en
Feedback
خاکسترِاقیانوس؛

خاکسترِاقیانوس؛

Open in Telegram

شـایَددَردُنـیایـی‌دیـگَرتـوشیـریـنی‌ِزِنـدِگی‌تَلخـَم‌‌شَـوی؛ https://t.me/for_parkyuri Уважаемый @durov !!

Show more
1 555
Subscribers
-124 hours
-17 days
+1230 days
Attracting Subscribers
June '26
June '26
+52
in 1 channels
May '26
+8
in 0 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '26
+14
in 0 channels
Get PRO
December '25
+27
in 4 channels
Get PRO
November '25
+14
in 2 channels
Get PRO
October '25
+62
in 2 channels
Get PRO
September '25
+15
in 2 channels
Get PRO
August '25
+15
in 7 channels
Get PRO
July '250
in 1 channels
Get PRO
June '25
+18
in 2 channels
Get PRO
May '25
+15
in 0 channels
Get PRO
April '25
+62
in 40 channels
Get PRO
March '25
+65
in 62 channels
Get PRO
February '25
+36
in 56 channels
Get PRO
January '25
+259
in 95 channels
Get PRO
December '24
+250
in 64 channels
Get PRO
November '24
+214
in 46 channels
Get PRO
October '24
+173
in 66 channels
Get PRO
September '24
+173
in 205 channels
Get PRO
August '24
+236
in 181 channels
Get PRO
July '24
+125
in 147 channels
Get PRO
June '24
+55
in 66 channels
Get PRO
May '24
+224
in 104 channels
Get PRO
April '24
+217
in 119 channels
Get PRO
March '24
+51
in 151 channels
Get PRO
February '24
+16 327
in 126 channels
Get PRO
January '24
+206
in 162 channels
Get PRO
December '23
+212
in 69 channels
Get PRO
November '23
+404
in 39 channels
Get PRO
October '23
+1 317
in 83 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
22 June+6
21 June+1
20 June+2
19 June+1
18 June+5
17 June+3
16 June0
15 June+1
14 June+5
13 June+1
12 June+1
11 June+2
10 June+3
09 June+1
08 June+4
07 June+1
06 June+3
05 June+2
04 June+6
03 June+3
02 June0
01 June+1
Channel Posts
آره چه موهات بلنده ،زیباست کلی شیک و دریم شب، کلا یه گیلاس پس چیکار داری با منه کلنگ دیرباز ولی ترجیحا دادم ، خودم به این ساز

2
H@IvxArchive.mp3
145
3
«-دوستت دارم. +دوباره بگو.. -دوستت دارم. +یه بار دیگه.. -دوستت دارم جئون جونگکوک. +دوباره، لطفا.. -دوستت دارم شاهزاده‌ی عجیب
«-دوستت دارم. +دوباره بگو.. -دوستت دارم. +یه بار دیگه.. -دوستت دارم جئون جونگکوک. +دوباره، لطفا.. -دوستت دارم شاهزاده‌ی عجیب غریب. +میشه باز هم بشنوم؟ -خیلی دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم. و متاسفم که اینقدر دیر فهمیدم. متاسفم که در تمام این مدت مدام انکارش میکردم. اما من دوشنبه، ساعت هفت و پونزده دقیقه‌ی صبح در حالی که جلوی خونه‌ام ایستاده بودی متوجه شدم که واقعا عاشقتم.» -Heaven is here
172
4
تو می‌گویی از کم‌نوشتنم می‌ترسی،و من هر بار لبخند می‌زنم؛ چون نمی‌دانی چند بار نامت تا آستانهٔ لب‌هایم آمده و از خجالتِ خودش برگشته است. تو را به چه تشبیه کنم که حقِ حضورت ادا شود؟ تو شبیه آن لحظه‌ای هستی که برفِ اولین زمستان بی‌صدا روی شانهٔ شهر می‌نشیند و هیچ‌کس نمی‌فهمد دقیقه‌ای پیش، جهان چقدر معمولی‌تر بوده است. آمدنت همین‌قدر آرام بود؛اما بعد از تو، هیچ چیز به اندازهٔ قبلش برنگشت. حالا هر روز ردّی از تو در چیزهای بی‌ربط پیدا می‌کنم؛ در بخارِ روی شیشه، در چینِ پرده‌ای که باد تکانش داده، در کتابی که بی‌دلیل باز مانده روی صفحه‌ای که دوستش دارم. انگار جهان گاه‌گاهی حواسش پرت می‌شود و تو را لو می‌دهد.من چیزی نمی‌نویسم،فقط این نشانه‌ها را جمع می‌کنم؛مثل کسی که از یک باغِ متروک گلبرگ‌های پراکنده را برمی‌دارد و از روی عطرشان فصلِ گمشده‌ای را حدس می‌زند.شاید روزی تمامِ این نشانه‌ها را کنار هم بگذارم و تازه بفهمم سال‌هاست بی‌آنکه اعتراف کرده باشم در همه چیز دنبالِ تو می‌گردم.
