⚘مَِــَِلَِڪَِــهَِ تَِـنَِهَِاَِیَِیَِ⚘꙰꙰👑
Open in Telegram
◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣ ✍در حسرت یڪ باده مستانه بمردیم ویران شود آن شهر ڪه میخانه ندارد... ◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣
Show more1 843
Subscribers
No data24 hours
+157 days
+6130 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+85
in 1 channels
August '26
+157
in 1 channels
Get PRO
July '26
+168
in 1 channels
Get PRO
June '26
+100
in 2 channels
Get PRO
May '26
+11
in 0 channels
Get PRO
April '26
+3
in 0 channels
Get PRO
March '26
+2
in 0 channels
Get PRO
February '26
+107
in 3 channels
Get PRO
January '26
+43
in 43 channels
Get PRO
December '25
+122
in 119 channels
Get PRO
November '25
+135
in 17 channels
Get PRO
October '25
+87
in 4 channels
Get PRO
September '25
+109
in 4 channels
Get PRO
August '25
+89
in 6 channels
Get PRO
July '25
+100
in 9 channels
Get PRO
June '25
+114
in 5 channels
Get PRO
May '25
+135
in 6 channels
Get PRO
April '25
+156
in 3 channels
Get PRO
March '25
+132
in 3 channels
Get PRO
February '25
+162
in 10 channels
Get PRO
January '25
+92
in 8 channels
Get PRO
December '24
+87
in 5 channels
Get PRO
November '24
+67
in 4 channels
Get PRO
October '24
+77
in 5 channels
Get PRO
September '24
+61
in 9 channels
Get PRO
August '24
+76
in 9 channels
Get PRO
July '24
+87
in 13 channels
Get PRO
June '24
+87
in 11 channels
Get PRO
May '24
+104
in 11 channels
Get PRO
April '24
+122
in 14 channels
Get PRO
March '24
+121
in 9 channels
Get PRO
February '24
+84
in 7 channels
Get PRO
January '24
+100
in 9 channels
Get PRO
December '23
+102
in 7 channels
Get PRO
November '23
+45
in 8 channels
Get PRO
October '23
+56
in 4 channels
Get PRO
September '23
+80
in 0 channels
Get PRO
August '23
+168
in 0 channels
Get PRO
July '23
+471
in 0 channels
Get PRO
June '23
+789
in 0 channels
Get PRO
May '23
+413
in 0 channels
Get PRO
April '23
+213
in 0 channels
Get PRO
March '23
+102
in 0 channels
Get PRO
February '23
+70
in 0 channels
Get PRO
January '23
+68
in 0 channels
Get PRO
December '22
+31
in 0 channels
Get PRO
November '22
+107
in 0 channels
Get PRO
October '22
+26
in 0 channels
Get PRO
September '22
+29
in 0 channels
Get PRO
August '22
+161
in 0 channels
Get PRO
July '22
+36
in 0 channels
Get PRO
June '22
+115
in 0 channels
Get PRO
May '22
+64
in 0 channels
Get PRO
April '22
+575
in 0 channels
Get PRO
March '22
+512
in 0 channels
Get PRO
February '22
+65
in 0 channels
Get PRO
January '22
+485
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 18 September | 0 | |||
| 17 September | +2 | |||
| 16 September | +4 | |||
| 15 September | +7 | |||
| 14 September | +6 | |||
| 13 September | +6 | |||
| 12 September | +4 | |||
| 11 September | +10 | |||
| 10 September | +5 | |||
| 09 September | +7 | |||
| 08 September | +6 | |||
| 07 September | +6 | |||
| 06 September | +5 | |||
| 05 September | +1 | |||
| 04 September | +4 | |||
| 03 September | +8 | |||
| 02 September | +1 | |||
| 01 September | +3 |
Channel Posts
پاییز که میرسد، انگار شهر کمی آرامتر میشود؛
درختها یکییکی خاطراتشان را روی زمین میریزند و باد، قصهی روزهای گذشته را با خودش میبرد...
