en
Feedback
تقدسِ‌ چای‌خانه‌‌های‌ِ زمستان‌زده؛

تقدسِ‌ چای‌خانه‌‌های‌ِ زمستان‌زده؛

Open in Telegram

«زن، زندگی، آزادی برای همیشه.» @itscaim :ناشناس و باقی چیز‌ها

Show more
407
Subscribers
-424 hours
-77 days
-1530 days
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+10
in 0 channels
Get PRO
July '26
+21
in 2 channels
Get PRO
June '26
+15
in 2 channels
Get PRO
May '26
+16
in 2 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+18
in 1 channels
Get PRO
January '26
+6
in 0 channels
Get PRO
December '25
+40
in 2 channels
Get PRO
November '25
+23
in 0 channels
Get PRO
October '25
+72
in 22 channels
Get PRO
September '25
+77
in 13 channels
Get PRO
August '25
+116
in 7 channels
Get PRO
July '25
+59
in 9 channels
Get PRO
June '25
+115
in 7 channels
Get PRO
May '250
in 1 channels
Get PRO
April '250
in 1 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '25
+11
in 2 channels
Get PRO
January '250
in 1 channels
Get PRO
December '24
+21
in 0 channels
Get PRO
November '240
in 1 channels
Get PRO
October '24
+7
in 0 channels
Get PRO
September '24
+218
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 September0
09 September0
08 September0
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
2
امروز اگه رنگ بودم، از چکه کردن و جاری شدن سیر نمی‌شدم.
55
3
[امروز بود.]
3
4
+2
No text...
56
5
«آخرین برگِ سفرنامه‌ی باران، این است: که زمین چرکین است.»
56
6
وای... امان از باد پاییزی و چای سیب روز جمعه!
122
7
No text...
212
8
توی شاهنامه رسیدیم به زال و رودابه. هرچیزی که امروز گذشت جداً غیرقابل توصیفه...
171
9
دیگه از این‌که ریکشن‌ها رند نباشن اذیت نمی‌شم، انگار همین‌جوری که هستن خوبن؛ با تمام ناهمگون بودن و فراز و نشیب داشتنشون، مثل آدم‌هان شاید
36
10
روزایی که بین رنگ و شعر غرق می‌شم، حضور آرومی داریم؛ هم من و هم زندگی. یه مدته خاک کتاب‌ شعرهای گوشه‌ی پنجره رو تکوندم. آفتاب روی دیوار افتاده، حس می‌کنم امروز اگه شبنم بودم، بخار می‌شدم.
182
11
بوی پاییز میاد و من هنوز رها کردن با این ایده رو دوست دارم.
175
12
No text...
160
13
و «باور مکن که ابر... باور مکن که باد... باور مکن که خنده‌ی خورشیدِِ بامداد...»
144
14
No text...
159
15
«ز خشک سال چه ترسی! که سد بسی بستند: نه در برابرِ آب که در برابرِ نور و در برابرِ أواز و در برابرِ شور...»
167
16
No text...
159
17
«آب است و آب و آبیِ بی‌ابر»
129
18
نمی‌دونم چطور بگم امروز کاملاً این‌شکلی بود که: «دنیا پر از رنج است با این‌حال درختان گیلاس شکوفه می‌دهند»
195
19
امروز از لحظه‌ای که همو دیدیم فقط حرف زدیم. رفتیم کافه نشستیم حرف زدیم، بعد راه رفتیم حرف زدیم و دم رفتن هم باز مدت طولانی توی مترو نشستیم و دلمون نمیومد بریم خونه و حرف زدیم:))) امروز از اون روزایی بود که فراموشش نمی‌کنم.
153
20
No text...
142