uz
Feedback
⚘مَِــَِلَِڪَِــهَِ تَِـنَِهَِاَِیَِیَِ⚘꙰꙰👑

⚘مَِــَِلَِڪَِــهَِ تَِـنَِهَِاَِیَِیَِ⚘꙰꙰👑

Kanalga Telegram’da o‘tish

◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣ ✍در حسرت یڪ باده مستانه بمردیم  ویران شود آن شهر ڪه میخانه ندارد... ◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣

Ko'proq ko'rsatish
1 842
Obunachilar
+324 soatlar
+217 kun
+5830 kun
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '26
+81
1 kanalda
Avgust '26
+157
1 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+168
1 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+100
2 kanalda
Get PRO
May '26
+11
0 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+3
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+107
3 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+43
43 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+122
119 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+135
17 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+87
4 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+109
4 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+89
6 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+100
9 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+114
5 kanalda
Get PRO
May '25
+135
6 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+156
3 kanalda
Get PRO
Mart '25
+132
3 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+162
10 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+92
8 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+87
5 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+67
4 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+77
5 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+61
9 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+76
9 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+87
13 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+87
11 kanalda
Get PRO
May '24
+104
11 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+122
14 kanalda
Get PRO
Mart '24
+121
9 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+84
7 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+100
9 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+102
7 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+45
8 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+56
4 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+80
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+168
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+471
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+789
0 kanalda
Get PRO
May '23
+413
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+213
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+102
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+70
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+68
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+31
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+107
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+26
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+29
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+161
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+36
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+115
0 kanalda
Get PRO
May '22
+64
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+575
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+512
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+65
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+485
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
16 Sentabr+2
15 Sentabr+7
14 Sentabr+6
13 Sentabr+6
12 Sentabr+4
11 Sentabr+10
10 Sentabr+5
09 Sentabr+7
08 Sentabr+6
07 Sentabr+6
06 Sentabr+5
05 Sentabr+1
04 Sentabr+4
03 Sentabr+8
02 Sentabr+1
01 Sentabr+3
Kanal postlari
#خودت باش، جهان اصالت را می‌پرستد. #شبتون_پرازعشق🌙✨🌟❤️😍😘 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
https://t.me/addlist/VT-LKz7A3cY4NGE0

2
💫آرزو مے ڪنم شب هایتان 💫همیشه پر ستاره و زیبا باشد 💫ماه وقتے میان ستاره ها 💫مے درخشد زیباست 💫زیبایے ماه براے شما 💫وسعت
💫آرزو مے ڪنم شب هایتان 💫همیشه پر ستاره و زیبا باشد 💫ماه وقتے میان ستاره ها 💫مے درخشد زیباست 💫زیبایے ماه براے شما 💫وسعت آسمان براے شما #شبتون _بخیر @malakeee_6
36
3
☆ #نصیحت_امشب:🫰
☆ #نصیحت_امشب:🫰
51
4
این رسمشه؟؟؟ #جوک_طنز_خنده 🫠
این رسمشه؟؟؟ #جوک_طنز_خنده 🫠
40
5
گاهى يك چاى داغ بريز داخل زيباترين فنجان خانه ؛ يك دانه شيرينى هم بگذار كنارش ؛ همراه يك آهنگ دلنشين و به خودت بگو ؛ بفرماييد
گاهى يك چاى داغ بريز داخل زيباترين فنجان خانه ؛ يك دانه شيرينى هم بگذار كنارش ؛ همراه يك آهنگ دلنشين و به خودت بگو ؛ بفرماييد ...! چايتان سرد نشود ...!☕️ به خودت ؛ باورت و زندگى ات عشق بورز ؛ سن و سالت مشكل عشق نيست ؛ زمان نميتواند بلور اصل را كدر كند ؛ مگر آنكه تو پيوسته ؛ برق انداختن آن را از ياد برده باشى ؛
71
6
هیچ شعری رو به اندازه ی این شعر محمد ابراهیم جعفری دوست نداشتم و ندارم و الان دچارش شدم.. تنها یک چیز را بیشتر از تو دوست دار
هیچ شعری رو به اندازه ی این شعر محمد ابراهیم جعفری دوست نداشتم و ندارم و الان دچارش شدم.. تنها یک چیز را بیشتر از تو دوست دارم اینکه تو را دوست دارم می خواهی بمان میخواهی برو رفتن تو دل انگیز تر از آمدن دیگریست.. محمد ابراهیم جعفری
96
7
آهنگ قشنگ: مثل اولاش تو عاشقم نباش ری اکشن بزنید👍 @malakeee_6
74
8
خدا نکنه آدم به تنهایی عادت کنه....