پاییز فصل رفتن نیست؛
فصل فهمیدنِ ارزشِ ماندنهاست.
فصل آدمهایی که با یک فنجان چای، یک موسیقی قدیمی و کمی دلتنگی، دوباره به خاطراتشان برمیگردند.
شاید برای همین است که پاییز همیشه شبیه یک خاطره است؛
زیبا، آرام، کمی دلگیر…
و عجیب دوستداشتنی. 🍁
| 2 | ازيه جايى به بعد فاز صبر كردن تموم ميشه فاز بيخيال شدن شروع ميشه... | 15 |
| 3 | وقتی ازت میپرسه دوستم داری؟
مثل مولانا بگو :
من نیست شدم در تو :)
🍃@malakeee_6 | 105 |
| 4 | این حرکت یا این نمایش خیلی مشکله و همچنین جالبه 👌
@malakeee_6
| 103 |
| 5 | وقتی كه خداوند فرصت شروعِ دوباره را به تو میبخشد، اشتباهاتِ گذشته را تکرار نکن.
صبح بـخیر💛
@malakeee_6 | 101 |
| 6 | حیف ڪه یادمون رفته
بسیارے از آنچه امروز داریم
همان دعاهایی بود ،ڪه فڪر میڪردیم
خدا آنها را نمی شنود !!
آرامش یعنی باور اینڪه هیچ حالی را
بقایی نیست ...🌻
#حالدلتڪوڪ دوست من♥️
#صبح آدینه تونپرازخیـــــروبرڪت☀️ 💕
@malakeee_6
| 102 |
| 7 | 🌺راز رسیدن بہ
✨خوشبختی آزادی است ...
🌺و راه رسیدن بہ
✨آزادی شجاعت است ...
🌺می توان گفت
✨هرچی آرزوی خوبه مال تو
🌺این گل های زیبا
✨در این شب زیبا تقدیم به شما عزیزان
🌹شبتون سرشار آرامش یاران باوفا❤️
@malakeee_6 | 165 |
| 8 | نمیدانم دعاست یا نفرین ولی ...
امیدوارم از همان شرابی که در جام دیگران ریختی بنوشی!
از همان خیالی که برای دیگران بافتی بپوشی!
در همان حالی که به بقیه دادی بمانی!
و در همان دنیایی که برای دیگران ساختی زندگی کنی...!
•@malakeee_6 | 156 |
| 9 | ☆ #نصیحت_امشب:🫰 | 159 |
| 10 | 🎙Ahmad Solo
🎼 Mohtaj
🔻آهنگ جدید احمد سلو - محتاج 🎶
@malakeee_6 | 170 |
| 11 | ندیدهامت از نزدیك اما
احساس نزدیکی به تو دارم بسیار بسیار نزدیك
انگار تمامِ وجود منی
درجهانی دیگر و دورافتاده باشم
انگار میشناسمت
سالها و خاطرات زیادی باتو دارم که به یاد نمیآورم
من ندیده بوی تنت را به خاطر دارم
ندیده طعم آغوشت را چشیدهام
و ندیده دوستت دارم
بسیار بسیار دوستت دارم..❤️
@malakeee_6 | 164 |
| 12 | بعضی آغوشها فقط بغل کردن نیستند…
پناهاند؛
جایی برای ماندن،
برای دوباره نزدیک شدن،
برای اینکه دستت را بگیرند و بگویند:
هنوز اینجایم…
@malakeee_6 | 156 |
| 13 | #راز_یک_سناریو_23
ميخواد باهاتون صحبت كنه.
-بيخود.
و گوشي را قطع كرد.
گلي يك دستش را روي دهانش گذاشت و زار زد و با دست ديگرش پتو پلنگي اش را
فشرد.
