en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

خاکسترِاقیانوس؛

خاکسترِاقیانوس؛

Open in Telegram

شـایَددَردُنـیایـی‌دیـگَرتـوشیـریـنی‌ِزِنـدِگی‌تَلخـَم‌‌شَـوی؛ https://t.me/for_parkyuri Уважаемый @durov !!

Show more
1 529
Subscribers
-324 hours
-27 days
-2330 days
Posts Archive
برای دلتنگی‌هایی که شب‌ها نام تو را صدا می‌زنند؛ عزیزکرده‌ی من، نمی‌دانم دلتنگی از کجا آغاز می‌شود؛ از دوریِ آدم‌ها، یا از لحظه‌ای که حضورشان چنان در جانت ریشه می‌دواند که دیگر هیچ لحظه‌ای، بی‌آنکه نشانی از آن‌ها داشته باشد، کامل نیست. من گاهی دلتنگ تو می‌شوم، حتی وقتی هیچ فاصله‌ای میانمان نیست؛ دلتنگ صدایت، خنده‌هایت و آن لحظه‌های ساده‌ای که شاید برای تو چیزی جز اتفاقی معمولی نبوده‌اند، اما در گوشه‌ای از قلب من برای همیشه جا مانده‌اند. شب‌ها، این دلتنگی شکل دیگری به خود می‌گیرد. وقتی هیاهوی جهان فرو می‌نشیند و تاریکی آرام‌آرام اتاق را در آغوش می‌کشد، فکر تو از میان تمام فکرهایم راه خودش را پیدا می‌کند. آن‌وقت می‌مانم و خاطره‌ی تو، و حرف‌هایی که کاش می‌شد در سکوتی طولانی، کنار خودت به زبان بیاورم. کاش می‌دانستی گاهی تمام چیزی که از جهان می‌خواهم، چند دقیقه نشستن در کنار توست؛ شنیدن حرف‌هایت، خندیدن به چیزهای بی‌اهمیت و تماشای لحظه‌هایی که آن‌قدر ساده‌اند که آدم فراموش می‌کند روزی ممکن است دلتنگشان شود. عزیزکرده‌ی من، چه عجیب است که آدمی می‌تواند در دوردست‌ترین گوشه‌ی جهان زندگی کند و بااین‌حال، در آرام‌ترین لحظه‌های شب، نزدیک‌تر از هر کسی باشد. تو گاهی تنها با عبور از ذهنم، از سنگینی روزهایم کم می‌کنی؛ بی‌آنکه بدانی، بی‌آنکه حتی لازم باشد کاری انجام دهی. نمی‌دانم شب‌های تو چگونه می‌گذرند و پیش از بستن چشم‌هایت، چه فکرهایی از دلت عبور می‌کنند. اما اگر شبی، میان سکوت و تاریکی، نام من نیز از گوشه‌ای از خاطراتت گذشت، دوست دارم بدانی که جایی در این جهان، کسی هست که تو را نه فقط برای لحظه‌های روشن و خنده‌هایت، بلکه برای تمام آنچه هستی دوست دارد. شاید دوست داشتن همین باشد؛ اینکه کسی، حتی در نبودنش، به بخشی از آرامش تو تبدیل شود؛ کسی که دلتنگی‌اش گاهی در صدای یک آهنگ، در بوی باران یا در سکوت پیش از خواب بیدار می‌شود و تو، بی‌آنکه بخواهی، لبخند می‌زنی. و من چه بسیار شب‌ها که با فکر تو به خواب می‌روم؛ با آرزوی روزهایی که در آن‌ها فاصله‌ای نباشد، حرفی ناگفته نماند و زمان، دست‌کم برای چند لحظه، از شتاب افتادن بازبماند. اگر روزی از من بپرسند دلتنگی چه معنایی دارد، از شب‌های طولانی و پنجره‌های خاموش سخن نخواهم گفت؛ تنها از تو خواهم گفت، از کسی که نامش در سکوت شب آرام می‌گیرد و حضورش، حتی در خیال، جهان را اندکی مهربان‌تر می‌کند. چراکه بعضی آدم‌ها فقط در زندگی ما حضور ندارند؛ در خاطراتمان، در رؤیاهایمان و در آخرین فکرهای پیش از خواب نیز زندگی می‌کنند. و تو، عزیزکرده‌ی من، همان کسی هستی که شب‌هایم گاهی به یادش می‌گذرند و دلتنگی‌هایم، بی‌آنکه صدایت کنند، نامش را بلدند. — برای تو، که حتی در سکوت شب هم از دلم دور نمی‌شوی.

