624
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+2130 days
Posts Archive
625
شیفتهی بارونهای آخر تابستونم. هر قطره که میباره، بیشتر یادم میاد چقدر پاییز عزیز بهمون نزدیکه.
625
ولی من احتیاج به این چشمها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همهی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل بکند. به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.
— بوف کور
625
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
خیلیها اگه جات بودن، هزار بار جا زده بودن. اما تو ادامه دادی، پیش رفتی و انجامش دادی. هنوز کار زیاد هست، اما تو خودتو ثابت کردی. واقعاً بهت افتخار میکنم.
625
Repost from اوشین در فرار از خانه
آره عزیزم ما آدما فقط از چیزایی که میسازیم حرف میزنیم نه از چیزایی که خراب میکنیم.
625
میان چهار دیواری که اتاق مرا تشکیل میدهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده، زندگی من مثل شمع خُردهخُرده آب میشود، نه، اشتباه میکنم، مثل یک کندهی هیزم تر است گوشهی دیگدان افتاده و به آتش هیزمهای دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.
— بوف کور
625
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید؛ اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همهی بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.
— بوف کور
625
Repost from • ماتیلدای خسته
میدونم در نهایت، همیشه یه راهی پیدا میکنم اما اینکه همیشه در شرایطی قرار میگیرم که مجبورم راه جدیدی پیدا کنم در حالی که دلم توی راههای نرفتهی قبلی مونده، رنجور و فرسودهام کرده.
625
در هوای بارانی که از زنندگی رنگها و بیحیایی خطوط اشیا میکاهد، من یک نوع آزادی و راحتی حس میکردم و مثل این بود که باران، افکار تاریک مرا میشست.
— بوف کور
625
Repost from Coconut diaries
کاش آدمها رو هم میشد مثل عکسهای توی گوشی حذف کرد، مثلا یکی بزنی رو کلهشون و یه گزینه “ضربدر قرمز” بیاد بالا و بزنی و حذف شن.
625
من بندهی یاد گرفتن چیزهای جدید، عشق ورزیدن و پیدا کردن قشنگیهای زندگیام. ای کاش در زمان و مکانی به دنیا میاومدم که زندگی فقط توی دوام آوردن خلاصه نمیشد.
625
دیشب، قبل خواب، انقدر ذهنم آشفته بود که بهش التماس میکردم آروم باشه و بذاره بخوابم. هرجومرج دیشب شد سردرد و بدخلقی امروز صبح. انگار باید یه جوری این همه شلوغی رو از سرم بیرون میریختم. یه کاغذ کاهی برداشتم و یه خودکار مشکی، ولی نمیدونستم از کجا باید شروع کنم. اسم کتابی که جلوم بود رو نوشتم و چند بار خودکارم رو روی همون اسم کشیدم تا دستم بالاخره تونست اولین کلمه رو بنویسه. نمیدونم چقدر گذشت، ولی وقتی نگاهم افتاد به کاغذ، دیدم کلش پر شده از جملههایی که اولشون بدخط و خشن بودن و کمکم نرمتر شده بودن. عجیب بود. هرچی کاغذ بیشتر پر میشد، اون تیرگی و شلوغی توی ذهنم کمتر میشد. صدای اون همه هرجومرج کمکم داشت آروم میشد و جاش رو به صداهای جدیدی میداد؛ صدای ایدههای تازه. انگار با نوشتن تونسته بودم ابرهای سیاه توی ذهنم رو بکشم بیرون و بذارم نور، خودش راهش رو به ذهنم پیدا کنه.
