برگشتم و لیوان آبمیوه ام از دست افتاد. چرا متوجه نشدم برگشته خونه؟ گفتم: _ چرا از پشت سر اومدید ترسیدم؟ بی توجه به لحنم محکم چنگی به کمرم‌ زد. _ عکس سینه هاتو وسط جلسه واسم فرستادی که چی؟ مشکلش همین بود؟ آروم‌ گفتم: _ خودتون گفتید هر مشکلی که دارم بهتون بگم. بازوم رو ول کرد و خم شدم تا لیوان افتاده رو از روی زمین بردارم. _ خب الان مشکل سینه های تو چیه؟ یکیش کوچیکه یکی بزرگ؟ نوک ندارن؟ _ نه. بینشون زیادی فاصلس. عصبی روی میز توی اشپزخونه نشست که با دیدن خشتک باد کردش مات موندم و یهو بین پاهام خیس شد. حس داغی کردم‌. اون بی توجه به من گفت: _ لاغری سینه هاتم کوچیکه. شیرم که نمیدی دیگه چته؟ ابرو شرف نموند همین مونده سرگرد مملکت سیخ کنه. نگاهمو از اون برجستگی خیلی بزرگ گرفتم: _ من که چیز خاصی نفرستادم. حس خیسی بین پاهام حس کردم که بهت زده نالیدم. _ وای پریود شدم. بی حواس دست کردم بین پام ولی دستم رنگ قرمزی نداشت. بی رنگ بود. _ وای چمه. مریض شدم فکر کنم. خواستم برم توی اتاق که امیرحسام منو نشوند روی پاش و برجستگیشو به لای پام فشار داد که چشم هام ضعف رفت‌. _ یه کاری کردی هم خودت بزنی بالا هم من. لبمو گاز گرفتم که دوتا از انگشتاشو از روی شورت مالید بین رونام. ناله کردم که صدای زیپ شلوارشو شنیدم. _ حسام...‌چیکار میکنی؟ _ داغم کردی حالا یه کاری کن اروم شیم. بند شورتمو کنار زد و خودشو بهم فشار داد که از درد و حس پر شدن شونه هاشو چنگ زدم. _ توله سگ چقدر تنگه. سینمو توی مشتش گرفت که نفس نفس زنون دم گوشش ناله کردم. کمرمو گرفت و منو رو خودش بالا پایین کرد که یهو در... https://t.me/+NtW5NFB-6z40ZDk0 https://t.me/+NtW5NFB-6z40ZDk0 https://t.me/+NtW5NFB-6z40ZDk0 امیرحسام دولت شاهی... سرگردی خشن و متعصبی که قیم بچه‌ی چندماهه برادرش شده، سرگردی که حتی اسمش ترس رو به دل همه می‌ندازه، همه ازش حساب میبرن جز سوین... دختری سکسی و لوند که با دلبریاش دل سنگو آب می‌کنه! با اومدن سوین به خونشون پیشنهادی میده که...📿🙊🔞