188
5
و من هنوز همان‌جا ایستاده‌ام؛ جایی میانِ گفتن و ننوشتن، میانِ جرأتِ اعتراف و نجابتِ سکوت. تو گفته بودی عشق را باید زیست، و من هر صبح پنجره را آهسته‌تر باز می‌کنم، مبادا خوابِ حضورت از لبهٔ نور بلغزد. من تو را در ساعت‌ها پنهان نکرده‌ام، در تپش‌ها کاشته‌ام؛ جایی که زمان جرأتِ دست بردن ندارد. سال‌هاست هر بهار، بی‌آن‌که نامت را صدا بزنم، درختی در من بی‌دلیل شکوفه می‌دهد. اگر واژه‌ها کوتاه می‌آیند، از ترسِ بلندیِ توست. قلم می‌داند بعضی فاصله‌ها را باید با سکوت پُر کرد، نه با مرکب. من از نوشتنت پرهیز نکرده‌ام؛ از کم نوشتنت ترسیده‌ام. چه کنم که هر سطر تابِ تمامِ تو را ندارد؟ مثل لیوانی که می‌خواهد دریا را بنوشد و به لرزشِ شفافِ خودش قانع می‌شود. گاه با خود می‌گویم شاید روزی بتوانم نامت را بی‌لرزش بنویسم؛ روزی که دست‌هایم به اندازهٔ دلت وسیع شده باشند. تا آن روز، بگذار همین نانوشته‌ها میانِ ما نفس بکشند؛ مثل عطری که دیده نمی‌شود اما راهِ خانه را همیشه بلد است.
168
6
تو از ناتوانیِ واژه‌ها گفتی،و من به این می‌اندیشم که مگر آینه، توانِ حملِ تمامِ خورشید را دارد؟ تو را چه به کلمات؟ تو خود، حاشیهٔ روشنِ تمامِ دفترهایی. من هر بار که می‌خواهم از تو بنویسم، انگار مشتی پروانه را به مهمانیِ جوهر دعوت کرده باشم؛ پیش از آن‌که بر کاغذ بنشینند، در هوای دلم گم می‌شوند.گفته بودی عشق را باید زیست،و من سال‌هاست تو را چون بارانی پنهان در رگ‌های فصل‌هایم حمل می‌کنم. تو را نمی‌نویسم،همان‌گونه که دریا نامِ ماه را بر موج‌ها نمی‌نویسد؛اما تمامِ مدّ و جزرش اعترافی به حضور اوست.پس اگر سطرهایت در آستانهٔ نامِ من می‌لرزند،تعجب نکن؛برگ،پیش از آن‌که بهار را روایت کند،کمی سبز شدن را تمرین می‌کند.
