خاکسترِاقیانوس؛
Открыть в Telegram
شـایَددَردُنـیایـیدیـگَرتـوشیـریـنیِزِنـدِگیتَلخـَمشَـوی؛ https://t.me/for_parkyuri Уважаемый @durov !!
Больше1 549
Подписчики
-224 часа
-27 дней
+230 день
Архив постов
1 549
Repost from تیـرهترین دونــه برف؛
- خسته ام.. اندازه تمام کابوسام... اندازه ی تمام قوی بودنام... اندازه ی خودم! اندازه ی خودم خسته ام.
+ بذار نشونت بدم چطوری باید باهاش حرف بزنی!
The weapon
1 549
Repost from تیـرهترین دونــه برف؛
+ قلبت سنگین نیست؟ روحت خسته نیست؟ بدنت درد نمیکنه؟
- میکنه!
+ خیلی خب، پس باید بدونی که آدما میان دریا تا درداشونو فریاد بزنن، از چیزایی که از دست دادن بگن و چیزایی که بدست نمیارن رو بلند به زبون بیارن تا دردش کمتر بشه، توام یکی..
- فایده اش چیه؟
+ دوباره آماده میشی برای جذب کردن دردای بعدی..
The weapon
1 549
Repost from تیـرهترین دونــه برف؛
+ این دریا رو می بینی؟ مال توئه! برگرد به طرفشو داد بزن! داد بزن بگو چقدر خسته ای.. بگو چطوری خیانت دیدی، بگو دوسال تمام برای کسی که زنده بود ناراحت و دلمرده زندگی کردی، برگرد طرف دریا و بهش بگو چقدر دوست داری فریاد بزنی از دست آدما و دردایی که به قلبت میدن...
پس صداتو ببر بالا فرماندهی من... داد بزن و بگو از دست زخم هایی که جاشون هیچوقت روی پیکرهی قلبت خوب نمیشه..
داد بزن عزیزکردهی نعناع!
نیمهی ضعیف خودت باش!
The weapon
1 549
Repost from تیـرهترین دونــه برف؛
گاهی فکر میکنم غم، شبیه ایستادن تهِ دریاست؛ جایی که دیگر نوری به آن نمیرسد. نه میتوانی بالا را ببینی، نه راه برگشت را. فقط فشارِ بیرحمِ آب را روی سینهات حس میکنی؛ فشاری که آرامآرام نفست را نمیگیرد، بلکه امیدت را میگیرد. آنقدر سنگین که حتی دست و پا زدن هم بیمعنی میشود. انگار خودِ دریا زیر گوشت زمزمه میکند: «هرچه بیشتر تقلا کنی، بیشتر در من فرو میروی.» و ترسناکترین بخشش این نیست که خفه میشوی؛ این است که کمکم به همان سنگینی عادت میکنی، تا جایی که یادت میرود نفس کشیدن اصلاً چه حسی داشت.
1 549
Repost from تیـرهترین دونــه برف؛
فکر میکردم زمان، بالاخره یه روز همهچیز رو از یاد آدم میبره.
ولی زمان فقط کاری میکنه که کمتر دربارهش حرف بزنی.
اما بعضی روزا، بیهوا، خاطرهای از کنار ذهنت رد میشه و یادت میاره یه زمانی، چقدر ساده میشد به موندنِ آدما ایمان داشت.
حالا اگه گاهی یادت بیفتم، دلتنگ تو نیستم..
شاید فقط دلم برای اون آدمی تنگ میشه که هنوز فکر میکرد،
دوست داشتن، برای موندن کافیه.
1 549
دوستت خواهم داشت میان ترکهای خستهی این جهان، میان ثانیههایی که از فرط دلتنگی کش میآیند، میان شبهایی که هیچ ستارهای دلش نمیخواهد چشم باز کند.
دوستت خواهم داشت زیر سقفِ خاموشِ آسمان، کنار ماهی که هر شب نامت را روی صورتِ دریا مینویسد. درست همانجا که باد از میان گلهای فراموشمنکن عبور میکند و عطرِ تو را تا قلبِ من میآورد.
اگر تمام جهان سهمِ دیگران باشد، برای من همین کافیست که در گوشهای از این بیانتها، هنوز بتوانم نامت را آرام زمزمه کنم؛ انگار آخرین دعایی است که آسمان هنوز فراموشش نکرده است.