خدا نکنه آدم به تنهایی عادت کنه....
86
9
چقدر خیلیامونیم.. @malakeee_6
چقدر خیلیامونیم.. @malakeee_6
71
10
“زیبا بودن یعنی، خودت بودن! تو نیازی به پذیرفته شدن توسط دیگران نداری، تو نیازمند پذیرش خودت هستی!”
“زیبا بودن یعنی، خودت بودن! تو نیازی به پذیرفته شدن توسط دیگران نداری، تو نیازمند پذیرش خودت هستی!”
67
11
وقتی ازت میپرسه دوستم داری؟ مثل مولانا بگو : من نیست شدم در تو :)
وقتی ازت میپرسه دوستم داری؟ مثل مولانا بگو : من نیست شدم در تو :)
83
12
#راز_یک_سناریو_19 از اين با دست پس زدن ها و با پا پيش كشيدن هاي او كلافه شده بود. دردش را نمي فهميد. روزي مي خواست و ديگر روز بچه را پس مي زد. بزرگمهر وقتي جوابي نگرفت، پوفي كشيد و گفت: اگه هست، نميخوام با گرفتن آزمايش دي ان اي اذيتش كنم. - حرف من برات سنده؟ بزرگمهر روي فرمان ضرب گرفت. هنوز در كوچه كناري ساختمان پزشكان بودند. او امروز ميخواست اتمام حجت كند. - باور ميكنم. ولي اگه دورم زده باشي مستقيم به گلي نگاه كرد و گفت: هيچ چيزي رو تضمين نمي كنم. گلي دست به سينه شد و گله مند گفت:اين بچه توئه. خودتم اينو ميدوني و تقريبا مطمئني كه اگه نبودي الآن اينجا ننشسته بودي. بزرگمهر سرش را به نشانه ي تاييد تكان داد. گلي سعي كرد خونسرد ادامه دهد: درسته كه بچه توئه ولي من نميخوام نگهش دارم. بزرگمهر حرصي به طرف او چرخيد: ديگه برا اين تصميم ديره خانم كوچولو. قبل از اين كه دوره بيفتي دنبال من بايد فكراتو ميكردي. الآنم اون كاريو ميكني كه من ميگم. گلي دستهِ كيفش را محكم فشار داد و دندان هايش را روي هم ساييد: برا تو كه بد نميشه، اين منم كه ميرم زير سوال. نجابتم. بي گناه بودنم. زندگيم. همه چيزم. همه چيز. چرا بايد اين كارو با خودم كنم؟! چرا؟ فقط يه دليل درست و حسابي بيار. صورتهايشان يك وجب بيشتر فاصله نداشت. هر دو با خشم به يكديگر نگاه مي كردند. شمشيرها از رو بسته. بزرگمهر غريد: نگهش ميداري، نگهش ميداري چون اون يه معجزه است. چون بچه ي منه. ابروهاي گلي بالا پريد: معجزه؟! بعد پوزخند زد و ادامه داد: آره اونم چه معجزه اي! نيومده همه چيزو ريخته به هم. بزرگمهر پوفي كشيد. روزگار براي او كج چرخيده بود و حالا كه مي خواست كمي خوش خدمتي كند، دخترك سرقوز افتاده بود. كمي فكر كرد. به اين دختر اجازه نمي داد بچه اي كه بعد از اين همه سال وارد زندگي او شده بود را به همين راحتي از بين ببرد. حالا زمان حفظ وجهه اش نبود. دستش را روي جیبش كشيد آنجا كه عكس سياه و سپيد لوبيايش را گذاشته بود. طعم اين لحظاتش ملس بود و دلش از اين مزه ضعف مي رفت. اين بچه از تمام دارائيش با ارزش تر بود. پس دست به طرف داشبورد برد . چند برگه را خارج كرد و روي پاي گلي انداخت. گلي نگاهي به برگه ها كه بي شباهت به برگه ي آزمايشگاه نبودند، كرد و سپس به بزرگمهر چشم دوخت. آرام پرسيد: اينا چي ان؟ بزرگمهر نگاهش را گرفت و به كوچه ي نسبتا خلوت داد و گفت: خدا رو شكر پرستاري، پس مي فهمي يعني چي. بخونش. گلي برگه ها را باز كرد. هر چه بيشتر دقت مي كرد و آزمايشات بيشتري با تاريخ هاي متفاوت مي خواند، گره اخمش باز مي شد و ابروهايش به طرف بالا راه كج مي كردند. نگاهي به اسم انداخت: بزرگمهر مصطفوي. مبهوت و خيره به برگه ها نگاه مي كرد. همه چيز در نظرش بازي مي آمد. پس اين بچه!... ادامه دارد... 