Repost from N/a
_ دوساله عقدش کردی هنوز یکبار ندیدیش، نمیری زنت رو ببینی پسر؟ شایان با نیم نگاهی به ساعت مچی اش جواب داد _ چیزی کم و کسر داره؟ امروز باز پول میریزم حسابش حاج‌فتح‌الله اخم کرد _ اون دختر تا الآن یک ریال هم از پولی که براش میریزی خرج نکرده اصلا حسابش رو چک کردی تا الان؟ کلافه شقیقه اش را فشرد _ خب خرج میکرد پدر من مگه من گفتم خرج نکنه؟ حاج فتح‌الله ناامید سر تکون داد _ اون دختر محبت همسرش رو میخواد نه پولش رو غیابی عقدش کردی بعد از اونم که حتی یک سر به دیدنش نرفتی وقتشه دستشو بگیری بیاری خونه خودت باهم زندگی کنید شایان درحالیکه از پشت میز بلند میشد حین پوشیدن کتش جواب داد _ شما هم این ازدواج رو زیادی جدی گرفتی پدر من یه شرط بود که همایون گذاشت دخترش رو عقد کنم تا  کارها پیش بره منم قبول کردم، هیچی هم براش کم نذاشتم این مدت، یه مدت بعد هم که همایون از زندان درآد طلاقش میدم اینقدر این مسئله رو بزرگش نکنید همایون متاسف به پسرش نگاه کرد دلش برای آن دختر به درد آمد دختری که دیروز با کلی خجالت آدرس شرکت شایان را از حاج فتح‌الله گرفته بود تا به او سر بزند آن طفل معصوم خیال میکرد شوهرش آنقدر سرش شلوغ است که وقت نمی‌کند به دیدنش بیاید، یعنی اینطور به گوشش رسانده بودند حالا به همین منظور به شرکت شایان آمده بود با کلی خجالت و تردید جلوی آسانسور ایستاد این اولین دیدارشان بود، بعد از دوسال بالاخره همسر رسمی و قانونی‌اش را می‌دید البته که او عکس‌های شایان را دیده بود و کاملا میشناختش. منتظر رسیدن آسانسور بود که همان لحظه آسانسور کناری که فقط متعلق به ریاست شرکت بود پایین آمد همان که خواست نگاهش را بگیرد با دیدن چهره آشنای مرد سر جا خشک شد این مرد، شایان بود همسرش هول‌زده دستی به شالش کشید نمی‌دانست باید چکار کند جلو میرفت و خودش را معرفی می‌کرد؟ قدمی جلو رفت که توجه شایان را جلب کرد منتظر نگاهش کرد و دخترک با لکنت نالید _ س...سلام ... من ... من شایان با نگاهی بی‌تفاوت به او تلفنش را بیرون آورد و حینی که مشغول شماره کیری بود خونسرد به دخترک که از استرس لال شده بود گفت _ برای استخدام اومدید؟ تشریف ببرید طبقه چهارم پدرم هستن دهان باز کرد که بگوید برای استخدام نه برای دیدن تو آماده ام که همان موقع زنی قدبلند و لوند با موهایی خرمایی از در وارد شد با قدم هایی تند خودش را به شایان رساند، گونه اش را بوسید و گفت _ببخشید که دیر کردم عزيزم شایان که اخم کرد زن با صدای آرام تری ادامه داد _ عوض امروز امشب تا فردا صبح مهمونتم! هرچی تو بخوای گفت و دست دور بازوی شایان حلقه کرد پروا حیران مانده بود این زن چه کسی بود؟ شایان، کسی که قانونا شوهرش به حساب می آمد ... با زنی دیگر در ارتباط بود؟ او دوسال منتظر این مرد مانده بود، خیال میکرد دوستش دارد او هم عاشقش است اما حالا ..‌‌ تازه داشت متوجه میشد اینکه دوسال به او سر نزده از مشغله کاری اش نیست چون زن ديگری را در زندگی خود داشت با صدای شایان به خود آمد _ خانوم شما تشریف ببرید طبقه بعد کارتون رو راه بندازن گفت و مقابل چشمان خیس و ناباور پروا، همراه زن از شرکت بیرون زد پروا بغضش را فرو داد و مستقیم به طبقه ای که حاج فتح‌الله بود رفت با هماهنگی با منشی وارد اتاق شد حاج فتح‌الله با دیدنش فورا بلند شد _ اومدی دخترم؟ نگاهی به چشمان کدر پروا انداخت و با ناراحتی گفت _ دیدیش؟ پروا سر تکان داد و جلو رفت رو به حاج‌فتح‌الله گفت: _ فقط یه خواهشی دارم ازتون _ هرچی تو بخوای دخترم پروا آب دهانش را فرو داد تصمیمش را گرفت بود از این به بعد اینجا کار میکرد، می‌ماند و بدون اینکه خودش را معرفی کند جلوی چشم آن نامرد می‌بود _ میخوام از فردا تو این شرکت کار کنم میشه لطفا استخدامم کنید؟ https://t.me/+Ny0Mw7xpFz02OWU0 https://t.me/+Ny0Mw7xpFz02OWU0

پارت

شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته... #Part_557

شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته... #Part_557

شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته... #Part_557

شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته... #Part_557

شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته... #Part_557

ریپلای پارت جدید امشب🌙🖤

ریپلای پارت جدید امشب🌙🖤

ریپلای پارت جدید امشب🌙🖤

ریپلای پارت جدید امشب🌙🖤

ریپلای پارت جدید امشب🌙🖤