فاطمه دوباره وارد اتاق شد و كنار گلي نشست. چشمان فاطمه غمگين. در اين سه سالي كه با گلي هم خانه بود، نديده بود اين چنين گريه كند، اگر چه زبان تند و تيزي داشت ولي صبور بود. اما در اين چند هفته فقط زار زده بود. دست گلي را از پتو نمدي جدا كرد و در دستان خود گرفت و گفت: من تو رو قربان، آخه دردت چيه؟!
گلي با صدايي خفه گفت: دردم اينه كه تو كار خدا موندم. دردم اينه كه خودم پشت
خودمم. دردم معجزه ي خداست كه حكمتشو نميدونم. فاطي به دردي مبتلا شدم كه درد آقام يادم رفته. ولي نپرس كه نمي تونم بگم.
فاطمه همچنان پشت دست گلي را مي ماليد. از حرف هاي او چيزي نفهميد ولي اين روزها چيزي را خوب از رفتار گلي حس مي كرد: ترس.
صداي گوشي گلي نشان از آمدن پيام مي داد. گلي دستش را از دستان فاطمه خارج كرد و صفحه گوشي اش را باز كرد و خواند: من نميذارم بري زن اون مرتيكه شي. اگه اين كارو كردي پشت گوشتو ديدي مارو هم مي بيني. عاقل باش و درست تصميم بگير. خانواده ات يا اون.
***
با قاشق پيازهاي داخل تابه ي كوچك را به هم زد تا نسوزند ولي افكارش جايي ديگر پرسه مي زد. هنوز نتوانسته بود تصميمي بگيرد. در باتلاقي به نام ترديد دست و پا مي زد.
داداش با او اتمام حجت و بزرگمهر هم موضع اش را مشخص كرده بود، در اين بين فقط او بود كه از يك جبهه به جبهه ي ديگر پست داده مي شد.
چرخي ديگر به پيازها داد. عجيب بود، با وجود اينكه باردار بود اما از بوي غذا حالش بد كه نمي شد هيچ، اشتهايش برانگيخته ميشد. چه چيز او به ديگر زنان رفته بود كه اين مورد استثنا باشد؟!
گوشت را به پيازهاي نيم سوخته اضافه كرد و تفت داد. بايد از صحت حرف هاي بزرگمهر مطمئن مي شد. بايد از دكتر رحماني سوالاتي در مورد او مي پرسيد. آهي كشيد. زندگي اش كلافي سردرگم بود. سر رشته ي زندگي از دستش در رفته بود.
در يخچال را باز كرد تا رب را بردارد كه بوي يخچال باعث شد معده اش به جنب وجوش بيفتد و بي معطلي دست ديگرش به طرف بيني اش برود. سريع در يخچال را بست و پايين آن نشست. چند ثانيه صبر كرد، بعد دستش را برداشت. پي در پي نفس مي كشيد عميق تا از تلاطم معده اش كاسته شود. لبخندي تلخ لبانش را به بازي گرفت. خدا را شكر كرد كه فاطمه خانه نبود و اين صحنه را نديد.
زنگ گوشي اش او را مي خواند. دستش را به زمين زد و بلند شد، زير تابه را خاموش كرد و به اتاق خواب رفت.
با ديدن اسم بزرگمهر با خود گفت: ول كنم نيست. فقط به خودش فكر ميكنه مرد گنده.
-الو
-چه خبر؟
گلي روي زمين نشت و به پرده آبي اتاق خواب نگاه كرد.
-سلام
صداي بزرگمهر با مكثي كوتاه به گوش رسيد.
ادامه دارد...
| 155 |
| 14 | #راز_یک_سناریو_22
_الو گلی
_سلام
_سلام
(سكوت)
.
.
-رفتم دكتر امروز.
-خوب؟
-اونم بود.
(سكوت داداش)
دست گلي از اضطراب مي لرزيد. باز بيني اش را بالا كشيد.
-داداش اون...
-ننداختي نه؟ ( با صدايي خفه)
گلي به گريه افتاد. فين فين مي كرد.