66
13
#راز_یک_سناریو_18 دكتر موسوي لبخندي زد و گفت: عزيزم من بايد از بچه سونو بگيرم تا هم از وضعيتش مطمئن بشم، هم اينكه ببينم حاملگي خارج از رحم نباشه. تو كه خودت اينارو خوب ميدوني گلكم. گلي سرش را پايين انداخت و گفت: آخه. بزرگمهر تاب نياورد، مداخله كرد و با صداي محكمي رو به او گفت: پاشو برو مطمئن شيم حال بچه خوبه. پاشو. گلي با قدم هاي كوتاه و با قلبي سنگين به پشت پرده رفت، روي تخت دراز كشيد. دكمه هاي پالتوي كرمش را باز كرد و آماده شد. دكتر هم آمد، گايد سونوگرافي را ژل ماليد و روي شكم او كشيد. گلي مرتب در دل ميگفت: خدا كنه نياد. خدا كنه نياد. دارم بالا ميارم از اضطراب. خدايا. خدايا. خدايا. خدايا نميخوام كنارم باشه. حضورشو نمي تونم تحمل كنم. نفسم بند مياد. خدايا دادرسم باش. ولي با حرف دكتر تمام التماسهايش پوچ گرديد. -آقاي دكتر نميخوايد لوبياتونو ببينيد. اين لوبيا داره براي اولين بار ميگه مامان بابا سلام. بياين بهش خوش آمد بگيد. اين كلمات چنگي زد بر قلب بزرگمهر كه آن طرف پرده، همچنان سر جايش نشسته بود. درد در سينه اش پيچيد. كوبش قلبش بي امان بود. ده سال حس حقارت به پايان رسيد. تيغه بيني اش تير كشيد. ده سال درد انباشته شده در قلبش با اين اتفاق مرهمي مي يافت. خدا او را ديده بود. خود را محكم نشان مي داد ولي سالها حس تلخ تحمل شدن، مرهون لطف ناهيد بودن، او را از درون به زانو درآورده بود. و حالا اين بچه كه دكتر لوبيا خوانده بودش، اكسيري بود كه دردهايش را التيام مي بخشيد. دستان لرزانش را روي زانوانش گذاشت و برخاست. به آن سوي پرده رفت و اولين چيزي كه ديد تصوير سياه وسفيد مانيتور روبرويش بود كه مرتب تكان مي خورد. چشمانش تر شد. قلبش سنگين مي تپيد. دستانش مشت شد تا لرزشش آبرويش را به حراج نگذارند.سعي كرد پلك نزند مبادا مهمان چشمش آبرويش را ببرد. دكتر سرش را برگرداند و با همان لبخند گفت: ببين بابايي، اين منم، لوبياي شما. اين حرف، اولين جرعه آن اكسير بود و لبخندي بر لبان بزرگمهر آورد. دكتر انگشتش را روي چيز سفيدي در مانيتور گذاشت. ادامه داد: حالمم خوبه. هيچ مشكلي ام نيست. هفت هفته و سه روزه امه. نُه مهرسال ديگه اگه خدا بخواد به دنيا ميام. به زن و مرد كنارش نگاه كرد كه هر دو به مانيتور خيره بودند و از تماس چشمي با همديگر امتناع مي كردند. فرار دو نگاه قهوه اي. صورت مرد قرمز شده بود و اين بار در چشمانش برقي ديده مي شد. اگر چه آن دو با هم سرد بودند ولي ظاهرا آقاي پدر به اين لوبيا حسي داشت كه با تمام وجودش سعي ميكرد مانع از ريزش اشك حلقه بسته در چشمانش شود. الان صداي قلبشو نميشه شنيد نه؟ دكتر در جواب بزرگمهر گفت: نه، بايد تا دوازده هفتگيش صبر كنيد. ولي اينو تقديم مي كنم به باباييش تا يادگاري نگه داره. و برگه ي سياه و سپيد كوچكي به او داد كه يك لوبياي سفيد در حجمي از سياهي جا گرفته بود. برای اولين و آخرين بار مي پرسم. دلم ميخواد باهام صادق باشي. واقعا بچه ي منه؟ گلي از اين سوال تكراري خسته شده بود. نگاه از روبرو گرفت و به بزرگمهر دوخت كه پشت فرمان نشسته بود و منتظر او را نگاه مي كرد.... 
