592
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-130 days
Posts Archive
من واقعا متعلق به محیط آکادمیکم.
همیشه توی زندگیم باید یه چیزی باشه تا بخونم و یادش بگیرم. آزمون بدم، همیشه یه هدف اینطوری داشته باشم و براش تلاش کنم.
اینطوری حالم بهتره.
Repost from SUT Twitter
من متعلق به محیط آکادمیکم. دوست دارم دانشجو باشم، دانشگاه برم، رشتههای جدید قبول شم و درس بخونم😭😭حالم خیلی بهتره اینجوری
-پیاده-
@sut_tw
نمیدونم چمه، امروز خیلی بیقرار و دلتنگم.
نه میتونم درس بخونم، نه میتونم بخوابم و نه حتی میتونم دراز بکشم.
Repost from Symphony of Twilight
«فكيف أخافُ من شيءٍ؟
وأنتِ الأمنُ لو يأتي زمان الخوف»
پس چگونه از چیزی بترسم؟
حال آنکه چون زمان ترس فرا رسد
"تو" امنیتی...
نه سال و نه ماهه که هر جا این آهنگ قمیشی رو میشنوم یاد تو میفتم:
«با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باور ما نمیشود در سر ما نمیرود
از گذر سینه ی ما یار دگر گذر کند.»
آدمها، چندش آورترین نقاب هارو می پسندن؛ من هر وقت برای هر کس خودم بودم، تنها تر شدم.
-کرت کوبین
امروز خسته اومدم دراز کشیدم روی تختم، از شانس خوبم تخت این سرپرست روانی پایین تخت منه، ایرپاد گذاشته بودم تا مطلبی رو گوش کنم و چشمام گرم شده بود تا بخوابم که خانوم روانی محکم با پاهاش به تخت زد و گفت مگه با تو نیستم؟ چرا جوابم رو نمیدی!
یک لحظه خون جلوی چشمام رو گرفت و گفتم مگه کوری؟ حتما باید مثل بقیه هر چی از دهنم در میاد بهت بگم تا رعایت تایم استراحت من رو بکنی؟
فکر میکنم انتظار همچین رفتاری رو ازم نداشت که خداروشکر لال شد و با یکی از بچه ها که دوست هستن صحبت میکنه که من میرم اتاق کناری تا روز رفتنم.
الهی زودتر بری و برنگردی.
خداروشکر سرپرست روانی اینجا قراره این ماه بره، نمیدونم بعدش چی پیش میاد اما تحمل این سادیسمی برای من توی این یکماه عذاب مطلق بود، هر چقدر بابت موقعیت شغلی جدیدم خوشحالی داشتم این روانی بالفطره از دماغم درآورده.
تعدادی از آدمای اینجا هم اخلاقایی مشابه این خانوم دارن، افراد مشکل داری که نیمه شب با تلفن بلند بلند صحبت میکنند، بهداشت فردی رو رعایت نمیکنند، فحاشی میکنند و یه عده هم که شغل شریفشون! دوستی با پیرمردهای پنجاه یا شصت ساله هست و با وقاحت تمام بلند بلند تعریف میکنند وقایع بینشون رو.
چند نفری هم هستیم که کارمند ادارات و بیمارستانها هستیم و ساکت یه گوشه نون و ماستمون رو میخوریم.
دلم میخواد یکهو بپرم سال بعد و دوباره یه پس اندازی داشته باشم تا بتونم خونه ای اجاره کنم و از این عذاب هر روزه خلاص بشم.
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
"غم به شما عمق میدهد و شادی ارتفاع. غم ریشههایتان را گسترده میکند و شادی شاخههایتان را. شادی مثل درختی است که به سمت آسمان میرود و غم مانند ریشههایی که تا بطن زمین پایین میروند. هردو مورد نیازند؛ هرچی درختی بلندتر شود، همزمان ریشههایش عمیقتر میشوند."
چرا این رو میگم؟
نگار چند سال قبل اگر امشب بود، قطعا یه چک میزد توی گوش زنی که با پنجاه سال سن اندازهی یه بچهی هفت ساله شعور نداره.
توی آشپزخونه برای شامم غذا آماده میکردم که این خانوم با یکی از بچه ها شروع کرد به نظر دادن در مورد ماه تولد و از منی که اصلا توی بحثشون نبودم هم پرسید متولد چه ماهی هستی و بعدش که جواب دادم، شروع کرد به خندیدن و با وقاحت تمام بد و بیراه گفتن به تایپ شخصیتی ماه تولدم و من؟
متعجب نگاهش میکردم. فقط گفتم معمولا آدم های بی سواد و بی شخصیت میتونن با دونستن ماه تولد کسی اینقدر راحت در مورد کل شخصیت کسی قضاوت کنن.
خلاصه که تا لحظه ای که من توی آشپزخونه بودم داشت در مورد شخصیت متولدین ماه تولد من نظر میداد و حتی وقتی بهش گفتم شما اولین نفری هستی که انقدر راحت در مورد شخصیت من نظر مسخره میدی، گفت که بقیه ازت ترسیدن وگرنه متولدین این ماه همه ......!
اومدم پایین و توی تختم کارم رو انجام میدادم که با تلفنش اومد و با صاحب پانسون حرف میزد.
وسط حرفاش گفت نه چرا بچه های جدید برن اونجا، این بیست نفر رو میفرستیم اونجا، چون این پانسیون جای خوبی هست جدید که بیان اینجا، اینجا رو میپسندن و موندگار میشن.
وقتی تلفن رو قطع کرد، من پرسیدم خانوم فلانی اگر قرار هست ما جا به جا بشیم قبلش اطلاع بدین که خودمون تصمیم بگیریم بمونیم یا نه.
یکهو شروع کرد به داد زدن که اصلا کی به شما حق نظر خواهی میده! گفتم خانوم من بچه شما نیستم، ما اینجا پول میدیم چون این مکان به محل شغل ما نزدیکه و طبیعی هست من بخوام نظر بدم یا سوال بپرسم.
انقدر جیغ کشید توی سرم که هنوز سرم درد میکنه.
چند نفر هم که اومدن حرف من رو تکرار کردن، با اونا هم دعوا برداشت که چخبرتونه، حق ندارین سوال بپرسین ازم!
من که به صاحب اینجا بابت پولی که پرداخت میکنم و انتظارم بابت رفتار درست داشتن این خانوم زنگ میزنم، اما واقعا اگر دختر دو سال پیش بودم، یه کشیده تا به الان حتما زیر گوشش خوابونده بودم تا تربیتی که باید مادرش پنجاه سال پیش انجام میداد رو من الان زحمتش رو بکشم.
متوجه شدم که خیلی صبورتر از چیزی هستم که فکر میکردم، شایدم صبورتر شدم، شایدم مرگ یکی از عزیزان زندگیم باعث شده که از خیلی چیزها رد بشم و اهمیت ندم.
ولی واقعا نباید به اینجا میرسیدیم که یه عده بابت اینکه نظافت رو رعایت میکنن احساس کنن لطف میکنن.
میخوام اینجا رو تبدیل کنم به جایی که فقط سبزی بیاریم تمیز کنیم و غیبت کنیم در مورد اتفاقات پانسیونی که توش سکونت دارم.