صداي هاي هايش بلند. كمي گذشت. نفسي گرفت و ادامه داد: ميگه عقيمه.
داداش به خدا نمي دونم. چكار كنم؟!
خودم برگه آزمايششو ديدم. ميگه اين بچه براش حكم معجزه رو داره. ميگه شانس پدر شدن رو ازش نگيرم.
سكوت داداش نشان مي داد كه حرف هاي گلي را حلاجي مي كرد. بلاخره صدايش به گوش رسيد:
- تو داري شانس چه چيزايي رو از خودت مي گيري؟ داري به اون شانس ميدي پدر بشه، با خودت ميخواي چكار كني؟ هوم؟! من به درك. خانواده به درك. خودت چي گلي؟! خودت چي؟ چقدر از اين معجزه سهم توئه؟ خر نشو خواهر من.
گلي با پشت دست پاي چشمانش را پاك كرد و دستي هم به پشت لبش كشيد.
می ترسم ترسم بچه رو از بين ببرم و بلايي دامن گيرمون بشه.
طاقت داداش طاق شد و فرياد كشيد: بلا؟! از كدوم بلا حرف ميزني گلي؟! بلا اينه كه نگهش داري و بري بشي زن صيغه اي. نفهم، بلا اينه كه مامانو دق بدي. بلا اينه كه بچه اشو به دنيا بياري و بعد از زندگي اش تُفِت كنه بيرون. بلا اينه كه ديگه آينده اي نداري. تويي و خودت تا آخر عمر. ميفهمي چي ميگم. تا آخر عمر تنهايي.
گريه گلي بند نمي آمد. دستش را روي دهانش گذاشته بود و كمي به جلو خم شده بود.
حرفهاي برادرش حقيقتي بود غير قابل انكار.
كمي كه آرام گرفت، در جواب گفت: الآن چي؟! الآن آينده اي دارم؟ از بين بردمش، بعد ميشم عين دختراي ديگه؟ خواستگار برام بياد ميتونم راحت تو چشمش نگاه كنم و از اين دوماه و اتفاقاتش چيزي نگم. داداش منو كه ميشناسي آدم زيرآبي رفتن نيستم. پس همين الآنم همه چيزمو از دست دادم. حالا چرا يه مرد و به خواسته ي ده ساله اش نرسونم؟
(سكوت)
-پس تصميمتو گرفتي؟
گلي جوابي نداشت.
_جوابمو بده
| 156 |
| 15 | #راز_یک_سناریو_21
اين بار دستش را به سمت خيابان گرفت، تلافي جويانه گفت: حالا هم مي توني بري. به سلامت!
چهره بزرگمهر را ديد كه لحظه به لحظه بيشتر در هم مي رفت. اين مرد بد عصباني مي شد.
كمي از نتيجه ي حاضر جوابي اش ترسيد. با قدم هاي تند به طرف خيابان رفت ولي هنوز بيشتر از چند قدم نرفته بود كه بازويش كشيده شد. وقتي برگشت مرد روبرويش به حدي عصباني بود كه علاوه بر پوستش سفيدي چشمانش هم قرمز بود.
بزرگمهر از بين دندان هايش غريد: تحمل من حدي داره دختر جون. وقتي به نقطه جوش برسم خودي و غريبه نمي شناسم. تر و خشك نمي شناسم. همه رو با هم مي سوزونم. قبلا هم گفتم تو سني نيستم كه باهات خاله خاله بازي كنم. مثل آدم ميري داداشتو راضي ميكني مياري پاي ميز مذاكره. وگرنه من ميام دم خونه ي داداشت واسه حرف زدن ولي اون موقع به آرومي الآن نيستم.
باحرص گلي را هل داد كه نتوانست تعادلش را حفظ كند، با پشت به زمين خورد و صداي آخش بلند شد.
بزرگمهر بدون توجه به او به سمت ماشينش رفت. سوار شد و به سمت خيابان راند.