70
14
#راز_یک_سناریو_17 دكتر سپيد چهره و تپل، عينكش را با نوك انگشت اشاره اش بالا داد و گفت: مبارك باشه، به سلامتي گلم. صداي ضعيفي شنيده شد: مرسي. ای جانم، اسمتم كه گليه گلم. طرح لبخندي بر لبان گلي شكل گرفت. اما چهره بزرگمهر همچنان سخت بود و فقط به دكتر نگاه مي كرد. خوب گلم اولين بارداريته؟ گلي هم سعي كرد از همان استراتژي بزرگمهر استفاده كند، پس مسير نگاهش را فقط به سمت خانم دكتر تنظيم كرد و پاسخ داد: بله. هر جواب گلي باعث مي شد خودكار دكتر به حركت درآيد و چيزي در پرونده ي او ثبت شود. سابقه سقط نداري؟ گلي همزمان با تكان دادن سرش به طرفين جواب داد: نه دكتر دوباره چيزي ياداشت كرد: خوب آخرين بار كي پريود شدي؟ يادته؟ احساس شرم باعث شد سر گلي اندكي خم شود و مسير نگاهش بر خلاف تصميمش به سوي مرد يخي كنارش تغيير جهت دهد. نگاه بزرگمهر هم به او بود، نگاهي تهي. هيچ حسي را انتقال نمي داد. بي اختيار بغض به گلويش چنگ انداخت و لبان او را لرزاند. انگشت اشاره اش را محكم روي لبانش گذاشت و  فشار داد. از اين سكوت، دكتر سرش را بالا گرفت و به زوج عجيب روبرويش خيره شد. مردي خوش چهره با پوستي سفيد در كت و شلوار مشكي اما صامت با نگاهي خالي. و در كنارش زني لاغر اندام، ريزجثه، چهره اي گندمگون و با بيني و لباني كوچك اما نا آرام و مضطرب. زوجي كه در همان برخورد اول رابطه ي سرد و شايد خالي از احساسشان بسيار نمايان بود و تلاشي براي پوشاندن اين مسئله نمي كردند. -چي شد گلي خانم گل؟! يادت نمياد؟ گلي سربرگرداند و چشم در چشم دكتر شد: چ...چرا...هوم...چيز بود...يعني شونزده آذر. -از كجا فهميدي بارداري؟ نگاه بزرگمهر همچنان با او بود. گلي سرش را پايين انداخت: آزمايش خون دادم. -تا حالا سونو انجام دادي يا چكاپ شدي؟ -نه. -شغلت چيه گلم؟ -پرستارم. دكتر لبخندي زد و گفت: اي جانم! پس همكاريم. بله فكر كنم. فكر كنم چيه؟ هستيم ديگه. با ابرو اشاره اي به بزرگمهر كرد و پرسيد: آقاتونم با شما همكارند؟ با اين پرسش سر گلي به طرف بزرگمهر چرخيد و سوالي نگاهش كرد. دكتر اين نگاه را شكار كرد. در دل گفت: يعني زن و شوهرند؟ بزرگمهر پاي چپش را بر روي پاي راستش انداخت و به دكتر زل زد: دامپزشكم. لبخند روي لبان دكتر كم كم وسعت گرفت و در پايان وقتي قادر نشد آن را كنترل كرد، صداي قهقهه اش فضاي اتاق را پر كرد. تعجب بزرگمهر زماني بيشتر شد كه صداي خنده ريز گلي به صداي قبلي اضافه شد. با خود انديشيد: يه مشت ديوونه دور من جمع شدن. احمقا كجاي حرف من خنده داشت؟! اخمي بر پيشاني نشاند كه گلي با فشردن لبان بين دندان هايش خنده اش را جمع كرد و خانم دكتر كه گوشتهاي تنش از خنده تكان مي خوردند با چند سرفه پي در پي و تلاش بسيار خنده اش را به لبخندي تغيير داد: معذرت ميخوام آقاي دكتر. من فكر ميكردم شما با خانمتون همكاريد ولي شما گفتيد كه دامپزشكيد. خوب. همين باعث خنده من شد. بازم عذر ميخوام. خوب گلي خانم پاشو برو پشت پرده دراز بكش تا با سونو براي اولين بار ني نيتون رو ببينيد. گلي به صندلي ميخ شده بود. در دل گفت: نه. من نميخوام اينجا باشم. كنار اين مرد يخي. نميخوام لباسمو بالا بزنم و اون بچه اشو تو صفحه ي كامپيوتر ببينه. اصلا من چرا اينجام؟! خدا من چه غلطي كردم؟! اگه داداش بفهمه! گلي به سختي آب دهانش را فرو فرستاد و آرام گفت: ميشه. ميشه سونو ندم؟ چيزي از ذهن دكتر گذشت: چيزي اينجا مي لنگه! 
65
15
#راز_یک_سناریو_16 از جايش برخاست و به سمت مطبي كه در ساختمان پزشكان روبرويش بود، روانه گرديد. از آسانسور خارج شد و قدم در طبقه پنجم گذاشت. قلبش در سينه بيتابي مي كرد. نفسش تند. اضطراب داشت با دستانش او را خفه مي كرد. لرزش دستانش را دوست نداشت. كيفش را جلوي پايش نگه داشت و چشمانش را يك دور، دور سالن چرخاند. طرفي كه او ايستاده بود چهار مطب وجود داشت. پيدا كردن تابلو دكتر اكرم السادات موسوي زياد سخت نبود. دومين مطب از سمت چپ. حتي نمي توانست قدمي بردارد. شك، ترديد، و اضطراب او را ناتوان كرده بود. آنقدر اين چند روز به دامان خدا چنگ زده بود كه راهي جلوي پايش بگذارد و نشده بود، ديگر قيد دعا كردن را هم زده بود. فقط به در مطب چشم دوخته بود و تند تند نفس مي كشيد. كف دستش عرق كرده اش با كنار پالتويش پاك كرد و چند بار به موهاي بيرون ريخته از روسري اش دست كشيد. قامتي ميان چهارچوب در ظاهر شد. قلب گلي ديوانه شد و بي امان سر بر در و ديوار قفسه سينه اش كوبيد. نگاه بزرگمهر مستقيم به او، بدون اينكه حرفي بزند. لرزش به پاهاي گلي رسيد و توان ايستادن را از او گرفت. اگر مغرور نبود همانجا روي زمين مي نشست. آن مرد با كت و شلوار مشكي و نگاه قهوه اي و شانه هاي پهن عجيب محكم و با صلابت به نظر مي رسيد. درست مانند آن شب لعنتي كه محكم ايستاده بود. بزرگمهر تعلل گلي را كه ديد، دست راستش را به طرف داخل تكان داد و با اين حركت به گلي فهماند كه داخل شود. در پاهاي گلي جاني نمانده بود تا بتواند حركت كند. اضطراب به تك تك سلول هاي بدنش رخنه كرده بود و احساس مي كرد حتي نوك انگشتانش گز گز مي كنند. بدون اينكه اجازه اي داده باشد اشك مهمان چشمانش شد. در آن لحظه اين جمله پشت سر هم از ذهنش عبور مي كرد كه: كاش مامانم باهام بود. من تنهام. بزرگمهر نفس عميقي كشيد و لبانش را از حرص به خاطر گيجي دختر روبرويش به هم فشرد و به طرف او راه افتاد. وقتي به او رسيد بدون حرفي بازويش را گرفت و كشيد. گلي به دنبالش كشيده مي شد. سر گلي كج شد و نگاه گيجش را به او سپرد ولي نگاه او با گلي نبود. وقتي به مطب رسيدند، بزرگمهر بازويش را رها كرد. دستش را پشت گلي گذاشت و به داخل، آرام هل داد. گلي قدمي جلو گذاشت ولي برگشت و به چشمان بزرگمهر نگريست. هيچ شك و ترديدي در آن چشمها نبود، محكم و سرد. گلي نفس عميقي كشيد و راهرو كوچك را طي كرد و وارد سالن شد. دورتادور سالن زن و مردهايي نشسته بودند. تقريبا اكثر زنها شكمي برآمده داشتند. روبروي او منشي نشسته بود، دختر جواني با مقنعه و بدون آرايش. سالن چيز خاصي نداشت ساده با چند پوستر از نوزادان با رنگهاي متفاوت پوست. دوباره دستي او را به جلو هل داد. سر برگرداند و بزرگمهر را ديد كه با ابرو به جايي اشاره مي كرد. رد نگاهش را گرفت و به دو صندلي خالي رسيد. بعد از يك ربع نشستن، بلاخره منشي گفت: خانم رضايي. ابروهاي گلي بالا رفت، مرد همراهش نام او را مي دانست. تا كجاها پيش رفته بود؟! بزرگمهر گفت: بله. - بفرماييد تو. نوبت چشماست. بزرگمهر بلند شد و به طرف دري كه چند قدم آن طرف تر بود رفت. گلي هم به دنبال او. خوب عزيزم در خدمتم. بارداري؟ گلي كه حضور صامت بزرگمهر معذبش كرده بود، همزمان با تكان دادن سرش گفت: بله خانم دکتر.
66
16
به قول خسرو شکیبایی : گاهی سکوت میکنی ، چون اونقدر رنجیدی.. که نمیخوای حرفی بزنی.🌱
به قول خسرو شکیبایی : گاهی سکوت میکنی ، چون اونقدر رنجیدی.. که نمیخوای حرفی بزنی.🌱
141
17
دانش آموزا بعداز ۴۳ سال دوباره دورهم جمع شدن😄😍 چقد دلم خواست این صحنه رو برای خودم و همکلاسیام😢 معلمه ماشالله جوون تر و سر
دانش آموزا بعداز ۴۳ سال دوباره دورهم جمع شدن😄😍 چقد دلم خواست این صحنه رو برای خودم و همکلاسیام😢 معلمه ماشالله جوون تر و سرپاتر از دانش آموزاشه :) ۴۳ سال گذشت... موها سپید و چهره ها دگرگون شد؛ اما مهر معلم همچنان جوان وجاودانه ماند... کاش ازشون میپرسید بزرگسالی بهشون خوش گذشت؟؟؟؟؟
128
18
🔴 امروز 16 September روز جهانی آرایشگر هاست. + این پستو بفرست برای اون آرایشگری که هربار میری پیشش گند میزنه تو موهات ولی هم
🔴 امروز 16 September روز جهانی آرایشگر هاست. + این پستو بفرست برای اون آرایشگری که هربار میری پیشش گند میزنه تو موهات ولی همچنان تو بهش وفاداری. #Cyrus
212
19
Shahre Doodi.mp3
150
20
همان شود كه صلاحت است ، همان ! « وَ اى كاش صلاح ما ميان آرزو هايمان جا خوش كند » همين :)
همان شود كه صلاحت است ، همان ! « وَ اى كاش صلاح ما ميان آرزو هايمان جا خوش كند » همين :)
162