ژینا عزیزم. روحت شاد🖤

کاش می‌شد تو را از میانِ تمام نام‌هایی که جهان بر آدمی می‌گذارد، جدا کنم و با نامی صدایت بزنم که تنها در خاموشیِ قلبم معنا دارد؛ نامی که نه بر زبان می‌آید، نه کسی جز من از معنایش خبر دارد. اما تو را چه می‌توان نامید؟ تو نه روشنیِ محض بودی که بتوانم به نجاتت ایمان بیاورم، نه تاریکیِ مطلق که بتوانم از تو بگریزم؛ چیزی میانِ این دو، شبیه همان خاکستریِ غروب، که جهان در آن نمی‌داند باید دل به رفتن بسپارد یا هنوز چشم‌انتظارِ صبح بماند. شاید تمامِ خطای من همین بود؛ که تو را در جایی دوست داشتم که هیچ چیز در آن، حکمِ یقین نداشت. هرچه بیشتر به تو نزدیک شدم، مرزها بیشتر فرو ریختند. نمی‌دانستم آنچه میان ماست خاطره است یا تمنّا، حضور است یا وهمِ حضور. گاهی چنان نزدیک بودی که سکوتت را می‌شد شنید، و گاهی چنان دور که حتی دلتنگی نیز از رسیدن به تو عاجز می‌ماند. سَهوِ من بود یا خَطیئه‌ی روزگار که تو را به زندگی‌ام آورد؛ نه آن‌قدر که ماندنت را باور کنم، و نه آن‌قدر کم که فراموشت کنم؟ تو آمدی و چیزی را در من بیدار کردی که پس از رفتنت، دیگر به خواب نرفت. از آن پس، هر غروب اندکی بی‌رنگ‌تر شد؛ گویی جهان، پس از تو، رنگ‌هایش را در همان لحظه‌ای جا گذاشته بود که میانِ رفتنت و ماندنت، برای همیشه خاکستری شد. چه غریب است آدمی؛ به چیزی دل می‌بندد که نمی‌تواند داشته باشد، سپس آن نداشتن را چنان در خویش پرورش می‌دهد که گویی سال‌ها صاحبش بوده است. و شاید دوست‌داشتنت همین سرگردانیِ بی‌فرجام بود؛ ماندن میانِ «اگر» و «کاش»، میانِ آنچه می‌توانست اتفاق بیفتد و آنچه هرگز فرصتِ بودن نیافت. تو را از من نستاندند؛ حقیقت شاید این باشد که هیچ‌گاه به من نرسیده بودی. و چه دردناک است فهمیدنِ این حقیقت، آن هم پس از آنکه قلب آدمی تمامِ نرسیدن را به نامِ فقدان شناخته است. اگر روزی از من بپرسند چه بر جای ماند، نامت را نخواهم گفت. خواهم گفت: غروبی بی‌فصل، قلبی بیش از اندازه امیدوار، و دلباختگی‌ای که بسیار دیر فهمید بعضی آدم‌ها را نمی‌توان داشت؛ فقط می‌توان در خاکستریِ خاطره، تا پایانِ عمر، با خود حمل کرد.