***
با اين همه استرسي كه اين چند وقت تحمل كرده بود، جاي تعجب بود بچه در شرايط خوبي به سر مي برد. حوصله ي بلند شدن از رختخوابش را نداشت. اين بچه براي او حكم نابودي را داشت و براي بزرگمهر، معجزه. چه عدالتي؟!
قرار بود با نگه داشتن اين بچه چه چيزي عايدش شود؟! قرار بود زن صيغه اي مردي شود كه بعد از اتمام مدت آن، بايد بچه را به او تحويل ميداد و به خانه اول باز مي گشت. خانه اول؟!هيچ گاه، هيچ چيز مثل اول نمي شد، چه حالا چه زماني كه بچه را به دنيا مي آورد.
جرات زنگ زدن به داداش را نداشت. چه مي گفت؟ كه اين بچه براي آن مرد يعني ده سال انتظار؟ و براي او يعني تمامِ عمر آوارگي؟ براي بزرگمهر يعني معجزه و براي او يعني كيش ومات؟
صداي باز شدن در او را از افكار پريشانش جدا كرد. فاطمه همخانه ي شمالي اش بود.
-بيا شام بخور. دم پختك درست كردم.
وقتي نگاه غمگين گلي را ديد، همانجا كنار ديوار روي زمين نشست.
گفت: چند وقته تو چته؟! از شب يلدا به اين ور ريختي به هم. از كرج هم كه برگشتي، همش تو خودتي و گوشه اتاق دراز كشيدي. آقات بدتر شده؟
اشك از گوشه چشم گلي چكيد و روي بالش افتاد. لبانش براي درد دل باز نمي شد. هر
گوشي براي حرف هاي سنگين او محرم نبود. اين مسئله فقط مربوط به او نبود. چند خانواده گرفتار اين جريان بودند.
فاطمه به كنار او آمد، اشك گلي را پاك كرد و گفت: تي قربون بُشُم. ميدونم آقاتو خيلي
دوست داري ولي كاري از كسي بر نمياد. تو هيچي نخوري، خودخوري كني حالش خوب ميشه؟ اينارو كه من نبايد بگم. خودت تو بخش روزي چند بار به همراه مريضا اينارو ميگي.
پاشو تنهايي غذا نمي چسبه. پاشو.
گلي نشست. بيني اش را بالا كشيد و گفت: باشه برو من يه زنگ به داداشم مي زنم ميام.
فاطمه اتاق را ترك كرد و موقع خروج در را روي هم گذاشت.
گلي آب دهانش را به سختي قورت داد. نفس عميقي كشيد و با دستان لرزانش شماره را گرفت. بعد از دو بوق صداي داداش در گوشي پيچيد: | 152 |
| 16 | #راز_یک_سناریو_20
با دهاني باز گردن كج كرد و به مرد اخم كرده نگريست. برگه را چند بار تكان داد: اين.اين شوخيه ديگه! داري كاري ميكني كه من اين بچه رو نگه دارم. نه؟!
ابروهاي پهن و كوتاه بزرگمهر بهم پيوند خورده بود و چند چين روي پيشاني اش خودنمايي مي كردند.
به گلي توپيد: خودمو مسخره ي تو كنم كه چي بشه دختره ي احمق. ده ساله ازدواج كردم با دختري كه عاشقش بودم و هنوزم هستم. هشت ساله فهميدم كه عقيمم. به هر دري زدم تا به ناهيد بچه اي بدم و شادش كنم ولي نشد. اون از حق خودش گذشت تا من بيشتر از اين عذاب نكشم. با اين وجود عيبمو هيچ وقت به روم نياورد( آهي كشيد). حالا چرا بچه ي من به جاي اينكه تو شكم اون زن فداكار باشه تو شكم توئه، خودمم در جوابش موندم.
اين نه جواب صبر اونه نه من. حالا هم به تو اجازه نميدم اين بچه رو بندازي. تو هم
نميتوني حق پدر شدن رو بعد از ده سال و شايد فقط يكبار در زندگيم از من بگيري.