1
7
درد آری، همان‌درد را می‌گویم. همان‌دردی که هرگز تمام نمی‌شود، همان‌دردی که التیام نمی‌بخشد. تورا می‌گویم، تویی‌را که میان‌نبرد روح‌با تاریکی‌شب مرا بازنده‌کردی. هیچ‌گاه از من نخوا که بازگردم‌که خودت خواستی‌بروم به‌من نگو که بمانم‌کنارت‌ “‌که آن‌تو بودی‌که اورا به‌من ترجیح‌دادی.” کنارتو بودن برایم تا آخرین‌لحظه زیباترین خاطره می‌ماند، اما هرگز به بازگشت فکرنخواهم کرد. چه دورترینم‌باشی چه یک‌نفس فاصله‌ی ما باشد خوب به چشمانم خیره بمان‌و به خوبی‌ببین دیگر برایت هیچ برقی ندارند. دستانت‌را سینه‌ام بگذار، ببین دیگر هیچ‌تپش قلبی را حس نمی‌کنی. درد تو فراموش‌نشدنی‌ترین زخمی بود که برروی روحم ماند اما هرگز نمی‌خواهم التیام‌دهنده‌ی دردم، تو باشی. دوستت‌دارم، با تمام‌وجود تو و یاد تورو دوست‌دارم اما دیگر امیدی در دل نمانده‌است. می‌خواهی بمانی درکنارم یا می‌خواهی ترک کنی جسم‌مرا، دیگر برایم مهم‌نیست. نبودنت بزرگ‌ترین ترس من بود اگر، حالا بودنت‌تلخ‌ترین تجربه می‌شود برایم. هرگز نامه‌ای را ننویس که درآن با بغض نوشته‌ای به خانه برگردم. تورا با تمام‌جان می‌خواهم اما دیگر برایت انتظاری نمی‌کشم.دیگر درانتظار چشمانت از دست نمی‌روم.این‌تلخ‌ترین نامه‌ای‌ست که برایت می‌نویسم دیگر درونش برایت‌ هیچ‌شوقی نمانده‌است و؛ این بی‌تفاوت شدنم دربرابرت بزرگ‌ترین درد است.
15
8
اتفاقا داره نمیاد نمی‌دونم چجوری بگم ولی دیگه راحت نیست نوشتن برام
13
9
sticker.webp
12
10
https://t.me/vibethj/23767 قوی شروع کردی یوری.
13
11
Aphrodite - Honey Gentry.mp3
144
12
شاعر بودن چه سود، وقتی هزار استعاره در ذهنم صف کشیده‌اند اما هیچ‌کدام جرئت ندارند نام تو را بر دوش بکشند؟ دفترهایم از واژه لبریز است، اما هر بار که به تو می‌رسم، زبانم کوتاه می‌آید؛ انگار احساس، بزرگ‌تر از آن است که در چارچوب سطرها جا بگیرد. هر بار می‌خواهم از تو بنویسم، دلم پیش‌تر از قلمم شروع به تپیدن می‌کند. میان شوقِ داشتنت و هراسِ از دست دادنت، جمله‌هایم معلق می‌مانند؛ نه آن‌قدر آرام که عاشقانه باشند، نه آن‌قدر بی‌قرار که دلتنگی را فریاد بزنند. تو را نمی‌شود نوشت، همان‌طور که نمی‌شود باران را در مشت نگه داشت. می‌شود خیس شد، می‌شود لرزید، می‌شود چشم بست و نفس کشید… اما نمی‌شود تمامت را در چند خط جا داد. شاید مشکل از واژه‌ها نیست؛ شاید من هنوز نیاموخته‌ام چگونه احساسی به این وسعت را بی‌هراس بر کاغذ جاری کنم. شاید عشق، پیش از آن‌که نوشته شود، باید زیسته شود — و من هنوز میان زیستنِ تو و نوشتنت، سرگردانم. و همین سرگردانی، سهم هر شب من است؛ می‌نشینم روبه‌روی کاغذی سفید که بیشتر از هر مخاطبی مرا می‌شناسد. دست می‌برم به دل، واژه برمی‌دارم، اما تا به نوک قلم می‌رسد، رنگ می‌بازد؛ انگار احساس، در مسیر نوشتن، از خودش خجالت می‌کشد. گاهی با خودم می‌گویم شاید باید ساده‌تر باشم؛ بگویم «دوستت دارم» و بگذارم همین سه کلمه، بار تمام بغض‌های فروخورده را به دوش بکشند. اما مگر دوست داشتنِ تو ساده است؟ مگر می‌شود این همه تپش را در یک جمله خلاصه کرد؟ تو شبیه واژه‌ای هستی که هنوز اختراع نشده؛ حسی که فرهنگ لغت‌ها از تعریفش عاجزند. هر چه می‌نویسم، به تو نزدیک نمی‌شود، فقط نشان می‌دهد چقدر از بیان کردنت دورم. و با این‌همه، باز می‌نویسم. نه برای آن‌که کاملت کنم در سطرها، بلکه برای آن‌که اعتراف کنم در جهانِ من، هیچ متنی بی‌نامِ تو آغاز نمی‌شود و هیچ پایانی، بی‌فکرِ تو آرام نمی‌گیرد.
