خاکسترِاقیانوس؛
前往频道在 Telegram
شـایَددَردُنـیایـیدیـگَرتـوشیـریـنیِزِنـدِگیتَلخـَمشَـوی؛ https://t.me/for_parkyuri Уважаемый @durov !!
显示更多1 555
订阅者
-124 小时
-17 天
+1230 天
帖子存档
1 556
آره چه موهات بلنده ،زیباست
کلی شیک و دریم شب، کلا یه گیلاس
پس چیکار داری
با منه کلنگ دیرباز
ولی ترجیحا دادم ، خودم به این ساز
1 556
Repost from تیـرهترین دونــه برف؛
«-دوستت دارم.
+دوباره بگو..
-دوستت دارم.
+یه بار دیگه..
-دوستت دارم جئون جونگکوک.
+دوباره، لطفا..
-دوستت دارم شاهزادهی عجیب غریب.
+میشه باز هم بشنوم؟
-خیلی دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم. و متاسفم که اینقدر دیر فهمیدم. متاسفم که در تمام این مدت مدام انکارش میکردم.
اما من دوشنبه، ساعت هفت و پونزده دقیقهی صبح در حالی که جلوی خونهام ایستاده بودی متوجه شدم که واقعا عاشقتم.»
-Heaven is here
1 556
Repost from O𝗇𝗒𝗑𝗂𝖺
تو میگویی از کمنوشتنم میترسی،و من هر بار لبخند میزنم؛ چون نمیدانی چند بار نامت تا آستانهٔ لبهایم آمده
و از خجالتِ خودش برگشته است. تو را به چه تشبیه کنم که حقِ حضورت ادا شود؟ تو شبیه آن لحظهای هستی
که برفِ اولین زمستان بیصدا روی شانهٔ شهر مینشیند و هیچکس نمیفهمد دقیقهای پیش، جهان چقدر معمولیتر بوده است. آمدنت همینقدر آرام بود؛اما بعد از تو، هیچ چیز به اندازهٔ قبلش برنگشت. حالا هر روز
ردّی از تو در چیزهای بیربط پیدا میکنم؛ در بخارِ روی شیشه، در چینِ پردهای که باد تکانش داده، در کتابی که بیدلیل باز مانده روی صفحهای که دوستش دارم. انگار جهان گاهگاهی حواسش پرت میشود و تو را لو میدهد.من چیزی نمینویسم،فقط این نشانهها را جمع میکنم؛مثل کسی که از یک باغِ متروک گلبرگهای پراکنده را برمیدارد و از روی عطرشان فصلِ گمشدهای را حدس میزند.شاید روزی تمامِ این نشانهها را کنار هم بگذارم و تازه بفهمم سالهاست بیآنکه اعتراف کرده باشم در همه چیز دنبالِ تو میگردم.
1 556
و من هنوز همانجا ایستادهام؛ جایی میانِ گفتن و ننوشتن، میانِ جرأتِ اعتراف و نجابتِ سکوت. تو گفته بودی عشق را باید زیست، و من هر صبح پنجره را آهستهتر باز میکنم، مبادا خوابِ حضورت از لبهٔ نور بلغزد. من تو را در ساعتها پنهان نکردهام، در تپشها کاشتهام؛ جایی که زمان جرأتِ دست بردن ندارد. سالهاست هر بهار، بیآنکه نامت را صدا بزنم، درختی در من بیدلیل شکوفه میدهد. اگر واژهها کوتاه میآیند، از ترسِ بلندیِ توست. قلم میداند بعضی فاصلهها را باید با سکوت پُر کرد، نه با مرکب. من از نوشتنت پرهیز نکردهام؛ از کم نوشتنت ترسیدهام. چه کنم که هر سطر تابِ تمامِ تو را ندارد؟ مثل لیوانی که میخواهد دریا را بنوشد و به لرزشِ شفافِ خودش قانع میشود. گاه با خود میگویم شاید روزی بتوانم نامت را بیلرزش بنویسم؛ روزی که دستهایم به اندازهٔ دلت وسیع شده باشند. تا آن روز، بگذار همین نانوشتهها میانِ ما نفس بکشند؛ مثل عطری که دیده نمیشود اما راهِ خانه را همیشه بلد است.