من همانم که دوستت داشت، آن‌قدر بی‌صدا که کم‌کم از خاطر خودش هم افتاد. نه چون تو خواستی، نه چون فراموشش کردی، بلکه چون هر بار که خواست خودش باشد، یک جایش می‌سوخت انگار تو آنجا زندگی می‌کردی. هر بار که دلش خواست بخندد، لبخند تو را نداشت. هر بار که خواست بماند، یادش آمد که هیچ‌وقت کافی نبود. تو را آن‌قدر بلد بود، که خودش را دیگر نشناخت. هر بار که در آینه نگاه می‌کرد، چیزی از خودش کم شده بود و هر بار، تو بیشتر جای گرفته بودی. تا جایی که دیگر نه خودش مانده بود، نه آرزوهایش. فقط یک سایه، با حافظه‌ای ناقص که تنها بلد بود تو را چطور دوست داشته باشد. نه برای اینکه امیدی مانده باشد، بلکه چون فراموش کرده بود که می‌شود کسی هم او را بخواهد.

All The Things She Said t.A.T.u.mp33.35 MB

قلبی شما زیبا :)

این نویسنده جدید بعد یه سال نیم و یا بیشتر دوباره داره مینویسه

خیلی خاصِ که عشق رو فقط با حرف‌های کلیشه‌ای تعریف نکردی؛ آغوش رو تبدیل کردی به یه جور مأمن و جای برگشتن. همین باعث شده متن خیلی صمیمی‌تر و عمیق‌تر بشه. جمله‌ی «نمی‌خواهم همیشه استوار باشی» هم به نظرم از قشنگ‌ترین قسمت‌هاشه نه آچا، چون یه جور دوست داشتنِ بی‌قید و شرط توشه؛ یعنی لازم نیست جلوی من همیشه قوی باشی، می‌تونی خسته و حتی شکسته باشی و باز هم دوست‌داشتنی بمونی. اون اشاره به رایحه‌ی نعناع هم خیلی خاصه. وسط اون همه احساس سنگین و شاعرانه، یه جزئیات ساده و ملموس آوردی که باعث می‌شه متن شخصی‌تر به نظر بیاد؛ انگار این عشق فقط یه مفهوم شاعرانه نیست و واقعاً با خاطره‌ها و حواس آدم گره خورده. و پایانش واقعاً جمع‌بندی قشنگی داره. اینکه از بین «دریا و آسمان و تمام پناهگاه‌های این خاک» فقط آغوش یه نفر رو آرام‌ترین نقطه‌ی جهان می‌دونه، خیلی حسِ «خانه پیدا کردن در یک آدم خاص رو میده . فوق‌العاده بود ، دوست داشتم و تویِ لیست مورد علاقه ها چنلت قرار گرفت ، خسته نباشی؛

یه نویسندِه جدید پیدا کردم .

Repost from N/a
قلمت از اون قلماست که خیلی می‌پسندم، و چقدر قشنگ نوشتی و عشق رو بیان کردی.. کاش میشد نامه‌ت رو به معشوقمون بفرستیم و اوناهم متوجه بشن که عشق یعنی یه همچین چیزی اما افسوس..

من دوباره برگشتم.

پک ریپلای شده رو به همراه این پیام فور کنید،پست مشخص کنید فور کنم.
لیمیت سین نداره.

Repost from Caliginous.

Repost from Caliginous.
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ #lady ‌ ‌ Азартная девушка ‌ ‌ ‌ ‌🇱🇷 ‌ ‌ ‌красный свет `‌ ‌ ‌ ⛛ ‌‌‌ $Миссис ‌ ‌‌                  

فـوروارد ڪنید ؛ ✉️ ‌‌  ‌         فولدر بزنم 𝟩𝟢+ جذب داشته باشید.
‌‌  ✉️ ‌   ‌   "  ‌جوین بودنتون چک میشه " ✉️

دست پسررو میگیرم میبرم برای خودم. 💞