en
Feedback
خاکسترِاقیانوس؛

خاکسترِاقیانوس؛

Open in Telegram

شـایَددَردُنـیایـی‌دیـگَرتـوشیـریـنی‌ِزِنـدِگی‌تَلخـَم‌‌شَـوی؛ https://t.me/for_parkyuri Уважаемый @durov !!

Show more
1 551
Subscribers
+624 hours
+107 days
+130 days
Posts Archive
من همانم که دوستت داشت، آن‌قدر بی‌صدا که کم‌کم از خاطر خودش هم افتاد. نه چون تو خواستی، نه چون فراموشش کردی، بلکه چون هر بار که خواست خودش باشد، یک جایش می‌سوخت انگار تو آنجا زندگی می‌کردی. هر بار که دلش خواست بخندد، لبخند تو را نداشت. هر بار که خواست بماند، یادش آمد که هیچ‌وقت کافی نبود. تو را آن‌قدر بلد بود، که خودش را دیگر نشناخت. هر بار که در آینه نگاه می‌کرد، چیزی از خودش کم شده بود و هر بار، تو بیشتر جای گرفته بودی. تا جایی که دیگر نه خودش مانده بود، نه آرزوهایش. فقط یک سایه، با حافظه‌ای ناقص که تنها بلد بود تو را چطور دوست داشته باشد. نه برای اینکه امیدی مانده باشد، بلکه چون فراموش کرده بود که می‌شود کسی هم او را بخواهد.

All The Things She Said t.A.T.u.mp33.35 MB

قلبی شما زیبا :)

این نویسنده جدید بعد یه سال نیم و یا بیشتر دوباره داره مینویسه

Repost from N/a
خیلی خاصِ که عشق رو فقط با حرف‌های کلیشه‌ای تعریف نکردی؛ آغوش رو تبدیل کردی به یه جور مأمن و جای برگشتن. همین باعث شده متن خیلی صمیمی‌تر و عمیق‌تر بشه. جمله‌ی «نمی‌خواهم همیشه استوار باشی» هم به نظرم از قشنگ‌ترین قسمت‌هاشه نه آچا، چون یه جور دوست داشتنِ بی‌قید و شرط توشه؛ یعنی لازم نیست جلوی من همیشه قوی باشی، می‌تونی خسته و حتی شکسته باشی و باز هم دوست‌داشتنی بمونی. اون اشاره به رایحه‌ی نعناع هم خیلی خاصه. وسط اون همه احساس سنگین و شاعرانه، یه جزئیات ساده و ملموس آوردی که باعث می‌شه متن شخصی‌تر به نظر بیاد؛ انگار این عشق فقط یه مفهوم شاعرانه نیست و واقعاً با خاطره‌ها و حواس آدم گره خورده. و پایانش واقعاً جمع‌بندی قشنگی داره. اینکه از بین «دریا و آسمان و تمام پناهگاه‌های این خاک» فقط آغوش یه نفر رو آرام‌ترین نقطه‌ی جهان می‌دونه، خیلی حسِ «خانه پیدا کردن در یک آدم خاص رو میده . فوق‌العاده بود ، دوست داشتم و تویِ لیست مورد علاقه ها چنلت قرار گرفت ، خسته نباشی؛

Repost from N/a
یه نویسندِه جدید پیدا کردم .

Repost from N/a
قلمت از اون قلماست که خیلی می‌پسندم، و چقدر قشنگ نوشتی و عشق رو بیان کردی.. کاش میشد نامه‌ت رو به معشوقمون بفرستیم و اوناهم متوجه بشن که عشق یعنی یه همچین چیزی اما افسوس..

من دوباره برگشتم.

پک ریپلای شده رو به همراه این پیام فور کنید،پست مشخص کنید فور کنم.
لیمیت سین نداره.

Repost from Caliginous.

Repost from Caliginous.
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ #lady ‌ ‌ Азартная девушка ‌ ‌ ‌ ‌🇱🇷 ‌ ‌ ‌красный свет `‌ ‌ ‌ ⛛ ‌‌‌ $Миссис ‌ ‌‌                  

فـوروارد ڪنید ؛ ✉️ ‌‌  ‌         فولدر بزنم 𝟩𝟢+ جذب داشته باشید.
‌‌  ✉️ ‌   ‌   "  ‌جوین بودنتون چک میشه " ✉️

دست پسررو میگیرم میبرم برای خودم. 💞

یکم دیگه دختره خودشو چص کنه

Repost from DÉSOLÉ
شاید تمامِ عشق، همین باشد. این‌که در ازدحامِ جهان، دستانی را داشته باشی که با لمس‌شان، دلت دیگر از هیچ‌چیز نترسد. عزیزکرده‌ی من، اگر تمامِ جهان روزی پشت به تو کرد،به سمتِ من بیا. من همان آغوشی خواهم بود که برای خستگی‌هایت، برای سکوتت و برای تمامِ آنچه نمی‌توانی بگویی، همیشه جا دارد. ادیتت رو عمیقا پسندیدم، خسته نباشی یوریِ عزیز