1 556
Repost from O𝗇𝗒𝗑𝗂𝖺
تو از ناتوانیِ واژهها گفتی،و من به این میاندیشم که مگر آینه، توانِ حملِ تمامِ خورشید را دارد؟ تو را چه به کلمات؟ تو خود، حاشیهٔ روشنِ تمامِ دفترهایی.
من هر بار که میخواهم از تو بنویسم،
انگار مشتی پروانه را به مهمانیِ جوهر دعوت کرده باشم؛ پیش از آنکه بر کاغذ بنشینند،
در هوای دلم گم میشوند.گفته بودی عشق را باید زیست،و من سالهاست تو را چون بارانی پنهان در رگهای فصلهایم حمل میکنم.
تو را نمینویسم،همانگونه که دریا نامِ ماه را بر موجها نمینویسد؛اما تمامِ مدّ و جزرش اعترافی به حضور اوست.پس اگر سطرهایت در آستانهٔ نامِ من میلرزند،تعجب نکن؛برگ،پیش از آنکه بهار را روایت کند،کمی سبز شدن را تمرین میکند.
1 556
Repost from ㅤㅤفرزندِماه
دردآری، هماندرد را میگویم. هماندردی که هرگز تمام نمیشود، هماندردی که التیام نمیبخشد. تورا میگویم، توییرا که میاننبرد روحبا تاریکیشب مرا بازندهکردی. هیچگاه از من نخوا که بازگردمکه خودت خواستیبروم بهمن نگو که بمانمکنارت “که آنتو بودیکه اورا بهمن ترجیحدادی.” کنارتو بودن برایم تا آخرینلحظه زیباترین خاطره میماند، اما هرگز به بازگشت فکرنخواهم کرد. چه دورترینمباشی چه یکنفس فاصلهی ما باشد خوب به چشمانم خیره بمانو به خوبیببین دیگر برایت هیچ برقی ندارند. دستانترا سینهام بگذار، ببین دیگر هیچتپش قلبی را حس نمیکنی. درد تو فراموشنشدنیترین زخمی بود که برروی روحم ماند اما هرگز نمیخواهم التیامدهندهی دردم، تو باشی. دوستتدارم، با تماموجود تو و یاد تورو دوستدارم اما دیگر امیدی در دل نماندهاست. میخواهی بمانی درکنارم یا میخواهی ترک کنی جسممرا، دیگر برایم مهمنیست. نبودنت بزرگترین ترس من بود اگر، حالا بودنتتلخترین تجربه میشود برایم. هرگز نامهای را ننویس که درآن با بغض نوشتهای به خانه برگردم. تورا با تمامجان میخواهم اما دیگر برایت انتظاری نمیکشم.دیگر درانتظار چشمانت از دست نمیروم.اینتلخترین نامهایست که برایت مینویسم دیگر درونش برایت هیچشوقی نماندهاست و؛
این بیتفاوت شدنم دربرابرت بزرگترین درد است.
1 556
شاعر بودن چه سود، وقتی هزار استعاره در ذهنم صف کشیدهاند اما هیچکدام جرئت ندارند نام تو را بر دوش بکشند؟
دفترهایم از واژه لبریز است، اما هر بار که به تو میرسم، زبانم کوتاه میآید؛ انگار احساس، بزرگتر از آن است که در چارچوب سطرها جا بگیرد.
هر بار میخواهم از تو بنویسم، دلم پیشتر از قلمم شروع به تپیدن میکند.
میان شوقِ داشتنت و هراسِ از دست دادنت، جملههایم معلق میمانند؛ نه آنقدر آرام که عاشقانه باشند، نه آنقدر بیقرار که دلتنگی را فریاد بزنند.
تو را نمیشود نوشت، همانطور که نمیشود باران را در مشت نگه داشت.
میشود خیس شد، میشود لرزید، میشود چشم بست و نفس کشید…
اما نمیشود تمامت را در چند خط جا داد.
شاید مشکل از واژهها نیست؛
شاید من هنوز نیاموختهام چگونه احساسی به این وسعت را بیهراس بر کاغذ جاری کنم.
شاید عشق، پیش از آنکه نوشته شود، باید زیسته شود —
و من هنوز میان زیستنِ تو و نوشتنت، سرگردانم.
و همین سرگردانی، سهم هر شب من است؛
مینشینم روبهروی کاغذی سفید که بیشتر از هر مخاطبی مرا میشناسد.
