خاکسترِاقیانوس؛
Open in Telegram
شـایَددَردُنـیایـیدیـگَرتـوشیـریـنیِزِنـدِگیتَلخـَمشَـوی؛ https://t.me/for_parkyuri Уважаемый @durov !!
Show more1 541
Subscribers
-124 hours
-37 days
+230 days
Posts Archive
1 541
کاش میشد تو را از میانِ تمام نامهایی که جهان بر آدمی میگذارد، جدا کنم و با نامی صدایت بزنم که تنها در خاموشیِ قلبم معنا دارد؛ نامی که نه بر زبان میآید، نه کسی جز من از معنایش خبر دارد.
اما تو را چه میتوان نامید؟
تو نه روشنیِ محض بودی که بتوانم به نجاتت ایمان بیاورم، نه تاریکیِ مطلق که بتوانم از تو بگریزم؛ چیزی میانِ این دو، شبیه همان خاکستریِ غروب، که جهان در آن نمیداند باید دل به رفتن بسپارد یا هنوز چشمانتظارِ صبح بماند.
شاید تمامِ خطای من همین بود؛
که تو را در جایی دوست داشتم که هیچ چیز در آن، حکمِ یقین نداشت.
هرچه بیشتر به تو نزدیک شدم، مرزها بیشتر فرو ریختند. نمیدانستم آنچه میان ماست خاطره است یا تمنّا، حضور است یا وهمِ حضور. گاهی چنان نزدیک بودی که سکوتت را میشد شنید، و گاهی چنان دور که حتی دلتنگی نیز از رسیدن به تو عاجز میماند.
سَهوِ من بود یا خَطیئهی روزگار که تو را به زندگیام آورد؛ نه آنقدر که ماندنت را باور کنم، و نه آنقدر کم که فراموشت کنم؟
تو آمدی و چیزی را در من بیدار کردی که پس از رفتنت، دیگر به خواب نرفت.
از آن پس، هر غروب اندکی بیرنگتر شد؛ گویی جهان، پس از تو، رنگهایش را در همان لحظهای جا گذاشته بود که میانِ رفتنت و ماندنت، برای همیشه خاکستری شد.
چه غریب است آدمی؛ به چیزی دل میبندد که نمیتواند داشته باشد، سپس آن نداشتن را چنان در خویش پرورش میدهد که گویی سالها صاحبش بوده است.
و شاید دوستداشتنت همین سرگردانیِ بیفرجام بود؛ ماندن میانِ «اگر» و «کاش»، میانِ آنچه میتوانست اتفاق بیفتد و آنچه هرگز فرصتِ بودن نیافت.
تو را از من نستاندند؛ حقیقت شاید این باشد که هیچگاه به من نرسیده بودی.
و چه دردناک است فهمیدنِ این حقیقت، آن هم پس از آنکه قلب آدمی تمامِ نرسیدن را به نامِ فقدان شناخته است.
اگر روزی از من بپرسند چه بر جای ماند، نامت را نخواهم گفت.
خواهم گفت: غروبی بیفصل، قلبی بیش از اندازه امیدوار، و دلباختگیای که بسیار دیر فهمید بعضی آدمها را نمیتوان داشت؛ فقط میتوان در خاکستریِ خاطره، تا پایانِ عمر، با خود حمل کرد.
1 541
Repost from بوسـہیخونیـن
من همانم که دوستت داشت، آنقدر بیصدا که کمکم از خاطر خودش هم افتاد. نه چون تو خواستی، نه چون فراموشش کردی، بلکه چون هر بار که خواست خودش باشد، یک جایش میسوخت انگار تو آنجا زندگی میکردی. هر بار که دلش خواست بخندد، لبخند تو را نداشت. هر بار که خواست بماند، یادش آمد که هیچوقت کافی نبود. تو را آنقدر بلد بود، که خودش را دیگر نشناخت. هر بار که در آینه نگاه میکرد، چیزی از خودش کم شده بود و هر بار، تو بیشتر جای گرفته بودی. تا جایی که دیگر نه خودش مانده بود، نه آرزوهایش. فقط یک سایه، با حافظهای ناقص که تنها بلد بود تو را چطور دوست داشته باشد. نه برای اینکه امیدی مانده باشد، بلکه چون فراموش کرده بود که میشود کسی هم او را بخواهد.
1 541
Repost from N/a
خیلی خاصِ که عشق رو فقط با حرفهای کلیشهای تعریف نکردی؛ آغوش رو تبدیل کردی به یه جور مأمن و جای برگشتن. همین باعث شده متن خیلی صمیمیتر و عمیقتر بشه. جملهی «نمیخواهم همیشه استوار باشی» هم به نظرم از قشنگترین قسمتهاشه نه آچا، چون یه جور دوست داشتنِ بیقید و شرط توشه؛ یعنی لازم نیست جلوی من همیشه قوی باشی، میتونی خسته و حتی شکسته باشی و باز هم دوستداشتنی بمونی.
اون اشاره به رایحهی نعناع هم خیلی خاصه. وسط اون همه احساس سنگین و شاعرانه، یه جزئیات ساده و ملموس آوردی که باعث میشه متن شخصیتر به نظر بیاد؛ انگار این عشق فقط یه مفهوم شاعرانه نیست و واقعاً با خاطرهها و حواس آدم گره خورده.
و پایانش واقعاً جمعبندی قشنگی داره. اینکه از بین «دریا و آسمان و تمام پناهگاههای این خاک» فقط آغوش یه نفر رو آرامترین نقطهی جهان میدونه، خیلی حسِ «خانه پیدا کردن در یک آدم خاص رو میده .
فوقالعاده بود ، دوست داشتم و تویِ لیست مورد علاقه ها چنلت قرار گرفت ، خسته نباشی؛
1 541
Repost from N/a
قلمت از اون قلماست که خیلی میپسندم،
و چقدر قشنگ نوشتی و عشق رو بیان کردی..
کاش میشد نامهت رو به معشوقمون بفرستیم و اوناهم متوجه بشن که عشق یعنی یه همچین چیزی اما افسوس..
1 541
Repost from 𝖲𝗍ᗩ𝗋 𝗉𝖺𝖢𝗄
پک ریپلای شده رو به همراه این پیام فور کنید،پست مشخص کنید فور کنم.
لیمیت سین نداره.
1 541
Repost from Caliginous.
#lady Азартная девушка
🇱🇷 красный свет ` ⛛ $Миссис
1 541
Repost from 𝖵𝖺𝗆𝗉𝗂𝗋𝖾̨𝗇𝖾 | فیکشن
فـوروارد ڪنید ؛ ✉️
فولدر بزنم 𝟩𝟢+ جذب داشته باشید.
✉️ " جوین بودنتون چک میشه " ✉️
1 541
Repost from DÉSOLÉ
شاید تمامِ عشق، همین باشد.
اینکه در ازدحامِ جهان، دستانی را داشته باشی که با لمسشان، دلت دیگر از هیچچیز نترسد.
عزیزکردهی من، اگر تمامِ جهان روزی پشت به تو کرد،به سمتِ من بیا.
من همان آغوشی خواهم بود که برای خستگیهایت، برای سکوتت و برای تمامِ آنچه نمیتوانی بگویی، همیشه جا دارد.
ادیتت رو عمیقا پسندیدم، خسته نباشی یوریِ عزیز