برای عزیزکرده‌ام؛
عزیزکرده‌ی من، چه رازی‌ست در آغوش تو که جهان، با تمامِ هیاهو و بی‌رحمی‌اش، در آن برای لحظه‌ای خاموش می‌شود؟ گویی هنگامی که دستانت به گرداگردِ من حلقه می‌شوند، تمامِ اندوه‌هایی که راهی به زبان نیافته‌اند، در سکوتی عمیق فرو می‌روند و قلبم، پس از روزها سرگردانی، مأمنی برای آرام گرفتن می‌یابد. من از آغوش تو چیزی بیش از نزدیکی می‌خواهم؛ پناهی می‌خواهم در برابر روزهایی که سنگینی‌شان از توانِ روح فراتر می‌رود. می‌خواهم گاه، بی‌هیچ کلامی، در میان بازوانت گم شوم و بگذارم زمان، برای اندک‌زمانی، از حرکت بازایستد. اگر روزی غبارِ خستگی بر چشمانم نشست و واژه‌ها از بیانِ آنچه در سینه دارم ناتوان ماندند، مرا در آغوش بگیر. مگذار ناگفته‌های این دل، بیش از این در سکوتِ شب سرگردان بمانند. سر بر شانه‌ات خواهم نهاد و به صدای قلبت گوش خواهم سپرد؛ شاید در میان آن ضربان‌های آرام، پاسخی برای تمامِ آشوب‌های خویش بیابم. حتی رایحه‌ی نعناع، با آن تازگیِ خنک و خاموشش، مرا به یاد تو می‌اندازد؛ نمی‌دانم چه نسبتی میان عطرِ ساده‌ی آن و حضور توست، اما هر دو، به شیوه‌ای غریب، مرا از هیاهوی جهان جدا می‌کنند. و اگر روزی اندوه، این‌بار تو را در بر گرفت، اگر جهان بر شانه‌هایت سنگینی کرد و توانِ پنهان کردنِ خستگی‌ات را از تو گرفت، بدان که آغوشِ من، پیش از هر سخنی، برای تو گشوده خواهد بود. نمی‌خواهم همیشه استوار باشی؛ آدمی را چه سود از استواری، اگر جایی برای فرو ریختن نداشته باشد؟ در کنار من، می‌توانی تمامِ آنچه را که از جهان پنهان کرده‌ای، زمین بگذاری. می‌توانی خاموش باشی، خسته باشی، حتی شکسته باشی؛ من از تو چیزی جز خودت نخواهم خواست. شاید معنای دوست داشتن همین باشد؛ آن‌که در میانِ بی‌شمار آدمیان، یک نفر را بیابی که آغوشش برایت نه صرفاً جایِ ماندن، که معنای بازگشتن باشد. و اگر روزی از من بپرسند آرام‌ترین نقطه‌ی این جهان کجاست، از دریا و آسمان و تمامِ پناهگاه‌های این خاک خواهم گذشت و تنها خواهم گفت: آنجا که عزیزکرده‌ام مرا در آغوش می‌گیرد؛ جایی که جهان خاموش می‌شود و دل، سرانجام، به آرامش می‌رسد.
— تهیونگ

برای عزیزکرده‌ام؛
عزیزکرده‌ی من، چه رازی‌ست در آغوش تو که جهان، با تمامِ هیاهو و بی‌رحمی‌اش، در آن برای لحظه‌ای خاموش می‌شود؟ گویی هنگامی که دستانت به گرداگردِ من حلقه می‌شوند، تمامِ اندوه‌هایی که راهی به زبان نیافته‌اند، در سکوتی عمیق فرو می‌روند و قلبم، پس از روزها سرگردانی، مأمنی برای آرام گرفتن می‌یابد. من از آغوش تو چیزی بیش از نزدیکی می‌خواهم؛ پناهی می‌خواهم در برابر روزهایی که سنگینی‌شان از توانِ روح فراتر می‌رود. می‌خواهم گاه، بی‌هیچ کلامی، در میان بازوانت گم شوم و بگذارم زمان، برای اندک‌زمانی، از حرکت بازایستد. اگر روزی غبارِ خستگی بر چشمانم نشست و واژه‌ها از بیانِ آنچه در سینه دارم ناتوان ماندند، مرا در آغوش بگیر. مگذار ناگفته‌های این دل، بیش از این در سکوتِ شب سرگردان بمانند. سر بر شانه‌ات خواهم نهاد و به صدای قلبت گوش خواهم سپرد؛ شاید در میان آن ضربان‌های آرام، پاسخی برای تمامِ آشوب‌های خویش بیابم. حتی رایحه‌ی نعناع، با آن تازگیِ خنک و خاموشش، مرا به یاد تو می‌اندازد؛ نمی‌دانم چه نسبتی میان عطرِ ساده‌ی آن و حضور توست، اما هر دو، به شیوه‌ای غریب، مرا از هیاهوی جهان جدا می‌کنند. و اگر روزی اندوه، این‌بار تو را در بر گرفت، اگر جهان بر شانه‌هایت سنگینی کرد و توانِ پنهان کردنِ خستگی‌ات را از تو گرفت، بدان که آغوشِ من، پیش از هر سخنی، برای تو گشوده خواهد بود. نمی‌خواهم همیشه استوار باشی؛ آدمی را چه سود از استواری، اگر جایی برای فرو ریختن نداشته باشد؟ در کنار من، می‌توانی تمامِ آنچه را که از جهان پنهان کرده‌ای، زمین بگذاری. می‌توانی خاموش باشی، خسته باشی، حتی شکسته باشی؛ من از تو چیزی جز خودت نخواهم خواست. شاید معنای دوست داشتن همین باشد؛ آن‌که در میانِ بی‌شمار آدمیان، یک نفر را بیابی که آغوشش برایت نه صرفاً جایِ ماندن، که معنای بازگشتن باشد. و اگر روزی از من بپرسند آرام‌ترین نقطه‌ی این جهان کجاست، از دریا و آسمان و تمامِ پناهگاه‌های این خاک خواهم گذشت و تنها خواهم گفت: آنجا که عزیزکرده‌ام مرا در آغوش می‌گیرد؛ جایی که جهان خاموش می‌شود و دل، سرانجام، به آرامش می‌رسد.
— تهیونگ