396
13
No text...
133
14
و همین سرگردانی، سهم هر شب من است؛ می‌نشینم روبه‌روی کاغذی سفید که بیشتر از هر مخاطبی مرا می‌شناسد. دست می‌برم به دل، واژه برمی‌دارم، اما تا به نوک قلم می‌رسد، رنگ می‌بازد؛ انگار احساس، در مسیر نوشتن، از خودش خجالت می‌کشد. گاهی با خودم می‌گویم شاید باید ساده‌تر باشم؛ بگویم «دوستت دارم» و بگذارم همین سه کلمه، بار تمام بغض‌های فروخورده را به دوش بکشند. اما مگر دوست داشتنِ تو ساده است؟ مگر می‌شود این همه تپش را در یک جمله خلاصه کرد؟ تو شبیه واژه‌ای هستی که هنوز اختراع نشده؛ حسی که فرهنگ لغت‌ها از تعریفش عاجزند. هر چه می‌نویسم، به تو نزدیک نمی‌شود، فقط نشان می‌دهد چقدر از بیان کردنت دورم. و با این‌همه، باز می‌نویسم. نه برای آن‌که کاملت کنم در سطرها، بلکه برای آن‌که اعتراف کنم در جهانِ من، هیچ متنی بی‌نامِ تو آغاز نمی‌شود و هیچ پایانی، بی‌فکرِ تو آرام نمی‌گیرد.
1
15
شاعر بودن چه سود، وقتی هزار استعاره در ذهنم صف کشیده‌اند اما هیچ‌کدام جرئت ندارند نام تو را بر دوش بکشند؟ دفترهایم از واژه لبریز است، اما هر بار که به تو می‌رسم، زبانم کوتاه می‌آید؛ انگار احساس، بزرگ‌تر از آن است که در چارچوب سطرها جا بگیرد. هر بار می‌خواهم از تو بنویسم، دلم پیش‌تر از قلمم شروع به تپیدن می‌کند. میان شوقِ داشتنت و هراسِ از دست دادنت، جمله‌هایم معلق می‌مانند؛ نه آن‌قدر آرام که عاشقانه باشند، نه آن‌قدر بی‌قرار که دلتنگی را فریاد بزنند. تو را نمی‌شود نوشت، همان‌طور که نمی‌شود باران را در مشت نگه داشت. می‌شود خیس شد، می‌شود لرزید، می‌شود چشم بست و نفس کشید… اما نمی‌شود تمامت را در چند خط جا داد. شاید مشکل از واژه‌ها نیست؛ شاید من هنوز نیاموخته‌ام چگونه احساسی به این وسعت را بی‌هراس بر کاغذ جاری کنم. شاید عشق، پیش از آن‌که نوشته شود، باید زیسته شود — و من هنوز میان زیستنِ تو و نوشتنت، سرگردانم.
1
16
سلام.
133
17
غم چشمانت باشد مال من زیبایی شکوفه ها مال تو تمام درد جانِ من باشد شیرینی شراب شیراز مال تو هرچه غم و اندوه هست بماند بر گردن من و درخشش ستاره ها باشد نصیب تو
159
18
نویسنده بودن چه فایده، وقتی تمام دفترهایم پر از واژه‌اند اما هنوز جمله‌ای پیدا نکرده‌ام که حقِ احساستم را نسبت به تو ادا کند؟ هر بار که می‌خواهم از تو بنویسم، قلمم میان دلتنگی و دوست داشتن سرگردان می‌ماند.
167
19
نویسنده بودن چه فایده، وقتی نمی‌توان از حضورت نوشت؟
161
20
.
171