دست میبرم به دل، واژه برمیدارم،
اما تا به نوک قلم میرسد، رنگ میبازد؛
انگار احساس، در مسیر نوشتن، از خودش خجالت میکشد.
گاهی با خودم میگویم شاید باید سادهتر باشم؛
بگویم «دوستت دارم»
و بگذارم همین سه کلمه، بار تمام بغضهای فروخورده را به دوش بکشند.
اما مگر دوست داشتنِ تو ساده است؟
مگر میشود این همه تپش را در یک جمله خلاصه کرد؟
تو شبیه واژهای هستی که هنوز اختراع نشده؛
حسی که فرهنگ لغتها از تعریفش عاجزند.
هر چه مینویسم، به تو نزدیک نمیشود،
فقط نشان میدهد چقدر از بیان کردنت دورم.
و با اینهمه، باز مینویسم.
نه برای آنکه کاملت کنم در سطرها،
بلکه برای آنکه اعتراف کنم
در جهانِ من، هیچ متنی بینامِ تو آغاز نمیشود
و هیچ پایانی، بیفکرِ تو آرام نمیگیرد.
1 556
و همین سرگردانی، سهم هر شب من است؛
مینشینم روبهروی کاغذی سفید که بیشتر از هر مخاطبی مرا میشناسد.
دست میبرم به دل، واژه برمیدارم،
اما تا به نوک قلم میرسد، رنگ میبازد؛
انگار احساس، در مسیر نوشتن، از خودش خجالت میکشد.
گاهی با خودم میگویم شاید باید سادهتر باشم؛
بگویم «دوستت دارم»
و بگذارم همین سه کلمه، بار تمام بغضهای فروخورده را به دوش بکشند.
اما مگر دوست داشتنِ تو ساده است؟
مگر میشود این همه تپش را در یک جمله خلاصه کرد؟
تو شبیه واژهای هستی که هنوز اختراع نشده؛
حسی که فرهنگ لغتها از تعریفش عاجزند.
هر چه مینویسم، به تو نزدیک نمیشود،
فقط نشان میدهد چقدر از بیان کردنت دورم.
و با اینهمه، باز مینویسم.
نه برای آنکه کاملت کنم در سطرها،
بلکه برای آنکه اعتراف کنم
در جهانِ من، هیچ متنی بینامِ تو آغاز نمیشود
و هیچ پایانی، بیفکرِ تو آرام نمیگیرد.
1 556
شاعر بودن چه سود، وقتی هزار استعاره در ذهنم صف کشیدهاند اما هیچکدام جرئت ندارند نام تو را بر دوش بکشند؟
دفترهایم از واژه لبریز است، اما هر بار که به تو میرسم، زبانم کوتاه میآید؛ انگار احساس، بزرگتر از آن است که در چارچوب سطرها جا بگیرد.
هر بار میخواهم از تو بنویسم، دلم پیشتر از قلمم شروع به تپیدن میکند.
میان شوقِ داشتنت و هراسِ از دست دادنت، جملههایم معلق میمانند؛ نه آنقدر آرام که عاشقانه باشند، نه آنقدر بیقرار که دلتنگی را فریاد بزنند.
تو را نمیشود نوشت، همانطور که نمیشود باران را در مشت نگه داشت.
میشود خیس شد، میشود لرزید، میشود چشم بست و نفس کشید…
اما نمیشود تمامت را در چند خط جا داد.
شاید مشکل از واژهها نیست؛
شاید من هنوز نیاموختهام چگونه احساسی به این وسعت را بیهراس بر کاغذ جاری کنم.
شاید عشق، پیش از آنکه نوشته شود، باید زیسته شود —
و من هنوز میان زیستنِ تو و نوشتنت، سرگردانم.
1 556
Repost from O𝗇𝗒𝗑𝗂𝖺
غم چشمانت باشد مال من
زیبایی شکوفه ها مال تو
تمام درد جانِ من باشد
شیرینی شراب شیراز مال تو
هرچه غم و اندوه هست
بماند بر گردن من
و درخشش ستاره ها باشد
نصیب تو
1 556
Repost from O𝗇𝗒𝗑𝗂𝖺
نویسنده بودن چه فایده، وقتی تمام دفترهایم پر از واژهاند اما هنوز جملهای پیدا نکردهام که حقِ احساستم را نسبت به تو ادا کند؟
هر بار که میخواهم از تو بنویسم، قلمم میان دلتنگی و دوست داشتن سرگردان میماند.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