گلي سكوت پيشه كرد. با خود گفت: چرا همه چيز پيچيده به هم؟ چرا من؟ ديگه هيچ دختر ديگه اي تو اين شهر نبود؟ چرا خدا درست انگشتشو گذاشت روي من؟ چه فرقي بين منو بقيه بود؟ ديوار من يعني اينقدر كوتاه بود؟ اصلا از كجا اين يارو راست بگه؟ خدا! گيج
شدم. من اين بچه رو نميخوام. حالا چه گِلي بگيرم سرم؟
حالا او بود كه در قبول حرف هاي مرد ترديد داشت.
با گيجي گفت: اگه تو عقيمي پس اين بچه از كجا اومده؟! ها؟! يه چيز ديگه جور مي كردي واسه حفظ بچه ات؟!
سرش را براي نفي حرفهاي بزرگمهر به طرفين تكان داد و گفت: دروغ ميگي. داري دروغ ميگي. بچه ي تو، تو شكم منه. اون وقت ميگي عقيمي! خنده داره!
بزرگمهر فرياد كشيد: احمق. چي خنده داره؟ ها؟! بدبختي من خنده داره؟! درد من خنده داره؟! ده سال تحمل، خنده داره؟!( دستش روي فرمان مشت شده بود)اگه بچه داشتم كه الآن تو اينجا وَرِ دل من ننشسته بودي، به ريش من بخندي!
دوباره دستي روي جيب كتش كشيد. نفس عميقي كشيد، اكسيرش اين دردها را درمان
مي شد. مطمئن بود.
گلي برگه ها رو تكان داد: ولي اين برگه ها ميگن تو نمي توني بچه دار شي! ولي الآن.
بزرگمهر آرام گفت: باورش براي منم سخت بود. ولي حالا كه هست. حالا اين معجزه سهم من شده و من هر جوري شده اونو ميخوام. بايد با داداشت حرف بزنم. بايد در مورد شرايط صیغه و خيلي چيزا حرف بزنيم.
گلي برآشفت، خشمش را در چشمانش ريخت و حواله او كرد: خيلي راحت از صيغه و بچه حرف مي زني! چرا كه نه! بعد از هفت ماه بچه ات مياد تو بغلت و كيفشو ميكني. منم از زندگيت ميندازي بيرون. ضرر نميكني كه. اين وسط من و خانواده اميم كه مي سوزيم. در ضمن باب اطلاع جناب عالي داداشم خواسته بچه رو نگه ندارم كه اگه نگهش دارم سرمو گوش تا گوش مي بره.
بزرگمهر خونسرد گفت: اين مشكل تو و داداشته. يه تاريخ مي گيرم براي محضر. بهت خبر ميدم. حالا هم مي توني بري.
و خم شد و در طرف گلي را باز كرد. با دستش بيرون را نشان داد و گفت: به سلامت.
گلي پر سرو صدا پياده شد و محكم در ماشين را به نشانه اعتراض به هم كوبيد. هنوز قدمي برنداشته بود كه برگشت و با انگشت به شيشه ماشين زد. شيشه به آهستگي پايين آمد.
به تمسخر لبخندي روي لبانش نشاند و گفت: اين مشكل تو و ناهيد جونته كه بچه دار نميشيد.
با انگشت به شكمش اشاره كرد و ادامه داد: شكم خودمو بچه ي خودمه. هر كاري دوست داشته باشم ميكنم و بعد بهت خبر ميدم.
| 154 |
| 17 | Selda_Bağcan_-_Öyle_Bir_Yerdeyim_ki.mp3 | 245 |
| 18 | در حق آدم ناسپاس!
لطف دوباره خطاس. | 289 |
| 19 | بهترین کلیپ اینستاگرام فارسی
@malakeee_6 | 181 |
| 20 | 👤فرووال 𝄞 طلوع | 282 |
